یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

خواب زمستانی*


مجید نفیسی


• ازگیل ها رسیده بودند
و تنها دستی باید آنها را می چید
زنبورها به نجوای نیمروزی خود دل داده بودند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۷ آبان ۱٣۹۲ -  ۲۹ اکتبر ۲۰۱٣


 
نه! باور نمی کنم
       این خواب زمستانی را
                         در چله ی تابستان.

ازگیل ها رسیده بودند
و تنها دستی باید آنها را می چید
زنبورها به نجوای نیمروزی خود دل داده بودند
و سایه ی ابری بر زمین دیده نمی شد.
من جامه ی نو به تن داشتم
و گذاشته بودم تا پشت لبم
پس از سال ها دوباره سبز شود
سبلتم این بار سپیدی می زد
اما خود را
به چلچلی چهل سالگان سپرده
و حتی ـ زبانم لال ـ
رنگ مو خریده بودم
تا با جشن طبیعت همراهی کنم.

دریغا که برف رویای مرا آشفت
قندیل های یخ از شاخه ها آویخت
و زاغ، تنها وارث دشت شد.
من به سپیدی باور کردم
و دانستم که تنها بخت من سیاه مانده است
و با خود عهد کردم که سِبلَتم را بتراشم.
آنگاه در برف جا پاهایی را دیدم
که سبک و پیوسته تا مغاکی کوهستانی پیش رفته بود.
از نشان شصت چپ، رَد پای ترا شناختم
پاهایی که بارها بوسیده ام، بوئیده ام
و بر چشمان خود نهاده ام،
اما اکنون ترا از من گرفته اند.
چرا فسردی؟
آیا از چشم های کم سوی من بود؟
یا از داشتن فرزندی در کنار؟
یا نداشتن کار؟
دریغا عشق که می پنداشتم نوشداروی هر دردی ست
آن را یکباره سر کشیدم و چنین گزند پذیر شدم.
آیا از آن نبود که رازی را بر تو فاش نکردم
که اگر زبانم آن را باز می گفت
از من مردی بد نشان می ساخت؟
پنج سال پیش بود
از پشت زهرخندِ عینک و روپوش سفید
                            شنیدم:
                           "میستر نفیسی! ولکام تو آمریکا!"
در آن راهروی تاریک
با نسخه ای سپید در دست
و گرهی بر پیشانی
ایستادم و از خود پرسیدم:
                           "چرا من؟ چرا دیگری نه؟"
ایکاش می توانستم چون مجنون سر به بیابان بگذارم
در سیاهی چشم آهوان بنگرم
و پاکی تن خود را بازیابم
ایکاش می توانستم موی خود را بستُرَم
جامه ای از موی اسب به تن کنم
و به خدمت پیری در آیم
مسیح یار جذامیان بود
و من تنها فروغ را داشتم
که بر پیشانی در چوبی من می خواند:
                                     "خانه، سیاه است."
سر برمی گردانم
و ترا می بینم که در این بستر کوهستانی
به خوابی زمستانی فرو رفته ای
زانوان را در بر گرفته
پلک ها را بر هم نهاده
و چون جنینی در زهدان
به اعماق هستی خود بازگشته ای
آیا لاله های گوش تو می توانند
صدای قلب مرا از روی خاک برچینند؟
و آیا زمزمه ی شعر من می تواند
چشم های تو را از هم بگشاید؟

ای ابر تیره
آسمان ما را واگذار
ای آفتاب زرد
بر زمین ما بتاب
ما دوباره به جشن تابستانی خود بازمی گردیم
من طومار شعر تازه ام را
چون سفره ای بر این تخته سنگ پهن می کنم
و از کولبار کوچک تو
کارد و بشقاب و بسته ی پنیر و نان بربری
و فنجان های چای را یک به یک بیرون می آورم
و در جای خود می چینم
لقمه ای می خوریم
و تکه ای سهم پرندگان می کنیم
بگذار این بار حتی آن کلاغ بد صدا را
که آخرین بار از سفره ی خود راندیم
به ریزه های نان دعوت کنیم
سفره ی ما بر همگان گشوده باد!

۲۹ دسامبر ۱۹۹۵

*- شعر نهم از مجموعه ی "سرگذشت یک عشق: دوازده شعر پیوسته".


 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست