شرح شکنجه در نشست جانبی شورای حقوق بشر سازمان ملل
•
مشروح سخنرانی های منصور اسانلو، سام محمودی، مسعود زینالی و منیره ی برادران در دومین نشست جانبی کارزار افشای نقض حقوق بشر در ایران در شورای حقوق بشر در شهر ژنو
...
اخبار روز:
www.iran-chabar.de
پنجشنبه
۱۷ اسفند ۱٣۹۱ -
۷ مارس ۲۰۱٣
عصر روز چهارشنبه ۶ مارس دومین نشست جانبی کارزار افشای نقض حقوق بشر در ایران در شورای حقوق بشر در شهر ژنو با موضوع ”بازداشت خودسرانه, شکنجه و ناپدید شدن فعالین در ایران” برگذار شد.
«فعالان در تبعید» متن صوتی و نوشتاری سخنرانان این جلسه را در سایت خود گذاشته اند.
سخنان منصور اسانلو، سام محمودی، مسعود زینالی و منیره ی برادران را به نقل از این سایت در زیر می خوانید:
روایت منصور اسانلو از بازداشت و شکنجه فعالین کارگری
آقای منصور اسانلو از فعالین کارگری که سابقه بارها دستگیری و شکنجه در زندانهای جمهوری اسلامی را در کارنامه دارد , به عنوان یکی از سخنرانان, روایتی دارد بازداشتهای خودسرانه و شکنجه فعالین کارگری در جمهوری اسلامی . آقای اسانلو از طریق ویدئو در این نشست سخنرانی کرد:
با سلام
ضمن قدردانی از فرصتی که برای بیان برخی از واقعیت هایی که بر من گذشته و آنچه که مشاهده کرده ام, گفتگوی خود را با آرزوی رسیدن به جهانی بدون خشونت و ستمگری, جهانی بدون فقر و سرکوبگری, سرشار از آزادی عدالت دموکراسی و رعایت حقوق بشر آغاز می کنم.
مشاهداتی که من کرده ام همگی مربوط به بازداشتهای خودسرانه و شکنجه هایی می شود که از موارد مهم نقض حقوق بشر است.
مفتخرم که این فرصت را بتوانم به صورت مناسب ازش استفاده کنم.
اول آنچه بر سر خودم آمده است. در دستگیری ۲٨ آبان ماه ۱٣٨۵ که ساعت ۱۰ صبح در خیابان مورد حمله واقع شدم؛ کسانی که لباس شخصی پوشیده بودند, هنگامی که من در عرض خیابان در حال عبور بودم تا به روزنامه فروشی بروم, من را مورد حمله قرار دادند و موقعی که من اعتراض کردم که من را گرفتید و کجا می خواهید ببرید؛ گفتند داخل ماشین که بردیمت, بهت نشان می دهیم که کجا می خواهیم ببریم. و بعد که من مقاومت کردم, با ضرب و شتم فراوان که منجر به خونریزی چشم راست و بینی و سر و صورت من شد و آسیب فراوان به کتف و مچ دست و کمرم اومد به زمین خوردم و من را روی زمین کشیدند و من مقاومت کردم که من را نتوانند به داخل ماشین ببرند.
این ضرب و شتم شاید از طرف بیش از ۵ یا شش نفر ادامه داشت و مردمی هم که آنجا معترض بودند و در حمایت من به اعتراض آمده بودند؛ جلوی آنها را با درگیری و تیراندازی هوایی گرفتند. در حضور مردم با توهین و هتاکی و تمسخر و انواع تهدیدها و فحاشی من را از پارکینگی که خودشان با ماشین وارد می شوند با وضع خون آلود به دادگاه انقلاب بردند و از انجا با آسانسور به دفتر قاضی حداد بردند که ایشان الان دیگه آنجا نیست.
من را مدتی آنجا نگه داشتند, دستم را ابتدا به یک صندلی و بعد شوفاژ دستبند زدند؛ ساعتها با همون شکل و با همون خونریزی که داشتم, نگه داشتند و خلاصه بعد از مدتی غروب شده بود که اینها آمدند و نامه ای دادند و من را به بند ۲۰۹ بردند و با همون وضعیت زخمی و آسیب دیده و در سلول انفرادی تا ۱۰ روز به همون شکل و کثیف مونده بودم.
این یکی از آن دستگیریهای خودسرانه و بدون مدرک قانونی بود. دستگیری توسط لباس شخصی شکنجه و انفرادی و... بود.
و بعد در ادامه اون که حدود یکماه طول کشید تا من آزاد شدم, بار دیگر در ۱۹ تیرماه ٣٨۶ که ۴ بعد از ظهر بود که از دفتر جدید سندیکا در خیابان ابوریحان که با همکاری دیگر کارگران و همکاران راه انداخته بودیم, بر می گشتم و در مسیر برگشت در داخل اتوبوس نزدیک به یک چهارراه در نزدیکی محل زندگی ام؛ عده ای لباس شخصی حمله کردند و از داخل اتوبوس من را پایین کشیدند و همان جا دستبند به دستم زدند و می کشیدند که با اون دستبند من را ببرند و در همان حالت کتک زدن و درگیری و بدون اینکه هیچ برگه ای را به من نشان دهند؛ قصد فرو بردن من را در صندوق عقب یک پژو را داشتند و بعد دیدند که جمعیت زیادی جمع شد و این کار را نکردند. سعی کردند من را در صندلی عقب ماشین قرار بدند که من مقاومت کردم و حتی راننده ای هم که پشت فرمان بود و من با اتوبوسش تا آن محل آمده بودم؛ برای کمک آمد که با مشت زدند که از پشت فرمان به پایین افتاد. حدود ۱۰ دقیقه کشمکش داشتیم که ضربات وارده باعث شد که شبکیه چشم چپم پاره بشه و خونریزی از بینی و گوش و دهان و صورتم شد و بعد من را در داخل ماشین همین طور با ضربات مشت و آرنج و شوکر برقی در جاهای مختلف بدنم می زندند و من همین جور دولا روی زمین نشسته بودم و اونها پیاپی این ضربات را می زدند و همین طور بین راه من را نگه داشتند در جایی که فکر می کردم که آنجا می خواهند من را بکشند؛ آمدند در ماشین را باز کردند و گروهی کتکم زدند؛ طوریکه سرم گیج می رفت و به حالت بیهوش پیدا کردم. بعد من را بردند جلوی زندان اوین و زندان اوین من را قبول نمی کرد چون هیچ برگه قانونی جلب همراهشان نبود. بیشتر از یکساعت طول کشید تا اونجا با تلفن و بی سیم تماس گرفتند تا توانستند من را ببرند به بند ۲۰۹ و جلوی ۲۰۹ هم باز کتک خوردم و به جایی که لباس عوض می کنند بردنم و نتونستم لباس عوض کنم, چون به قدری خون آمده بود که به تنم چسبیده بود.
کشان کشان دو نفر از روی پله ها (چون راه نمی تونستم برم) بردند بالا. و بعد در انفرادی هم ۴ ماه به همون وضع نگه داشتند که منجر به کوری موقت من شد که در آخر ۴ ماه انفرادی من را به بیمارستان برای جراحی چشم شبکیه. من در تمام مدت در انفرادی زیر تهدید و توهین به خودم و خویشاوندان و خانواده و اطرافیان که زیر این انواع فشار روانی در انفرادی طولانی وضعیت روانی هر کسی به هم می ریزه.
همین رفتارها با آقای رضا شهابی هم شد که ایشان هم شکنجه بدتر از من در داخل بند دید. ایشان هم بعد از اینکه دستگیرش کردند و به ۲۰۹ بردند که در آبان ٨۶ که البته ایشان دستگیری دومش ۲۲ خرداد ٨۹ بود که طولانی شد و منجر شد که به خاطر دستبند قپانی و آویزان کردن و روی سرش نشستن و فشار آوردن به گردنش منجر به آسیب دیدگی تاندونها و گردن و شونه هاش شد که بدنش به حالت فلج در اومد و نهایتا ایشان مدتها در زندان بود و بعد از اینکه در زندان مجبور شدند با اعتصاب غذاهای مختلفی که کرد به بیمارستان بفرستند برای جراحی ستون مهره ها و گردن ایشان.
علاوه بر این دستگیری آقای مددی بود که ایشان را هم در شمال تهران و به همان شکل غیرقانونی و بدون ارائه برگه جلب گرفتند و به زور بردند و در زندان نگه داشتند. و در زندان هم به انفرادی می برند و همین نوع فشارها ادامه داشت بر ایشان و در یک دوره ای هم ایشان را در زندان قزل حصار در مهر ماه سال ٨۶ بردند که محل زندانی های عادی و جرائم سنگین و مواد مخدر و قتل است که خود به خود امنیت جانی افرادی که در اینجا قرار می گیره به خطر می افته.
و بعد در مورد زنانی که من خبر دارم مثل خانم مریم ضیا و منصوره شیرزاد و خانم هما رضوی که اینها هم دستگیر شدند و در قضیه اعتصاب دوم شرکت واحد؛ در منزل بودند که می خواستند صبح بیایند به پشیبانی از کارگران شرکت واحد که اینها را هم با ضرب و شتم و شکنجه به اماکن بردند و بعد بچه ها را اسپری زدند به صورتشان و با پوتین لگد زدند و به مینی بوس انداختند … و بعد برای اینکه از اینها تعهد بگیرند و یا اعتراف بگیرند که برای فعالیت اجتماعی یا سیاسی و فعالیت سندیکایی نیایند؛ حتی بچه ۲ ساله خانم منصوره شیرزادفر را پشت در انفرادی های ۲۰۹ آوردند و نهایتا ایشان بر اثر گریه های بچه اش تعهد داد که دیگه در هیچ فعالیت سیاسی شرکت نکنه.
مورد دیگه اینکه اینها در اماکن که بودند بر روی زمین سرد و کاشی نگه داشته بودند و به آنان غذا نداده بودند. به بچه ها هم غذا ندادند, بچه ها را اجازه دستشویی نمی دادند مثل منا حیات غیبی فاطمه حیات غیبی مثل محدثه و مهدیه سلیمی و زهرا رضوی. و بعد همین طور این ادامه تلاش هایی که اینها داشتند منجر به صدور حبس یک ساله برای خانم ضیا شد که بعد دوباره دو یا سه مرتبه بعد از اون به زندان در رابطه با فعالیت حقوق کودکان کار و خیابان و در رابطه با فعالیت کمپین یک میلیون امضا بهشون دادند.
بعد علاوه بر اون در رابطه با زندانیان رجایی شهر من می تونم بگم که بدترین جایی که الان برخی زندانی هستند این هست که در این زندان تلفن وجود نداره؛ ملاقات حضوری ندارند و ملاقاتهایی که حتی پشت کابینی و شیشه ای هم به واسطه تعطیلاتی که اعلام میشه, بعضی وقتها قطع میشه و این قطع ملاقاتی ها و فشار مضاعفی هم به لحاظ شکنجه روحی خانواده ها و شکنجه روحی زندانی ها ست و بعد از اطلاعات دیگه مثلا یکی از درگیریهای خیابانی که زنها را برای لباس بد یا بد حجابی می گرفتند و می زدند و می بردند که فیلمهای زیادی هم ازش پخش شده؛ از جمله یکی از اینها خانم مونا حیات غیبی بود که در بهمن سال ۹۰ بود که به خاطر اینکه می خواستند به زور سوار ماشین کنند و تو خیابان به عنوان بدحجاب ببرند, مقاومت کرده بود و این هم یک مورد از بازداشتهای خودسرانه بود که منجر به پارگی دست و آسیب دیدن چند قسمت از بدنش شد که ۱٣ بخیه دستش خورد و بعد زیر فشار زیادی که پدرش و عواملی که فشار می آوردند تا رضایت بده؛ پرونده شکایتش از این ضرب و شتم را بستند و یک شب هم در بازداشت غیرقانونی بود که آنجا هم در فشار روحی و روانی و انواع توهین ها و هتاکی هایی که این بخش طرفداران حجاب ونیروی انتظامی وارد می کنند بود.
و همین طور در داخل زندان شکنجه های وحشتناکی بود, به دلیل اینکه بسیاری از زندانیان عادی که از قوانین هم سر در نمی آوردند و شناخته شده هم نبودند؛ با باتوم کتک می خوردند, انفرادی های طولانی برده می شدند, اگر اعتراضی می کردند منجر به درگیری سنگینی می شد و حتی بخشی از زندانی های عادی که مثلا محکوم به اعدام و حبسهای سنگین بودند را بر علیه بخش دیگری از زندانیان سیاسی و زندانیان عادی دیگه تحریک می کردند. مواد مخدر, وجود لواط و انواع جرائم دیگه ای که دور از شان آدم هست در زندانها به فراوانی رواج داره و در زندان رجایی شهر به خصوص فرج نژاد رئیس حراست, مردانی رئیس فعلی زندان و حاج علی کاظم رئیس قبلی زندان رجایی شهر که گویا بعدها مدیر کل زندان استان البرز شد؛ نقش جدی در تمام بی قانونی ها و آزاد گذاشتن برای کتک زدن و سرکوب زندانیان داشتند. و در این زندان, زندانی های بیمار و بیماریهایی مثل ایدز و هپاتیت و بیماری های مسری مثل سل داشتند را در درون زندانیان دیگه نگه می داشتند و هر موقع شخصی به وضع خیلی بدی می افتاد, تازه اون را می بردن در انفرادی نگه می داشتند و جدیدا یه بندی دوباره باز کردند که تحت نظری ها و قرص خورها, کسانی که روانی شدند و فشارهای روانی در زندان اونها رو منهدم کرده را به جای انتقال به بیمارستان به اون بند برده و همه را روی هم می ریزند و دارو و قرص هم بهشان نمی دهند و الان که دیگه گرانی شده؛ دارو و قرص به تمام زندانی ها نمی دهند و زندانیان سیاسی به خصوص در بند ۱۲ رجایی شهر از اعزام به بیمارستان محروم اند از جمله اینها, آقای سیامک مهر که جدیدا خبرش در همه سایتها اومده که شدیدا بیمار هست و قلبش ناراحت هست و احتمال مرگش می ره. هنوز که هنوزه ایشان برای جراحی قلب به بیمارستان اعزام نشدند.
از موارد دیگه ای بوده که مواد مخدر را زندانیان در بیرون از زندان می خوردند که بعد بیاورند زندان و زندانیان قدیمی, زندانیان جدید را تحت فشار می گذاشتند که از مرخصی که بر می گردند اینکار را بکنند و این موضوع باعث شد چند زندانی مواد مخدر در داخل شکمشان بترکه و از طریق گوارش مسموم بشوند و یکی از اونها به خاطر اینکه زندانی قدیمی تر وی را تهدید کرده بود که چنانچه مواد نیاورد, خانواده اش را در بیرون مورد حمله قرار می دهد؛ به خاطر اینکه با شلنگ آب توالت به داخل مقعدش کردند و با فشار اب می خواستند آن مواد را بیرون بیاورند, آن مواد ترکید و آن زندانی در بهداری فوت شد و زندانی اصلی که اینکار را کرده بود, فقط بندش عوض شده بود و چند وقت در انفرادی بود و بعد با هماهنگی مسوولین زندان به بند دیگری رفت که دیگه کسی وی را ندید که کجا رفته و چه اتفاقاتی برای وی افتاد.
از دیگر موارد مشاهدات من؛ زندانی افشین اسانلو بود که ایشان هم شدیدا شکنجه قپانی شد, مثل رضا شهابی که فعال کارگری بوده؛ شلاق های زیادی خورد, کف پایش چندین بار پاره شده. نهایتا به خاطر غده ای که به دلیل شلاق های زیادی که به کمرش زده بودن, به بیمارستان مسیح نژاد منتقل شد و اونجا جراحی شد و غده را از زیر کتفش خارج می کنند و یک بار ایشان را یک ماه به زندان سنندج می برند که در اونجا زندانیان کردی پیدا کنند که بر علیه ایشان شهادت بده که اون هم پیدا نشد و در اونجا هم سه بار دستبند قپانی زدند.
از جمله موارد شکنجه ها این بود که به خانواده ها اطلاعی از زندانی نمی دن, زندانی ها را در خیابان به صورت خودسرانه بازداشت می کنند و این زندانی ها متاسفانه هیچ کس از حالشون خبر نداره و یکی از شکنجه های روانی برای اینها اینه که به اونها می گن هیچ کس نمی دونه شما کجا هستید و ما می تونیم شما را بکشیم و تکه تکه کنیم و هر کاری بکنیم, هیچ کس خبر نداره و به فریادتون نمی رسه و به وسیله این فشارهای روانی و اینجور بی خبر ماندن و ایجاد ترس و وحشت در دل زندانیان, آنها را وادار می کنند که بیاید و بر علیه خودش و هر چیز دیگری که آنها می خواهند اعتراف کنه.
خیلی مطالب زیاد هست که الان فرصت کم هست و من مجبورم جمعبندی کنم صحبتهایم را. آرزو می کنم که بتوانم در آینده, گزارشی مفصل تر حداقل برای اطلاع عموم و حتی نهادهای حقوق بشری هم اگر مطرح نشود؛ در اختیار کسانی که پیگیر این مسائل هستند و حتی جناب احمد شهید و جناب نایب هاشم و دوستانی که در این رابطه فعال هستند بگذارم تا شاید بتواند از تکه هایی از آن استفاده کنند برای گزارشهای بعدی که در رابطه با نقض حقوق بشر به شکل سیستماتیک در کشور ما می گذره.
سام محمودی: بازگویی شکنجه هایم روایت دردهایی است که درمانی بر آن نیست
آقای سام محمودی سرابی نویسنده و روزنامه نگاری که ابتدا در ۲۱ تیر ماه ۱۳۷۸ به دلیل حضور در اعتراضات دانشجویی کوی دانشگاه تهران و بعد از آن به دفعات , توسط وزارت اطلاعات و سپاه بازداشت شده , در این نشست به عنوان یکی از سخنرانان و به صورت ویدئویی از آنچه طی این سالها بر وی گذاشت ؛ روایت می کند.
سلام من سام محمودی سرابی هستم نویسنده و روزنامه نگاری که در دوره های مختلف توسط وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه بازداشت و بعد از شکنجه های طاقت فرسا در زندانهای جمهوری اسلامی بازداشت بودم به صورت موقت. در طی سالهای اخیر با شدت گرفتن سرکوب و تنگ تر شدن حوضه فعالیت های مطبوعاتی و رسانه ای خیلی از روزنامه نگاران مجبور به مهاجرت از کشور شدند. مخصوصا بعد ازجریان حوادث بعد ازانتخابات ریاست جمهوری سال ٨٨ بخش قابل توجهی ازروزنامه نگاران شاخص و اثر گذار این سالها بازداشت و ماهها تحت فشار های جسمی و روحی قرار گرفتند.
یک توضیحی هم باید داده شود اینجا، که بسیاری از این روزنامه نگاران به علت دفاع از شان قلم و اطلاع رسانی در محاکم قضایی ایران بدون حضور وکیل و هئیت منصفه با احکام سنگین زندان و محرومیت از فعالیت مطبوعاتی، سیاسی و اجتماعی مواجه شدند.
من به نوبه خودم باید اعلام کنم در معرفی خودم که دانش آموخته ی فلسفه در مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران هستم که مدتها در دوره دانشجویی چیزی حدود ۱۷۷ روز در زندانهای مختلفی از جمله کانون توحید یا همان زندان توحید پیش از انقلاب که آن را به عنوان زندان کمیته مشترک ساواک و شهربانی می شناختند بازداشت بودم ، مدتی در زندان سئول بازداشت بودم ، مدتی در زندان تحت عنوان توکا که اسمش کمتر به گوش شما خورده ، سر انجام بعد از گذشت ۱۰سال دوباره راه من به سمت وزارت اطلاعات و زندان اوین باز شد، راه من به اون سمت افتاد ، مسیرم از آن طرف افتاد .
ابتدا به مدت ۱٣ روز شدیترین شکنجه ها که بازگویی انها طبیعتا تنها درد ها را نشان می دهد ، درمانی برایش نیست . ۱٣ روز بنده در بدترین شرایط زیر شدیدترین شکنجه ها از جمله فروبردن سر در کاسه توالت پر از کثافت و استعمال نوشابه باز نشده زمزم،استعمال شیشه تشتک دار شکنجه شدم و به علت اعتصاب غذا خونریزی شدید معده کردم چیزی حدود یک هفته الی ۱۰ روز من اعتصاب غذا کردم.
ابتدا اعتصاب تر بود یعنی روزی ٣ لیوان چای به اضافه ی ۷ قند می خوردم که بعد از اون اعتصاب غذای خشک را اعلام کردم و عملا نه چیزی خوردم و نه چیزی نوشیدم و در این مدت به نوعی دچار افت شدید فشار خون و تحلیل رفتن قوای فیزیکی شدم. بعد از این ماجرا به علت اینکه وضعیت من بسیار رقت انگیز و بد شده بود , کارشناس پرونده من بعد از مشورت با پزشک بند ۲ الف زندان بنده را مقابل منزل در تهران رها کردند.
از این ماجرا گذشت من به واسطه سرودن یک شعر تحت عنوان “من اعتراف می کنم” بازداشت شدم و در روز بعد عاشورا ، عاشورای ٨٨ در تاریخ ٨ دی ماه ٨٨ ، روز سه شنبه در ساعت۴ صبح من را در منزلم بازداشت کردند و بعد از اون منتقل کردند به پایگاه ٨ فاتح در میدان حر ، آنجا زیر شدید ترین شکنجه ها به مدت ۵۵ روز تمام قرار داشتم که در اثر این شکنجه ها ٣ عدد از دنده هایم ضربه دید و شکست دستم را شکستند و با ضربه ای که سرم وارد کرده بودند بعد از ۵۵ روز با تبدیل قرار ٣۰۰ میلیون تومانی قرار بازداشت من صادر شد.
مدت ۲ ماه که از این مدت جمعا ٣٣ روز آن را در انفرادی گذاراندم و بعد از آن به مدت ۱۱ روز در قرنطینه ی زندان اوین بازداشت بودم . در قرنظینه بند ۷ بعد از آن با لو رفتن بعضی از جلساتی که من درمنزلم برگزار می کردم پیرامون بازخوانی تاریخ معاصر ایران بازداشت شدم .مجددا بعد از گذشت ۱ سال هنگامی که در تدارکات عروسی خودم و همسرم که ایشان هم جزو زندانیان سیاسی و از فعالین دانشجویی بودند، بنده بازداشت شدم و بعد از گذشت ۵ ماه و نیم در تاریخ ۱٨ مرداد ماه ۱٣۹۰ از زندان آزاد شدم. در این مدتی که در زندان بودم حدود ۲ ماه و ۲۰روز در انفرادی به سر می بردم و در آن مدت به شدت زیر فشار بودم ، البته فشارها کمتر جسمی بود و بیشتر فشارهای روحی روانی بود برای کوتاه آمدن و تن دادن به خواسته های بازجو ها، بعد از این ماجرا بعد از اینکه آزاد شدم سرانجام در تاریخ ٣ خرداد ماه ۱٣۹۱ برای تبدیل قرار وثیقه مجداد به زندان اوین رفتم و سر انجام در ۲٣ خرداد ماه آزاد شدم با تغییر وثیقه ی مجددی که تهیه شده بود . این به نوعی کلیتی از دوره ای است که من پشت سر گذاشتم برای رسیدن به آن چیزی که اسم آن را می گذاریم عدالت.
بعد از این ماجرا بنده به خاطر فشارهایی که وارد شده بود مجبور شدم بعد از صدور حکم غیر عادلانه ی ۴ سال حبس تعزیری و ۴ سال حبس تعلیقی و ۱۰ سال محرومیت کامل از کلیه فعالیتهای رسانه ای از ایران خارج شدم و تن به یک تبعید خود خواسته بدهم طبیعتا اگر بخواهم در مورد کارم حرف بزنم من سابقه فعالیت و همکاری مداوم با روزنامه های مختلفی اعم از، اطلاعات ، جمهوری اسلامی، سلام، همشهری، جامعه ، خرداد ، آفتاب یزد ، مشرق ، اعتماد ، اعتماد ملی ، آزادگان ، صدای عدالت ، اسرار ، همبستگی را داشتم و آخرین سمتی که داشتم فارغ از اینکه در سمتهای مختلفی از نویسندگی و خبرنگاری جزء تا عضویت ثابت در تحریریه ، دبیر گروههای تاریخی و اندیشه و کتاب ، دبیر تحریریه و معاونت سر دبیر و سر انجام عضویت در شورای سردبیری شدم .
۱۹ سال سابقه کار بنده سرانجام بعد از ۱۹ سال آخرین سمت بنده در روزنامه شرق دبیری گروه های اندیشه کتاب و تاریخ بود ، دلیل اصلی خروج خودم را می توانم بگویم زندان نبود ، من واهمه ای از زندان نداشتم بلکه محرومیت از کلیه فعالیتهای مطبوعاتی و رسانه این دلیل اصلی خروج من از ایران بود چون معتقد بودم روزنامه نگار نمی تواند فارغ از فضای رسانه ای زندگی کند
مسعود زینالی: از بیم افشاگری, خانواده ام را بازداشت کردند
آقای مسعود زینالی برادر سعید زینالی ؛ ” دانشجویی که در جریان اعتراضات دانشجویی پس از حمله به کوی دانشگاه در تیر سال ۱۳۷۸ توسط نیروهای امنیتی در منزل بازداشت شد و از آن تاریخ خبری از وی در دست نیست ” یکی از سخنرانان این نشست بودند. ایشان در این سخنرانی ضمن تشریح ماجرای برادرش و مشکلات خانواده اش ؛ از مقامات عالی شورای حقوق بشر , پیگیری وضعیت جوانان بسیاری که به سرنوشت برادرش دچار شده اند را درخواست کرد
من مسعود زینالی هستم. برادر سعید زینالی، کسی که ۱٣ سال پیش سه روز پس از اعتراضات دانشجویی در تاریخ ۱٨ تیر ۱٣۷٨ (۱۴ جولای ۱۹۹۹) بازداشت شد و تا کنون خبری از او نداریم. برادرم سعید دانشجوی ترم آخر دانشگاه تهران بود او را مقابل چشمان ما از منزل مسکونی مان بازداشت کردند و ما دیگر هرگر او را ندیدیم.
تنها یک بار احمد باطبی زندانی سیاسی و دانشجو که خود در آن زمان بازداشت بود، صدای او را در بازجویی ها شنیده بود و نام او را در لیست دانشجویان بازداشت شده داخل زندان دیده بود.
شش ماه بعد از تنها تماس تلفنی سعید ماموران یک بار به منزل ما تلفن زدند و گفتند حال سعید خوب است و نگران او نباشید. هر چه مادرم اصرار کرد و پرسید که او کجاست. آنها پاسخی ندادند.
۱٣ سال تمام پدر و مادرم به دنبال خبری از سعید به تمام مراجع قانونی و مقامات مانند: مسئول حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی، نقدی دادستان، سعید مرتضوی؛ رئیس نیروی انتظامی، قالیباف؛ نماینده دادستان در امور زندان ها، سالاری کیا بارها و بارها مراجعه کردند.
در ابتدا گفتند می توانید ملاقات داشته باشید و بعد گفتند که از دست ما کاری ساخته نیست. بعد از مدتی، سالاری کیا با وزارت اطلاعات تماس گرفتند برای ملاقات و آنها گفتند ۱۰ روز دیگر ملاقات خواهید داشت و هر بار که می رفتیم می گفتند ۱۰ روز دیگر تا اینکه در آخر گفتند هر وقت خبری از سعید داشتیم به شما اطلاع خواهیم داد.
مادرم به اندازه یک جعبه کپی نامه هایی که در این مدت به تمام مقامات دولتی و قضایی و بیت رهبری داده، نگه داشته است.
به هیچ کدام از این نامه ها پاسخی کتبی داده نشده و هنوز ما نمی دانیم که سعید زنده است یا خیر.
بعد از سال ها پیگیری، پس از جنبش سبز، بغض مادرم ترکید و سکوت خود را شکست و شروع به اطلاع رسانی به مردم و مقامات از طریق مصاحبه با رسانه ها نمود. تا مردم و مسئلان صدای دادخواهی او را بشنوند و به ناله های او شاید پاسخی داده شود. پس از مدت کوتاهی، گرفتاریهای جدید خانواده ما شروع شد. ابتدا مادرم را همراه مادران عزادار در پارک لاله بازداشت کردند و سپس تهدیدهای تلفنی به خانواده ما شروع شد. تلفن خانه ما همیشه کنترل بود تا جایی که وقتی مادرم و خواهرم قصد سفر به ترکیه داشتند .ماموران امنیتی شبانه به خانه ما حمله کردند و مادر و خواهرم را بازداشت کردند. زیرا از اطلاع رسان و افشاگری مادرم و خانواده ما وحشت داشتند.
دربازجویی ها به ماردم گفته بودند چرا مصاحبه می کنی و به دنبال چه هستی؟ به دنبال استخوان های پسرت می گردی؟
وبه مادرم گفته بود تا زنده و یا مرده او را به من نشان ندهید دست از تلاش برنخواهم داشت.
حق من است که بدانم چرا پسرم را بازداشت کرده اید؟ چرا من از حق ملاقات مرحروم بوده ام؟ چه بلایی به سر فرزند من آورده انید؟
این حق من است که برای پیدا کردن پسرم تلاش کنیم.
من از تمام سازمانهای بین المللی حقوق بشری . شورای عالی حقوق بشر گزارشگران ویژه حقوق بشر ایران احمد شهید و تمام مردم آزادیخواه می خواهم که به خانواده ما کمک کنند تا سعید را پیدا کنیم .
خانواده من تنها خانواده ای نیست که فرزند گمشده دارد . من به اینجا آمده ام که هم از حقوق خودم , مادرم و خانواده ام و هم از خانواده های دیگری که فرزندانشان ناپدید شده حمایت می کنیم. من از مقامات عالی شورای حقوق بشر می خواهم که وضعیت زندانیان سیاسی را به دقت پیگیری کنند و برای آزادی آنها تلاش نمایند.
بسیار کسانی هستند که بازداشت می شوند و در نقاط نامعلومی نگهداری می شوند و من نگران هستم که به سرنوشت برادرم دچار شوند. همچنین تقاضا دارم در مورد پرونده برادرم سعید زینالی پیگیری شود و به هر نحو ممکن برای پیدا کردن او به خانواده ی من بخصوص مادرم یاری رسانده شود.
منیره برادران: برای شکنجه و شلاق وضو می گرفتند
خانم منیره برادران تحصیلکرده رشته جامعه شناسی از دانشگاه تهران و هانوفر و نویسنده کتاب “حقیقت ساده” سخنران اول این نشست بودند. ایشان سخنرانی خود را به تشریح بازداشتهای خودسرانه و شکنجه ها و اعدامها در زندانهای جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ اختصاص داده که متن و فیلم سخنرانی ایشان به شرح زیر است
روز اول اقامت در زندان اوین را باید در راهروئی می گذراندم که اتاق های بازجوئی در آن قرار داشت. از هرگوشه صدای شلاق و ضجه به گوش می رسید. از زیر چشم بند می توانستم پاها و سرهای باندپیچی شده زندانیان را ببینم. شب هنگام، وقتی در گوشه ای کز کرده و به نوبت شکنجه خودم فکر می کردم یکباره متوجه شدم که همه جا تاریک شد. چشم بند را کمی بالا زدم. سیاهی تاریکی ترس برانگیز بود. در یک لحظه صدای شعار بلند شد. جمعیت زیادی در راهرو پاها را بشدت بر زمین می کوبیدند و فریاد می زدند: الله اکبر، خمینی رهبر. مرگ بر منافق مرگ بر کمونیست. حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله. ساختمان می لرزید. فکر کردم هر لحظه می توانند ما را قتل عام کنند.
شب اول محرم سال ۶۰ (۱۹٨۱) بود. هر ساله در چنین شبی در ساعت ۹ شب بر پشت بام خانه ها شعار الله اکبر داده می شد. این یکی اما از نوع دیگری بود. صحنه وحشت آفرین بود. آئینی که سه سال ییش از آن در سال انقلاب تظاهرات اعتراضی مردم بر ضد حکومت شاه بود، اکنون به مراسمی برای ارعاب و تقدس بخشیدن به جنایت تبدیل شده بود.
در دهه ۶۰ تنها مخالفان و فعالین سیاسی نبودند که زندانی بودند. هر نارضایتی، داشتن هر نوع اندیشه دیگر و هواخواهی از سازمانهای مخالف جرم بود. خیلی ها را در خیابان دستگیر کرده بودند. مامورین جلوی مردم را می گرفتند و آنها را بازرسی می کردند و به بهانه های مختلف آنها را روانه زندان می کردند. بعضی ها تنها به خاطر تیپ ظاهرشان مثلا داشتن سبیل و یا پوشیدن لباس جین و یا کفشهای اسپورت دستگیر شده بودند. در بند ما زن جوانی بود که به خاطر داشتن چند دو ریالی/ پول تلفن عمومی/ دستگیر شده بود. او را شکنجه کرده بودند که اعتراف کند با گروه های مخالف ارتباط داشته و دوستانش را معرفی کند. دختر جوان دیگری را در خیابان دستگیر کرده بونند که شلوار جین به پا داشت. مشکوک بود که در تظاهراتی که در ان خیابان برگزار شده بود، شرکت داشته است ولی او فقط یک رهگذر بود و ارتباطی با تظاهرات نداشت. هفته ها او را شکنجه کرده و حتی او را دو بار اعدام مصنوعی کرده بودند. اثار شکنجه این دختر جوان را از پا درآورده بود. بعد از یک سال او را ازاد کردند در تمام این مدت خانواده اش هیچ خبری از او نداشتند.
دستگیری ها بدون هر نوع مجوزی صورت می گرفت و خانواده ها هیچ اطلاعی از دستگیری فرزندانشان نداشتند. آنها هفته ها و ماه ها به این در و ان در می زدند جلوی زندانها می رفتند، به بیمارستانها و حتی به گورستانها سرمی کشیدند و یا در روزنامه آگهی می دادند که اگر کسی از فرزند مفقود شده شان اطلاعی دارد خبر دهد. مثلا خانواده آن دختر جوان جین پوش چنین آگهی مفقود شدن را در روزنامه داده بود. حتی کسانی هم که در خانه دستگیر می شدند، بدون هیچ مجوزی بازداشت می شدند. من در خانه دستگیر شدم ولی مامورین هیچ حکمی به ما نشان نداند.
دستگیری های دهه ۶۰ به ویژه بازداشتهای سال ۶۰ تا ۶٣ در مقوله ناپدیدکردن قهری می گنجد. هیچ یک از مراحلی که در قوانین حقوق بین الملل که بعضی از انها را حکومت ایران امضا کرده؛ در بازداشت انسانها رعایت نمی شد. خیلی از این ناپدیدشدگان دیگر هرگز ظاهر نشدند کسی آنها را ندید و خانواده هاشان هیچ خبری از سرنوشت انها دریافت نکردند. در پائیز ۶۰ /پائیز ۱۹٨۱/ من و دیگر کسانی که بازجوئی می شدیم مرد جوانی را دیده بودیم که روزها زیر شکنجه بود. پس از چند روز دیگر از او خبری نشد. می گفتند زیر شکنجه کشته شد. تنها می دانیم که نامش مسعود بود و به اتهام وابستگی به سازمان پیکار در زندان بود. امروز بیست و چند سال بعد از ان سالهای سیاه، ما و کسان دیگری که تلاش داریم حوادث آن دوره را مستند کنیم، می دانیم که مواردی مثل مورد مسعود کم نبوده است. برادر من در دسامبر ۱۹٨۱ اعدام شد. ما هیچ اطلاعی در باره دادگاه و پرونده او نداریم. ولی از گفتگوی تلفنی او در آخرین لحظه پیش از اعدام با همسرش می توانیم استنباط کنیم که به اتهام ارتداد اعدام شده است. این را هم می دانیم که بشدت شکنجه شده بود.
کسانی هم که محکوم به اعدام می شدند، در موردشان هیچ گونه دادرسی صورت نمی گرفت. مرحله ای که به اصطلاح دادگاه نام داشت، هر چیزی بود جز مرجع داد. واژه های که برای کیفرخواست و ارائه حکم بکار گرفته می شد کلمات نااشنا و بیگانه با زبان حقوقی بود، مفسدفی الارض، کافر، محاربه با خدا، ارتداد و نظیر اینها. در آن سالها هزاران نفر را با این جرمهای تعریف نشدنی در مقوله حقوق اعدام کردند. این واژه هائی که از کتابهای قدیم فقهی برگرفته شده بودند بعدها در قوانین مجازات اسلامی تدوین شدند. به این ترتیب در باناوری همگانی شریعت جانشین قوانین و تعاریف حقوقی عرفی شدند.
نه تنها غریب بودن این واژه ها بر ارعاب آن می افزود، بلکه همچنین امری که وحشت برانگیز است درهم آمیختگی مذهب با امر قضاوت است. وقتی مجازات به نام دین صورت می گرفت، در زندانی حس بی قدرتی و ناتوانی ایجاد می کرد. او می دید در برابر قدرتی که برای خود هر حقی بر تن و روان او قائل است، چقدر تنهاست. به زندانی القا می کردند که فعالیت سیاسی و مبارزه او در مقوله “گناه” می گنجد. نامها را عوض کردند. عمل شکنجه کردن را تعزیر نام گذاشتند. تحت این عنوان شکنجه گر با وجدانی اسوده شکنجه می کرد و حتی ان را عبادت می دانست. حال یا به ریا یا به اعتقاد کور. شکنجه گر پیش از شلاق زدن وضو می گرفت و با هر ضربه تازیانه دعا و و یا ذکر مذهبی بر زبان می اورد. در زیرزمین ۲۰۹ که جای شکنجه کردن بود، همیشه نوار نوحه خوانی آهنگران را پخش می کردند. اعدام های دسته جمعی را پاسداران میان خودشان “عملیات” می گفتند و برای شرکت در ان از همدیگر پیشی می گرفتند. خمینی خود زمانی گفته بود که ” فراموش نکنید کشتن هم نوعی عبادت است”
در قانون اساسی جمهوری اسلامی شکنجه ممنوع اعلام شده است. ولی شکنجه اگر نامش عوض شود، جرم نیست. در اصل ۴ قانون اساسی که بر مقدم بودن احکام شرعی صحه می گذارد و نیز قوانین مجازات اسلامی شکنجه / حتی اشکال بسیار وحشتناکی چون سنگسار و قطع دست و پا/ را به رسمیت می شناسند منتها با نامهای دیگر. در زندان نباید این واژه را بکار می بردیم. گفتن اش مجازات داشت. ولی گفتن تعزیز مجاز بود همانطور که اعمالش مجاز بود. اجازه بدهید تا بطور کوتاه به صحنه شکنجه خودم بپردازم تا تناقض درونی درهم آمیختگی دین و شکنجه را ترسیم کرده باشم. بعد از چند روز که در انتظار بودم تا نوبت شکنجه و بازجوئی من فرارسد و بگویم که در این مدت از طریق شنیدن و گاه دزدانه دیدن شب و روز شاهد شکنجه دیگران بودم. ابتدا با چوبی کلفت به سر و پشتم زدند. گفتند اینها “پذیرلئی” اولیه است تا بدانی کجا هستی. بعد دستانم را به حالت قپان بستند. قپان به این صورت است که یک دست را از پائین به پشت می بردند و دست دیگر را از بالا و بعد دو دست را بهم فشار می دهند تا مچ دو دست به یکدیگر مماس شود و ان وقت با دستبند بهم می بندند. درد نه فقط در دستها بلکه در تمام اعصاب بدن می پیچد. باید ساعتها به این حالت روی صندلی می نشستم. از درد خیس عرق بودم. چشمانم بسته بود. بازجو را نمی دیدم ولی او مرا زیر نظر داشت. بعد از مدتی با همین دستان بسته مرا خواباندند و به پایهایم شلاق زدند. رویم پتوئی کشیده بودند و در دهانم تکه پارچه کثیفی چپانده بودند. مردی پشتم روی دستان بسته ام نشسته بود و دهانم را از روی پتو گرفته بود. احساس می کردم با خفگی فاصله زیادی ندارم.
تقریبا بیهوش شده بودم. شلاق زدند را قطع کردند و به حال خودم گذاشتند. بعد از مدتی با لگدی با لگدی به خود آمدم. کسی داد می زد: بی حیا خودت را بپوشان!
پتو از سرم کنار فته بود و در اثر تقلاهایم در زیر شکنجه روسری و چادر از سرم کنار رفته و موهایم پیدا بود. خالا زن بودم و قوانین ویژه زن بودن شامل من می شد. به اصطلاه بی حیا بودم و باید خودم را می پوشاندم. اما در زیر شکنجه جنسیتم برای شکنجه گر نقشی بازی نمی کرد. حتی لمس من برایشان بی مانع بود. چخ وقتی که بازجو ساعتم را باز می کرد تا دستان را ببنددد و چه وقتی که جوراب را از پایم درمی آورد و چه وقتی که یکی از انها بر پشتم نشسته بود. اما بعد از ائین مقدس شکنجه دوباره زن بودم و باید خودم را می پوشاندم. در اعدام زن و مرد مساوی بودند. در اعدام حتی قوانین جدائی جنسیتی هم عمل نمی کرد. زنها و مردها را با همدیگر به رگبار می بستند.
شکنجه محدود به دوره بازجوئی نبود. با عنوان حد و تنبیه شکنجه در طول سالهای زندان همیشه تکرار می شد. شکنجه های جسمی با برنامه های ارشادی دینی بهم می امیخت تا تاثیر تخریبی این برنامه های اسلامی بر ذهن و روان زندانی بیشتر شود. این برنامه ها که دعاخوانی و زاری کردن هم جزو ان بود، باید در زندانی یاس و خلا ایجاد می کرد تا او را درهم بشکند. به این برنامه ها شنیدن مصاحبه های اجباری را هم اضافه کنید. تاثیرگذاری این برنامه ها در تکرار انها بود. زندانیها گاه حتی شبها از این برنامه ها خلاصی نداشتند. تجربه و روانشناسی می گوید وقتی شعارها و آئین های خاصی مدام تکرار شوند بعد از مدتی به باور آدمی می انجامد به ویژه وقتی آنها بار دینی به خود می گیرند. چیزی که ریشه ای دیرینه در ما دارد.
اشاره کردم که در آن سالها خیلی ها را بدون هیچ دلیل و علتی دستگیر می کردند. هدف شان این بود که انسانها را از اعتقادات و هویت خودشان تهی کنند و به ادمی شکسته و هوادار حکومت تبدیل کنند. می گفتند اینجا زندان نیست جای ارشاد و توبه است و سه راهی را که به اوین ختم می شد پیچ توبه نام گذاشته بودند. لاجوردی در حسینیه اوین می گفت که اینجا دانشگاه است. طعن این حرف وقتی گزندگی بیشتری دارد که در نظر بگیریم زمانی این حرف زده می شد که دانشگاه ها را به نام انقلاب فرهنگی بسته بودند و هزاران دانشجو و استاد در زندان بودند.
خیلی وقتها می شنوم که اینها مربوط به گذشته است و نباید آنها را تکرار کرد. تکرار در نقل و گفتن آنها نیست. تکرار در وقوع آنها است که وحشتناک است. بازگشت به دهه ۶۰ ار این جهت مهم است که گرچه سالهائی از ان گذشته ولی به واقع سپری نشده است. بنیانی که در ان دوره نهاده شد سیاست سرکوب جمهوری اسلامی در ده ها بعد است و تا امروز ادامه دارد. نقل می کنیم که فراموش نشود و تکرار نشود. نقل می کنیم تا در برابر سانسور و تحریف بخشی از تاریخ ما از طرف جمهوری اسلامی مقابله کنیم. همچنین روایت می کنیم که کسانی که در آن اقدامات مسئولیت داشتند، وادار به پاسخگوئی شوند.
|