یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

با یاد عمران صلاحی


حمیدرضا رحیمی


• گروه خونی من و عمران، به قول خودش، یکی بود لذا در همه ی جلسات کنار هم می نشستیم تا ضمن شرکت و پرداختن به مسائل جدّی جلسه که من تازه دبیر آن هم بودم!، گهگاه سرکی به طنز بکشیم و شیطنتی هم بکنیم. زمان جلسات از ۳ بعد از ظهر تا ۸ شب بود. جلساتی بسیار پربار، خوب و صمیمی که در سال های دربدری، مشابه اش حتّی نه در اروپا و نه اینک در آمریکا، هرگز تکرار نشد... ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۵ مهر ۱٣٨۵ -  ۷ اکتبر ۲۰۰۶


 
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش


ساعت ۱۱:٣۰ شب (سوم اکتبر ۲۰۰۶/ ۱۱مهرماه ۱٣٨۵) بود که مشغول توّرقـی بـودم در سایت های گوناگون. در یکی از سایت های داخلی، یک لحظه چشم ام به خبری افتاد که به سرعت از آن گذشتم. «عمران صلاحی در گذشت». چرا که این تیتر برایم جز یک غلط چاپی یا یک شوخی بی مزه نمی توانست باشد. جاهای دیگر بودم که طاقت نیاوردم، که نکند درست باشد؟ برگشتم و به متن خبر مراجعه کردم و نیز به یکی دوتا سایت وابسته ی دیگر که پیدا بود همگی از روی دست همدیگر نوشته بودند. خبر، دو سه سطر بیشتر نبود و تکرار همان جمله ی تلخ که عمران صلاحی در اثر ایست قلبی درگذشت در حالیکه بیش از ۶۰ سال هم نداشت. با این همه به سایت های داخلی وابسته که همچون متولیانشان نمی خواهند سر به تن عمران صلاحی و امثال او باشد اعتماد نکردم و با دو تن از دوستان و همکاران مشترک و نزدیک در تهران تماس گرفتم به این امید که خبر را تکذیب کنند که شوربختانه چنین نبود و دیگر دریافتم آن خبر تلخ، در باب آن شوخ شیرینکار، شوربختانه درست بوده است ُ ایکاش سایت های کذائی، آن دو سه سطر را هم در وجه آن بزرگ حرام نمی کردند که اصلاً نیازی نداشت:

گفــت یکــی خـواجــه سنائــی بمـرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خُرد

***
در سرزمین بیمار و بلازده ی ما، همه چیز شکل دیگری دارد. مثلاً متوسط عمر برای حضرات آیات که در راه خداوند تبارک و تعالی، جان مردم را به لب شان رسانده اند، ۹۰ سال است! و برای مردم در بند که صدای خردشدن ستون فقراتشان زیر بار انواع فشارها و البتّه به قیمت تعاونی! به گوش فلک هم رسیده است، ۴۵ سال هم نمی شود. اهل اندیشه و قلم نیز اگر بخت گریز از دست سربازان گرامی امام زمان (عج) را نداشته باشند، به سرنوشت احمدمیرعلائی ـ غفار حسینی ـ محمد مختاری و جعفرپوینده دچار می شـونـد و آنـانـی کـه چـون عمـران هـی جا خالی می دهند، عمرشان در آن زندان بزرگ، از این فراتر نمی رود که البتّه، دریغ و درد...

***

اینک من مانده ام در اینسوی جهان و آن همه خاطره ازسال های دور و دیر که عمران از ستون های اصلی آن بود. سال های آغازین پس از انقلاب و ما اهل قلم هنوز جوان آن روزگار که دستمان از همه جا کوتاه شده بود و با سرکوب و حذف کانون نویسندگان در تهران، آن امکانِ گردهم آئی صلح آمیز! و البتّه غیر هسته ای را هم از دست داده بودیم. یکسال و نیمی می گذشت. دیدارها پراکنده بود و

«موج ترس و تاریکی / تا گلوگاه پنجره می آمد»(۱).

بیقراری های من و همّت دوست دیگـری کـه نام نمی برم، سرانجام موجب شد که نطفه ی جلسه ای که بعدها به جلسه ی سه شنبه ها معروف شد، در قهوه خانه ای در خیابان فردوسی بسته شود. عمران، یکی از هفت تنی بود که از همان جلسه ی صفر حضور داشت. قرار شد هفته ای یکبار در خانه هامان دیدار کنیم و دور از چشم برادران

«حرف تازه ای بزنیـم/ چـای تـازه ای بخـوریـم»!(۲)

نخستین جلسه در خانه ی ما و جلسات بعدی در خانه های دوستان پا و رونق گرفت و حتّی تا ده سال پس از خروج من از وطن مألوف، هنوز و هم چنان ادامه داشت.
گروه خونی من و عمران، به قول خودش، یکی بود لذا در همه ی جلسات کنار هم می نشستیم تا ضمن شرکت و پرداختن به مسائل جدّی جلسه که من تازه دبیر آن هم بودم!، گهگاه سرکی به طنز بکشیم و شیطنتی هم بکنیم. زمان جلسات از ٣ بعد از ظهر تا ٨ شب بود. جلساتی بسیار پربار، خوب و صمیمی که در سال های دربدری، مشابه اش حتّی نه در اروپا و نه اینک در آمریکا، هرگز تکرار نشد...
عمـران امّـا، از راه دور هـم سر به سر من می گذاشت، به ویژه در یکی از شماره های مجله ی «دنیای سخن» که «حالا حکایت ماست» معـروف را در آن می نوشت و به بهانه ی انتشار«فانوسی در باد» مجموعه شعری از من که بسال ۱٣۷۱ توسط انتشارات گردون منتشر شده بود. گفتن ندارد که «عباس معروفی» که زحمت انتشارات گردون را می کشید نیز دربدر شد. باری ـ علیرغم سال های طولانی دوری، ارتباط با دوستان جلسه ی سه شنبه ها تا پایان، کم و بیش برقرار بود و من مشمول فرمول معروف «از دل برود هر آنکه از دیده برفت» نشده بودم. آخـریـن نـامه ای که سال ها پیش به دستم رسید، نامه ای بود که دوستان جلسه ی سه شنبه ها دستجمعی برایم نوشته بودند. اینک که به آن نامه نگاه می کنم، دلم سخت می گیرد و جای خالی «محمد مختاری» و حالا، «عمران صلاحی» تکانم می دهد.

***
عمران متولد اوّل اسفند ۱٣۲۵ در تهران بود. «از اهالی امروز بود/ و با تمام افق های باز نسبت داشت». نخستین اثر مطرح عمران در شعر، «عیادت» نام داشت که بسیار هم معروف و در همان زمان در «خوشه» به سردبیری زنده یاد احمد شاملو چاپ شد.
کارهـای طنـز رانیـز بـا «توفیق» و با نام مستعار آغاز کرد وپس از آن و سال های پیش از انقلاب در مجله ی «امید ایران» نیز صفحه ای داشت که ابتدا با عنوان«پرت و پلا» و بعد به نام«شاخ و شونه» چاپ می شد که به قول خودش «مالی نبود!». پس از انقلاب امّا صفحات طنز او با عنوان«حالا حکایت ماست» بسیار مشهور شد و خوانندگان بسیاری داشت.
عمران در همه ی این سالها در هر دو عرصه (شعر و طنز) خوش درخشید و افزون بر آن، آثار ارزشمندی نیز برایمان بیادگار گذاشت که از آن جمله اند:

ـ گریه در آب ۱٣۵٣
ـ قطاری در مه ۱٣۵۵
ـ ایستگاه بین راه ۱٣۵۶
ـ انتشار کتاب هفدهم ۱٣۵٨
ـ پنجره دن داش گلیر (به ترکی) ۱٣۶۱
ـ رویاهای مرد نیلوفری ۱٣۷۰
ـ ویژه نامه ی مجله ی عاشقانه ـ آمریکا ۱٣۷٣
ـ شاید باور نکنید (سوئد) ۱٣۷۴
ـ طنز آوران امروز ایران ۱٣۷۶
ـ یک لب و هزار خنده ۱٣۷۷
ـ حالا حکایت ماست ۱٣۷۷
ـ آی نسیم سحری/ ناگاه یک نگاه/ ملانصرالدین/
از گلستان من ببر ورقی و باران پنهان ۱٣۷۹
ـ هزار و یک آینه و «اَینا کیمی» (به ترکی) ۱٣٨۰

با نقل مشتی از خروار شعر و طنز او، یاد عزیزش را گرامی می دارم، هر چند مرگـش را هنـوز بـاور نـدارم. ادامـه ی مطلـب مقـدور نیست. گریـه، امانـم نمی دهد...
همیـن قـدر مـی دانم که شعر و طنز امروز ایران، یکی از شاخص ترین چهره های خود را، دست کم در آن خراب آباد، از دست داد.


قدرت دید (٣)

مدّتی بود حسّ می کردیم سوی چشم مان کم شده است. چند روزی چشم مان را با چای تازه دم شستشو دادیم و خودمان را بستیم به آب هویج، دیدیم فایده ای نکرد. پیش دوست چشم پزشکی رفتیم. چشم مان را معاینه کرد معاینه کرد و گفت: «بینائی ات خوبست و جای نگرانی نیست».
گفتیم: «شما به این می گوئید بینائی؟»
پرسید: «پس بینائی به چه می گویند؟»
گفتیم: « به چیزی که بعضی مقاله نویس ها دارند. مثلاً نویسنده ی محترمی در جریده ی شریفه ای در مقاله ای علیه ابتذال غرب، نوشته بود: چرا فیلم هملت که در آن لب های پسر و دختر به چند میلمتری هم می رسد در سینماها در حال نمایش است؟ حالا شما بفرمائید ما قدرت دیدمان خوبست یا نویسنده ای که توانسته از ته سینما این چند میلیمتر را تشخیص بدهد؟»


دلتنگی (۴)

هر واژه ای
وقتی به گوش می رسد از جانب شما
موسیقی و ترانه و آهنگ می شود
هر نغمه ای
از پیله چون در آید
پروانه شکفته و خوش رنگ می شود
با چشم هایتان
دریاها را آوردید
با دست هایتان
جنگل ها را گستردید
با آنکه ما شما را کم دیده ایم
امّا برایتان دلمان تنگ می شود...

چهارشنبه چهارم اکتبر ۲۰۰۶
دوازدهم مهرماه ۱٣٨۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱) زمزمه های دیواری ـ حمیدرضا رحیمی ـ آلمان ۱٣۶۶ ص ۱۲
۲) تعبیر ـ فضای خالی مسدود تهران ـ حمیدرضا رحیمی ـ تهران رواق ۱٣۵٨ ص ۱۰۵
٣) حالا حکایت ماست ـ عمران صلاحی ـ مروارید ـ تهران ۱٣۷۷ ـ ص۶۴
۴) گزینه ی اشعارـ عمران صلاحی ـ مروارید ـ تهران ۱٣٨۲ ـ " ۱٨۷

منبع سایت: www.hazl.com
 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست