یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

اخلاق عاشورایی و قاضی القضات شرع


حمید آقایی


• اکنون اما بنظر می رسد که تحت تاثیر افکار و اندیشه های پست مدرن، این نظریات و نظامهای اخلاقی همراه با اصل آزادی انسان، اصالت فرد و شناسایی مسئولیت مستقیم او در قبال اعمالش تبدیل به مجموعه ای گسست ناپذیر تحت عنوان "حقوق بشر" شده اند که کمتر در معرض سواستفاده قرار دارند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۶ آبان ۱٣۹۲ -  ۱۷ نوامبر ۲۰۱٣


ماه محرم و مراسم عاشورای هر سال برای من یادآوار خاطرات دوران کودکی هستند که با شوق بسیار به دیدن دسته های عزاداری و سینه زنی ها می رفتیم. بخاطر دارم که از ظهر عاشورا به بعد و زمانی که گرد و غبارهای جنگ عاشورا فرو می نشست و همه سراغ کار و زندگی معمول و روزمره اشان می رفتند، بزرگترهای خانواده از آدمهایی که به عرق خوری و لات بازی مشهور بودند و در این روزها بعنوان سردمداران این مراسم بر سر سینه خود می کوبیدند با تمسخر یاد می کردند و علامت سوال بزرگی در ذهن من بجا می گذاشتند. در میان این بحثهای خانوادگی اما بخوبی نیز بخاطر دارم که مادر بزرگ می گفت ما چکاره ایم که این آدمها را قضاوت می کنیم، خدا خودش بهتر می داند که آنان را چگونه در روز قیامت قضاوت کند.
این گفته بنظر من روح و جان کلامِ مذهب و اعتقادات مذهبی مردم را بیان میکرد. اعتقادی که در چهارچوب آن خدای عالم مسئول قضاوت اعمال انسان است و آنرا در روز جزا و قیامت به اجرا می گذارد. این اعتقاد اما حقیقت دیگری را نیز آشکار می کرد، که اگر خدایی وجود دارد و قیامتی در انتظار همه است دیگر جایی برای متولیان مذهب که بعنوان جانشینان خدا در مقام قاضی شرع می نشینند و احکام اسلام را جاری می کنند باقی نمی ماند.
این نمونه از خاطرات کودکی را برای آغاز بحثی در مورد اخلاقیات و نقش مذاهب در آن آوردم. این موضوع اگرچه جدید نیست و به اندازه عمر انسان آگاه و اجتماعی قدمت دارد اما همواره مطرح بوده و تازه است. بحثی که هر بار بویژه در مقاطع حساسی که سرنوشت یک ملت رقم زده می شود مجددا به شکلی نو و با استفاده از دریافتهای علمی و فلسفی جدید روی میز آورده می شود.
هیتلر در فیلم معروف سقوط (Der Untergang) زمانی که پناهگاهش در محاصره نیروی های متحدین و بویژه ارتش سرخ قرار داشت و در معرض سقوط بود می گوید:"میمونها موجودات خارجی و غیر خودی را می کشند و این قانون در مراتب بالاتری برای انسان نیز صادق است." و می دانیم که منظور او که بارها در کتاب "نبرد من" نیز آمده است، در درجه اول یهودیان و در مراتب بعد همجنس گرایان و معلولین و بطور کلی اقلیت های نژادیِ مقیم آلمان بودند. نظریه ای که یکی از خونبار ترین و اسفناک ترین مقاطع از تاریخ انسان مدرن را رقم زد.
در همین ایام ماههای عزاداری شیعیان نیز شاهد بمب گذاری و عملیات انتحاری و به خاک و خون کشیده شدن انسانهای بیگناه بنام دین هستیم. وقایعی که در نقطه مقابل تصور مردم عادی از قضاوت های اخلاقی و دینی که مسئولیت مستقیم آن بعهده خداوند و زمان اجرای آنرا به دنیای دیگر موکول شده است قرار می گیرد. براستی اگر مطابق آموزشهای مذهبی خدایی وجود دارد و دنیای دیگر و صحرای محشر برای قضاوت اعمال انسان وعده داده شده است، چرا برخی از معتقدین به ادیان وظیفه اجرای احکام قضایی و اخلاقی را خود بعهده می گیرند و بعنوان جانشین خدا شمشیر عدالت و قضا را بالا می برند و بر فرق همنوعان خود فرو می آورند؟
این وقایع نشان می دهد که انسان تا چه اندازه ضعیف و ضربه پذیر است؛ بطوری که هر گاه شرایط تاریخی و اجتماعی فراهم باشد فردی از میان ما برمی خیزد و بر اساس اعتقادات مذهبی و یا فلسفی اش بخود اجازه میدهد که در مقام خدایی بنشیند و حیات و ممات انسانها را رقم بزند و مردمان را بر اساس اعتقاداتش به خودی و غیر خودی تقسیم کند و بنابراین مستحق مجازات و مرگ اعلام نماید.
سخنان هیتلر در لحظات قبل از خودکشی و نیز عملیات انتحاری و به خاک و خون کشیدن انسانهای بیگناه نشان می دهند که تا چه اندازه بحث اخلاقیات و موضوع قضاوت همچنان از اهمیت بسیاری برخوردارند و انسان همواره با آن مشغول و دست بگریبان است و خواهد ماند. سوالی که همیشه مطرح بوده این است که اصولا مبنای قضاوت اعمال و رفتارهای ما چیست و چگونه باید باشند؟ آیا مبنای قضاوت ما قوانین طبیعت و بطور مشخص قانون جنگل است، آنگونه که هیتلر از آن بهره می برد، و یا مذهب و بطور مشخص ادیان الهی و توحیدی هستند که در دنیای امروز همچنان معتقدین بسیاری دارند.
اگرچه امثال گفته ها و اعتقادت هیتلر و نظریات فلسفی ای که بر قانون جنگل استوار هستند امروزه، بدلیل زنده ماندن خاطرات دهشتناک جنگ دوم و مراقبت نظامهای آموزشی کشورهای اروپایی، که دیگر بار این جنایت ها و نسل کشی ها تکرار نشوند، بتدریج از مقبولیت افتاده اند اما شواهد عینی نشان می دهند که اعتقادات افراطیِ دینی و مذهبی بویژه در خاورمیانه همچنان طرفداران خود را دارند و مبنای قضاوت و اجرای حکم و تعیین تکلیف برای حیات انسانهای دیگر قرار می گیرند. برخلاف نظریات فلسفیِ نژاد گرا و مبتنی بر قانون جنگل که کما بیش یک برداشت واحد از آن می شده است، ادیان الهی و نحله های درونی آنها اما هر یک تفسیر جداگانه و متفاوتی را از خدا و آخرت ارائه می دهند. تفاسیری که بطور طبیعی در برابر این سوال قرار می گیرند که کدامیک از این نظامهای اخلاقی و قضاییِ نحله های دینی می توانند بر حق باشند و کدامیک در مقام برتر از دیگری در مقام قضا و اجرای حکم قرار می گیرد؟ و سوال اساسی تر این است که آیا زمانی که ادیان در ارائه تفسیری از انسان، خدا و آخرت اختلافات بسیار اساسی و عمیقی را به نمایش می گذارند اصولا می توانند مبنای تعیین ارزشهای اخلاقی و قضاوت اعمال انسانها باشند؟ و زمانی که هیچ مبنا و منطقی نمی توان یافت که بر اساس آن بتوان یک دین را به دینی دیگر ترجیح داد این سوال بسیار گزنده تر و آزار دهنده تر می شود، که تکلیف کسانی که اعتقادی به ادیان ندارند و یا دین دیگری داشته اند، در هنگام عبور از پل صراط و ورود به صحرای محشر و دیوان عدالت خداوندی چه خواهد بود؟ ویا فرض کنیم که به هردلیلی دین و مذهب خوب و درستی انتخاب نکرده ایم، آنگاه سرنوشتمان در آن دنیا چه خواهد شد؟!
همه این سوالها اما یک نتیجه بیش ندارند: که اصولا ادیان نمی توانند مبنای قضاوت اعمال ما در این دنیا باشند و اگر هم فرض کنیم که خدایی وجود دارد و آخرتی در انتظار همه است، باید گفت که مطابق آموزشهای دینی، قضاوت اعمال انسان بر مبنای اصول و ارزشهای دینی، تنها بعهده خداوند و آنهم در دنیای پس از مرگ که وعده آن داده شده است خواهد بود. بنابراین حتی اگر خدایی وجود داشته باشد نمی تواند ( مطابق کتب آسمانی) اعمال انسان را در همین دنیا قضاوت کند و مومنین باید منتظر روز جزا باشند. بعبارت دیگر یک نظام اخلاقی و قضایی که بر مبنای فلسفه و جهان بینی - که خود مبنای مناقشه ها و تفاسیر گوناگون و موجب شک و تردیدهای بسیار است - سامان داده میشود، نمی تواند پاسخگوی سوالها و چالشهای اخلاقی و قضایی انسان مدرن و جهانی شده در دنیای امروز باشد.
قوانین طبیعت و تکامل نیز نمی توانند پایه ای غیر قابل تردید برای اخلاقیات و قضاوت های انسان فراهم آورند، قوانین طبیعت تنها مفسر اعمال و پیش بینی کننده رفتار های انسان هستند. قانون جاذبه می گوید که اگر خود را از یک ارتفاع بلند پرتاب کنی، نتیجه آن قطعا مرگ خواهد بود، اما مشخص نمی کند که آیا این عمل پسندیده ای است یا نکوهیده. قانون تکامل پروسه انتخاب اصلح را در یک روند بسیار طبیعی و تدریجی که تعادل محیط طبیعی همه جانوران را منقلب نکند تفسیر می نماید، اما دستور العمل نمیدهد که خوب است انسان با اراده خود این روند را تسریع کند. اتفاقا اصل تعادل محیط زیست که از اهمیتی برابر با اصل انتخاب اصلح برخوردار است، و غالبا فراموش می شود، نشان می دهد که هر موجود و هر انتخابی که تعادل محیط زندگی را خدشه دار کند بطور طبیعی از پروسه تکامل حذف خواهد شد، ضمن اینکه البته در مقام ارزشگزاری آن نمی نشیند و فقط نتایج گزینش ها را پیش بینی می کند. بعبارت دیگر طبیعت و قوانین تکامل نیز در مقام کاملا خنثی نسبت به ارزشهای خوب و بد و اخلاقیات قرار دارند و عاری از گناه و ثواب و جرم و جنایت هستند.
این تفاوت اساسی بین انسان و طبیعت و خنثی بودن قوانین طبیعت نسبت به نیازها و پرسشهای اخلاقی انسان یکی از عوامل و انگیزه های اصلی فعالیت های فلسفی انسان که از یونان باستان آغاز می شود بوده است. می گویند که افلاطون می گفته است که آیا یک حکم بخاطر اینکه خدا گفته است خوب است، ویا به این دلیل است که چون آن چیز اساسا خوب بوده است بنابراین خداوند نیز حکم بر خوبی آن داده است؟ بعبارت دیگر چیزهای خوب بالاتر از حتی مقام خدایی قرار می گیرند و یا چون خدا گفته است، خوب و پسندیده شده اند. این سوال حتی برای کسانی که به وجود خدا اعتقادی ندارند نیز مطرح است به این معنی که چگونه می توان به مبانی ارزشی و اخلاقی برتر از طبیعت، قوانین تکامل و یا مذاهب دست یافت و بر مبنای آن اعمال و رفتار خود را قضاوت کرد.
اما اگر قوانین طبیعت و خدایان مبنای مطمئنی برای اخلاقیات و ارزشهای خوب و بد نمی توانند باشند، آیا چیزی جز حیات انسانی بر این کره خاکی باقی می ماند، البته حیات انسان نه بعنوان یک زندگی یک فرد و یا حتی یک نژاد و یا فرهنگ خاص، بلکه اساسا نسل انسان. ارسطو یکی خصوصیت های بارز نسل انسان را توانایی او در بکار گیری منطق و برخورداری از عقلِ جستجو کننده علت ها می داند. وی بر این مبنا اصول اخلاقی و نظام ارزشی خاصی را تنظیم می کند که هدفش والا تر کردن مقام انسان و رشد عقلانیت، منطقِ بشری و پرهیزکاری انسان است. همچنین وی خوشبختی انسان را یکی از اهداف نظام اخلاقی مبتنی بر عقلانیت خود می داند و می گوید هر اندازه انسان توانایی های عقلانی خود را بکار گیرد و مقام انسانی خود را در این پروسه برجسته تر کند خوشبخت تر خواهد شد. در نظر او خوب آن است که انسان از افراط و تفریط بپرهیزد و راه میانه و عقلانی را برگزیند. انسان شجاع آن است که میانه راه بین بلوف از یک سو و خطرهای ناشی از شجاعت های غیرمنطقی را برگزیند و دنبال نماید.
برجستگی نظریه ارسطو در این واقعیت نهفته است که وی از مطلق گرایی می پرهیزد و راه میانه را که در هر موردی و در هر شرایط جدیدی ممکن است شکل دیگری بیابد پیشنهاد می کند. نظریه ای که بعدها توسط فلاسفه دیگر به چالش کشیده می شود. زیرا بفرض آنان نظریه ارسطو همچنان مبنای استواری برای قضاوت بین خوب و بد ارائه نمی دهد. برای مثال امانول کانت تلاش می کند که مبانی ارزشهای خوب را در انسان جستجو کند و فرض را بر این میگیرد که اگر عملی با انگیزه خوب انجام گیرد نتایج خوبی ببار خواهد آورد و بنابراین عملی پسندیده خواهد بود. البته وی همچنان فرض را بر این می گیرد که انسان منطقا در باره نتایج عملش فکر خواهد کرد و اگر این عمل اثرات منفی بر سایرین داشته باشد در تصمیم گیرهایش تاثیر خواهند گذاشت. وی سرانجام این فرمول را ارائه می دهد که عملی خوب است که اگر همین عمل توسط دیگران انجام گرفت من از نتایج آن راضی و خشنود باشم.   
پس از آغاز دوران پست مدرن، خوشبینی ارسطویی و کانتی نسبت به ذات انسان جای خود را به واقع بینی و نسبیت گرایی می دهد و نظریات جدیدی در باب اخلاق، که عمدتا بر فلسفه اصالت وجود انسان استوار هستند، پرداخته می شوند. یکی از تفاوت های بارز نظریات جدید فلسفی با نظریات فلسفی ما قبل پست مدرن بر این واقعیت متکی است که انسان در کنار قدرت منطقی و عقلانی اش، از خصوصیات دیگر و به ارث رسیده از روند تکامل، از جمله خودخواهی و منفعت جویی نیز برخوردار است؛ و بنابراین هر زمان امکان آن وجود دارد که با زیر پاگذاشتن منطق و عاقب اندیشی دست به اعمال و رفتارهایی بزند که عواقب خطرناکی برای جامعه بشری داشته باشد، کما اینکه ما همواره شاهد آن بوده و هستیم.
در همین رابطه فلاسفه بعد از کانت مطرح می کنند که برای پرهیز از این خطر، جامعه انسانی می بایست برخودار از یک نظام قانونمند و مجهز به قراردادهای اجتماعی و سیاسی گردد. نظام قانونمندی و قراردهای اجتماعی که هدف نهایی و منظور اصلی آن حداکثر خوشبختی برای بیشترین تعداد مردم است. اما آیا همین خوشبختی عمومی و حداکثری نمی تواند مورد سو استفاده برای تکرار مجددا گرایشات مخرب نژاد پرستی و نسل کشی و در شکل ساده تر آن استثمار و بهره کشی یک ملت از ملت دیگر و تبعیض نژادی قرار گیرد؟ مگر نه اینکه از این طریق خوشبختی بخش وسیعی از مردم یک ملت و یا یک نژاد تامین شده است. بنابراین خوشبختی حداکثر برای بخش وسیعی از جامعه انسانی نیز نمی تواند مبنای ارزشگذاری و اخلاقیات و قضاوت های ما قرار گیرد.
اما آنچه که فلاسفه دوران باستان تا دوران مدرنیته به آن کمتر توجه داشته اند "آزادی انسان" بوده است. آنان سعی داشتند که بر اساس قدرت اندیشه و منطق انسان و این واقعیت که هر انسانی بطور معمول منطقی می اندیشد و عواقب اعمال خود را می سنجد و بنابراین به منافع عمومی فکر می کند، یک دستگاه اخلاقی و مبنای فلسفی برای ارزشها و خوب و بد ها تدوین کنند. بعبارتی تلاش داشتند با خوش بینی بسیار نسبت به ذات و توانایی های انسان یک نظام اخلاقی زمینی و انسانی ارائه دهند.
بنظر می رسد که تنها پس از جنگ جهانی دوم و از اواسط قرن بیستم است که فلاسفه اگزیستانسیالیست بویژه ژان پل سارتر دست روی مسئولیت مستقیم انسان در قبال اعمالش می گذارند. تا قبل از این همه چیز به "فرمان از بالا"، "اجتناب ناپذیری شرایط"، "مصالح و خوشبختی عمومی" و حتی به "روحیات و ساختار روانی انسان" رجوع داده می شد و بدین وسیله بار مسئولیت از دوش تک تک آدمها بر داشته می گردید. بعبارت دیگر انسان همواره در معرض انتخاب قرار دارد و غیر ممکن است که اعمال انسان از مسیر و روند گزینش و انتخاب نگذرد و بنابراین هرگز نمی توان شانه از زیر بار مسئولیت فردی خالی کرد.
اگر ایده منطقی و معقول بودن انسان و اعتدال در رفتارهای او که ریشه در افکار فلاسفه یونان دارد و این نظریه که کار خوب آنگاه خوب است که برای همه خوب باشد و نیز هدف خوشبختی حداکثر برای همه می توانستند مورد سو استفاده قرار گیرند، اکنون اما بنظر می رسد که تحت تاثیر افکار و اندیشه های پست مدرن، این نظریات و نظامهای اخلاقی همراه با اصل آزادی انسان، اصالت فرد و شناسایی مسئولیت مستقیم او در قبال اعمالش تبدیل به مجموعه ای گسست ناپذیر تحت عنوان "حقوق بشر" شده اند که کمتر در معرض سواستفاده قرار دارند. البته به شرط اینکه اعتقاد داشته باشیم که آزادی و حق برخورداری از حیات و شانس های برابر، دمکراسی، اصالت فرد، فمینسیم، سکولاریزم و عدالت در حق تعیین سرنوشت اکنون اجزا جدایی ناپذیر از نظام اخلاقی مبتنی بر حقوق بشر هستند و یکی را بدون دیگری نمی توان اجرا کرد و یا برای مثال به بهانه امنیت و رفاه انسانها سایر اصول آنرا نقض نمود.

http://haghaei.blogspot.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست