یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود - تاریخ گفتگو کارگری گزارش حقوق بشر ورزش  
   

ادوارد یا سعید؛ کدام یک؟
داستان روشنفکری که بی در کجا زیست
امراله نصراللهی*


• بی در کجا، یوتوپیای تحقق یافته ی روشنفکری است که گویی این سرنوشت تنها برای او رقم خورده است. هویت ریزوم وار متفکری است که ریشه هایش در سرزمینی خاص قرار نگرفته است. غربت و دربدری انسانی است که نه در فلسطین مأوا دارد و نه در مصر آرام و قرار می گیرد و نه به سکونت گاه اجباری خود، آمریکا، دل می بندد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۹ بهمن ۱٣۹۲ -  ۲۹ ژانويه ۲۰۱۴



رخصت زیستن را دست بسته، دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته/ گذشتیم
و منظر جهان را / تنها / از رخنه ی تنگ چشمی حصار شرارت دیدیم و / اکنون
آنک در کوتاه بی کو به در برابر و / آنک اشارت دربان منتظر!
دالان تنگی را که در نوشته ام / به وداع / فراپشت می نگرم :
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه / اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
(احمد شاملو ـ در آستانه)


۱- سالها پیش کتاب «نقش روشنفکر» او را خوانده و از کتاب لذت برده بودم. خوب به یاد دارم که او در این کتاب به نقد جهانی می رفت که بخش سترگی از متن آن را روشنفکران نگاشته بودند. روشنفکرانی که به گفته ی آنتونیوگرامشی خصلت ارگانیک و انداموار خویش را به دست فراموشی سپرده و در برج عاج خود لمیده بودند، قهوه می نوشیدند، داستان می نوشتند، شعر می سرودند، فلسفه می بافتند، بر قلم های خویش حکم می راندند وسرانجام کاغذهای سفید بی گناه را به گناه «نوشتارهای بی سرنوشت» خویش می آلودند!! عنوان کتاب چنانکه گفتم «نقش روشنفکر» بود و نویسنده اش : ادوارد سعید. در نام و فامیلش تناقضی عجیب می دیدم. کلمه ادوارد مرا در برابر فهرستی عظیم از واژگان غرب قرار می داد و کلمه یِ سعید، شرق را در خاطرم مجسم می کرد. شاید او نیز در دام گفتمان «شرق شناسی وارونه» گرفتار آمده بود که بی شک نیز چنین بود. از تاریخ خوانش کتاب دیرزمانی گذشت که به کتاب دیگری از او برخوردم. «جهان متن منتقد» سعید در این کتاب به هزار توهای زبان و ادبیات سرک کشیده بود. هزار توهایی که چون هزار توهای بورخس از داستانی به داستانی، از سوژه ای به سوژه ای و از معنایی به معنایی می گذشتند. از سویه ی محافظه کاری جاناتان سویفت تا وجهه ی روشنفکری او. از نقالی قصه ی جوزف کنراد تا نقد ادبی معاصر. از نظریه های کوچنده تا نقد در میان فرهنگ. سعید از آنجا که ادبیات تطبیقی خوانده این کتاب را با تسلّطی بی نظیر نگاشته بود.
بی تردید نطفه ی شکل گیری کتاب را سعید مدیون مادرش، هیلدا بود. مادری که در خلوت های شبانه ی خود با سعید تراژدی هملت را بارها در قالب نمایشنامه ای تراژیک بازی می کرد. مادر نقش گرترود و افلیا را می خواند و سعید هم نقش هملت را. سالها بعد ادوارد سعید در خاطرات خود نوشت: «ما دو تن [من و مادرم] برای هم دو صدا بودیم. دو روح بودیم که سرخوشانه در زبان با هم یگانه و متحد شده بودیم» از این دو کتاب که بگذریم. دیدن کتاب دیگری از او سخت به خود مشغولم کرد. کتابی که عنوانش برایم گیج کننده بود. «بی درکجا» این عنوان را در لحظه های نخست بی معنا می یافتم. سعید از آنجا که در دو اثر قبلی خویش لذت زبان و درک معنا را توأمان به من آموخته بود، نمی توانستم از «بی در کجا»ی او بگذرم. زیرا بی درکجا شخصی ترین دنیای اندیشه و زندگی سعید بود که شاید روزی جهان فرهنگ و سیاست به ضرورت آن ایمان می آورد. آن را خریدم و در گوشه ای از کتابخانه ام در کنار کتابهای جورواجور دیگر نهادم. از تاریخ خرید کتاب روز به روز بیشتر دور می شدم، بی آنکه کتاب را بخوانم. تنها به عنوانش می اندیشیدم، همین. بارها برایم اتفاق افتاده بود که کتاب را به دست می گرفتم، ورق می زدم اما از خواندنش انصراف می دادم. تا این که سرانجام صبحگاه یک روز سرد پاییزی را با پیشگفتار کتاب که به قلم سعید نگاشته شده بود آغاز کردم. تعجب نکنید کشش من نسبت به خواندن بسیاری از کتابها بر بنیان یک حس و میل درونی اتفاق می افتد. این که چنین کششی منطقی است یا خیر نمی دانم.
۲- «بی در کجا» عنوان پارادوکسیکالی است که سعید نه برای کتاب بل برای شخصیت خویش برگزیده است. روایتی خاص از زندگی و زمانه ی روشنفکری که وطن مألوف خویش را گم کرده است. در اورشلیم زاده شده، در مصر درس خوانده و در آمریکا سکونت کرده است. «اما این عرب مسیحی فلسطینی مصری آمریکایی کجایی است؟» او هیچ کدام از این هویت های گونه گون، متفاوت و متضاد را به تنهایی برنمی تابید. چرا که در مدرسه ای نام ادوارد نشانه ای از حضور گفتمان استعمار می داد و در مدرسه ای دیگر نام سعید نماد عربی متعصب قلمداد می شد. سعید این تناقض را تا به آخر عمر با خویش حمل کرد. در میانه های این همه عمر (۶٨ سال) نه ادوارد باسعید آشتی می کرد و نه سعید با ادوارد. اما هر دو واژه در کنار هم می نشستند و نظاره گر زندگی، طرز زیستن، اندیشیدن، رویا پردازیها و خیالبافیهای او بودند. کشاکش و جنگ ادوارد با سعید تبلور هجوم استعمار بود به سرزمینی که دیگر نام ادوارد را بر نمی تابید و با سعید بیشتر خو می کرد. به راستی که تقدیر برای سعید چه سرنوشتی رقم زده بود؟ از میان این همه هویت، فرهنگ، آموزش و سنت کدام یک برای او سودمند می بود؟ هویت عربی یا هویت انگلیسی؟ سنت مسیحی وار عرب یا نظم خشک و آپولونی غرب؟ شخصیت او به تدریج از همان کودکی در میانه های این جدال های بی پایان شکل می گرفت. پدر دوست می داشت برای خودنامی آمریکایی برگزیند و مادر از سرزمین آمریکا تنفری عجیب داشت. پدر دوست می داشت که ادوارد در آمریکا درس بخواند و مادر از این که سعید را دیگر در کنار خود حس نمی کرد سخت متأثر بود. نظم آپولونی پدر در کنار حساسیت ها و جذابیت های دیونیزوسی خاص مادر برای سعید گیج کننده و همزمان پناهگاهی عظیم و سرچشمه ای بی پایان برای لذت بود. سعید جسم ضعیف و ناتوان خود را در برابر جان سختی و پیکار پدر در زندگی به وضوح مشاهده می کرد و در برابر مادر ترس و کششی توأمان داشت. به راستی که تصویر سعید از خود و پیرامون خود بر بستر خود آگاهی ای عظیم شکل می گرفت. در درون او مادر با پدر می جنگید و سعید با ادوارد. این جنگ مهیب و طاقت فرسا نمادی بود از آنچه که در بیرون خانواده ی سعید می گذشت. جنگ اخلاق برگرفته از سنت مسیح با آموزش های رسمی و جزمی مدرسه ی انگلیسی. نبرد ناسیونالیزم انقلابی عرب با ایدئولوژی امپراتوری نژاد انگلوساکسون. آری درون سعید مرکز و جولانگاه ملال آور و کسل کننده ای بود. اما من درونی سعید در زیر لایه های ظاهر و پوسته ی شخصیت او کار خود را می کرد. او در لحظه هایی که فارغ از این ستیزه ها به درون خود می خزید از صفحه های موسیقی (۵ و ۹) شاهکارهای بتهوون لذتی سرشار و بی پایان می برد. موسیقی تخیل او را بر می انگیخت تا بدون مرز بیندیشد.
او در آن لحظات تاریخ را در روایت سرد و بی روح ساکسونی آن به عمق فراموشی می سپرد. جدال هویت ها و فرهنگ های مختلف را در موومان ها و کوارتت های صفحه های موسیقی واگنر، بتهوون، باخ و ... دلپذیر تر می دید. این سان زبان هنر، برای سعید گریزگاهی سخت جذاب می نمود. شکسپیر برای او نماد روانشناسی فردی و اجتماعی نوع انسان بود. زیرا روانشناسی و ادبیات بخشی از آن چیزی بود که سعید در مفهوم خود آگاهی تاریخی ویکو دخالت می داد و این مفهوم را به کم آن ها بسط می داد و می پرورد.
٣- «بی در کجا» در نوع خود رمّانی است جذاب، خواندنی با بن مایه هایی چون زبان، فرهنگ، هویت، سنت، ملیت، مذهب و مهمتر از همه ی این ها نقد و خود آگاهی مدرن. کتاب سعید روایتی است از بیوگرافی سرگشته و نوستالوژی انسانی که هیچ کجایی و در عین حال همه جایی است. سعید روایت کتابش را در میانه های دو جدال نوشته است. یکی مقاومت جان سخت سنت عربی در برابر مدرنیته ی اشغالگر غرب (استعمار) و دیگری مقاومت سعید در برابر بیماری مهلک و کشنده ای چون سرطان خون. او به گفته ی خودش بی در کجا را با «ضرب آهنگ ها، بی خوابی ها و شیمی درمانی ها و درد کشیدن ها و سرگردانی ها» نگاشته است و به راستی که کتاب جذاب و خواندنی است. سعید در کتاب «اومانیسم و نقد دموکراتیک» خویش پرسشی را طرح می کند که ایتالوکالوینو در کتاب «چرا باید کلاسیک ها را خواند؟» پرسش او دعوتی است به خواندن دیگر باره ی آثار ادبی بزرگ و این که در ساحت زبان، خودآگاهی تاریخی چگونه در قیاس با ساحت های دیگر، به گونه ای زیبایی شناسانه شکل می گیرد. این سان می توان درباره ی «بی در کجا» ی ادوارد سعید نیز گفت که چرا باید کتاب سعید را خواند؟
نخست این که سعید در این کتاب «آرلکن» وار می زید با پیراهنی تکه تکه اما وصله دار و به هم دوخته. هویتی چند تکه دارد. هیئتی موزائیکی و مرقع وار به خود می گیرد. «بابیست دهان سخن» می گوید یا به تعبیر حافظی آن چون سوسن ده زبان جلوه می کند. تا جهان فاوستی سیاست دست از تخریب و خشونت بردارد و تنها به ساختن و بنا کردن بیندیشد. به همین خاطر است که زندگی نامه ی خود سرنوشت سعید غیرمستقیم به وصیت نامه ای ادبی ـ فلسفی و سیاسی بدل می شود که در آن همه ی فرهنگ ها، هویت ها و آیین ها و مناسک حول مفهوم بنیادین انسان گرایی و انسان باوری گرد می آیند تا جهان با این همه فراخی اندک جایی برای زیستن باشد. دوم این که در عنوان کتاب سعید تقابل های مدرنیته ی سخت و خشن جای خود را به خود آگاهی ویکویی آن داده است و این همان نقطه ی عزیمتی است که به کتاب عظمت می بخشد. در نگاه ویکو، تاریکی که به دست انسان ساخته می شود تنها با خودآگاهی تاریخی است که می توان آن را از دام خشونت و غیریت های خشن نجات داد. این طرز نگاه را سعید بسیار دوست می داشت و در نگاه اومانیستی خویش به تاریخ به کار می برد. برای سعید تنها اومانیته بود که می توانست از درون مدرنیته دیگرباره به پا خیزد و مدرنیته را از مرگ حتمی رهایی بخشد. این سان سویه ی مسیانیستی مدرنیته همان اومانیسم بود و اومانیسم تنها در گونه ای خودآگاهی تاریخی زنده می ماند.
۴- «بی درکجا» همان اتوبیوگرافی سعید بی تردید آغازی است بر پایان پارادایم هایی خشن چون جنگ تمدن ها (ساموئل هانتینکتون) برخورد فرهنگ ها (برنارد لوئیس) و سر بر زدن خشونت در لفافه ی جنگ علیه تروریسم.
سعید در کتاب خود بی در کجاست یعنی ۱-گفتمان استعمار را در تحلیلی انتقادی برملا می کند ۲-دانش معطوف به قدرت شرقشناسی غرب را افشا می گرداند ٣- تاریخ مدرنیته را به خودآگاهی ویکویی دعوت می کند. ۴-درست برخلاف اندیشه های کلاوزویتس ضد نظریه پردازی برای جنگ است ۵-به دنبال بازسازی هویت های تحت ستم است. ۶-نوستالوژی فلسطین را در اثر خویش جار می زند زیرا اورشلیم زادگاه اوست و او حق دارد که سرزمینش را از دیو جنگ آزاد ببیند. پس برای این کار تفکر بی درکجایی را به دنیای ایدئولوژیک و تاریک سیاست و فرهنگ راسیسم و آپارتاید نژادی می شناساند و این همه مفاهیمی هستند که در تأویل لایه های پنهان کتاب یک پس از دیگری سر بر می زنند تا ما به درستی شاهد بی درکجایی کتاب و شخصیت سعید باشیم. بی درکجا نقدی دموکراتیک بر هستی شناسی های محیط پیرامون سعید نیز هست. نقد ناسیونالیزم عرب (جمال عبدالناصر) نقد هویت های بنیاد گرای مذهب، نقد جهان شناسی استعمار، نقد فرهنگ های در خود و ایستا و این ها همه در جهان پیرامون سعید حضوری سخت و جانکاه داشتند. او بیگانه ستیزی استعمار را در قالب بیماری سادیستی معلم های مدرسه ی خویش می دید که چگونه نسبت به سعید تنفر خویش را آشکارا بر زبان می آورند. او می دید که چگونه پدرش هویت آمریکای مدرن را بر شیوه ی سنت عربی خویش ترجیح می داد. او به وضوح در درون، فرهنگ خود را در برابر صنعت فرهنگ و تکثیر مکانیکی فرهنگ غرب خلع سلاح می دید. بنابراین علاوه بر مقاومتی جانکاه که در برابر بیماری از خود نشان می داد همزمان در برابر چنین برابر نهاده هایی نگاهی سخت انتقادی داشت. بی تردید او تجسم خودآگاهی مدرنیته بود و پدیده ای نادر در «آگاهی انتقادی معاصر».
۵- در کتاب سعید چپ پنهان و خزنده هر از گاه خود را نمایان می سازد. روایت او از فعالی سیاسی و کمونیستی چون دکتر فرید حداد، چنان در کتاب خوش می نشیند که مخاطب میان ادوارد سعید و فرید حداد فاصله ای نمی بیند. تردیدی نیست که سعید در سراسر عمر خویش میراث چپ را با خود حمل می کرده است. میراث سیاسی ـ فلسفی ـ لوکاچ ـ گرامشی و در عین حال فرانکفورتی های مقیم آمریکا آدورنو، هورکهایمر، بنیامین، ماکوزه و ... و مهمتر میراث مادر همه ی این ها یعنی کارل مارکس را. سعید از زبان رفقای کمونیست فرید حداد نقل می کند که چگونه او رابه چشم یک قدیس می دیده اند. این که چگونه کمونیست به قدیس بدل می شود خود حکایتی است فراموش ناشدنی. خاصه آن جا که سعید بخش هایی از فصل ششم کتاب خود را به زندگی کمونیست کتاب اختصاص می دهد. ادوارد سعید، فرید حداد را زیاد می دید اما او از حرف زدن پیرامون فعالیت های سیاسی خویش کلمه ای بر زبان نمی راند به راستی که او پزشکی بود که داروخانه اش را به مرکزی برای تحقق سوسیالیزم خیرخواه بدل کرده بود. این که در گوشه ای از جهان برزخی ـ ناسیونالیزم عربی و استعمار انگلیسی ـ چگونه می توان سوسیالیسم را جامه ی عمل پوشاند کاری است که فرید حداد از عهده ی آن برآمده بود. سعید در کتاب خود نوشته است «چهاردهه می گذرد که زندگی و مرگ فرید حداد انگیزه ی پنهان زندگی من بوده است ... » در میانه های این نوشتار می توان این پرسش را طرح کرد که سعید در گفتمان انتقادی چپ و در سطرهای پنهان کتاب خویش آنجا که از فرید حداد حرف می زند چه چیز را دنبال می کرده است؟ نخست می توان گفت که سعید در گفتمان انتقادی مدرن بخشی از میراث فلسفی ـ تاریخی، سیاسی و اقتصادی مارکس و شاگردانش را با خود حمل می کند. ۱-نقد گفتمان استعماری ۲-نقد کاپیتالیزم بی رحم وخشن ٣-نقد اقتصاد سیاسی غرب ۴-نقد صنعت فرهنگ ۵-نقد دیالکتیک روشنگری که همه ی این مفاهیم را می توان در دل نقد مدرنیته جای داد. بنابراین او «پدیده ای است در آگاهی انتقادی معاصر» و تردیدی نیست که بخش عظیمی از آگاهی انتقادی معاصر محصول ادبیات چپ انگارانه و چپ نگارانه بوده است و نه لیبرالیزم راست کیش و محافظه کار. لیبرالیزمی که اومانیزم را به آنتی اومانیزم کاپیتالیزم نرینه سالار بدل می کند و لیبرالیزم خود به «ویروس لیبرالیزم» تغییر موقعیت می دهد. دوم این که در نگاه سعید چپ یک مناقشه است هر چند چپ سنتی را در ایفای نقش خالصانه ی سیاسی خویش گناهکار می شمرد اما از راست نیز به «راست کذایی» تعبیر می کند. سعید گفتمان انتقادی چپ را در بستر ادبیات به پیش می برد و به کمک ادبیات تطبیقی است که می تواند خودآگاهی تاریخی ـ طبقاتی را پیکره بندی و مفصل بندی کند. سعید در جای جای آثار خویش بر عنصر تقابل ها می تازد و نسبی گرایی فرهنگی را خدعه و نیرنگی بیش نمی بیند که جهان سرمایه داری در موقعیت های امروزینه علم کرده است تا سود خود را بجوید و بازارهای مصرف خویش را تقویت کند. آن چه که سعید در گفتمان انتقادی خود نسبت به بازسازی هویت های غیر بر آن تأکید دارد غیر از آن چیزی است که شبه ایدئولوژی وابسته به سرمایه داری یعنی (پست مدرنیزم) طرح می کند. چرا که در آنجا هویت ها بی جان و بی رمق تسلیم خواست قدرت کاپیتالیزم اند حال آنکه در جهان اندیشه ی سعید هویت ها جایی برای هستی، وجود و حرمت اند.
این که فلسطینی ـ مسیحی ـ اسلامی به میزانی آزاد باشد که شهروند یهودی ـ اسرائیلی. نه این که تنها یهوه حکم براند و خدایان دیگر تنها چشم انتظار احتضار قریب الوقوع خویش باشند. سعید در زندگی روشنفکرانه ی خویش نماد روشنفکر ارگانیک گرامشی و تجسم روشنفکر قلمرو عمومی ـ اجتماعی خویش است همان روشنفکری که در میان تئوری و پراکسیس اجتماعی (در معنای مارکسی آن) پیوند می زند. آثار سعید بی کم و کاست تعلق خاطر وافری به جهان سیاست چپ دارند حتی آنجا که به فرهنگ و ادبیات می پردازد ردپای سیاست و تاریخ چپ را می توان در آنجا جست و جو کرد.
سعید در پرینستون درس خواند و در هاروارد دکترا گرفت. یعنی مکانهایی که جهان سیاست آمریکایی را با خلق و تدوین تئوریهای معطوف به دولت تغذیه می کنند. سعید نیویورک را به شهری برای انتقاد بدل کرد. شهری که در آن پول به گفته ی گئورگ زیمل یکی از مقوله های مدرن آن به شمار می رفت. این سان شهری که آن همه جمعیت را در خود جای داده بود تاب تحمل اندیشه های سعید را نداشت. زیرا سعید تا به آخر عمر همواره به دو چیز وفادار ماند یکی دکتر فرید حداد که نمادی بود از چپ فراموش شده ی جهان مصر و دیگری فلسطین که برای او به مکانی برای جنگ و نظریه پردازی برای جنگ بدل شده بود.
۶- «بی درکجا» چیست و کجاست؟ بی در کجا، یوتوپیای تحقق یافته ی روشنفکری است که گویی این سرنوشت تنها برای او رقم خورده است. هویت ریزوم وار متفکری است که ریشه هایش در سرزمینی خاص قرار نگرفته است. غربت و دربدری انسانی است که نه در فلسطین مأوا دارد و نه در مصر آرام و قرار می گیرد و نه به سکونت گاه اجباری خود، آمریکا، دل می بندد. او همه جایی است و هیچ جایی. در نیویورک، خواب فلسطین می بیند و در فلسطین که چند صباحی می زید راه سفر نیویورک در پیش می گیرد. سفر تقدیر محتوم اوست. سفر حکایت بیقراری ها، اضطرابها و تشویش های انسانی است که از جسمی ناتوان رنج می برد. از این که برای سفر، جسمی قوی لازم است و او از آن بی بهره در رنج و عذاب است. اما او به کمک نیرویی درونی، جسم نحیف خویش را تغذیه می کند و به پیش می برد. ادبیات و موسیقی شوق نهادینه ی اوست به تحمل سفرهایی دور و دراز. سیر آفاق اگر چه برای او جبری است استراتژیک اما در سیر اَنفس خویش مهارتی وتوانی بی نظیر دارد. او چنین نیرویی را وامدار دوکس است. نخست مادرش و در مرتبه ی بعد فئودورداستایوفسکی در برادران کارامازوف. شخصیت هایی که نقب درون و ناخودآگاه را دست مایه ای برای مبارزه کردن، جنگیدن و آری گویی به زیبایی و والایی به مثابه ی هنر زیستن قرار داده اند. سفر برای ادوارد سعید ابزاری بود تا آگاهانه شاهد شکل گیری دگردیسی شخصیت خویش باشد. انسانی دوزیستی و مهمتر چندزیستی. سفر از پاتریمونیالیسم ریشه دار تاریخ خاورمیانه به جغرافیای دموکراتیک غرب استعمارگر. سفر از بلندیهای قاهره ـ بیروت و جولان ـ نوار غزّه به لندن، پاریس ـ واشنگتن و نیویورک. سفر از شرق به غرب و بالعکس. او دیگر به چنین سرنوشتی خو می کند و چه بسا «تقدیر آدمی باشد در هزاره ی سوم» سفر برای سعید یعنی بی در کجا بودن و بی درکجا زیستن. بی شک او نوشتن این کتاب را مدیون بیماری و مرگ خزیده در درون سلولهای بدن خویش است. بیماری ای که اتوبیوگرافی ای بزرگ از درون آن زاده شد. کتابی که می تواند «برای همه کس و هیچ کس» باشد زندگی نامه ای که در شک گرایی، ناباوری و ناهمخوانی های بسیار زیسته و نوشته شد و با همه ی ناهمخوانی های وجود خویش سعید به خود آموخته بود «که همیشه حق با او نباشد و هم چنان بی در کجا باشد» به راستی که او در «بی در کجا» نه ادوارد بود و نه سعید.

*دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست