یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سفر (از مجموعه گلهای دوزخ : مرگ) ادامه...
سروده شارل بودلر مترجم: فریبا عادلخواه


- مترجم: فریبا عادلخواه


• غلبه خورشید بر دریای کبود
شکوه شهرها در غروب خورشید
شعله ور می ساخت
در قلبهای ما
مضطرب حماسه ای ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٣ بهمن ۱٣۹۱ -  ۱ فوريه ۲۰۱٣


 
 
...بگوئید برای ما
چه دیدید

IV
ستارگان را دیدیم
و موجها را؛
و ماسه ها را
نیز
ما
و با وجود تلاطمات بسیار
و چند فاجعه غیر منتظره
باز هم خسته و بی حوصله شدیم
مثل اینجا.

غلبه خورشید بر دریای کبود
شکوه شهرها در غروب خورشید
شعله ور می ساخت
در قلبهای ما
مضطرب حماسه ای
از رفتن به قعر آسمان
با پرتوی گیرا

مهمترین شهرهای آباد
بزرگترین مسافران
نمی رسند
هرگز
به پای شگفت انگیز جاذبه ای
که دست روزگار ساخته
با ابرها.
ومیل دیدارش
دغدغه ای بود پیوسته
با ما

التذاذ در کنار اشتیاق به قدرت
اشتیاق، این فرتوت درختی که میگیرد
توان خود از لذت
و درحالی که سخت می شود
پوسته تو
و تنومند
شوق دیدار خورشید
دارند
از نزدیک
شاخه هایت

آیا همچنان بزرگ می شوید،
بزرگتر از سر زنده ترین درخت،
درخت سرو؟
که گلچین کردیم
ما
با دل و حوصله
بهر آلبومهای حریص
شما
یکی چند طرح سیاه قلم
برای برادرانی که
خوشتر میدارید
هر چه می رسد
از دور


و زانو زدیم
ما
درمقابل بتهای شیپور زن
جواهر نشان شیپور ها
و قصرهائی که
شکوه و شوکت افسانه ای انها
رویای ویرانگری است
برای اهل مال ومنالِ
ما

لباسهائی که خیره میکنند چشم را
زنانی که رنگین است
دندانها و ناخنهایشان
و ماهر مردان تردستی که
مارها
نوازش می کنند
انها را

V
و بعد، بازهم بعد ؟

VI
" آه ای ناقص العقل!
تا نرفته از یاد
مارا
مهمترین چیز،
اینکه
بی آنکه جستجو کنیم
دیدیم همه جا
از بالا تا پائین نردبان سرنوشت
ملول نمایشِ گناه جاوانه را

زن، مغروربرده ی مطیع و نادان
خودستا ی بی تعارف و خود شیفته ی بی اکراه
مرد، طماع مستبد، فحاش، خشن و شهوت ران
برده ی برده و جریانی در آبرو فضولات

جلّادی که به وجد می آید
و مظلومی که به اشک می نشیند
جشنی که بوی خون بر می خیزاند؛
زهر قدرتی که ستمگر را تحریک میکند
و خلقی
شیفته تازیانه ای که عاجز می گرداند؛

مذاهب بسیاری مانند مذهب ما
همه در حال رفتن بالا
از ریسمان آسمان؛
تقدس،
گوئی سفیهی که افتاده
در میان رختخوابی از پر
به جستجوی تمتّع
در میان خس و خاشاک

مست از نبوغش
ورّاج است
بشریت
و ابله
همانند گذشته
امروز
دشنام میدهد خدا را
در عذاب الیمش
"ای تو همانند من،
ای تو آقای من،
بر تو لعنت میکنم من!"

و انها که عاقل ترند،
جسورمعشوقانِ جنون
فرار میکنند از گله بزرگی که
رقم زده دست سرنوشت
برایشان
و پناه می گیرند
به منقل و وافور!
ـــ اینست پیوسته سر خطهای مهم جهان."


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست