یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

" مصاحبه


آرش آدینه فر


• مرد گردنش را به عقب خم و سقف را نگاه می کند. بعد سرش را پایین می اندازد. ابروهایش را در هم می کشد، دست چپش را روی دسته ی صندلی می گذارد و سپس به گوشه ی سمت راست تصویر خیره می شود. صدایی از بیرون قاب تصویر می پرسد:" اگر فردا شکست بخورید چه برنامه ای در پیش می گیرید؟ " ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ٨ خرداد ۱٣۹٣ -  ۲۹ می ۲۰۱۴


 مرد گردنش را به عقب خم و سقف را نگاه می کند. بعد سرش را پایین می اندازد. ابروهایش را در هم می کشد، دست چپش را روی دسته ی صندلی می گذارد و سپس به گوشه ی سمت راست تصویر خیره می شود. صدایی از بیرون قاب تصویر می پرسد:" اگر فردا شکست بخورید چه برنامه ای در پیش می گیرید؟ "
مرد کف دست چپش را بالا می آورد و می گوید:" به تلاش کردن ادامه می دهم، همانطور که در تمام سال های زندگی ام خواسته ام اینطوری باشد. " مرد شمرده حرف می زند. چند لحظه ای در سکوت می گذرد. شاید در این مدت صدای بیرون قاب به صورت و چشمان او خیره باشد. ناگهان مرد ادامه می دهد:" آنچه فردا اتفاق می افتد، به نوعی نشان دهنده ی اقبال عمومی به من و اندیشه ی من، به عنوان نماینده ی یک جریان فکری و سیاسی اجتماعی است." مرد بار دیگر نگاهش را پایین می اندازد. صدای بیرون قاب که کیفیتی به مراتب بیشتر از صدای او دارد می پرسد:" و فکر می کنید این اقبال تا چه اندازه ای باشد؟ " مرد تکیه می دهد، نگاهش را بالا می آورد و پاسخ می دهد:" من نمی توانم چنین تخمینی را بزنم، چون اولا این کار من نیست. ثانیا شرایط اجازه نمی دهد."
"چه شرایطی؟"
"همه ی اتفاقاتی که در این سالها افتاده است، همه ی ما را به عنوان یک جامعه، مثل یک گیاه بدون ریشه ی استواری کرده است که در مسیر باد ممکن است به هر سمتی برود."
"به عنوان یک سیاستمدار، این دید باری به هر جهتی، فکر نمی کنید مناسب نیست و همینطور نگاهی که به مردم و تصمیمشان دارید بدبینانه است؟"
مرد لبخند می زند:" اتفاقا خیلی هم خوشبین هستم. پس از مدت ها تلاطم، قرار است یک انتخابات برگزار شود و شما برای فردا صبح دو کاندید دارید و من یکی از آن دو هستم. این خودش موید این مطلب هست. اما در مورد باری به هر جهت دیدن اوضاع؛ من اصلا این عبارت را مناسب نمی بینم. آنچه که من می گویم این است که در بهترین اوضاع و احوال هم همه چیز را ..." تصویر پرید. صفحه نارنجی رنگ شد. صداها تبدیل به بوق شدند. پیرمرد، بیشتر روی صندلی اش به جلو خم شد. پرستار دید که چشمان او باریک و مشتهایش گره شده. تصویر برگشت و ثابت شد و سپس صدا. باز صدای بیرون قاب بود:" به عنوان یک سیاستمدار شما باید تمام احتمالات را درنظر بگیرید. حتما می دانید اگر فردا پیروز نشوید؛ امکان این که در ماه های آینده شما را به دادگاه بکشانند هست. شاید حزبتان بطور کل منحل شود!" مرد انگشت اشاره ی دست چپش را به سوی صدا پرتاب می کند و با لحنی بازیگوش می گوید:" حالا می بینید برای چه از اصطلاح باد استفاده کردم؟ درضمن خوشحالم که می بینم شما طرف مقابل من را به خوبی می شناسید!" مرد لبخند می زند. پایش را از روی پای دیگر برمی دارد. کمی در صندلی اش جابه جا می شود. کتش را صاف می کند و تکیه می دهد. صدا بلافاصله می پرسد:" شما در صحبت هایتان دوبار از تلاشی گفتید که در هر شکل ادامه خواهید داد. خلاصه بگویید تلاش برای چه؟"
مرد به جلو خم می شود. انگشتان دستانش را در هم گره می کند. کراواتش با سطح سینه اش فاصله می گیرد و حتی شمرده تر از پیش با حرکات نوسانی دست هایش صحبت می کند:" آنچه که در قالب یک حرکت سیاسی برایش تلاش کرده، می کنم و خواهم کرد، حرکت به سمت برقراری یک جمهوری سوسیالیستی واقعی است. بدون دولت مادام العمر! چون آگاهانه و وفادارانه آن را بهترین راه حل برای اوضاع کنونی می بینم. در گذشته حرفم همین بوده و در آینده هم همین خواهد بود چون وقتی می گویم کنونی منظورم چند روز نیست. منظورم چند دهه است. اما برای پاسخ دقیقتر، من هم اشاره می کنم به صحبتهای شما که چند جا بینش من را به عنوان یک سیاستمدار نقد کردید..." دست چپش را به حالت گنبدی روی دسته ی صندلی می گذارد. " فکر می کنم قبل از هر چیز باید بینشم را به عنوان یک انسان مطرح کنم..." دستش را از لبه ی صندلی برمی دارد. " شیرین ترین رویای من این است که در یک اتاق یا ایوان آرام با خیالی آسوده، پشت یک میز که دو فنجان قهوه روی آن باشد بنشینم، درحالیکه کتاب مورد علاقه ام را خوانده باشم و با هم صحبتی که رو به رویم نشسته با فراغ بال از افکارم بگویم و از افکارش بشنوم. و صادقانه می گویم اگر امکان رخ دادن چنین چیزی در کشورمان برای من بود، در این مسیر قرار نمی گرفتم."
صدا با خنده ای خفیف می گوید:" به نظر می رسد طولانی ترین و شاید نامربوط ترین مسیر را برای رسیدن به رویاهایتان انتخاب کرده اید!" مرد بدون تغییر حالت چهره، همچنان که به صدا نگاه می کند تکیه می دهد و باز یک پایش را روی دیگری می اندازد.
"برگردیم به برنامه هایتان. شما گفته اید پس از استقرار دولت تان به کمک ارتش، حتما حکومت نظامی برقرار خواهید کرد. هرچند باید دید همراهی ارتش با شما به چه اندازه خواهد بود اما آیا واقعا این کار را می کنید؟ همچین چیزی باب طبع مردم نخواهد بود." دوربین با حرکتی آرام روی صورت مرد زوم می کند. حالا تنها لبه ی بالایی مبل، شانه ها، یقه ی پیراهن، گره و قسمتی از بالای کراوات و صورت او در تصویر مشخص است. مرد که در حین مطرح شدن این سوال گردنش را به یک سمت کج کرده و نگاهش را هم به همان سمت برده، گردنش را راست می کند و می گوید:" حتما می دانید که گفته ام در صورت لزوم حتما! و آن هم به صورت موقت و الان هم این را می گویم. به اضافه ی اینکه فکر نمی کنم شرایط فعلی زندگی مردم بهتر از زمانی که حکومت نظامی اعلام شود، باشد. از اینها گذشته، ما مردم چون موجود زنده هستیم و چون انسان هستیم باید بدانیم چه چیزی می خواهیم و چقدر خواهان آن هستیم و آیا راه رسیدن به آن را می شناسیم و می پذیریم یا خیر. همه ی داستان در این خلاصه است."
" به هرحال شما جریانی را آغاز کردید و نسبتا هم سریع آن را پیش بردید. در هر صورت در آینده هم اقداماتی خواهید کرد. اگر این مصاحبه را سندی برای ثبت در تاریخ در نظر بگیریم؛ فکر می کنید تاریخ یا به عبارت بهتر گذر زمان، چگونه در مورد شما قضاوت خواهد کرد؟"
مرد دست راستش را در موهای کنار سرش فرو می برد. نفسش را بیرون می دهد. لبخند نمی زند. به صدا چشم می دوزد:" ابدا معتقد به این نیستم که تاریخ یک قاضی تمام و کمال است. تنها منبعی که در مورد ما و آنچه کرده ایم، می تواند به خوبی و درستی نظر بدهد؛ اگر شهامت و انصافش را داشته باشیم، خودمان هستیم."
صفحه سیاه شد. خط افقی سفیدی متناوبا از پایین به بالای آن رد می شد. صدای قژ و قژ نوار از دستگاه پخش واضح تر شد. نگاه پرستار بلافاصله متوجه پیرمرد شد که دست لرزانش را روی دسته ی صندلی فلزی بالا آورد و صورتش را به کف آن تکیه داد.
پرستار، مرد جوان سیه چرده ای بود که به تازگی در بخش سالمندان آسایشگاه دولتی شهر- که تنها آسایشگاه شهر هم بود- کار گرفته و اکثر روزهای ماه در یکی از شیفت های سه گانه مشغول بود. و اگر جای خالی گیر می آمد، دو شیفت در یک روز. صبحی که پیرمرد را برای اولین بار دید، او روی نیمکتی در محوطه نشسته و به روبه رو خیره بود. سرش را به دست راستش تکیه داده و انگشت اشاره اش را کنار چشم گذاشته بود. فردای آن روز پرستار شب کار بود و در تقسیم کار دادن داروهای افراد، اتاقی که پیرمرد در آن ساکن بود و سه تخت داشت به او واگذار شده بود. وقتی داروها را برایش برد، پیرمرد روی تختش که نزدیک پنجره قرار داشت دراز کشیده بود و لحافی چروک تا کمرش را می پوشانید. توجه پرستار به چشمان پیرمرد جلب شد که در صورت استخوانی او انگار با رنگ آبی روشن و شفافی می درخشید. پرستار دو قرص به او داد و از شیشه ی پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:" شب گرمیست!" پیرمرد قرص ها را با آب لیوان کوچکی که به او داده شده بود بلعید و چیزی نگفت. دو شب بعد پس از دادن داروها، پرستار گفت:" چقدر روزها بی برکت شده اند!" پیرمرد چیزی نگفت. پرستار ادامه داد:" منظورم این است که خیلی سریع می گذرند. آدم متوجه نمی شود. آخر روز هیچ چیزی برای آدم نمی ماند." پیرمرد باز هم چیزی نگفت. پرستار داروهای دو نفر هم اتاقی های پیرمرد را داد. در این بین زیرچشمی به او نگاه می کرد و هنگامی که خواست اتاق را ترک کند چون دید چشمان کاملا باز پیرمرد به او خیره است، جلو رفت و با تردید به او گفت:" این که گفتم روزها برکت ندارند ..." پیرمرد ناگهان گفت:" کدام برکت؟! "
پرستار برای لحظاتی خاموش ایستاد. سپس بدون آنکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت. فردا صبح پرستار که شماره ی اتاق و تخت پیرمرد را می دانست با پرسش از همکارانش پرونده ی بایگانی او را پیدا کرد. یک پوشه ی مقوایی به رنگ آبی تیره. مشخصات در صفحه ی اول بود. پنج سال از حضورش در آنجا می گذشت. افسر بازنشسته ی ارتش بود. درقسمتی که مربوط به نشانی بستگان بود، شماره تلفنی با پیش شماره ی شهر دیگری نوشته شده و در پرانتز روبرویش عنوان "برادر فرد" ذکر شده بود.
چند روز بعد پرستار تصمیم گرفت پیش از محل کارش سری به اتاق پیرمرد بزند و چون صبح زود بود در را به آهستگی باز کرد و بدون سر و صدا وارد شد تا خواب احتمالی ساکنان اتاق را به هم نزند اما پیرمرد چشم آبی بیدار بود. خودش را در تخت کمی به سمت بالا کشانده بود. دست هایش را بالا آورده و با چهره ای درهم کشیده و دهانی نیمه باز، سعی داشت انگشتانش را خم و راست کند. پرستار جلو رفت و بدون گفتن کلامی به او کمک کرد تا کمی دیگر خود را بالا بکشد. پیرمرد آخ خفیفی کشید. به سمت پرستار خم شد و پاهایش را از تخت بیرون انداخت و آنها آویزان شدند.
" می خواهید کمک تان کنم از تخت پایین بیایید؟ "
پرستار با گرفتن دست و شانه های پیرمرد به او کمک کرد تا دستشویی برود. سی دقیقه بعد، آن دو در محوطه ی بیرون آسایشگاه کنار هم روی یک نیمکت نشسته بودند و بخار از دو لیوان قهوه که پرستار از آشپزخانه آورده بود بلند می شد. پیرمرد به آرامی زانوانش را مالش می داد. ورم حالت مفاصل انگشتانش را تغییر داده و چماقی شکل کرده بود.
" آن شب قصدم آزار شما نبود. خواستم که ..."
" می دانم. " و چند لحظه بعد:" منتظر چه برکتی هستی؟"
پرستار جرعه ای قهوه نوشید و گفت:" خوب وقتی هر روزی از عمر می گذرد، باید حسابش دست آدم باشد و آخرش یک چیزی برای آدم بماند." پیرمرد لبانش را غنچه کرد و ابوانش را بالا انداخت.
" می توانم بپرسم شما پیش از این چکار می کردید؟ " پیرمرد خیره ماند. " منظورم این است که شغلتان چه بوده؟"
" من سال هاست که بازنشسته شده و بیکار هستم. هزینه ی اقامتم در اینجا هم از حقوق بازنشستگیم تأمین می شود."
پرستار درباره ی اینکه سوال و جواب ارتباطی نداشتند چیزی نگفت. سوالات دیگری نیز در ذهن داشت که ترجیح داد به زبان نیاورد. ولی پیرمرد ناگهان پرسید:" تنها زندگی می کنی؟ "
" نه. با دو نفر هم خانه یک جایی را کرایه کرده ایم. تقریبا هم سن و سال هستیم. یکیشان دانشجوست و دیگری هم در یک هتل کار می کند."
پرستار بی اختیار پرسید: "شما حتما ازدواج کرده اید؟"
" بله. چند سال پیش همسرم فوت شد."
" و فرزندی نداشتید؟"
"نه!" و چند لحظه بعد:" می شود گفت که زندگی خوبی داشتیم. هیچوقت به هم خیانت نکردیم! حلقه ی ازدواجمان را هنوز نگه داشته ام."
در روزهای دیگری که گذشت هر از چند گاهی پرستار و پیرمرد هم صحبت شدند. پیرمرد علی رغم زجری که مشخص بود از بیماری می برد شکایتی نمی کرد. پرستار گاهی برای او غذایی از بیرون می آورد و مرتبا این حرف را تکرار می کرد که هر کمکی، اگر از دستش بر بیاید، دریغ نخواهد کرد. گاهی پیرمرد چیزهایی می گفت که پرستار را به فکر وا می داشت. یک بار با صدایی که گویی نیرویی اضافه پیدا کرده بود گفت:" غریوها، هوراها و تشویق ها همیشه به افتخار کسی هست. حالا می توانی بگویی سکوت به افتخار چه کسی می تواند باشد؟ من می گویم: یک نفر مرده و یک چیز دیگر؛ یک عالم حرف که نمی توان زد!" و وقتی پرستار در مورد این جملات پرسید پیرمرد گفت که این از قطعه های ادبی است که سالها پیش در روزنامه ها خوانده و حالا فقط همین یکی را به یاد دارد. گفت که زندگی در آسایشگاه و نشستن روی نیمکت های محوطه و خیره شدن به دیوار آجری و درختچه های روبرو ذهنش را کند کرده. یا یک روز که هوا ابری بود اما باران نمی بارید، پیرمرد بی مقدمه پرسید:" باران پاییزی تو را یاد چیزی نمی اندازد؟"
"چی؟"
"باران پاییزی"
"مثلا چه چیزی؟"
"هر چیزی!"
"نه! یعنی خوب یاد باران در پاییز می اندازد. شما را چطور؟"
"هیچ چیز!"
تا اینکه یک روز پیرمرد پرسی:" حاضری کاری برایم انجام دهی؟"
" بله همانطور که گفته ام اگر از دستم ..."
" ساعتی که خواستی بروی سری به اتاق من بزن."
پرستار با خود فکر کرد یک استحمام همراه کمک او، یا شاید نامه و برقراری ارتباطی با آشنایی مثلا همان برادری که در پرونده ذکر شده بود یا چیزی شبیه اجازه ی یک گردش بیرون از بنای آسایشگاه؛ نیازی باشد که پیرمرد برای یرآوردن آن به یاری او احتیاج دارد. در پایان وقت کاری پس از به تن کردن لباس های شخصی اش به اتاق پیرمرد رفت و مشاهده کرد حرکات او تیزی و احتیاطی پیدا کرده است که پیش از آن نداشت. یکی از هم اتاقی های پیرمرد خواب بود و دیگری اصلا در اتاق نبود. پیرمرد از پنجره بیرون را پایید. بعد از کمد دیواری کوچک اختصاصی اش یک کیسه ی زیپ دار آبی رنگ بیرون آورد و از داخل کیسه یک قوطی مقوایی کفش. وقتی درپوش آن را برداشت، پرستار یک قاب کوچک چوبی را دید که به رو خوابیده بود. پیرمرد قاب را برداشت و در همان حالت به درون کیسه هل داد. سپس از زیر چند تکه کاغذ و نامه، گوشه ی یک نوار ویدئویی را بیرون آورد و نشان پرستار داد. در این حال، قوز پشت پیرمرد کاملا پیدا بود و او برای دیدن صورت پرستار باید سرش را کاملا بالا می گرفت. حالا به نجوا هم سخن می گفت و پرستار برای فهمیدن حرف هایش سرش را کمی به دهان او نزدیک کرده بود.
" می توانی دستگاهی جور کنی که با آن بشود این را دید؟"
پرستار به نوار دست نزد و از او نخواست آن را کامل بیرون بیاورد. نپرسید آن نوار چیست؟ چند لحظه فکر کرد و به چشمان پیرمرد که برخلاف اکثر اوقات کاملا گرد شده بود چشم دوخت و بعد گفت:" به فرض اینکه دستگاه پخش پیدا کنم؛ کجا می خواهی آن را ببینی؟"
پیرمرد شاید اصلا متوجه نشد که برای نخستین بار از جانب پرستار با "تو" مورد خطاب قرار گرفته. بلافاصله گفت:" تلویزیون سالن استراحت! یک بار که شیفت شب هستی. ده دقیقه هم طول نمی کشد."
پرستار در آن لحظه پوست آویزان زیر گردن، گوش های بزرگ و هیکل خمیده ی پیرمرد را ندید. برق را در عنبیه های آبی رنگ دید و استخوان های برجسته ی گونه را. لحظه ای که خواست پیرمرد را ترک کند او سرپنجه بلند شد. حالتش موجب شد پرستار سرش را پایین تر بیاورد:" هیچ کس نباید مطلع شود!"
فردا، پرستار شیفت صبح و عصر بود. هنگام تقسیم داروها با همان حالتی که خود پیرمرد با او صحبت کرده بود به او گفت:" فردا شب شیفت هستم. یکی از هم خانه هایم یک امانی فروشی را معرفی کرده است که می شود دستگاه پخش را از آنجا قرض گرفت. شاید فرداشب بتوانیم." این را نگفت که اصلا نمی داند آن دستگاه قرضی- اگر جور شود – قابل اتصال به تلویزیون قدیمی سالن استراحت آسایشگاه که اتفاقا زیاد هم کسی به سراغش نمی رود هست یا نه! با احتمال یک فیلم خصوصی قدیمی که می تواند یادآور خاطرات شیرینی باشد، باز از محتوای نوار چیزی نپرسید.
فرداشب، در حالیکه قول و قرارهای محرمانه از ساعاتی پیش گذاشته شده بود؛ حدود ساعت یک پس از نیمه شب، پرستار نوک پا نوک پا وارد اتاق شد. پیرمرد لبه ی تختش نشسته بود. هم اتاقی های او خواب بودند. پیرمرد پیشنهاد کرده بود هنگام تقسیم داروی خواب، سهم آنها کمی بیشتر از هر شب باشد تا بابت بیدار نشدنشان مطمئن باشند. پرستار نیز قبول کرده اما هرگز این کار را انجام نداده بود. پرستار کنجکاو بود و بیشتر از حس یاری دادن به هم دست سالخورده اش از این خوشحال بود که دستگاه فراهم شده، دقایقی پیش با موفقیت به تلویزیون سالن استراحت متصل شده بود. هرچند در همان لحظاتی که با پیرمرد قدم به قدم در راهرویی که از بوی مواد ضدعفونی و لباس های آلوده آکنده بود، به جلو پیش می رفتند، این دلهره را داشت که نوار قدیمی توسط دستگاه پخشی قدیمی که به تلویریونی قدیمی وصل بود قابل پخش نباشد. پیرمرد که نوار را در جیب بزرگ پیراهن گشاد آبی رنگش جا داده بود در طول مسیر پرسید:" به آنها داروی خواب اضافی دادی؟" و با دست به پشت سرشان اشاره کرد و جواب شنید:" بله به هرکدام یک نصفه قرص اضافه دادم." پرستار برای اطمینان دادن به او این را هم اضافه کرد که:" با حساب ده دقیقه ای که خودتان گفتید مشکلی پیش نمی آید. خودم برای خاطرجمعی نزدیک در اتاق می ایستم تا مراقب بیرون باشم."
اتاق؛ عنوان بهتری بود برای آنچه با تابلوی کوچک بالای دربش سالن استراحت معرفی می شد. یک اتاق سه در پنج متر که کفش با موکت پوشیده شده بود. تلویزیونی در وسط اتاق بود که پنج صندلی با دسته های فلزی بدون روکش و یک میز کوچک روبرویش قرار داشت. چراغ اتاق را روشن نکردند. پرستار تلویزیون و دستگاه پخش را روشن کرد. نوار را گرفت و در دستگاه قرار داد. دستگاه نوار را بلعید. صفحه ابتدا سیاه و بعد نارنجی رنگ شد. نور صفحه روی بدن پیرمرد پخش شد. تصاویر رنگی اما انگار خاک گرفته شوع به پخش شدند. پرستار صدای تلویزیون را درحدی که به بیرون سرایت نکند بلند کرد و خود نزدیک در ورودی ایستاد. هرچند، وقتی دقیقه ای گذشت آمد و روی یکی از صندلی ها نشست. پیرمرد خودش را روی صندلی به جلو کشید. درون قاب تصویر؛ مرد لاغراندامی که می شد حدس زد بلندقد هم هست درون یک صندلی راحتی بزرگ که دسته های بلند و پهن داشت، نشسته بود. پشت سرش دیواری بود که روی آن تنها یک قاب با اندازه ای متوسط و با طرح منظره ای روستایی به چشم می خورد. مرد موهای سیاه پرپشتی داشت که رو به بالا شانه زده بود. ریش و سبیل نداشت. کت و شلواری تیره رنگ، پیراهنی روشن و کراوات پوشیده بود. یک پا را روی پای دیگری انداخته بود و خط اتوی شلوارش کاملا مشخص بود. به نظر منتظر می آمد. سقف و بعد گوشه ی سمت راست تصویر را نگاه کرد. صدایی از بیرون قاب پرسید:" اگر فردا شکست بخورید چه تصمیمی می گیرید؟"
وقتی پخش فیلم تمام، صفحه سیاه و صدای قژ و قژ دستگاه ممتد شد، پرستار پیرمرد را نگاه کرد و بعد بیرون را. خبری نبود. تلویزیون را خاموش کرد و نوار را بیرون آورد. پیرمرد خاموش نشسته بود. پرستار خواست بپرسد مردی که تصویرش را دیدند چه کسی بوده اما نپرسید.
سیم های رابط را جدا کرد.
" نشناختی اش؟"
پرستار در حالیکه سیمها را دور دستگاه جمع می کرد پاسخ داد:" نه!"
" چهل و سه سال گذشت!" صدای پیرمرد می لرزید.
پرستار پرسید:" این مرد چه کسی بود؟"
پیرمرد آب دهانش را قورت داد انگار با زحمت و طوری که پرستار صدای آن را شنید.
"صبح فردای این مصاحبه داشت از راهروی خانه اش بیرون می آمد که یک نفر تیری در پیشانی اش خالی کرد. می گفتند محافظش به ضارب راه داده. شاید در همان لحظه بین تیرنداز و او ایستاده بوده و خودش را کنار کشیده و به دیوار تکیه داده تا مسیر عبور گلوله را باز کن. آن روز هم، در موقع مرگ هم، مثل همیشه لباسهای آراسته و تمیز پوشیده بود." پیرمرد نگاهش را از صفحه ی خاموش تلویزیون به نوار که پرستار روی میز کوچک قرار داده بود، برد. انگار با خودش حرف می زد:" ما از حضور در هرگونه جمع سیاسی منع شده بودیم. رأی دادن با لباس فرم هم ممنوع بود. خیلی دوست داشتم او را از نردیک ببینم. صبح زود برای رأی دادن رفتم. ساعت هفت، باران شروع به باریدن کرد. ساعت هشت خبر پخش شد. من همانجا زیر باران ایستاده بودم و عکس او را نگاه می کردم. همه جا شلوغ شد. فردایش فرمانده ارتش گفت: با تأیید دولت موقت مثل همین باران پاییزی بیست و چهار ساعت اخیر، شورشیان را از خیابان ها پاک خواهیم کرد. روزنامه ها اسم اتفاقاتی که طی چند روز بعد افتاد را گذاشتند باران پاییزی." پیرمرد اندامش را جمع کرد. نوار را برداشت و در جیب گذاشت.
در طول مسیر بازگشت به اتاق پیرمرد، او به سختی سر پا ایستاده و با دست گذاشتن به دیوار راهرو قدم برمی داشت. با این وجود پرستار که دستگاه پخش را همچون یک کتاب زیر بغل زده بود، تنها به این اکتفا کرد که قدم به قدم او بردارد و کمک دیگری به او نکرد و گفت:" من از این چیزهایی که گفتید هیچ نمی دانستم. این خیلی عجیب و غیرمنطقی است!"
" اتفاقا برای شهروندانی به سن تو این نتیجه ی منطقی کارهایی است که در طول سالیان انجام شده." . پس از چند قدم:" او چهره ی محبوبی برای بسیاری از ما شده بود. حتی حرف زدن و ظاهرش. آه !" و پس از چند قدم:" برای سیاست زیاده از حد صادق بود. بیشتر ادیب بود تا سیاستمدار!"
" ادیب؟"
" قبل از آنکه یک چهره ی سیاسی شود، گاهی در روزنامه ها متن هایش چاپ می شد!"
وقتی به اتاق رسیدند، دیگر ساکنین آن همچنان خواب بودند. نوار در قوطی کفش داخل کیسه ی آبی جا گرفت. اما پیرمرد قاب کوچک را از کیسه بیرون آورد و در جیبش گذاشت. سپس به سمت کمد پاتختی فلزی کوچکش رفت و از کشوی آن یک کیف جیبی فرسوده بیرون آورد. کیف را باز کرد و با دستی که هنوز می لرزید چند اسکناس مچاله شده بیرون آورد:" هزینه ی کرایه ی دستگاه چقدر شد؟" پرستار دست بر دستان پیرمرد گذاشت، اسکناس ها را در گذاشت و کیف را بست.
"هفت سال بود این فیلم را ندیده بودم."
پیرمرد قاب را از جیبش بیرون آورد و به دست پرستار داد. در پرتو نور مهتاب که از پنجره می گذشت توانست عکس درون قاب را ببیند. همان مردی که مصاحبه اش را دیده بودند. نشسته روی یک نیمکت، یک پا را روی دیگری انداخته، دست ها را در کنار خود در هم چفت کرده، با لبخندی کمرنگ. پرستار قاب را به پیرمرد بازگرداند و به او کمک کرد که در بسترش بخزد.
پرستار از اتاق بیرون آمد. از راهروها گذشت. چند دقیقه ای را در اتاق پرستاران گذراند. نگاه کنجکاو یکی از همکارانش را که گویی می خواست بپرسد او در سی دقیقه ی گذشته کجا بوده است؛ بی پاسخ گذاشت و به محوطه ی بیرون رفت. هوا راکد بود و آسمان، صاف و ماه بر سکوت و سکون حاکم بر همه چیز حتی برگ درختان شاهد. پرستار با خود فکر کرد ساختمان را دور بزند و از شیشه ی پنجره ی اتاق پیرمرد نگاهی به داخل بیندازد. رفت و پشت دیوار، کنار پنجره ایستاد و به داخل اتاق سرک کشید. سایه ی طرح پیکر آهنی پنجره بر روی بدن و تخت پیرمرد افتاده بود که به پهلو دراز کشیده و پاهایش را در شکمش جمع کرده بود. دستانش را صلیب وار روی سینه قرار داده و قاب کوچک را زیر آنها به سینه اش چسبانده بود. شانه اش می لرزید. دهانش به مقدار مختصری باز و بسته می شد و پلک هایش به هم فشرده.

آرش آدینه فر


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست