یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

وارطان سخن بگو!


رضا صدیق


• جنس مستند "از تهران تا قاهره" را می توان به جرات از خاستگاه همان مستندهای دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در "بیست و سی" دانست. رویکردی یک رویه، خودگویی و خودخندی...رمانتیزه کردن جنایت در کادرهای اشرافی و نگاه های تحقیرآمیز به تصاویر مردمی که به حق برای احقاق حق خویش انقلاب کردند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱٨ مرداد ۱٣۹۱ -  ٨ اوت ۲۰۱۲


این رسم نانوشته ی تاریخ است که گذر زمان عکس های روایت شده یا نشده را سیاه و سفید می نماید تا خلایق به قضاوت بنشینند و کسی را به عرش و دیگری را به فرش بکشانند. این مدعا برای انقلاب پنجاه و هفت در ایران نیز صادق است. این سیاه و سفیدی با روایت مورخان آگاه – و نه پروپاگاندای جمهوری اسلامی، به مساوات پخش شده بود تا پیش از مستند سفارشی ِ "از تهران تا قاهره". فرح دیبا در قاب شارپ و ساختار تلویزیونی انگلیسی وار شبکه ی "من و تو" چنان نمود که باید تاریخ پیش از انقلاب را بار دیگر مرور کرد و انگشت اشاره را این بار به سوی خانم فرح گرفت و سوال پرسید- که مصاحبه کننده ی من و تو یا بر حسب سیاست و یا شیفتگی، چنان مجذوب بوده است که در یک گفت و گوی یک طرفه ی پرطمطراق وقعی به تحریف تاریخ از بیان ملکه ی دیروز ننهاد.
جنس مستند "از تهران تا قاهره" را می توان به جرات از خاستگاه همان مستندهای دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در "بیست و سی" دانست. رویکردی یک رویه، خودگویی و خودخندی که این بار با بزک تصاویر پخش نشده ی آرشیوی و دیدن پشت صحنه ی فرار شاه از ایران شکلی رمانتیک به خود می گیرد. رمانتیزه کردن جنایت در کادرهای اشرافی و نگاه های تحقیرآمیز به تصاویر مردمی که به حق برای احقاق حق خویش انقلاب کردند.
هنگامی که قرار بر آن باشد که از دل سیاه چالِ سیاهی، سفیدی ِ کدر و شک دار، مجهز به ابزار تبلیغ شود و از زبان خاندان پهلوی نه پهلوانانه که از سر بغض و ترحم تطهیر سازی و مقدس سازی صورت بگیرد؛ باید از سیاهی سخن راند و سفیدی را کنار زد. باید به ایام سیاه چال ها رجعت کرد که شاملو شاعرانه می سراید "در اینجا چهار زندان است / به هر زندان دوچندان نَقب / در هر نَقب چندین حجره / در هر حجره چندین مرد در زنجیر" و "این جا"ی کلام شاملو همان جایی ست که صاحبان قلم و مبارزان و معترضان ناخن هایشان کشیده می شد و تنشان داغ دار اتوهای بخار دسته پهلوی. بی راه نیست که شیخ اهل حکایت، سعدی شیراز در گلستان اش چنین بر حاکمان سخن می راند اما چه بر شاه محتوم و دیبای در مقام دفاع برآمده و چه بر شیخ نشسته بر ولایت مطلقه ی دَست سازش، کو گوش شنوا؟
"آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده؛ اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی / بر آورند غلامان او درخت از بیخ / به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد / زنند لشکریانش هزار مرغ بر سی"
و از آن و در آن سیاه چال، حکومت انقلابِ مردم دزدیده ی شیخان جائر امروز کهریزک به پا می کند و سرها را به چاه توالت فرو می برد! بنای خلافت شاهی پهلوی و خلافت وقیحانه ی ولایت فقیه مگر جز از یک شاهراه عبور می کنند که پیشترش رضا قلدر و پسرش بود و امروز دیگری!
کدام پاسخ جواب ظلمی ست که دست در دست شوهر مرحوم و خدام جان بر کف نهادید که امروز سر به افسوس تکان می دهید؟ خانم فرح، دل تنگ نیم تاج فیروزه ای هستید که همسر فرمانروایتان از جیب ملت به شما هبه کرد؟ یا کاخِ مستحکم نیاوران که از ترس طغیان خاک قد برافراشته بود؟ کجا خواب تخت خواب قوی تان را می بینید که حال خانه ی بر خون ملت ساخته تان موزه ی دیکتاتورهاست، مانند بیت هزارتوی پاستورِ ولی امر و خلیفه ی جائر بالکن نشین که روزی – اگر فهممان رسد موزه ای خواهد شد شبیه خانه ی دیروز شما، وگرنه بسان آرامگاه رضاقلدر ویران خواهد شد.
بی راه نیست اگر بگوییم مستند "از تهران قاهره" پلان هایی دارد که به شعور مخاطب توهین می کند. گویا خانم فرح هنوز باور دارند که ایران مایملک پدری ست و او هنوز ملکه! نه خانم، شب شما به سحر انقلاب رسید و سحر انقلاب به غروب خون جوانان گلگون شد. همان جوانانی که شما با طعنه پرسیدید؛ "دوست دارم بدانم حالا این ها کجایند؟" آن ها یا سرخورده اند و گوشه گیر، یا در زندان جمهوری اسلامی و حبس و یا چونان قاتلان و بازجویان و رانت خواران دوران حکومت شما جنایت کار؛ اما سرخوردگی آن ها نه از رفتن شما که از به بی راهه رفتن دزدان انقلابی ست که پایان پادشاهی می خواستند و به پادشاهی خلیفه گری رسید. در زندان اند نه برای بازگشت شما که برای اصلاح و یا انقلابی دگربار و حتی خون بار بر ضد سلطنت و خودکامگی ای که شما نیز آن چنان که در صحبت هاتان نشان دادید و معترف شدید هنوز گرفتار سلطنت خواهی تان هستید؛ این بار در ردای شازده تان. نه خانم فرح! همان طور که ردای رضا قلدر بر تن شوی شما گشاد بود، ردای سلطنتِ در خواب پرورانده ی شما و هم کیشانتان نیز بر تن فربه و سختی ندیده ی شازده گشاد است. گشاد نه به معنای برازنده نبودن که تعقیدی ست بر "زهی خیال باطل" اندر خم روزگاری که با ریختن خون و ظلم نامنتاهی اعوان و انصارتان بر باد رفت و باد امروز، شما را در سرزمینی نشانده که وقیحانه او را یکی از عوامل انقلاب می دانید! خود نیز به این کذب گویی آیا باور دارید یا این نیز حکایت ازهاری ست که صدای شعار و اعتراض و تظاهرات مردم را نوار ضبط شده می دانست؟
تدوین صحنه های شاخ و شانه کشیدن شاه برای بریتانیا و آمریکا و بعد بغض فرح در "از تهران تا قاهره" - که گویی دایی جان ناپلئون در او حلول کرده، جز زیر پا گذاردن شعور و شور انقلابی مجاهدین، چریک ها و مسلمانان راستین و... چه بود؟ اعلی حضرتی که از زبان فرح نمی افتاد و از آبادگری آینده ی شاه خبر می داد آیا نبود و ندید زمانی را که محمدرضا شانه به شانه ی کارتر شراب نوشید و کاپیتولاسیون را بر پا و امضا کرد؟ دم خروس یا قسم حضرت عباس؟ شما خانم فرح آن گوشه نشسته بودید، نه؟ صلاح بر ندیدن است یا نگفتن یا بهتر است بگوییم تحریف تاریخ برای جلب ترحم؟ فاین تذهب خانم دیبا؟ امروز روز عزلت نشینی و خلوت گزیدن برای شمای پا به سن گذاشته در یائسگی ِ سیاسی ست، نه لاطائلات بافتن برای مترسک بازی میدان سیاست فردایی که صحنه اش را محق فرزند گلگون چهره تان می بینید!
آه، وارطان سخن بگو، سخن بگو و شرح ده بغض عجز اینان ِ رانده را در آن هنگام که باد در قبقبه فریاد جاوید شاه را چون رهبر فقط سید علی سر می دادند. اما "وارطان سخن نگفت / وارطان ستاره بود / یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت / وارطان سخن نگفت / وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد / زمستان شکست و رفت..." سکوت کرد زیر شکنجه تا جلادان شما جمجمه‌ اش را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش نمایان بود با مته سوراخ کنند! و بعد امروز شما چشم فروبسته بر خونابه ی مادران فرزند از دست داده و زنان بیوه و مردگان شهید بنشینید و بگویید و بگویید و بگویید؟ و بعد، بغض کنید، لبخند تمسخر حواله دهید و در رویا خود را در عمارت نیاوران ببینید؟
خانم فرح امروز این نسل نیز در مقابل شما سکوت نمی کنند همان طور که در مقابل حکومت ظالم امروز سکوت نکردند؛ حتی اگر جواب رگبار آتشبار جوابیه ها و تهمت ها و فحش های سینه چاکان ِ معدودتان باشد که همیشه برایتان شعبان استخوانی هایی هستند. اینان را که فراموش نکرده اید؟ قمه در دست تاب داده بر سر مردم می کوفتند چونان گروهک انصار ِ امروز که درس آموخته ی شعبان بی مخان عصر شمایند.
اسامی شهیدان و جان باختگان و مجروحان بساط شکنجه گاه دستگاه سلطنت پهلوی زیادند و تاریخ نامشان را ابدی کرده است. حتی پروپاگاندای فرح وار و پهلویانه برای عجز شازده ی بی تخت و تاجِ ابدی نیز توان از بین بردن مبارزه و شهادت و جهادشان را ندارد. ملت ایران به شاه بدهی ای ندارد که با بغض فرح شوریده شود که این بغض دلتنگی جاه و مقام از کف رفته ست وقتی که انقلابیون را چشم در چشم دوربین "وحشی و شوریده" خطاب کرد.
خانم دیبا! حق دارید همان طور که گفتید "با این که خنده دار نیست، بخندید" که امروز نیز سید علی خامنه ای و اعوان و انصارش به ریش ملت می خندند. خنده ی آن ها فتوحانه ی پیش از شکست است و خنده ی شما ناچاریِ دست رد بر سینه خوردن دیروز و فردا. تا پیش از این مستند – "از تهران تا قاهره" محمدرضا پهلوی متهم ردیف اول جنایات زمانه اش بود و امروز شما نیز اعتراف کردید که در سرکوب نقش داشتید و متهم اید. اگر امروز شاه نیست و رفت، در فردای پایین آمدن پرچم جمهوری اسلامی شما نیز باید در صف عدلیه و دادگاه بایستید و همچون رهبر فعلی و عاملین قتل های دهه ی شصت و کودتای بیست و دوی خرداد، محاکمه شوید برای شکنجه گاه های ساواک و دستگاه امنیتی و کشتار انقلابیون در خانه و سلول و خیابان. شما امروز مبرا نیستید و فکر نکنید همه چیز به پایان رسیده است برای پاسخ گویی؛ که حق به جانب در انگستان و کاخ عاریه تان بنشینید و سب بریتانیا بگویید. در انتظار بنشینید که اگر عمرتان یاری کرد باید به ایران زمین بازگردید و همان گونه که دوست دارید بر خاکش بوسه بنوازید و در فردای "انقلاب آزاد ایران"، هم ردیف دیگر جنایت کارانِ خیانت کار علیه ملت ایران راهی زندان شوید و محاکمه. در مستند "از تهران تا قاهره" شما خود ناآگاهانه اعتراف کرده اید که چه نقش عمیقی در سرکوب انقلابیون داشته اید. بخندید و بگویید "نمی دانم چه بگویم" اما در روز دادگاه این خنده چاره ساز نیست و باید پاسخگو باشید که در آن روز جانشین آقای خمینی به سلول خود خواهد رفت و شما نیز به سلول خود- برای گذر دوره ی محکومیت، که هر کدام بخشی از لخته های خون ملت بر دامنتان نقش بسته است.
ملکه ی دیروز، فرح دیبا! طوری سخن راندید که گویی منتظرید تا ملت ایران شرمسار شما و خاندان و نوادگان تان باشند و این اوج وقاحت همچون قتالی ست که از بازمانده ی مقتول اش دیه طلب می کند! چرا باید ملت ایران شرمسار خویش و تصمیم خویش باشند؟ خون نداده است یا خانواده و فرزند؟ جان نداده است یا زندگی؟ مگر ایرانیان آیینه ی جادو داشتند تا ببینند پیرمردی که شعارش چنین بود و چنان و از فرنگ و مهد فرانسه برگشت و بر موج انقلاب سوار شد چه در سر داشت و مگر پس از هویدا شدنش نیز همان چریکان و اندیشمندان و مبارزان مقاومت و مبارزه نکرد و جوابشان جوخه ی اعدام و حبس و شکنجه ی برآموخته از ساواک نبود؟ ملت ایران در طول تاریخ اسفبار و غم انگیزش، دچار طاغوت و ظلم بوده و حالا سرخورده از مبارزه و نتیجه اش. برای ملتی چنین سرخورده که امروز نای روی پا ایستادن از ضعف جسمی و روحی ندارد چه شرمساری ای انتظار باید داشت؟
حکایت امروز مردمان ایران شرمساری از سرنوشت انقلاب نیست که جائران و دزدان انقلاب و "ولی فقیه"ی که ولایت امور ملت را دو دستی چسبیده و جاه و مقام کورش کرده باید شرمسار دل فقیر و روح تحقیر شده ی ایرانیان باشد، نه ملت! که شیخ شیرین سخن سعدی شیراز چه امروز دیده در پس ِ پرده ی حکمت که نگارین کرد لوح را با ناز ِ قلم که "ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحب دلی برو گذر کرد و گفت / زورت ار پیش می‌رود با ما /با خداوند غیب دان نرود
حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت در هم کشید و برو التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقاً همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی‌گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان؛
به هم بر مکن تا توانی دلی / که آهی جهانی به هم بر کند / چه سال‌های فراوان و عمر‌های دراز / که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت"


* تیتر شعری از احمد شاملوست برای وارطان سالاخانیان که پس از کودتای ۲۸ مرداد وقتی در زندان بود با او آشنا شد. وارطان در آن زمان شکنجه‌ی جهنمی را در شکنجه گاه پهلوی تحمل کرد. چندی بعد یکی دیگر از اعضای حزب توده که دستگیر شد از او نام برد و وارطان بار دیگر زیر شکنجه رفت ولی لب از لب نگشود تا کشته شد، ساواک جسد وارطان را در رودخانه ی جاجرود رها کرد تا این‌گونه وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده‌است. 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۴)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست