یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

تماشای نهنگ ها*


مجید نفیسی


• باید بپذیرم که تو می توانی
در کنار مردی دیگر بنشینی
و به هنگام غروب آفتاب
از فراز صخره ها
بازی ی نهنگ ها را تماشا کنی. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۶ آبان ۱٣۹۲ -  ۷ نوامبر ۲۰۱٣


 
باید بپذیرم که تو می توانی
در کنار مردی دیگر بنشینی
و به هنگام غروب آفتاب
از فراز صخره ها
بازی ی نهنگ ها را تماشا کنی.
آیا تو دست او را در دست نداری؟
و هنگامی که از خاطرات زندان می گویی
او به چشم های سبز تو نمی نگرد؟
آیا انگشتان تو نمی خواهند
گیسوان بلند او را نوازش کنند؟
و هنگامی که او به پا می شود تا نفسی تازه کند
آیا نگاه گرم تو بر اندام او درنگ نمی کند
                            ـ که یادآور همسر به خون خفته ی
توست؟
از صخره ها تا خانه ی جنگلی او چقدر راه است؟
و آیا رطوبت سبزه ها زیر پایتان
خبر از نمناکی بسترهای ی تازه نمی دهد؟
آیا دست های او
هنگامی که چوب ها را در آتشدان می نهد
                                        نمی لرزد؟
و آیا رقص شعله ها در چشمان او
یادآور اولین شبی نیست
که من از راز خود با تو سخن گفتم؟
و هنگامی که او شیشه ی شراب را خم می کند
تا در جام تو بریزد
آیا مِی، قهقه کنان بر من نمی خندد؟
و وقتی که تو جام را به لبت نزدیک می کنی
آیا طعم گَسِ شراب یادآور اولین رخوتی نیست
که لب های من بر لبان تو به جا گذاشت؟

به من بگو:
هنگام بازگشت از جنگل،
وقتی که سوسوی آفتاب از پس شاخه ها
با درخشش چشم های او درهم می آمیخت
و نگاه تو دستان او را می جست
که بی وقفه بر فرمان و دنده می سُرید
و او برایت از بی وفایی یار مصری اش می گفت...
به من بگو:
چرا لب های تو پرهیز کرد
تا حتی نام مرا بر زبان آورد
و چرا پوست تو
نوازش دست های زخمی مرا از یاد بُرد؟
آیا مهر تو به من چون آخرین درخشش های خورشید
به سردی گرائید
و ظلمت بی انتهای تنهایی
دوباره بر من فرود آمد؟
به راستی که دل آدمی گریزپاست
و عشق، کهیر کهنه ای است
که هر دم ناخنی تازه می جوید.

اگر بار دیگر به ساحل رفتید
تا از فراز صخره ها به تماشای نهنگ ها بنشینید
دلدار من! به یاد آر
روزی را که با هم به جنگل انبوه رفتیم
و در میانه ی راه به دو آهو رسیدیم
افسوس!
دریا بزرگ است و آزاد
و نهنگان بر صحنه ی آب
خبر از اقلیم های تازه می دهند
دو آهوی ترسان
دیرگاهی ست که در جنگل ناپدید شده اند
و حتی ناله ی پرنده ای راه گم کرده
که بر فراز شاخه ای تنها می خوانَد
آنها را باز نخواهد گرداند.

۷ مه ۱۹۹۶

*- شعر یازدهم از مجموعه ی "سرگذشت یک عشق: دوازده شعر پیوسته".



 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست