در باب رابطه حق تعیین سرنوشت با تمامیت ارضی - ناصر ایرانپور
اخبار روز:
www.iran-chabar.de
چهارشنبه
۱٣ دی ۱٣۹۱ -
۲ ژانويه ۲۰۱٣
توضیح:
در چهارچوب مصاحبهای نوشتاری با نشریهی "کردستان" قدری به رابطهی حق تعیین سرنوشت با تمامیت ارضی پرداختهام که اینجا با افزودههایی به صورت جداگانه انتشار مییابد.
پیشاپیش گفته شود که تلاش راقم آگاهانه معطوف به جستجوی راههای بینابینی و نه ایدهآلیستی و آرمانگرایانه و افراطی است. به عبارتی برای وصلکردن آمدهام و نه فصلکردن.
در ضمن به مباحثی که قبلاً پرداختهام (چون تعریف مقوله "حق تعیین سرنوشت"، رابطهی آن با صیانت از اقلیتها، تعریف مفهوم "ملت" و مشابه آن)، اینجا دیگر نمیپردازم. تلاش میکنم روی جنبههایی از موضوع مکث کنم که کمتر بصورت مدون مورد بحث تفصیلی و استدلالی قرار گرفتهاند.
برای ورود بدون مقدمه به بحث و به جهت تفکیک و تسهیل درک موضوع چند پرسش محوری را طرح میکنم و تلاش میکنم به آنها از منظر شخصی خود پاسخ دهم:
آیا اساساً تمامیت ارضی با حق تعیین سرنوشت قابل پیوند است؟ اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟
مشاهده میکنیم که از سویی نیروهای کردستان به حق تعیین سرنوشت کردستان به مثابهی یک اصل عدولناپذیر باور دارند و دلیل وجودی خود را در تحقق آن میبینند. از سویی دیگر نیروهای ناسیونالیست ایرانی نیز تمامیت ارضی ایران را به قول خودشان "کارپایهی سیاسی" و بهعبارتی دیگر شرط سیاست و همکاری میدانند. آیا این دو قابل پیوندند؟
پاسخ من این است: اگر تمایزات فکری را مبنا قرار دهیم و در پی فصلکردن باشیم و نه وصلکردن، باید گفت این دو قابل ترکیب و تلفیق و جمع نیستند. حاصل چنین وضعیتی نمیتواند در بعد طولانی آن چیزی جز جنگ و حتی تلاشی ایران باشد. اما اگر سودای وصلکردن و استقرار دمکراسی با تمام تبعات آن و دستیابی به یک جامعهی مدنی مدرن و عادلانه و با ثبات و امنیت را داشته باشیم، باید گفت چرا، به نوعی و تحت شرایطی این دو قابل پیوندند و تنها ترکیبی معقول از این دو اصل میتواند مورد پذیرش احزاب دمکرات ایرانی و کردستانی باشد.
من امروز خود را به لحاظ فلسفی بیشتر هومانیست و به لحاظ اندیشهی سیاسی "لیبرال چپ" میدانم، اما این مانع اشارهی من به یکی از افتخارات جنبش چپ و سوسیالیستی کشورمان در عرصهی تئوریک و پراکتیک نیست؛ این جنبش در ارتباط با همین موضوع "حق تعیین سرنوشت" و حفظ وحدت و همبستگی مردم ایران شایستهترین پاسخ را داده است، چیزی که در مورد جنبشهای سیاسی دیگر از جمله آنانی که سهواً ملقب به "لیبرالها" بودند، نمیتوان ادعا کرد. فرمول "اتحاد داوطلبانهی خلقهای ایران در ضمن رفع ستم ملی" دعوتی صادقانه بود از مردم مناطقی چون کردستان برای ماندن در ایران، انگیزهای بود برای شرکت عملی بخشهایی از جنبش چپ در مبارزات این خلقها، آن شعاری بود که در نیروی سیاسی و کنشگران خلقهای تحت ستم جاذبه ایجاد میکرد تا دافعه، مبنایی دمکراتیک و خردمندانه بود برای قرابت بیشتر مبارزین ایرانی. همین دفاع دمکراتها و سوسیالیستهای ایرانی از جنبشهای کردستان و ترکمنصحرا بود که این دو جنبش را به جنبش سراسری گره زده بود و عملاً هیچ خلق و ملت و قومی را در برابر هم قرار نمیداد و اساساً "خلق" و "ملت" و "قوم" مفاهیم انتزاعی مناقشهبرانگیزی نبودند و "کُرد" و "ترکمن" و ... برای روشنفکر چپ و سوسیالیست ایرانی (از همهی تبارهای آن) اسمهای رمز، نمادها و مصادیق مقاومت در برابر رژیمی بودند که دمار از روزگار همهی مردم ایران درآورده بود. "زنده بُود خلق کُرد، مرگش مباد" فدائیان و شعر و سرود "کردستان" فدائی خلق علیرضا نابدل آذری، مشارکت تعداد کثیری از مبارزین غیرکُرد ایرانی (فارس، آذری، ...) در مبارزهی مردم کردستان نشان و ضمانتی برای هبستگی بخش مترقی و انقلابی و دمکرات سیاسیون ایران با مبارزات این خلق و همچنین تبلور همسانی و همگامی و همسرنوشتی مردم کردستان با جنبش دمکراتیک ایران تلقی میشد. کردستان میدانست به پشتوانهی چپ نباید نگرانیای از آیندهی خود در ایران داشته باشد.
اما در یکی ـ دو دههی اخیر شاهد استحالهی بخشی از چپ ایران و خزیدن آن به دامان راست و ناسیونالیسم بودهایم. برخی آن چنان غرق و از خودبیخود شدهاند که گوی سبقت را از راستها و شووینیستهای "اصیل" و شناخته شده ربوده و بعضاً به سخنگو و وکیل و وصی آنها تبدیل شدهاند. "پان ایرانیسم" و "ناسیونالیسم ایرانی" با گرویدن چپهای نادم به راست جانی دوباره و شکلی استهزاآور، خشونتآمیز، تهاجمی و افسارگسیختهتر بهخود گرفته است. اگر دیروز "خلق تحت ستم" و ... از دهانشان نمیافتاد، امروز "ملت ایران" تکیه کلامشان است، اگر دیروز به هر دری میزدند که خلوص نیت خود را به کردستان به اثبات برسانند و با احزاب نزدیک به خود در جنبش کردستان ائتلاف کنند، امروز از هر فرصتی بهره میگیرند به این احزاب "قومگرا" (!!) یورش بیاورند، اگر دیروز برایشان "رهائی طبقه کارگر" هدف بود، امروز "تمامیت ارضی ایران" دغدغهی اصلیشان است، اگر دیروز عدالت محور اصلی سیاستگزاریشان بود، امروز پاسداری از خاک این جایگاه را گرفته است، اگر دیروز "حق تعیین سرنوشت" یکی از اصول پایهای برنامهیشان بود، امروز صغری و کبری میآورند که حق تعیین سرنوشت تنها برازندهی ملتهای تحت استعمار است!!... من همچون سقوطی را شایشته تأسف و گریه میدانم.
آیا چپ و سوسیالیست مناطق غیرمرکزی ایران و جنبشهای ملی ـ منطقهای آنها (کردستان، آذربایجان، بلوچستان، خوزستان، ترکمنصحرا) نیز همچون سرنوشتی پیدا کرده است؟ آری، در انعکاس به چالشطلبیدنها و جنگافروزیهای مجازی شووینیسم ایرانی جوهر ملیگرایی این جنبشها نیز شکلی عریانتر به خود گرفته و حاشیههایی از آن به افراطگرایی روی آوردهاند، اما نیروهای اصیل و کلاسیک این جنبشها، ضمن اینکه بخشی از امید خود را برای دستیابی به یک نظام عادلانه در ایران "با این اپوزیسیون" از دست دادهاند، اصالت و سمتگیری اصلی و کلاسیک خود را از دست ندادهاند. افق بیشتر آنها هنوز استقرار یک نظام سوسیالیستی در ایران و برای حل معضل ستم ملی پایهریزی یک سیستم فدرال در ایران است.
من به صراحت میگویم: برای نمونه حزب دمکرات کردستان/ایران (هر دو بخش آن) در چندین دههی اخیر به لحاظ سیاسی و برنامهای از باثباتترین و قابل اعتمادترین احزاب سیاسی ایران، اگر نگویم با ثباتترین و قابل اعتمادترین حزب سیاسی ایران، بوده است. ادبیات سیاسی این حزب نیز همان است که از دیرباز از سوی جنبش چپ ایران مورد استفاده قرار گرفته است. ممکن است در این یا آن مقطع این یا آن جنبه از سیاست این حزب به دلایلی برجستهتر نمود پیدا کرده باشد، اما خطوط کلی آن همان است که از سوی قاضی محمد و بهویژه دکتر قاسملو از جمله در رایزنی و همگامی با جنبش چپ ایران تدوین شد؛ تغییر شعار و هدف "دمکراسی برای ایران و خودمختاری برای کردستان" به "تأمین حقوق ملی کُرد در چهارچوب یک ایران فدرال و دمکراتیک" نه یک دگردیسی ماهوی و راهبردی، که بیشتر تحقق نظری "ایرانیترکردن گفتمان کردستانی" بوده است.
صراحت در اینجا شرط صداقت است: آری، با همهی این اوصاف التزام و تعهد به تمامیت ارضی ایران برای هر نیروی سیاسی کُرد در تمام طول این سالها نه اصلی بدیهی و خودبخودی، منفک و مجرد و بلاشرط، بلکه تابع تحقق مطالبات ملی مردم کردستان در ایران بوده است.
در اجتماع بسیار کوچکتر خانواده نیز تعهد یک جانبه و یک طرفه به تداوم مناسبات زناشویی، بدون اینکه نوع این مناسبات معلوم باشد، نمیتواند وجود داشته باشد. کدام زن و مرد آگاه است که پای قراردادی را امضا کند که پیشاپیش و بلاشرط حق جدایی را از آن سلب کرده باشند؟!
با این وجود احزاب کردستان هیچگاه تمامیت ارضی ایران را زیر سوال نبردهاند و آگاهانه به دنبال تحقق آمال خود در چهارچوب ایران بودهاند. تأکید آنها بر حق تعیین سرنوشت و رد تمامیت ارضی بعنوان یک اصل مجرد و منفک برای زمانی است که استعمار گذشته بر کردستان و حق خودمدیریتی سیاسی از آن در چهارچوب ایران سلب شود. لذا هیچ نیرویی که در پی استمرار ستم موجود بر کردستان و سرکوب فیزیکی جنبش آن نباشد، نباید از به مخاطرهافتادن تمامیت ارضی ایران نگران باشد. این ترس را باید اما نیروهایی داشته باشند که تحت عناوین و با ترفندها و تعارفات تاکنونی در پی نجات نظام ستمگرانه و متمرکز و شووینیستی ایران هستند، چون به جدی در صورت اشراف و سلطهی دوبارهی آنها بر سیاست ایران مستقلشدن بخشهایی از ایران امری بسیار محتمل خواهد بود. ناسیونالیسم مرکزگرا همواره ناخواسته نقش تقویتکنندهی ناسیونالیسم منطقهگرا را داشته است.
به هر حال از یک سو نیروهایی هستند که "تمامیت ارضی" برایشان امری حتی قدسی و ناموسی شده است و نیروهایی هم هستند که حق تعیین سرنوشت دلیل وجودیشان است. از نظر من در ارتباط با تلفیق منطقی و دمکراتیک این دو اصل تنها فرمولبندی درست و قابل پذیرش برای احزاب کُردی میتواند "تلاش برای حفظ یکپارچگی ایران در عین تمرکززدایی ژرف سیاسی و حکومتی" در ایران باشد. بدین معنی که:
الف) حفظ یکپارچگی ایران نباید الزاماً به مفهوم زیرپاگذاشتن حق تعیین سرنوشت باشد و
ب) باور به حق تعیین سرنوشت نیز به مفهوم زیرپاگذاشتن تمامیت ارضی نیست.
البته شرط این است که هر دو همزمان مورد تأکید قرار گیرند.
این فرمولبندی یک مصالحهی معقول، یک قرارداد اجتماعی و تعهد دوجانبه را نمایان میسازد و میگوید:
الف) اگر تمرکززدایی ژرف سیاسی و حکومتی که همان فدرالیسم است، صورت گیرد، یکپارچگی ایران حفظ خواهد شد.
ب) در همان حال میگوید: این یکپارچگی اما قابل صیانت و بهویژه ضمانت نیست، چنانجه ایران فدرالیزه نشود و به لحاظ سیاسی، اقتصادی، مالی، فرهنگی، امنیتی، ... متمرکز و متراکم بماند و مناطق غیرمرکزی ایران همچنان محروم از ساختارهای حکومت منطقهای خود و از حق مشارکت مشترک در حکومت مرکزی.
ضرورت پافشاری بر حق تعیین سرنوشت از کجا سرچشمه میگیرد؟
اینجا برای برخی این پرسش پیش میآید: اگر تحقق حق تعیین سرنوشت یک اصل انتزاعی است و به هر حال در حال حاضر در دستور کار نیست و موضوعیت اجرایی ندارد و احزاب کردستان آن را لزوماً در تعارض با تمامیت ارضی ایران نیز نمیدانند، چه ضرورتی به تأکید چنین ویژه بر آن وجود دارد؟
پاسخ این است که حق تعیین سرنوشت دو وجه برونی و درونی دارد. وجه برونی آن عبارت است از تشکیل دولت مستقل کردستان و وجه درونی آن دستیابی به حاکمیت ملی ـ منطقهای در کردستان در چهارچوب ایران. تأکید ویژه بر این اصل حامل این پیام ضمنی است که چنانچه وجه درونی این حق تحققناپذیر شود، تلاش میشود که وجه برونی آن عینیت یابد. و خود این پیام نیز هشداری خواهد بود به پیروان مکاتب سنترالیستی و شووینیستی و فاشیستی و آسیمیلیستی که تداوم تبعیض و ستم دقیقاً به آن هدفی [تمامیت ارضی] آسیب خواهد رساند که به زعم خود برای پاسداری از آن به چنین سیاستها و مکاتبی توسل جستهاند. بدین اعتبار این تأکید ویژه ضمانتی نظری و اخلاقی خواهد بود برای دستیابی به مطالبات مورد نظر در چهارچوب ایران و نه لزوماً خارج از آن. عدم این تأکید ویژه، یعنی سلب حق تعیین سرنوشت از خود در وجه برونی و درونی آن و پذیرش یک سویه و بلاشرط تمامیت ارضی اما میتواند به مفهوم اعطای چک سفید به پیروان مکاتب پیشگفته برای استمرار سلطه و تداوم هژمونی تحمیلی خود باشد.
در ضمن تنها وجه برونی حق تعیین سرنوشت انتزاعی است، وجه درونی آن اما همان چیزی است که احزاب کردستان همین اکنون نیز در برنامهی خود دارند. لذا تأکید بر این اصل هم جنبهی تصریح بر یک اصل مبرم برنامهای دارد و هم اشارهای هشداردهنده است بر گزینههای محتمل پیشرو در صورت عدم تحقق آن در آینده.
آیا حق تعیین سرنوشت مناطقی چون کردستان، بلوچستان، ... به همهی مردم ایران برمیگردد و یا تنها به مردم خود این مناطق؟
در کنفرانسها و در مجادلات سیاسی و نظری بحث "حق همهی مردم ایران" در امر تعیین سرنوشت مردم و منطقهی مثلاً کردستان طرح میشود، بدین معنی گویا حق تعیین سرنوشت مناطقی چون کردستان نه صرفاً به مردم کردستان، بلکه به همهی مردم ایران برمیگردد! این استدلال محیرالعقول سه وجه و کارکرد دارد:
وجه نخست آن به این برمیگردد که بهزعم طرحکنندگان این بحث مردم کردستان حق تصمیمگیری در ارتباط با تعیین نظام سیاسی ایران را به یک نسبت ده درصدی دارند، یعنی عملاً ندارند (از نظر آنها چون مناطق مرکزی ایران اکثریت دارند و گمانهزنی میکنند که این مناطق به یک حکومت مقتدر و متراکم و متمرکز رأی میدهند، طرح مناطقی چون کردستان برای تفکیک و تقسیم قدرت سیاسی از جمله بین مناطق و حکومت مرکزی نقش بر آب خواهد شد. به همین جهت هم موضوع رفراندوم را پیش میکشند).
وجه دوم آن میگوید که مردم کردستان نه تنها عملاً حق مشارکت کلکتیو در نظام سیاسی ایران را ندارند (و با توجه به نسبت جمعیتی غیرقابل تغییر آن تغییری در این امر ایجاد نخواهد شد)، بلکه همچنین حق تعیین نظام سیاسی ـ اداری داخلی خود در چهارچوب ایران را هم ندارند و اگر هم داشته باشند، باز میزان این حق تقریباً یک به ده به زیان مردم کردستان است!
و وجه سوم آن این است که مردم کردستان از نظر آنها حق تعیین تعلق واحد ارضی و جغرافیایی خود را نیز ندارند و اگر هم داشته باشند باز با توجه به نسبت جمعیتی کردستان و ایران تقریباً یک به ده است، یعنی ده رأی غیرکُرد ایرانی در مقابل یک رأی کُرد قرار میگیرد، آن هم نه در ارتباط با سرنوشت کل ایران، بلکه همچنین کردستان!
این منطق "دمکراتهای" (!) هموطن ما است. این حضرات از خود نمیپرسند که مردم ایران در مورد چه چیز ریز و درشت خود حق تصمیمگیری دارند تا در مورد امور حیاتیای که مربوط به کردستان است و دست کم بطور مستقیم به آنها برنمیگردد، تصمیمگیری کنند. به عبارتی باز سادهتر: آیا آنها سرنوشت خودشان را میتوانند تعیین کنند که خواهان تعیین سرنوشت مردم کردستان باشند؟!
ممکن است بلافاصله گفته شود که مقصود اکنون نیست، بلکه در فردای دمکراتیک ایران است. پاسخ این است که تعیین سرنوشت کردستان از بیرون و حتی توسط هموطنان ایرانی غیرکرد و غیرساکن کردستان فیالنفسه غیردمکراتیک است، حتی اگر این کار با تمسک به ابزارهای شبهدمکراتیک صورت گیرد. تازه اگر این چنین رأیگیری دمکراتیک هم میبود و پروسهی رأیگیری به دمکراتیکترین شیوهی ممکن نیز برگزار شود، این، بیانگر این نیست که حاصل این رأیگیری و رأی استخراج شده از صندوقها الزاماً دمکراتیک است. از قضا رأی اکثریت مردم میتواند بسیار هم ارتجاعی و ضددمکراتیک باشد. چه کسی میتواند انکار کند که حکومت غیرمردمی اسلامی ایران با رأی تودههای میلیونی مردم ایران سر کار آمد، همان حکومتی که ابتدا به کردستان، ترکمنصحرا و ... لشکرکشی نمود و سپس مخالفان سیاسی خود را یکی پس از دیگری از میان برد؟ مگر مشاهده نمیکنیم که مردم در این یا آن کشور رأی به وارد کردن شریعت اسلام عزیز در نظام قضایی و کیفری و مدنی کشور میدهند و از همین اکنون با توسل به رأی اکثریت نشانههای سرکوب مخالفان، بهویژه مسیحیان را نمیبینیم؟ مگر فاشیسم در همین اروپا با توسل و تمسک به رأی اکثریت مردم نبود که سرکار آمد، همان حکومتی که ابتدا به سرکوب مخالفان و قتل عام یهودیان آلمانی و سپس یهودیان کشورهای دیگر پرداخت، قبل از اینکه جنگی خانمانسوز را به دنیا تحمیل کند؟
اتفاقاً به تجربه ثابت شده که غلظت دیکتاتوری و حتی فاشیستی دقیقاً همین حاکمیتهایی که نتیجهی رأی اکثریت مردم و "رفراندوم" بودهاند، بیشتر از سنخهای دیگر دیکتاوری مثلاً دیکتاتوری بر پایهی استبداد فردی بوده است.
و فراموش نکنیم که اتفاقاً ملتباوری و دینباوری ابزارهای خطرناکی بودهاند برای بسیج و تحریک تودهها بر علیه "اقلیتها".
به هر حال اگر بخواهیم پیامد عملی چنین درک شووینیستی و دماگوژیک از "حق تعیین سرنوشت" را برای استقرار دمکراسی در ایران و بهویژه برای تحقق آمال دیرین و دمکراتیک مردم کردستان به زبانی ساده ترسیم کنیم، در خوشبینانهترین حالت تصویر محتمل ذیل بدست داده خواهد شد: مثلاً اگر نود درصد از مردم ایران رأی "آری" به حکومتی، آن هم ورژن ناسیونالیستی جمهوری اسلامی، دادند و این حکومت منتخب مردم فرمان لشکرکشی، از ورژن 'فتوای جهاد' خمینی، علیه کردستان را داد، ده درصد مردم کردستان باید تمکین کنند و نه تنها از حق دمکراتیک خود برای مشارکت در نظام سیاسی کشور محروم گردند، بلکه همچنین مجاز نباشند از خودمختاری در واحد سیاسی ـ جغرافیایی خود در کردستان نیز برخوردار باشند و با وصف تمام این اجحافات صدالبته حق این را هم نداشته باشند از ایران جدا شوند! این است هدف غائی و حاصل نهایی تفویض حق تعیین سرنوشت مردم کردستان به مردمی که در کردستان زندگی نمیکنند.
پذیرش این قاعدهی بازی از سوی هر نیروی کردستانی پیامدی جز خودکشی و خودزنی سیاسی و صحهگذاشتن ضمنی آن نیرو بر تداوم استعمار داخلی کردستان را به دنبال نخواهد داشت.
خوب، آیا کردستان واقعاً "حق ویژه" میخواهد؟!
گفته میشود که کردستان در ایران "حق ویژه" میخواهد! این نیز مغلطهای بیش نیست؛ آنچه کردستان میخواهد برچیدن امتیازات ویژه است از بخشی از مردم ایران و رفع ستم ویژه [مضاعف] از بخشی دیگر.
آری، آنچه کردستان برای کل ایران میگوید یک طرح پیشنهادی است، اما همانطور که آنچه دیگران نیز میگویند چیزی فراتر از طرحهای پیشنهادی نیستند. و اما آنچه احزاب کردستان برای کردستان مطالبه میکنند، چیزی بسیار فراتر از طرحی صرفاً پیشنهادی است، بازتاب آمال مردم به شکل برنامهای منسجم است، یک جنبش طویلالمدت و ژرف سیاسی ـ اجتماعی پشت آن است. این مطالبات نیز نه حقوق ویژه، بلکه ترجمان تصورات معینی در مورد نظام سیاسی است در کردستان جهت پیشگیری از ستم و آسیمیلاسیون. کردستان این تصورات خود را به هیچکدام از مناطق ایران تحمیل نمیکند و چنین تحمیلی را هم از هیچکدام از مناطق ایران به نسبت کردستان نمیپذیرد.
ما در دهها کشور حتی متمرکز جهان خودمختاری داریم و هیچ جا نیز این مکانیسم به عنوان "حق ویژه" تعبیر و تعبیه نشده است و حتی چندین نوع نظام فدرال داریم که در آن مناطقی معین از ساختاری متفاوت از بقیهی کشور برخوردار هستند. به این نوع از نظامهای فدرال "نامتقارن"/"نامتوازن" گویند. این نظامها هم یکی از دیگری دمکراتیکترند. گفته شود که در این کشورها این مناطق از "حق ویژه" برخوردارند، فقط میتواند تعجب و تحیر اهل خرد را بدنبال داشته باشد.
پس تکلیف "حقوق شهروندی برابر" و دمکراسی چه میشود؟
برخی سهواً تصور میکنند که با قائلشدن حقوق شهروندی برابر برای همه مشکل تبعیض ملی ـ منطقهای حل میشود و در همین راستا شعار "یک شهروند ـ یک رأی" را مطرح میسازند. اینان به معضل مورد بحث نگاهی بغایت سطحی دارند و عنایت نمیکنند که عدم برخورداری بخشی از مردم ایران از حقوق شهروندی برابر تنها یکی از مشکلات است. تبعیض و ستم در کشوری چون ایران منشأهای مختلف دارد. یکی از سرچشمههای نابرابری (برای نمونه) در تراکم و تمرکز وحشتناک بالای قدرت سیاسی، اقتصادی، مالی، فرهنگی، ... در مناطقی معین نهفته است. لذا مشکل قبل از هر چیز ساختاری است. بدون تغییر این ساختار، حقوق شهروندی برابر معضل مورد بحث را حل نخواهد کرد.
اگر حل میکرد، با این استدلال ساده میتوانستیم بگوئیم که مبارزه برای رفع تبعیض جنسی و طبقاتی نیز بلاموضوع است و همه اگر از حقوق مساوی انتخابکردن و انتخابشدن برخوردار باشند، مشکل تبعیض جنسیتی و طبقاتی هم حل میشود! مگر همین اکنون هم زنان ایران و همچنین زحمتکشان ایران از حقوق مساوی شهروندی با مردان و متمکنین ایران برخوردار نیستند؟ مقصود اینجا نقش این دو در ساختار سیاسی نیست، بلکه وزن رأی است که به صندوق میاندازند. آیا حقوق شهروندی برابر برای این دو عدالت و مساوات بدنبال داشته است؟ خیر. به همین خاطر نیز نگاه هم فمینیستها و هم سوسیالیستها معطوف به تغییر بنیادی نظام سیاسی است. یقیناً با تمسخر پیروان این دو مکتب روبرو خواهیم شد، اگر با ابداع "رأی برابر شهروندی" به میدان بیائیم. مکاتب لیبرالی نیز به این شیوه ادعا نمیکنند که مکانیسم "رأی برابر" حلال مشکلات عدیده و قرص مسکن هر دردی است.
وانگهی: تنها یک رأی برای یک شهروند کافی نیست، بلکه هر شهروند حداقل باید سه رأی داشته باشد، آن هم بهویژه در کشوری که چنین پهناور است، از مناطق مختلف و متفاوت تشکیل شده و ترکیبی از اقلیتها را در خود جایی داده است: هر شهروند باید یک یا دو رأی انتخاب برای انتخاب حزب و نمایندهی خود برای پارلمان کشور (مرکز) را داشته باشد. وی باید همچنین از یک الی دو رأی دیگر برای انتخاب حزب و نماینده خود برای پارلمان ایالتی (منطقهای) خود برخوردار باشد. وی باید حق یک رأی دیگر نیز برای پارلمان یا شورای شهر خود داشته باشد. بدین ترتیب منی که در کردستان زندگی میکنم، حق رأی و تعیین نمایندهی مردم اصفهان در مجلس استانی/ایالتی/منطقهای اصفهان را ندارم. این امر برای یک هموطن اصفهانی برای انتخابات مجلسی که در چهارچوب کردستان تشکیل میشود نیز صادق است. بنابراین رأی من با یک اصفهانی تنها برای مجلسی که در پایتخت کشور تشکیل میشود برابر است.
وانگهی ایدهی "یک شهروند ـ یک رأی" از دمکراسی اکثریتی پیروی میکند. من در فرصتهای قبلی تلاش کردهام نشان دهم که در کشوری چون ایران توسل به این نوع از دمکراسی، اگر منجر به دیکتاتوری هم نگردد، باعث و بانی جدایی اقلیتهای ساختاری از کشور خواهد شد، یعنی دقیقاً به همان هدفی آسیب خواهد رساندکه طرفداران "یک شهروند ـ یک رأی" ظاهراً در ارتباط با حفظ یکپارچگی ایران تحت دمکراسی و امنیت و ثبات دنبال میکنند. ... [این بحث را میتوان به همین ترتیب ادامه داد. این اشارهی کوتاه اینجا تنها به این دلیل بود که سهلانگارانهبودن و سازندهنبودن استدلال "یک شهروند ـ یک رأی" به اجمال نشان داده شود.]
چرا احزاب کردستان بر ملتبودن کُرد چنین تأکید دارند؟ آیا "ملت"خواندن یا نخواندن کُرد مانعی برای همگرایی است؟
اینکه چرا احزاب کردستان روی "ملت"بودن کُرد (بدون التزام دولتشدن) تأکید دارند، علاوه بر بار معرفتی و تعریفی مفهوم 'ملت' برمیگردد به کارکرد سیاسی و حفاظتی که از نظر آنها این مفهوم دارد و بر آزمونی استوار است که آنها با آسیمیلاسیون کلکتیو و ستم ملی جمعی روارفته بر کردستان داشتهاند. آنها میدانند که کردستان اتمیزهشده و غیرکلکتیو با عنایت به درصد جمعیتی آن در ایران، با عنایت به فرهنگ "صاحبخانگی" مجازی و تمرکزگرایی وحشتناکی که در ذهن و عمل حاکمان و "اپوزیسیون" ایران وجود دارد، با عنایت به عدم تعهد واقعی اپوزیسیون ایرانی به دمکراسی و تبعات آن، با عنایت به ضرورت خودمختاری منطقهای که وجود دارد و همچنین مشارکت سازمانیافته در حاکمیت مرکزی، عرضاندامکردن جمعی ـ سیاسی کردستان یک ضرورت است.
مبارزه با ستم جمعی و سازمانیافته بدون تشکل ممکن نیست. همانطور که قشرهای اجتماعی ایران برای غلبه بر ستم اجتماعی روارفته بر آنها نیاز به تشکلهای سیاسی و صنفی خود دارند، همانطور که زنان کشورمان نمیتوانند بدون تشکلهای نیرومند زنان و بطور فردی و صرفاً بعنوان شهروندان بدون سازمان با ستمهای گوناگون جنسیتی مبارزه کنند، این امر برای رفع ستم ملی بر مناطقی چون کردستان نیز صدق میکند. باری، کردستان بدون سازمان و کیان ملی خود قادر نخواهد بود، بر سرنوشت خود حاکم شود. چنین امکانی را احزاب کردستان و اندیشهی رهائیبخش مــلــی آنها بدست میدهند.
بر همین مبنا شعار استراتژیک کردستان باید عبارت این باشد که کُرد تا بعنوان ملت تحت ستم باشد، نمیتواند بعنوان فرد و شهروند آزاد باشد. پیششرط رهائی آحاد کُرد رهائی جمعی و ملی آن است و نه برعکس آن. تکیه بر چنین مکانیسم سازمانی و چهارچوب فکری حتی با استقرار یک نظام دمکراتیک و فدرال برای مدت مدیدی، آن هم تا ایجاد یک جامعهی نوین در ایران، همچنان ضرورت خواهد داشت.
میدانیم اگر امروز در کردستان عراق یک واحد سیاسی کردستانی نمیداشتیم، حکومت شیعی آقای مالکی چکار که با کُردی که در بُعد عراق در اقلیت قرار گرفته و به لحاظ جغرافیایی در حاشیه افتاده، نمیکرد. تأکید بر ملتبودن کُرد و برخورداری از واحد سیاسی منطقهای ضامنی نسبی خواهد بود برای پرهیز حکومت مرکزی برای دستزدن به اقداماتی که موجودیت و کلیت این ملت را به مخاطره بیاندازد. بنابراین برخورداری از کیان ملی نه به جهت مقابله با این یا آن ملت و دولت، و نه لزوماً جهت دولتشدن، که در درجهی نخست با هدف صیانت جمعی از خود و سیادت جمعی بر خود است. کُرد، بدون یک کیان ملی، بدون خودآگاهی ملی به مثابهی یک مکانیسم حفاظتی با شناختی که از تعامل کنونی با آنها در تمام کشورهای محل سکونت کُردها در دست است، بلعیده خواهد شد، به تحلیل خواهد رفت.
لذا کًرد باید از سازمان سیاسی، ساختار حکومتی و از کیان ملی خود برخوردار باشد. این را، هم پیششرطهای مبارزه و هم امر پیشبرد دمکراسی (که بدون تشکل متصور نیست) و گذار به مدرنیته و هم حاکمیت جمعی و مردمی در آینده ایجاب میکند. بر همین اساس تأکید بر ملتبودن کًرد ـ گذشته از بار تعریفی آن که برای کًرد مصداق کامل دارد ـ هم کارکرد عملی (مبارزاتی) دارد و کارکرد حفاظتی (در پیش و پس از استقرار یک نظام فدرال).
این نه درکی ناسیونالیستی که بسیار هم دمکراتیک و ترقیخواهانه است؛ کًردها جزو معدود ملتهایی هستند که درصدد هستند وجود خود را نه بر پایهی انکار دیگران و نه به حساب دیگران و بهویژه نه به قیمت سرکوب فیزیکی و آسیمیلاسیون فرهنگی آنها و به سبکی آمرانه و به پشتوانهی دولتهای عقبمانده و استبدادی، بلکه با تکیه بر خودآگاهی و شم و شعور ملی خود، با اتکا به نیروی اجتماعی و سیاسی درون خود و بخشاً نیز بعنوان مقابلهای بسیار نابرابر با پروژهی ملتسازی دولتی ملت ـ دولتهای همسایه، بعنوان واکنشی برحق، خودجوش و مقاومتی و تدافعی (و نه تهاجمی) اثبات کنند.
جداً چند ملت را در جهان میشناسیم که چنین پارهپارهاش کرده باشند، چهار دولت قدرتمند وابسته به بلوک غرب و شرق هم از هیچ تلاشی فروگذاری نکرده باشند، اثری از آن باقی نگذارند، اما قائمبهذاتتر از گذشته با غرور بیشتر از پیش ایستاده باشند و حقوق خود را بطلبند؟ کدام ملت را در جهان میشناسیم، این چنین سیاسی باشد که تعداد احزاب ریز و درشتش به بالای ۵۰ برسد و حکومتهای فاشیست و شووینیست حاکم بر خود را با چنین چالشهای جدی روبرو کرده باشد؟ کدام ملت را میشناسیم که مرزهای سیاسی دولتهای میلیتاریستی حافظ آنها دلبستگی و همبستگی سیاسی و عاطفی جمعی و درونی آن را از میان نبرده باشند؟
درحالیکه ملاحظه میکنیم، اوجلان، یک رهبر کُرد ترکیه، را در افریقا میربایند، سنندج به جوش میآید، در پارلمان بغداد قانون اساسی فدرال عراق را امضا میکنند، مردم مهاباد با پرچم کردستان به خیابانها میآیند... آیا همهی اینها نشانههای بارز درک ملی و ملتبودن این مردم نیستند؟
شاهد بودیم مردم کردستان تا دیروز برای حاکمان کشور ترکیه در بهترین حالت "ترکهای کوهی" بودند، امروز اما حزب حاکم ترکیه از رئیس حکومت اقلیم کردستان برای کنگرهی حزبشان دعوت بعمل میآورد، پرچم کردستان را در کنار پرچم ترکیه قرار میدهد و سیاستمداران آن حزب در کنار این پرچم عکس میگیرند و به حکومت اقلیم کردستان در صورت حملهی دولت عراق پیشنهاد کمک نظامی میکنند و حتی منتفی نمیدانند بروند با اوجلان زندانی مذاکره کنند. اگر این حاصل پایداری این ملت نیست، چیست؟
باری، اگر تا دیروز اسماعیل بیشکچی، حقوقدان انقلابی ترک، بخاطر اینکه از کردستان و مستعمرهبودن آن سخن گفته بود، سالهای سال را در زندانهای ترکیه سپری نمود، امروز احزاب کردستان ترکیه خود از رهبران احزاب کردستان ایران و عراق میزبانی میکنند و اینان نیز نه در فرستندههای موج کوتاه رادیویی که بخاطر مصونماندن از بمبارانهای هوایی در اعماق کوههای کردستان مخفی شده بودند، که در سالنها و کنگرههای کشور ترکیه از حقوق مردم کردستان دفاع میکنند.
به نظر میرسد، در ترکیه بیاعتمادی و تهاجمات ایدئولوژیک دیروز جای خود را بهتدریج به اعتماد و خردگرایی میدهد. روند آغازشده در عراق نیز غیرقابل معکوس به نظر میآید. اما متأسفانه بخش عمدهای از نخبگان ایران هنوز قادر نگشتهاند از دایرهی تنگ اندیشهها و بحثهای یک قرن پیش بیرون بیایند و خود را با این روند همراه سازند. بخشی از آنان ظرفیت بسیار کمی برای دگردیسی از خود نشان میدهند، برای نمونه هنوز در انتظار این هستند که کُرد به انکار خود به مثابهی یک "ملت" بپردازد، همان کُردی که هر روز به نقطهی تعیین سرنوشت خود نزدیکتر میشود.
احزاب کردستان ایران، هر چند درک مشخص خود را در ارتباط با مقولات "ملت" و "قوم" دارند، اما نه تنها پذیرش ترمنولوژی خود را پیششرط همکاری قرار نداده، بلکه حتی با وصف وجود تفاوت در نوع ادبیات سیاسی دست خود را به سوی اپوزیسیون ایرانی برای پیریزی مشترک یک نظام دمکراتیک و فدرال و سکولار دراز کردهاند. بلاشک بدون یک ائتلاف ایرانی هم کاروان احزاب کردستان از حرکت بازنخواهد ایستاد، همانطور که هیچگاه به کلی از حرکت باز نایستاده است. این همان اعتمادبهنفس و خودآگاهی و درک ملیای است که بالا از آن سخن رفت.
به هر حال اپوزیسیون ایرانی باید یک نکتهی مهم را درک کند: احزاب کردستان به عنوان نمایندگان فکری و مصالح ملی کردستان آگاهانه میخواهند موتور و نیروی جدی و قابل اعتماد کل اپوزیسیون ایران باشند، اما یقیناً یدک و دنبالهرو آن و خواهان ائتلاف با آن به هر قیمتی نخواهند بود. این را سازمان مجاهدین خلق ایران در ائتلاف با حزب دمکرات کردستان ایران آموخت. این را همین امروز در عراق و ترکیه و بهویژه سوریه تجربه میکنیم. این امر به نسبت دستگاه فکری، ادبیات سیاسی و ترمنولوژی اپوزیسیون ایرانی و کردستانی نیز صدق میکند.
آیا این بیاعتمادی که بین احزاب و فعالان کردستان و مدافعان تمرکزگرایی و اقتدارگرایی حکومتی وجود دارد، واقعی است؟
آری، این بیاعتمادی واقعی است، اما سازنده نیست، آن هم قبل از هر چیز به حال خود ایران.
نیروها و افرادی هستند که بر پایهی این بیاعتمادی و نگرانی منتنج از آن یکی از رسالتهای اصلی خود را "حفظ تمامیت ارضی" ایران میدانند. برخی از این نیروها خود را "لیبرال ـ دمکرات" میخوانند و دیگری "جمهوریخواه" و آن دیگری "سوسیالدمکرات". از روی القابی که آنها به خود میدهند، علیالقاعده باید رسالت اولیهی خود را استقرار "لیبرالیسم"، "دمکراسی" و "جمهوری" بدانند، اما میبینیم که شاهبیت اصلی آنها "حفظ تمامیت ارضی" ایران است. برای اینکه عیار لیبرالبودن و دمکراتبودن و سوسیالیستبودن آنها را بسنجیم، کافی است قیاسی تطبیقی داشته باشیم بین برنامهها و گفتمان و ادبیات آنها با آنچه لیبرالها و دمکراتها و سوسیالیستهای کشورهای متمدن در برنامههایشان دارند. متصور نیست در برنامهی یک حزب واقعاً مترقی اروپایی بند "حفظ تمامیت ارضی کشور" وجود خارجی داشته باشد. دست کم راقم این سطور با وارسیهایای که انجام داده، چیزی در این خصوص نیافته است. جداً چه فرق فاحشی است بین "دمکرات" ایرانی و دمکرات اروپایی!
پرسش این است که چگونه است حفظ خاک، خاکی که نه تصرف شده، نه در اشغال کشور بیگانه است، چنان مقام و جایگاه بالایی را در فکر و روان عدهای از مدافعان خودخواندهی ایران پیدا کرده است، آن هم زمانی که یکی از سیاهترین و خشنترین حکومتهای جهان بر کشورمان حکومت میکند و چه بسا در فکر جهانگشایی ارتجاعی هم است؟ آیا تمامیت ارضی است که در عرض سه دههی گذشته زیر سوال رفته است یا کرامت انسان ایرانی؟ آیا خاک ایران است که هر روز پایمال میشود یا حقوق و آزادیهای بنیادی مردم ایران؟!
جداً ریشهی این بیاعتمادی مرکزگرایان به مناطق (به قول خودشان) "پیرامونی" از کجاست؟ آیا کردستان و آذربایجان و خوزستان و بلوچستان و ترکمنصحرا بطور واقعی تمامیت ارضی ایران را زیر سوال بردهاند؟ چگونه است که در یک بند، مردمان این مناطق "صاحبان و بنیانگذاران اصلی" تمدن و کشور ایران خوانده میشوند و همزمان سوگندگونه و تهدیدآمیز ضرورت حفظ "تمامیت ارضی کشور" گوشزد داده میشود؟! آخر اگر مردم این مناطق به قول این حضرات "صاحبان اصلی" این مملکت باشند، چرا باید رفتن و جدایی آنها موضوع باشد؟ چگونه میشود من کُردی که ظاهراً صاحب کشور پهناوری به نام ایران هم باشم، ولی بخواهم آن را دو دستی تقدیم آنانی کنم که گویا "صاحبان اصلی" نیستند؟! آیا این منطق معیوب کنشگر سیاسی ایرانی پایهی عینی دارد؟ آیا اساساً قابل فهم است؟
پاسخ این پرسش ـ همانطور که فوقاً اشاره رفت ـ دووجهی است؛ هم عینی است و هم غیرقابل فهم.
آری، این منطق معیوب به نوعی 'عینیت'گراست، این 'عینیت' اما بر همان پیشفرضها و معادلات و مناسبات معیوبی دلالت دارد که هماکنون در بافت فکری و افق سیاسی این کنشگران وجود دارد و در آینده نیز بنا به تصور آنها عینیت خواهد داشت و یا باید عینت داشته باشد. یکی از دو طرف این معادله، این مناطق هستند که عملاً در سیستم فکری این فعالان در بهترین حالت نقش "پیرامونی"، فرعی، مستأجری به آنها اعطا شده و طرف دیگر معادله زادگاه و یا خاستگاه این فعالان است که 'طبیعتاً' نقش اصلی و "صاحبخانگی" بر عهده دارد و این نقش "صاحبخانگی" باید مدامالعمر بماند. نیروی ماورالطبیعهای هم رسالت پاسداری ازلی ازآن را بر عهده آنها گذاشته است!
باری، باوصف ادعاها و تعارفات بیمایهی آنها در آینده نیز بنا ندارند در این معادلهی نابرابر تغییری ایجاد کنند. به عبارتی دیگر در ارتباط با این مقوله آنها اپوزیسیون حکومت نیستند، همان حکومتند؛ چه که بسیار دشوار است فاصلهای فکری بین آنچه که برخی از این حضرات در هیبت این یا آن برنامه، این یا آن مقاله، این یا آن بیانیهی جنجالی میگویند با آنچه حکومت اسلامی (که در موارد دیگر مورد نفرین آنهاست) میگوید، رویت نمود.
باری، منطق تمرکزگرایان و تبعیضگرایان به سبب اینکه به هر حال بر معادلات و مناسباتی معین استوار است، "عینی"، اما در همان حال معیوب است، چون خارج از جوهر بهشدت غیراخلاقی و ضددمکراتیک آن خردستیزانه و عقبمانده هم است، چرا که عملاً میگوید که اگر مناطقی چون کردستان بطور واقع حق تعیین سرنوشت خود را داشته باشند، آن هم منتنج از یک ساختار و مکانیسم واقعاً دمکراتیک در ایران، راه جدایی در پیش میگیرند! لذا بر وضع موجود صحه میگذارند و این یا آن ستم را توجیه و تطهیر نیز میکنند. حداکثر فضیلت آنها این است که استاندار و فرماندار بر اساس ضوابطی که در "مرکز" و به عبارتی دیگر از سوی خود آنها تعیین میشوند، در خود این مناطق از سوی مردم انتخاب شوند! همین را هم با آب و تابی میگویند، گویی معجزهی شقالقمر کردهاند! همهی این "فضائل" تنها برای اینکه من کُرد در کردستان حق این را نداشته باشم به شیوهای دمکراتیک سرنوشت خود را تعیین کنم. چرا؟ چون از عواقب آن نگرانند. این همان بیاعتمادی معوق آنهاست. این ماهیت و سیمای واقعی همان "دمکراسی" و "حقوق بشر" مجعول و وارونهای است که از آن دم میزنند.
اما معلوم نیست که چرا من اگر واقعاً آنقدر آزاد باشم که نه تنها حق تعیین سرنوشت منطقهی خودم به لحاظ مدیریت سیاسی را داشته باشم، بلکه حتی به صاحب واقعی و نه اسمی ایران نیز تبدیل شوم و در تعیین سرنوشت کشورم ایران نیز مشارکت ورزم، از ایران جدا میشوم؟! آخر کدام عقل سلیم حاضر است حصاری دور خود بکشد، اگر در بُعد جغرافیایی بسیار وسیعتر آزاد و خوشبخت باشد؟ به قول یک کنشگر واقعاً دمکرات ایرانی، اقای احمد رأفت، اگر زمانی در شمال ایتالیا، "زود تیرول" که در آن آلمانیتباران ایتالیایی زندگی میکنند، هر روز بمبی بالا میرفت و مردم این منطقه خواهان جدایی بودند، نخبگان این منطقه امروز جدایی از ایتالیا را "دیوانگی" میدانند. چرا؟ چون حقوق اقلیمی و سیاسی آنها رعایت شده است و هر روز با حربهی "مصاف با تجزیهطلبی" با آنها مقابله نمیشود. بخش نه چندان کمی از کنشگران سیاسی ایران هنوز از این منطق بدیهی و دمکراتیک برخوردار نشدهاند و لذا با همان منطق معیوب اصرار بر حفظ مناسبات سیاسی ایران زیر عبای "تمامیت ارضی" و "حقوق بشر" به میدان میآیند.
"دمکراسی" و "حقوق بشر" ادعایی آنها هم تا آنجا برایشان معتبر است که تغییری بنیادی در مناسبات فرادستی و فرودستی موجود ایجاد نکند. پاسداری به هر قیمت از تمامیت ارضی، تمرکز قدرت و حفظ موقعیت برتر زبان فارسی دم خروس آنان است. در این موارد دیگر در حد تعارف ایرانیگونه هم از دمکراسی و حقوق شهروندی برابر سخن نمیگویند. مفهوم "ملت ایران" در غالب موارد اسم رمز مدافعان حفظ وضع موجود ـ هر چند گاهاً با الفاظی آراسته ـ است، همان "ملت"ی که محصول یک پروژهی مهندسی سیاسی و وارداتی (و نه نتیجهی یک فرآیند طبیعی)، محصول تمرکزگرایی وحشتناک سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و صدالبته اعمال ستم سیاسی و آسیمیلاسیون فرهنگی بر مناطق معینی از ایران بود. انکار این واقعیت نمیتواند دلیلی بر صحهگذاشتن بر آن نباشد.
من جدایی از ایران را حق طبیعی هر خلقی میدانم. با آن دسته از روشنفکران کُردی که خود را "استقلالطلب" نیز میدانند به اندازهی کافی در این مورد بحث داشتهام. تفاوت من با آنها "تنها" در این است که آنها با توجه به شناختی که از بخش بزرگی از نخبهی سیاسی ایرانی به انضمام آنانی که خود را "اپوزیسیونی" میدانند، دارند، مطالبات ملی کردستان را در چهارچوب ایران غیرقابل تحقق میدانند و اما من با وجود این "اپوزیسیون" چنین نظری ندارم، دست کم هنوز ندارم. طیف فکریای که من به آن تعلق دارم، هنوز در کردستان هژمونی سیاسی و سازمانی دارد، اما کار این طیف با ناتوانشدن جنبش چپ و با پانایرانیستی و ناسیونالیستیشدن بخشی از اپوزیسیون روزبهروز دشوارتر میشود. استناد رقبای سیاسی ما در کردستان به همین منطق معیوب مرکزگرایان و شووینیستهاست.
خلاصه کنیم:
منطق سیاسی معیوب میگوید: هرگاه حکومت مرکزی تضعیف شود و مناطقی چون کردستان قدرت گیرند، این مناطق راه جدایی در پیش میگیرند! لذا در هر گام این نگرانی خود را به شیوهی پافشاری بر اصل تمامیت ارضی و متعهدکردن احزاب این مناطق به آن نشان میدهند و این به کابوسی سیاسی برای آنها تبدیل شده است (این البته فکر جدیدی نیست، از زمان جنبش مشروطه و از زبان کسانی چون احمد کسروی بیان شده که امروز از سوی افرادی چون اکبر گنجی با زبانی تحریکآمیزتر تکرار میشود).
منطق سیاسی خردمندانه و دمکراتیک اما میگوید: هرگاه حکومت مرکزی اقتدار و تمرکز و تراکم زیاد پیدا کرد، انگیزهی گریز از مرکز مناطقی چون کردستان تقویت میشود. ممکن است بتوان مدتی با سرکوب و اعمال خشونت نظامی از بالفعلشدن این انگیزه و نیروی بالقوه جلوگیری بعمل آورد، اما در نهایت این نیز نتیجهی معکوس خواهد داد و سرعت این گریز از مرکز را افزایش خواهد داد. تنها در پرتو اعتمادسازی در مناطق ملی بر بستر تقسیم و تفکیک افقی و عمودی قدرت سیاسی و حکومتی و اعطای خودمختاری سیاسی به مناطقی از ایران در شمایل یک نظام فدرال و مشارکت دادن آنها در پایهریزی و رهبری سیاست کلان کشور انگیزهی جدایی و گریز از مرکز تضعیف خواهد شد. و حال که چنین است امروز چه ضرورتی برای طرح تورمی و لیل و نهار "تمامیت ارضی" ایران وجود دارد؟
بانیان و متولیان و مریدان این فکر هنوز درک نکردهاند که تمامیت ارضی واقعی به هر حال نه با تهدید و تجویز، که با محو مناسبات ناعادلانه کشور و رفع ستمهای غیرقابل انکار روارفته بر مناطقی چون کردستان دستیافتنی است. هر تلاشی که معکوس این روند باشد، حاصلی جز جدایی نخواهد داشت. لذا بیاعتمادی اگر بر پایهی حفظ این مناسبات باشد، واقعی است و باید هم وجود داشته باشد و اما اگر بستر فکری آن، مناسبات دمکراتیک باشد، بیپایه است.
تا اینجا از بیاعتمادی کنشگران مرکزگرا به احزاب کردستان سخن در میان بود که گفتیم از یک منطق معیوب پیروی میکند. اما این بیاعتمادی ـ شاید به شدت باز هم بیشتری ـ در میان کنشگران کردستانی نیز به نسبت مرکزگرایان وجود دارد. این بیاعتمادی و نومیدی به دستیابی به حقوق مردم کردستان در چهارچوب ایران بعد از بیانیهی جنجالبرانگیز جناب بابک امیرخسروی و همفکرانش و یورش ناجوانمردانه به دو حزب کردستانی گسترش و رژفش باز هم بیشتری یافته است. اکنون احزاب کردستانی به مجرد اینکه در این یا آن همایش مشترک با فعالان ایرانی شرکت میکنند، ملامت میشوند، پدیدهای که تا دیروز وجود نداشت.
آری، در روان کُردی، حتی روان آنانی که لزوماً یک اندیشهی سیاسی معینی ندارند، یک بیاعتمادی نهادینهشده به "مرکز" و آنانی که از آن دفاع میکنند، وجود دارد. این بیاعتمادی همچنین بر مناسبات و معادلات سیاسی جاری و دفاع بخشی از "اپوزیسیون" از آن استوار است و صدالبته همچنین بر تجاربی که جنبش کردستان تاکنون اندوخته است. در روان کُردی شیوهی قتل اسماعیل آقا سمکو، اعدام قاضی محمد و ترور دکتر قاسملو و دکتر شرفکندی چون مصداقی برای اینکه «به "ایرانیها"/"فارسها" نباید اعتماد کرد» نگریسته میشود. از جمله بدین دلیل هم است که فعالان کُرد بصورت کلکتیو و چون یک نیروی کردستانی و با تأکید بر حق تعیین سرنوشت مردم کردستان و پافشاری بر "ملتبودن" کُرد عرض اندام میکنند. کم نیستند آنانی که احزاب کردی را مورد خطاب و شماتت قرار میدهند که:
با کدام اپوزیسیون میخواهید یک حکومت دمکرات و فدرال را در ایران بنا کنید؟ با این "اپوزیسیون"؟!!
آیا واقعاً اپوزیسیونی به نسبت مسألهی کُرد وجود دارد؟
تفاوت اساسی نگرش و گفتمان اپوزیسیون و حکومت اسلامی در کجاست؟
آیا میشود با افرادی از اپوزیسیون نشست و برخاست داشت که از همین اکنون چنین بیشرمانه میگویند که با ترکیه به توافق رسیدهاند که فردا مشترکاً کردستان را قلع و قمع کنند و چنین با بیفرهنگی و بیادبی از 'تربیت مردم کردستان در آینده' سخن میگویند؟!
چرا باید این همه نیرو صرف گفتگو با افراد و نیروهایی بشود که از همین اکنون و از منظر حتی "اپوزیسیون" ادعایی به کردستان چنگ و دندان نشان میدهند؟ آیا کمهزینهتر نخواهد بود که نیروی موجود وقف استقلال کردستان شود؟
آیا تمکین فعالان ایرانی به دمکراسی واقعی واقعاً یک سراب و آرزوی دستنیافتنی نیست؟
و آیا اساساً در کشوری چون ایران دمکراسی ـ به فرض محال استقرار آن ـ معضل ملی ما را حل خواهد کرد؟...
اینها پرسشهایی هستند که بیشتر از سوی فعلان و نخبگان منفرد کُرد متوجه احزاب کردستانی میشوند و حکایت از یک بیاعتمادی نهادینهشده به مرکزگرایان ایرانی دارد. و این هم در واقع مدیون تعامل غیرمتمدنانه و غیردمکراتیک بخشی از 'اپوزیسیون' ایرانی با مطالبات برحق و دمکراتیک مناطقی چون کردستان، بلوچستان، ... هستیم.
به باور من این بیاعتمادی دوطرفه را هیچگاه نمیتوان بطور صددرصد از بین برد، اما آن را میتوان با از بین بردن زمینههای عینی موجد آن که ریشه در مناسبات سیاسی ایران دارد، به حداقل ممکن رساند. و این مهم تنها از دست نیروهای واقعاً دمکرات جامعهی ایران با مشارکت فعال احزاب کردستان برخواهد آمد. بطور قطع نیروهایی که لیل و نهار کابوس "تجزیهی ایران" را دارند، قادر نخواهند بود، اعتماد مردم و فعالان کردستان را بدست بیاورند. این نیروها با بحث "تجزیه" و "تمامیت ارضی" در کردستان بیشتر آنتیپاتی ایجاد میکنند، تا سمپاتی.
تنها تعهد به حق تعیین سرنوشت قادر است اعتمادسازی کند و موانعی جدی، اما دمکراتیک و انسانی، سر راه گسترش ناسیونالیسم دوطرفه ایجاد کند، همان نگرش و منشی که چپ و سوسیالیست ایرانی بعد از انقلاب ۵۷ داشت. به بیانی ساده: من تنها به نیرویی اعتماد خواهم کرد که پیشاپیش به من بگوید که حق تعیین سرنوشت خود را دارم، چنانچه مناسباتی برقرار شد که حقوق ملی و جمعی من در آن تأمین نشده باشد. این نیرو هر نوع نگرانی را از من به نسبت فردا میگیرد و جذابیت و انگیزهی تلاش و تشریک مساعی برای بنای یک ایران دمکراتیک و فدرال را در من بیشتر میکند. اما برعکس، به هر نیرویی که با الفاظ حکومتی "ملت ایران"، "اقوام ایران"، "تمامیت ارضی"، "تجزیه ایران" و امثالهم با من روبرو شود، با بدگمانی مینگرم، چرا که بنا را بر این میگذارم که این نیرو به مجرد اینکه قدرت گیرد، با سلاح گرم پاسخ مطالبات مردم مرا خواهد داد. آنقدری که 'ملت"باوران ایرانی و مدافعان "حفظ تمامیت ارضی ایران" به یکپارچگی سیاسی ایران و دلبستگی مردم مناطقی چون کردستان به ایران لطمه وارد آوردهاند، هیچ نیرویی وارد نیاورده است. برعکس، چپ و سوسیالیست ایرانی علیرغم اینکه شب و روز بر طبل "ملت ایران" و "تمامیت ارضی" نمیکوبد، بلکه حتی به حق تعیین سرنوشت هم باور دارد، بیشترین خدمات را به نزدیکی مناطقی چون کردستان به جنبش دمکراسیخواهی و عدالتخواهی سراسری ایران نموده است. بر این باورم که تنها اندیشهی چپ و لیبرالیسم واقعی (و نه از نوع "ملی"گراهای ایرانی) قادر است که وحدت ایران را حفظ کند و نه ناسیونالیستهای وطنی.
محتملاً اگر حزب دمکرات و کومله هم به اندازهی ناسیونالیستهای "ایرانی" ناسیونالیست کُردی میبودند و لاینقطع بر "یکپارچگی ملت کُرد" و "تمامیت ارضی کردستان" و مبارزه با "تجزیهی چهارگانهی کردستان" تأکید میکردند، امروز وضع و موضع اپوزیسیون ایرانی متفاوت میبود؛ آن هنگام نیروهای مرکزگرا نیرو صرف میکردند، تا احزاب کردستان را از طرح شعار استقلال منصرف و به فدرالیسم متقاعد گردانند. اما میبینیم، امروز معادله برعکس است: این، احزاب کردستان هستند که با سنخ دولتی ناسیونالیسم ایرانی مبارزه میکنند و خواهان استقرار یک نظام راسیونالیستی و غیرناسیونالیستی و غیرمتمرکز در ایران هستند، درحالیکه اگر احزاب کردستان باتوجه به ظلم ملی و تاریخی که بر کُرد شده، ناسیونالیست و استقلالطلب و صرفاً کردستانگرا میبودند و نه چون حالا چپ و سوسیالیست و فدرالیست و ایرانگرا، امری عجیب و غریب نمیبود. این احزاب ـ هر چند محور اصلی سیاستهای روز و طول و عرض جغرافیایی تشکیلاتشان کردستان ایران است ـ اما به هیچ وجه ناسیونالیستی نیستند، دست کم ملیگرایی آنها به پای آنانی که رسماً خود را ناسیونالیست و ملیگرای "ایرانی" میدانند و با پروژهی 'ملتسازی" دولتیشان بانی بحران امروز ایران بودهاند، نمیرسد. دنیای عجیبیست!
اینجا نیز مطلب را با یک نقل قول فکورانه از یکی از رهبران جانباختهی کردستان، دکتر قاسملو، به پایان میبرم: از وی پرسیدند: "از کجا معلوم این خودمختاری امروز شما فردا به استقلال تبدیل نخواهد شد؟" وی پاسخ داد: "از کجا معلوم این دمکراسیای که از آن امروز دم میزنید، فردا به دیکتاتوری تبدیل نخواهد شد؟" این از سویی همان بیاعتمادی دوطرفه را به ما نشان میدهد و از سویی دیگر رابطهی عدم طرح خواست استقلال با تحقق دمکراسی واقعی [تسهیمی و توافقی و نه اکثریتی] در ایران. لذا تکرار میشود کسی که واقعاً دمکرات است و باور به دمکراسی با تمام تبعات آن از جمله تحقق حق تعیین سرنوشت کردستان در چهارچوب آن را دارد، دلیلی برای نگرانی از جدایی کردستان را نباید داشته باشد. و اینجاست که تمامیت ارضی ایران با تحقق حق تعیین سرنوشت در وجه درونی آن گره میخورد.
این پیام اصلی سطور فوق بود.
|