یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

برث آریانس (هواخورها) نوشته: کالان وینک


علی اصغر راشدان


• پدر آگوست گفت «باید از شر لعنتیا خلاص شد. کپه یونجه خشکه بوی شاش میده. طایر آهنی، یا یه بیل، یا هر وسیله که به دردت میخوره وردار. مدتی واسه پول مدرسه دنبالم بودی. واسه هر دم گربه یه دلار بهت میدم. چاقوی تاشو تیز جیبی تو داری؟ دمشونو ببر و به یه تخته آویزون کن، ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۹ آبان ۱٣۹٣ -  ٣۱ اکتبر ۲۰۱۴


 
CALLAN WINK
Breatharians
کالان وینک
برث آریانس (هواخورها)
ترجمه علی اصغرراشدان


    انبار پر گربه بود. بچه گربه ها متولد میشوند، بچه گربه ها متولد میشوند و شروع میکنند به بچه گربه متولد کردن. بعضی ها لاغر و معیوب با گرفتاریهای خونی اختلاط های زیاد چند گانه.
      پدر آگوست گفت «باید از شر لعنتیا خلاص شد. کپه یونجه خشکه بوی شاش میده. طایر آهنی، یا یه بیل، یا هر وسیله که به دردت میخوره وردار. مدتی واسه پول مدرسه دنبالم بودی. واسه هر دم گربه یه دلار بهت میدم. چاقوی تاشو تیز جیبی تو داری؟ دمشونو ببر و به یه تخته آویزون کن، بعد از چن روز قضیه رو حل و فصل کردیم. دمای کوچیکم ارزش همون دمای بزرگو داره. همه شون مثل همن.»
   گربه ها، گل باقلائی، ماده، سفید کثیف، خاکستری، سیاه و سفید و قهوه ای سبز، نشسته بین عدل ها، مثل میمونهای تنبل ساکن خرابه های معبدها خود را میکلاشند و خمیازه میکشند. آگوست قبلا هرگز گربه ای نکشته بود، اما مثل بیشتر پسر کشاورز ها خیلی وقتها درگیر کارهای شکنجه گری بوده بود. گربه ها به عنوان گونه ای از وحوش حفظ میشدند، در نتیجه مثل اسب یا گاو یاسک بر پایه قوانین دوستی با انسان پرورش داده نمیشدند. آگوست کشف کرد در جائی در میان صف گربه ها قرار و مداری هست. گربه ها می دانستند خیلی که نزدیک شوند، باید متنظر شنیدن صدای چکمه های یک آدم باشند. در عقب نشینی آزادیشان را حفظ میکردند و چیز زیادی منتظرشان نبود.
«یه دلار، یه دم.»، آگوست به یک زائده بریده فکرکرد، کشو بشقابها را فشرد و سعی کرد مثل بانک مارتیان انباشته از پول مجسمش کند. حداکثر می توانست پنجاه دلار کاسب باشد، یا احتمالا هفتاد و پنج دلار، یا شاید حتی صد دلار، اگر میتوانست تازه متولد شده ها را هم بکوبه پائین.
   در جستجوی سلاح رفت انباری لوازم دور ریخته. یک کپه لوازم دور ریخته بود، آنقدر زیاد که میشد باهاشان از تکه آهن های موجدار یک کمباین دیزل کامل دروگری ساخت. هوا بارانی که بود آگوست اغلب میرفت آنجا. فکر می کرد مثل جانور کوچکی است که تو ابزار یک ساز کوبه ای به دام آفتاده. قطرات درشت باران با ضرباهنگی بی انتها رو پوست نازک فلز کوبیده و با برخورد به سنجهای براق و فضای خالی وسیع نشانه گذاری میشد.
   تو انبار یک نیمکت کار دراز و کوتاه بود پوشیده از ابزار دوده گرفته ماشین. حلقه فنرهای شلنگهای کمپرسور، بازوهای هیدرولیکی روغن چکان چسبناک، چنبرکهای باطری و عدلهای دوقلوی سنگین مثل بندهای به هم متصل کننده تکه های دیوانه کننده عظیم،دستگیره های زبانه و توپی تریلی، کوزه های دهن گشاد پیچ و مهرهای زنگ زده و پیچ و مهره های دیگر، یک ماسک جوشکاری عتیقه. همه مثل پرنده های مچاله شده پراکنده درمیان خرابه. دستکشهای چرمی خاکی پوسیده در اندازه های گوناگون.         
آگوست یک زنجیر کوتاه زنگ زده سنگین ورودی را برداشت و پیش از دور انداختنش با تجربه قبلی چند دور چرخاند. یک جفت دستکش بزرگ دراز را رو دستش کشید و یک تیغه چمن زنی با اندازه تیغه یک شمشیرپهن را بلند کرد و پیش از دور انداختش طرحهائی تو فضا را تکه تکه کرد. یک آچار گشتاور با طول سه فیت را با دسته فولادی ضدزنگی که سر قلنبه ی هلالی مرگباری داشت از تو روکشش بیرون کشید. چند بار کله قلنبه را پائین و تو دستکشش کشیدکه صدای ضربه شادی آورش را بشنود. ضربه های وحشتناک مرگ با تکنیک را با چند بار چرخاندن مثل ضربه های چوب گلف از پهلو، از بالای سر و به شکل تبر هیزم شکن از پشت کوتاه و سریع و نوسان خط حرکت چک شده بیسبال را تمرین کرد. کله گرز مانند آچار ضربه های خردکننده را روی کپه ها ی سفت روی کف کثیف انباری تمرین کرد. تا در آمدن عرقش تمرین کرد و سلاحش را رو شانه اش انداخت، دستکشها را تو جیب پشت شلوارش گذاشت و رفت که مادرش را ببیند.
    خانه قدیمی پشت به تپه مانندی سنگ اندود ساخته شده بود. حول و حوش تمام سال بهار از چهره سنگها میوزید و دم کردگیش خانه را از بوی برگهای خیس و باران تو راه پر میکرد. خانه تنها و هم سطح مرتعی مثل سگی   از ترس تیپا خوردن مچاله شده، پرت افتاده بود. پدر و مادر مادر آگوست خانه را با دستهای خود ساخته و تا موقع مرگشان در آن زندگی کرده بودند.خانه قدیمی رو به خانه تازه داشت. خانه تازه را پدر آگوست سالی که آگوست آضافه شد تمام کرد. خانه تازه بزرگ بود، با سقف تیز شیبدار. کرکره های سفید و یک ایوان کمربندی کامل داشت. پدر بزرگ و مادر بزرگ آگوست کمی پیش از به دنیا آمدنش مرده بودند. مزرعه به پدرش که رسید، اولین کارش فروختن پنجاه ایکراز مرتع و ساختن خانه تازه بود.
    زمانی که مادر آگوست کنار میز آطاق پذیرائی خانه تازه سیگار دود میکرد، گفت «خیال میکنه مال خودشه، خونواده ش چیزی نداشتن. خودت میدونی، هر چی داریم از طرف من اومده. اون صدسال دیگه م اینو قبول نمیکنه، این قضیه ناراحتش میکنه.»
    سرفه و حرفش را دنبال کرد «این خونه خیلی بزرگه. از بودن توش شکایت دارم، گرم کردنش خیلی سخته، مخصوصا رو تپه ای مثل این، از همه طرف باد میزنه توش. پدر من هیچوقت همچین کاری نکرده بود. اون بهترین خونه ممکنو واسه خودش و مادرم ساخت. اون یه همچین تیپ مردی بود.»
آگوست با آچار چند ضربه به در ورودی زد و داخل شد. خانه قدیمی را آفرادی ساخته بودند که به اندازه کافی قانع و دنبال چشم انداز نبودند، پنجره ها کم وکوچک بودند. آشپزخانه با نوری که از تنها پنجره بالای ظرفشوئی وارد می شد به سختی روشن بود، خانه بوی گوشت پخته خوک میداد و رادیو روشن بود. پل هاروی ارزشهای سیستم خواب کنترل شده را سخت ستایش میکرد:
«تو دوره من چیزای کمی هست که بیشتر از یه خواب پر آرامش شبانه ستایش کنم. این تشکو وردار. این رویای یه تیم دانشمندبود، اون بی نهایت قابل تنظیمه. رویاهات ازت تشکر میکنن.»
«آگی، پسر با انصافم، روزا چیجوری تو رو پیداکنن؟»
مادر کنار میز آشپزخانه تک نفره ورق بازی میکرد.یک ماهیتابه سیب زمینی حلقه حلقه پخته شده با بیکن و پیاز کنار سینی خود گذاشت. با صدای فش فش سیگاره شیرین میکشید و یک لایه دود مواج نازک مثل یک فرش در حال پرواز منتظر قیمت برای صدور بالای سرش بود.
«نهار تو فاصله پختن بوی خوبی داشت، ناگهان خود را بی اشتها حس کردم. نمیدونم، آخرش باید از هم فرو بریزم.»
آگوست یک صندلی بیرون کشید و کنار میز کوچک رو به روی مادرش نشست، گفت «از هم فرو بریزم یعنی چی؟»
«آه، بهت نگفتم؟ خودمو وقف یه تعلیم تازه کرده م.»
سیگاره را خرد کرد و یکی دیگر از پاکت روی میز بیرون کشید، ضمن آماده کردن لبها برای روشن کردن سیگاره حلقه های زیبای دود در اطراف دهنش ظاهر شد. ناخنهاش دراز و تیره بودند. نوک انگشتهاش با زنگ توتون زرد شده بودند. حرفش را دنبال کرد:
«آره،من یه بی اشتها شده م.»
«یه چی؟»
«یه بی اشتها، میدونی،«برث آریان» رومیدونی؟»
«من نمیدونم اون چیه.»
«اونا که هوامیخورن و آسمون می بلعن؟هواخورا؟»
«نچ»
«میتونی ذهن و جسمتو هماهنگ کنی، آگی. با زندگی سالم و مدیتیشن میتونی اونا رو کاملا هماهنگ کنی، اونجوری احیتاج به خوراکو کاملا فراموش میکنی. منظورم اینه، تنها این نیست که تو گرسنه نیستی. این کار خیلیم سخت نیست. دارم درباره رسیدن به نقطه ای حرف میزنم که تموم کاری که باید بکنی فرو دادن هواست، و خوشحالی. سیر میشی و هیچوقت احتیاج به خوردن خوراک نداری. این جوری میتونی زنده بمونی و شاد و آروم باشی.»
   یک قلپ قهوه نوشید، سیگار کشید و تکه تکه دود از بینیش بیرون داد.
«اینه چیزی که من روش کارکرده م.»
   ماهیتابه سیب زمینی و بیکن را به طرف آگوست کشید. با این که لیسا به آگوست گفته بود بعد از تمام شدن کارش تو انبار براش ساندویچ درست می کند، مقداری از خوراک را خورد. سیب زمینی ها چرب و خوشمزه و بیکنها نیمه سوخته و کمی شور بودند.پیاز ها نرم، شفاف و شیرین بودند. آگوست خورد، دستهاش را با شلوار جینش پاک کرد، آچارش را روی میزگذاشت که مادرش ببیند.
«بابا بهم یه کارداده، در برابر پول.»
«آه، خب، از شنیدنش به خودمیبالم. درباره یه قراردادحرف زدین؟ یه گزینه حقوقی رو مرور کردین و منتظر طرز اجراشین؟»
«نه، من فقط گربه های تو انبارو میکشم.»
«درست، این شمشیر افسانه ایته؟»
و با ناخن انگشتش به دسته کرمی آچار ور رفت.
«آره، اون یه آچار گشتاوره.»
    مادرش سوت آهسته ای زد و رو پشت دستش سرفه کرد و گفت:
«کاربزرگیه آگی. کار تموم شه بهت میده یا خرده خرده؟»
«من دم گربه هارو میکنم. آخر هفته میشمریم و حساب میکنیم.»
«کار وحشتناکیه پسر. یه جورکاره که شانسی میتونی چیزی با خودت بیاری خونه. متوجه منظورم میشی؟»
«یونجه خشکای انبار بوی شاش میده، داره خیلی بد میشه.»
«چیزوحشتناکیه، حتی واسه پدرت. مسیح مقدس.»
مستقیم پائین و کارتهای جلوش را نگاه کرد.
«مرتب دارم فراموش میکنم کجای این بازی بودم.»
کارتهای بازی خود را جمع میکند، ناخنهاش کارتها را برای جمع کردن روی فرمیکا میمالد
«میتونم پیش از متوقف کردن، این بازی تک نفره رو ادامه بدهم. تو هیچ وقت برنده شدی؟»
«من هیچوقت بازی نمیکنم.»
«فکرمیکنم این یه بازی واسه پیرزناست»
«تو پیر نیستی.»
«اگه نیستم،دوست ندارم چیزائی رو که مثل پیراست حس کنم.»
«هیچ وقت اراده میکنی برگردی تو خونه جدید؟»
« میتونی بهش بگی نه، اگه دوست داری. درباره گربه ها، مجبور نیستی اون کارو بکنی.»
«الیساخیلی وقته اونجا مونده.»
«تموم لحافای کهنه مامان بزرگتو پیداکردم. تو کمد پشتی تو یه صندوق بودن. خیلی چیزای قنشگین. همه شونو خودش دوخت. بعضیا ماهها وقت گرفت. تمومشون دست دوزن. من هیچوقت حوصله نداشتم. ساعتا منو اونجا کنارش میشوند، کوک زدن یادم میداد. اگه بخوای، اونارو نشونت میدم.»
«حتما، حالا باید برم دنبال کارم.»
«پس دفه دیگه.»
       آگوست مقداری بیشتر سیب زمینی خورد و بلندشد. مادرش سیگار دیگری از پاکت درآورد و با لبهاش نوازش کرد و گفت:
«واسه ت آرزوی موفقیت دارم. ممکنه تیرهات به هدف بخوره.»
«من تیرهائی ندارم.»
«میدونم، این یه ضرب المثل بومیه،»
دود سیگاره را به طرفش فوت کرد «جریان گربه ها واسه م مهم نیست.» خندید، طوری که دهنش تکان نخورد و همه چیز تو چشمهاش بود:
«بهت نگاه میکنم و مثل روز برام روشنه که اون برنده نمیشه.»
         انبار خالی بود. پدرش و لیسا بیرون بودند، گاوها را جمع کرده بودند که بدوشند. آگوست دستکشهاش را پوشید و آچار را به کمربندش آویخت، از نردبان چوبی به طرف کپه یونجه های خشک بالا رفت.
تو تاریکی نیمه کور، بینیش را به طرف بوی تند آمونیاک شاش گربه ها چین داد. اولین جمجمه محوی را که به طرفش خزید کوبید. با سرعت و موفقیت دوتای دیگر را هم کوبید، بعد جز خش خش تیرها دیگر هیچ چیز نبود. چشمهای طلائی سبز برق زدند و بین رشته پشته های عدل یونجه پخش و پلاشدند.
آگوست سعی کردتعقیب شان کند. از عدل ها بالا رفت، بازوهای لختش را مچاله کرد، چشمها، گوشها و بینیش از ریزه های خاک آلود یونجه های مانده پرشد. گربه ها همیشه از دسترس دور بودند. خیره میشدند و از عدلی به عدل دیگر می پریدند. از تیرچه روی تیرها بالا میرفتند و در تیرگی محو میشدند. آگوست گروهی پشم ورم آورده فس فس کننده را آنجا مجسم کرد. یک لکه بزرگ خفاش دندان دار بدون بال بالارونده به طرف سقف غار. قضیه سخت تر از آنچه فکرمیکرد میشد.
آگوست کشته هاش را وارسی کرد. یک گل باقلائی درشت و دو خاکستری لاغر و بد شکل، تکه های پوست لخت تو پشمهای حصیر مانند. پائین شیب یونجه ها پرتشان کرد و دنبالشان پائین رفت. رو سطح زمین نفس عمیقی کشید، همزمان بوی شیرین پهن را تو هوا حس کرد. چاقو را از جیبش درآورد. اولین گربه را با دمش بلندکرد، دم را از بیخ برید. لاشه با ضربه ای خیس رو سمنت افتاد. با دو گربه دیگر هم همین معامله را کرد. تمام دمها را رو نوار نقاله گذاشت و رفت به جستجوی یک چکش. به انبار که برگشت، پدرش و لیسا گاو ها را رانده بودند داخل و تیر در اسطبل شان را انداخته بودند. رادیو روشن بود. آنقدر بلند بودکه صدای بریده بریده پل هاروی از بالای فش فش گاوها و ترتر کمپرسور شنیده میشد:
«من نمیدونم شوما چیجوری فکر میکنین، اما هیچوقت ندیده م یه بنای یادبود تبدیل به یه بدبین بشه.»
      آگوست دمها را به یک تخته دراز کاج میخ کرد و گوشه انبار سرپا گذاشت که گاوها موقع داخل و خارج شدن بهش نخورند. کاری را که پدرش تو اطاق شیردوشی میکرد توانست بشنود. تو راه بیرون رفتنش از انبار از کنار لیسا گذشت، به یک بیل تکیه داده بود و دانه های آفتابگردان را تو تاپاله تف میکرد. لباس آبی و چکمه تو کود پوشیده بود. گیسهای بلوند یخزده ش به شکل دم اسبی جمع و از سوراخ عقب کلاه شرکت کواپش بیرون زده بود.
دانه های آفتابگردان را از لب پائینش درآورد و تو کثافتهای جلوی پاش پرت کرد و گفت:
«هی، آگوست، واسه نهار بالا تو خونه نیامدی؟»
«آره، تو خونه قدیمی با مادرم خوردم.»
«آوه، اوکی. میخوام امشب گشتی تو اطراف بزنم. فکر کنم واسه شام شماها یه مقدار تاکو درست کنم،خوبه؟»
    آگوست صورت و گونه های گرد شدیدا گلگونش را نگاه کرد. خود لیسایک وضعیت پوستی و دریای سرخش مینامید. انگار در وضعیتی ازشرمندگی دائمی قرارش میداد. اگوست فکرکرد حتما تومدرسه هم مایه ریشخندبوده.
تنهاهفت سال ازآگوست بزرگتربود و سال پیش از دبیرستان فارغ التحصیل شده بود. پدر آگوست برای کمک کردن دوشیدن گاوها از طریق بزرگترهاش به کارش گرفته بود. لیسا قبل و بعد از مدرسه و در ضمن تحصیل روزهای تعطیلی کارکرده بود. پدر آگوست میگفت از هر مردی که به کار گرفته لیسا بیشتر کار میکند.حالا که مدرسه اش راتمام کرده بود، تمام روز کار میکرد. میتوانست رو یک تراکتور باخاک کش رانندگی کند،میتوانست پهن انبار را تخلیه کند،میتوانست آنتی بیوتیک گاوها را بدهد و فصل زائیدن که میامد، میتوانست دستش را تا آرنج فرو کند وگوساله کج شده را صاف و در به دنیا آمدنش کمک کند.
    آگوست آچار را به پوزه چکمه هاش کوبید و گفت «پوسته ترد یاپوسته های   ملایم؟
«ملایم»
«من ترد دوست دارم.»
«باشه، ببینم شما تو کابینت چی دارین، من مقداری ملایمشو خریده م»
«آرد یا ذرت؟»
«آرد، فکرکنم.»
آگوست جلوی پای خود تف کرد، اما دهنش خشک بود و تف رو چانه اش غلتید و با پشت دستکش پاکش کرد و گفت «من ذرت دوست دارم.»
«از پدرت پرسیدم کدومشو دوست داره، گفت فرق نمیکنه.»
«اونم پوسته های ترد دوست داره. حرفمو قبول کن. اونا رو با لوبیا یا بی لوبیا درست میکنی؟»
لیسالحظه ای تردیدکرد و لبه کلاهش را کشید و گفت «کدومشوترجیح میدی؟»
«خب،بستگی داره.»
«به یه مقدارلوبیای سیافکرکردم. معمولا یه مقداریم از اونا میگذارم. اما مجبور نیستم.»
«من لوبیارو دوست دارم.اما لوبیای سیا نمیخورم. فکر کنم اونا مثل پشکل خرگوش به نظرمیرسن. بابامم همین فکرو میکنه.»
«اوکی اونا رو کنار میگذارم. خوبه؟»
    سرخی رو گونه های لیسا پخش شد. سرخیئی آبی گون پائین گردن و تمام مسیر یقه تا چاک پستانهاش را شستشو داد.
«خیلی خب آگوشت، سرشام می بینمت. پدرت فکرمیکنه الان کجام. باید از این گاوا پذیرائی کنیم.»
لیسارفت تو انبار، آگوست به طرف مرتع پشتی بیرون زد. آچارش را به طرف ساقه علفهای بابا آدم و خارها به نوسان درآورد، در اطراف تکه ضخیم کودهای تازه پرسه زد.
آگوست تپه مانند را رودرروی ردیف درختهای کنار ملک بالارفت و نزدیک کپه سنگهای نشانه گور«اسکایلر» نشست. چوب ساسافراس اندک خمیده ای با پوست مختصر از سنگها برجسته تر بود. این تمام چیز بازمانده از صلیبی بودکه آگوست از دو چوب مشابه و بند کهنه کفش درست کرده بود. این اشاره به دیدن انجام عملی بود که آگوست در تمام غرب کهنه با پدرش تماشاکرده بود. هر وقت تفنگی خالی میشد دوستهاش صلیبی شبیه آن علم میکردند. در طول یک سال گذشته خورشید بندکفش کهنه آگوست را پوسانده و بخش عرضی صلیب افتاده بود. تنها چوب عمودی مثل انگشتی خمیده و محکوم کننده و با اشاره به آسمان به جامانده بود.
اسکایلر توله سگش بود. آگوست از بیمارستان بیرون آورده که شد و کمتر از یک هفته عمرداشت، پدرش توله سگ شش هفته ای را به خانه آورد، گفت این کاریست که پدر خودش هم براش کرده بوده. فکر میکرد برای پسربچه خوب است که با یک سگ بزرگ شود. علیرغم مخالفت مادر آگوست، صورت نرم پشمالود شفرد مخلوط را با آگوست تو گهواره گذاشت و گفت:
«آشنا شدن یک پسربچه با یک سگ سلامت بخش تر و فعالتره.»
انگار درست بود. آگوست بچه ای محکم و نیرومند شد،یک پسر براق و پرانرژی که با یک سایه چهار دست و پای خوش طبیعت پشمالو با زبان آویزان لول زننده رشد کرد.
      اسکایلر در دوازده سالگی سگ فوق العاده خوب و شکیلی شده بود. صبحها کمی شق رق بود، بعدازظهرها مثل سگی نصف سن خودش گربه های انبار را اذیت میکرد. آگوست یک روز بعد از مدرسه تو انبار و حیاط و هیچ جا سگ را ندید. رفت تو انباری لوازم، با کفی بیرنگ کننده پوزه خاکستریش   دراز به دراز یکبری افتاده بود.یک گالن ضدیخ که پدر آگوست زیر نیمکت کارش نگهداری میکرد را جویده و خورده بود.
آگوست و پدرش لاشه را بالای تپه بردند،به نوبت با بیل و کلنگ زمین را کندند. کارشان را تمام که کردند، ایستادند، به سنگ گور رو سنگهائی که
برای جلوگیری از آب گرفتگی روی خاک تپه کرده بودند احترام گذاشتند.
«فکرکنم دوازده سال سن خوبیه»
پدرش این را گفته بود. آگوست فکرکرده بود او درباره سگ حرف میزند. بعد فکرکرد احتمالا منظور پدر این بوده که دوازده سال واسه یه پسر بچه سن خوبیست تاچیزی را که عاشق است ازدست بدهد.
   آگوست آسمان غرب راکه باابرهای خیس وخاک آلودنقاشی میشدنگاه کرد،ناخودآگاه فکر لیسا از ذهنش گذشت،قرمزی گونه هاش که مثل یک عفونت داغ روبه پائین گردن،شانه ها،پشت و بازوهاش پخش شد و همه را تاساق پاهاش پوشاند. این یک مسئله فرضی نبود.خودش این قضیه را دیده بود.
    یک روز اولیه خروجی پائیزگذشته بود. آگوست با لباس مدرسه بیرون از اتوبوس پیاده شد،یک تکه کیک خانه جدید را میخورد و به طرف انبار میرفت، هوا از بوی تند برگهای کاج تیز بود، پدرش تو حیاط جلوئی آتش روشن کرده بود.
      کپه آتش با دود میسوخت، هیچکس در اطراف نبود. اسکایلر در سایه تانگ مخزن انبار خوابیده بود، گاوها در جایگاههاشان زیر یوغ بودند. تمام انبار پر از سرو صدای آهسته مکش شیر دوشهای خودکار بود.
    پدرش از در باز اطاق محصولات دیده میشد، تو عقب لیسای روی یک عدل یونجه خم برداشته چپانده بود، صورت و ساعدهاش تو انتهای بریدگی عدل یونجه فشرده شده بود. مثل اسکلتهای فروریخته، انگار حشراتی نوظهور، تنهای کرم مانند به هم چسبیده، صاف و لکه لکه بود. آگوست بعدسرخ شدگی لیسا را دید،سرخی خزنده تا پائین پشتش، کپلهای کلفتش و گوشتهای پخش پشت ساقهاش ادامه میافت. لباس زیرش را تا زیر زانو هاش پائین کشیده بود.رنگ صورتی براق یخیش اهانتی روشن به نجابت بود، به بی ارزشی تیره کود قهوه ای کف انبار.
آگوست در راه بیرون آمدنش رادیوی انبار را تا آخرین اندازه بلندکرد.
پل هاروی میگفت «گلف، یه بازیه که تو واسه ش داد میکشی «شوت شش، و مینویسی پنج.»
سر میز شام لیسا و پدر آگوست هرکدام یک آبجو داشتند. لیسا یک حلقه لیمو برید و به پائین گلوی بطری خود گیر داد، پدر آگوست گفت «چی کار لعنتی!»، او هم باید همان کار را میکرد. به هم خندیدند و بطریهاشان را به هم کوبیدند و نوشیدند. آگوست حلقه لیمو را که تو شیشه مثل موج در سطح بالا و پائین میشد و واقعی نبود تماشا کرد.
    شامشان را تمام که کردند، پدر آگوست خود را تو صندلیش به عقب تکیه داد و آروغ پر صدائی زد، آب تاکو را از دستهاش پاک که میکرد انگشتهای چغر پینه بسته اش دستمال کاغذی را ریز ریز کرد.
«بهترین خوراکی که این چن وقتی خورده م بود، مشتکرم، لیسا.»
لیسا خندید و گفت «نوش جان، داروین. خوشحالم که خوشت اومده.»
آگوست به خاطرقطع کردن رقابت خنده ابلهانه شان گفت:
«سه تا گربه شکارکردم، این کارو با یه آچار کردم، کوبیدم تو کله شون. اصلا نفهمیدن چی اتفاقی واسه شون پیش اومد.»
از گوشه چشمش تونست ببیند لیسا کمی بینیش را چین انداخت. پدرش آبجویش را تمام کرد، کارد و چنگال و دستمالش را تو بشقابش کپه کرد. پدرش مرد پت پهنی بود، تمام مفصلهاش خیلی بزرگ به نظرمیرسیدند، مچها و بند انگشتهای خشن و برجسته داشت. دستهاش زیر تابش خورشیدتاجای آستینهای پیرهنش سیاه شده بود.چهل وپنج ساله بود و سری هنوز پرمو داشت،سیاه وقهوه ای،شقیقه هاش تازه شروع میکرد به خاکستری شدن. ماههای سرد دوست داشت یک روسری ابریشمی گاوچرانهارادور گردنش گره بزند.اغلب به زنها میخندید،آگوست متوجه شد زنهام باخنده جوابش را میدهند. مادرش میگفت برای آدمی باچکمه های پر از کود این کار میتواند منصفانه و جذاب باشد.
«حالا بیاشروع کن آگی،خودم یه کاربهت میدم و ممنون میشه م اکه همین الان بری سراغش، بحث انبار داریم و بحث خانه.مطمئنم لیسا حالا به یه کم بحث خانه اهمیت نمیده. چطوره میز و تمیزکنی و ظرفارو بشوری؟ واسه چی از لیسا به خاطر تهیه خوراک به اون خوشمزگی تشکر نمیکنی؟ لیسا تموم روز کار کرد و بعد اومد که اون کارو واسه مابکنه.»
«متشکرم.»
       آگوست این را گفت و صندلیش را پرشتاب به عقب کج کرد.ظرفها را به شکل یه کپه لرزان جمع کرد و به آشپزخانه برد.آب را با شدت روان کرد،بخار بالا آمد و تو مایع شوینده رسوخ کرد،حبابها بزرگ شدند تا به شکل تاولهائی کپه شدند.به شستن ظرفها پرداخت.بشقابها را پر صدا به هم میکوبید. قابلمه ها را به هم میکوبید و صدای دنگ دنگشان را درمیاورد. آب را بیش از اندازه هدر میداد. تا حد ممکن سروصدا میکرد تا پچپچه لیسا و پدرش را تو اطاق پهلوئی نشنود.
   نورتیره بازیگرچراغ تو حیاط،شکل درشت انبار و دورتر،شکل دراز و کوتاه خانه قدیمی و تاریکی مطلق را میتوانست از پنجره آشپزخانه ببیند.پدرش آمد دو شیشه آبجوی دیگر بردارد، آگوست برنگشت نگاهش کند.پدرش پهلوی آگوست کنار ظرفشوئی ایستاد،گلوی شیشه ها را گرفت و با ساعدش به آگوست سقلمه زد، آگوست ندیده اش گرفت و به پاک کردن یک بشقاب مشغول شد.
«مادرت چطوره؟»
آگوست شانه تکان داد.
«نمیخوام کوچکش کنم آگی، اما اون زنی نیست که هیچوقت حرف دلشو بهت بزنه. منظورمو می فهمی؟»
آگوست شانه تکان داد.
«اون تو تموم زندگیش مایوس بوده، احتمالا همونجور از رحم بیرون اومده. تو اونو مایوس نکن. من این قضیه رو میدونم،خیلی چیزای دیگه م هست که همیشه بوده،همیشه م خواهدبود. اون هیچوقت یادنگرفت رو خودش حساب کنه. این راهیه که پدرومادرش بهش اجازه دادن اونجور بزرگ شه. اون خیلی زرنگه، فکرمیکنه چیزائی رو می بینه که من نمی بینم،اشتباه میکنه، اینو بهت میگم. من خیلی چیزا می بینم.گوش میدی؟»
آگوست یک فنجان را تو آب چرخاند و هیچ نگفت. پدرش ضربه ای به پس کله اش زد.
«بهت گفتم گوش میدی؟»
آگوست مستقیم از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت «آره. حرفتو میشنوم.»
دست تو دستشوئی کرد، مقداری کفاب بیرون آورد و تو صورت آگوست مالید:
«اوکی پس، حالاسرحالی، هروقت فکرمیکنی وقتشه، بهم بگو تا بریم دنبال پیداکردن یه پاپی.»
          صبح بوی نان برشته،قهوه و بیکن قبل از تابیدن خورشیدبه پنجره شرقی آگوست را از تختخواب بیرون کشید.پله های منتهی به آشپزخانه را پائین رفت و کنار میز نشست و چشمهاش را مالید.لیسا کنار کوره به پختن تخم مرغ وایستاد. پاهاش لخت بودند، زیرپوش بلندتیره ای که زیرلباس انبارش می پوشید را به تن داشت.لباسهای انبار برای مردها ساخته شده بودند و به کپلهاش چسبیده بودند.خم شد تا از یخچال کره بردارد، آگوست توانست خطوط پریده رنگ شورتش را که دور عقب پر و پیمانش پیچیده بود ببیند.
«قهوه دوست داری آگوست؟»
آگوست سرش را تکان داد،لیسا یک لیوان بخار کننده جلوش گذاشت
«متوجه شدم سیاشو دوست داری، مثل بابات.»
آگوست لبی از لیوان تر و سعی کرد شکلک درنیاورد «درسته،سیا و قوی.»
مادرش قهوه اش را با شیر تمام چرب داغ قاطی میکرد و یک قاشق پر شکر توش میریخت. بهش گفته بود تو نیواورلئان که بوده،تو دوره دیگری از زندگیش و پیش از ازدواجش با پدر آگوست رمز قهوه درست کردن را یاد گرفته. آگوست متوجه شد لیسا تو یک میلیون زندگی دیگر هم هیچوقت به نیواورلئان نخواهد رفت.
       پدرش از اطاق خواب آمد.تکه ای از کف اصلاح زیر لاله گوشش بود. لیوان قهوه را از روی کابینت که برمیداشت دستش را رو کپل لیساگذاشت. لیسابرگشت و لکه کف را با دستکشش پاک کرد.
       آگوست که انگشت رو میز میکوبید گفت «چیقد میکشه تخم مرغ پخته شه؟»
«یه چن دقیقه، بیکن تقریبا حاضره.»
آگوست آه کشید، قهوه را پائین گذاشت، یک تکه نان توست از بشقاب رو کابینت برداشت و گفت «خب، بعضی از ما نمیتونه اینجا بشینه.من باید برم سراغ کارم.»
       آچارش را از اطاق گل برداشت و پوتینهاش را پوشید،بندهاش را نبسته آنها را ترک کرد. با پوزه پوتینهاش مثل سگها رو چمنها به شلنگ اندازی و نفس نفس زدن تو گرما پرداخت. گاوها تو مرتع میچریدند و نزدیک دروازه گردآمده بودند. چشمهای مرطوب غم انگیزشان را بهش گرد میکردند و پائین میاوردند. پستانهاشان پر شیر و سنگین بود.
«خفه شین احمقا!»
      آگوست این را گفت و یک مشت سنگ ریزه برداشت،راهش را دنبال کرد،هر گاو در دسترس را عصبی کرد.
      ردیف درختهای پشت مرتع، کاجها و افراهای قدیمی و چندکپه درخت راش بودند.زمینهای اطرافشان پوشیده از پوسته های خاردار پراکنده ی خشکه بارهاشان بود.یک فنس سیم خاردار به موازات درختها کشیده شده بود. فنس زنگ زده و بارها تعمیر و ترمیم شده بود.آنقدرکهنه بودکه توتنه درختها فرورفته بود.آگوست تاپائین ردیف درختها رفت و رو کاجها و افراهای خشن و الیاف راشها با پوستهای نرمشان که مثل نیروی پنهان فاقدموی روی عضلات به نظرمیرسیدند انگشت کشید،تو محلهائی که سیمها تو تنه درخت فرو رفته بودند گذاشت که انگشتهاش درنگ کنند. بعد زانو زد و تمام طول فنس رو به پائین را زیر چشم اندازگرفت، از گوشه چشم توی پرتو نیرو گیرنده را دزدیده نگریست. تصور کردیک ردیف آدم پیر خم برداشته را نگاه میکند که پوست صاف گردنهاشان با سیم خاردار شیار برداشته. شاخه های رقصان مثل بازوهای بلندشده و انگشتهای بازشده لرزان و خم برداشته در معرض بادند.
      تا سال گذشته، هر صبح پیش از مدرسه و هر غروب بعد از مدرسه تو شیر دوشی کمک میکرد. مادرش این کار را ممنوع کرد . یک غروب که ظرفهای شام را تمیز میکردند ازش پرسید:
«دوست داری تو شیردوشی به پدرت کمک کنی؟»
    پدرش تو ایوان مسابقه بیسبال گوش میداد. صدای بازی از صفحه باز در میامد داخل، صدا درهم برهم و عصبی بود.گوینده مثل اسب کف بالا میاورد «یه خط شدید پیشروی، اون داره میره، داره پیش میره، داره میره!»
آگوست که بشقابی را خشک میکردگفت:
«خیلی بهش اهمیت نمیدم.بیشتر وقتا اونو دوست دارم.»
«اهوه،خب،اون یه مسئله ست.»
مادر این را که گفت، یک سیگارت را گوشه لبش گیر داده بود،حرف که میزد خاکسترسیگار تو دستشوئی میریخت:
«به زودی تو میری دبیرستان، میدونی. دخترا اونجان. اونا تورو خیلی خوش تیپ می بینن. بعد کالج میرسه، و بعد هر زندگی ئی که بخواهی خواهدبود. این شیردوشی تنها یه تیکه کوچیکه آگی، اگه از اون متنفری،بایدبدونی که به زودی زود در حال ساختن راه مخصوص خودت خواهی بود.»
«گفتم که،من از این کار متنفر نیستم.»
«مسیح مقدس. امیدوارم منظورت واقعا این نباشه.بلن شدن صبح زود.
گاوای گهی کسل کننده؟»
«باید چیکارش کرد؟»
«خدای من،آگی منو نگاکن و بهم بگو از اون کار متنفر نیستی!»
به طرف آگوست برگشت و با دست صابونیش جانه اش را گرفت، سیکارتش لرزید. آگوست سعی کرد اما نتوانست بگوید مادرش واقعا نزدیک به گریستن یا جوک گفتن یاخندیدن بود.
«من ازهیچ چی متنفرنیستم،خوبه! من همه چی رو دوست دارم،خوبه!»
«تو جدی هستی؟»
«آره.»
به طرف ظرفشوئی برگشت وگفت«ازت مایوس شدم.فکرمیکنم تقصیرمنه که گذاشتم قضیه ادامه پیداکنه.میرم با پدرت حرف بزنم.روزای تو انبار رفتنت تموم شد.همین جا تمومش میکنم. برو با پدرت بازی رو گوش کن.»
تو ایوان، پدرش تو صندلی جنبانش بود، پاهاش به طرف جلوش خم برداشته بود.به آگوست که رو پله می نشست اشاره کرد:
«داریم وارد مرحله نوبت اضافی میشیم. قطع و مکث واسه معرفی مرحله نهائی. مارو ترک نمی کنین که این مرحله رو از دست بدین.»
   رادیو خرخر کرد و یک آگهی ماشینهای دست دوم جایش را گرفت. خفاشها از پیش آمدگی لبه بام پریدند، آگوست سنگ ریزه پرت کرد که بندازدشان. بازی شروع شد،سیل فیلدر از باشگاه تایگرها بعد از یک پرواز قربانی شونده به مرکز میدان رسید و برنده شد. آگوست پدرش را نگاه کرد.با چشمهای بسته تو صندلی فرورفته بود و دستهاش رو سینه اش توهم پیچیده بود.
آگوست آماده رفتن به داخل شدو گفت«شب بخیر.»
پدرش خمیازه کشید،در خود پیچید و گفت«شب بخیر.»
      بگومگوی پدر و مادرش نگذاشت بخوابد. صبح بعد پدرش برای شیر دوشی روزانه بیدارش نکرد. به زودی لیسا همیشه دور اطراف بود.کمی بعد از آن مادرش تو خانه قدیمی شروع به وقت گذراندن کرد.در ابتدا چند شبی در هفته، و بعد یک صبح برای تهیه صبحانه نیامد. پدرش کوره نان برشته کردن را آتش کرد و موقع رفتن به انباردر رابه هم کوفت.
   آگوست بندپوتینهاش را بست. از کپه یونجه خشکه بالارفت. پنجه کشیدن مشتاقانه دو گربه به یک گنجشک مرده رو کف پر یونجه به هیجانش آورد. با یک ضربه سریع آچارکمر یکی را خرد و با ضربه ای مشابه تو کله دیگری بیحسش کرد. گربه ها در اطراف و مبهم تو تیرگی به خود می پیچیدند، نا مشخص بودند. آگوست با دو ضربه شدید دیگر آچار زوزه کشیدن شان را ساکت کرد . چند شکل نامشخص دیگر را دنبال کرد که ازش دورشدند و پریدند تا خود را قاطی شیون آنها کنندکه روی تیرهای عرضی سیخ شده بودند.
       آگوست معمولاخیلی بد و بیراه نمی گفت. پدرش همیشه میگفت مردی که خیلی بد و بیراه میگوید هیچکس جدیش نمیگیرد، بهتر است تیپ مردی باشدکه وقتی بد و بیراه میگوید توجه همه را جلب کند.
       حالا که تو انبار تاریک بود و شوره یونجه اطراف صورتش میچرخید و گربه ها دور از دسترس و بالای سرش سیخ شده وکشمکش داشتند،بد و بیراه میگفت:
«مادرقحبه ها، مادرجنده ها، فلان خورها، گه تو صورتتون، لعنتیا، گربه های گائیدنی!»
       اینهاتمام فحش هائی بودکه آگوست تو عمرش کنار هم گذاشته بود. امیدوار بود توجه گربه ها را جلب کند و یک جا آرام گیرند و از باران آتشی که به زودی سردمهای گری گرفته شان میاید به خود بلرزند.
      در خانه قدیمی، مادرش پرده ها را کشیده بود. سوراخ بزرگ یک لحاف را شکافته بود، لحاف را رو سرش کشیده و به سبک پانچو دور باسنش پیچیده بود. بازوهای برهنه اش بیرون زده بودند. بلندکه شد تا بگذارد آگوست داخل شود،دنباله ته لحاف رو زمین بود. با پرده های پائین خانه تاریک بود، مادرش یک لامپای نفتی قدیمی روشن کرده بود. شعله بالابود، دود سیاه را با پیچ و خم پخش میکرد.با خودش ورق بازی میکرده بود. یک ماهیتابه خوراک گوشت خوک رو میز بخارمیکرد. رو صندلی خود را جا گیر کرد، زیر و روی پاهای لخت خود را با لحاف نرم کرد و پوشاند،گفت:
«یه کم نهارمیخوای؟من خورده ام،میتونی همه شو بخوری.»
ظرف خوراک را به طرف آگوست خیزاند، دست نخورده بود. آگوست یک لقمه خورد. بیرونش خشک و ترد وداخلش آبدار و ملایم بود. روکوره و تو کره سریع سرخ شده بود. گوشت خوک را همیشه با همان شیوه می پخت. آگوست فکرکرد لیسا بلد نیست این کار رابکند.شاید پدرش ازخوراکهای خشک سرخ شده خوک لیسازده شود و بفرستدش برود دنبال کارش و مادرش دوباره بر گردد تو خانه جدید و او کمک به پدرش را تو کارهای انبار دوباره شروع کند. خوشمزه ترین بخش تکه گوشت با استخوان را بلند کردکه گازبزند،پرسید: «تو هنوز غذا نمیخوری؟»
«آگی این یه تصورغلطه درباره ما برث آریانسها(هواخورها).خدای من، من غذا میخورم. من همیشه میخورم. مخصوصا همینجا بگذار یه لقمه از اون بخورم.»
یکبری شد و دستش را دور خوراک آگوست حرکت داد و بویش را به طرف خودش برد و نفس سریع سکسکه مانندی کشید، خندید،خود را پس کشید و در جایش تکیه داد. یکی از سیگارتهای کوچکش را آتش زد و گفت:
«میدونی، گوشت یه حیوون همیشه بهترین مزه رو داره.این چیزیه که مردم شهراحتمالادرک نمیکنن.خاطرت هست بازمونده های آشپزخانه رو هرشب واسه اون گرازه بیرون میگذاشتیم؟تو اون حیوونو خوراک میدادی و حالا اون تو رو خوراک میده. این داد و ستد چیزخاصی برای زنده ماندنه. مطمئن هستم تو زبونای دیگه م این کلمه وجود داره.»
لحاف را تنگ تر دورشانه هاش پیچاند «تو اینو میدونی آگی؟که انواع کلمات واسه چیزا تو زبونای دیگه هست که ما تو انگلیسی نداریم؟ وقتی یه احساس یا تجربه داری که نمیتونی تشریحش کنی مثل این میمونه که زبون روحت بسته ست،واسه این که کلمه خاصی براش نیست.اگه تموم زبونای دنیارو میدونستی میتونستی خودتو کاملا توضیح بدی و تموم تجربیات برات قابل درک بودن، واسه این که براش یه کلمه، یه کلمه کامل برای ارتباط با هر فرصت احتمالی داشتی. میفهمی چی میگم؟»
آگوست تقریبامیدانست مادرش زیر لحاف برهنه است.فکر کرد برای این قضیه هم تو زبانهای دیگر کلمه ای هست؟کلمه ای برای رده بندی احساست وقتی رودر روی مادرت نشسته ای و خوراک گوشت خوک می خوری و مادرت برهنه زیر یک لحاف است.
آگوست گفت «من نمیدونم، واسه این که تو یه کلمه تو یه چیزی گذاشتی و این معنی رو میده که خودتم بهتر نمیدونی.مگه نه؟»
«آه،منم دقیقاهمینطورفکرمیکنم.فکرنمیکنم اشیاء قبل از این که ما اسمی روشون بگذاریم وجودداشته باشن.بدون اسم،جمعیت دنیا ارواح و هیولاها هستن.»
«یه اسم دادن به یه چیز، اونو از اونچیزی که هست عوض نمیکنه،.اون هنوز همون چیزه.»
«تو نمیتونی بیش ازاین اشتباه کنی آگی عزیز.درباره مرگ چی؟درباره اون چی میگی؟»
«چی میشه اگه هرکسی به جای مرگ، اونو تولد و پیشرفتن و به مرحله نهائی و پایانی رسیدن و تو هفتادسالگی و همان حدود یواش یواش رو زمین پوسیدن بنامدش؟»
«این قضیه هیچ حسی به آدم نمیده.واسه چی هرکس تامرحله مرگ پشروی کنه؟ احتمالا تو واسه این بحث خیلی جوونی،»
رو پشت دستش سرفه کرد و گفت«اون یه فکرجالبیه.شرط می بندم در یه زبونی کلمه ای واسه حالتی که تو الان توش هستی وجودداره-حالت قادر نبودن به تدوین یک مفهوم یا مباحثه انتزاعی، مرگ در تموم فرمای مختلفش، با توجه به یه فقدان تجربه. تو نیاز به مردن یه نفرکه عاشقش هستی داری، بعد به قضیه پی میبری. تموم درک دنیا مثل شکستن یه مهر و موم تو یه جائی، به سرعت میاد سراغت. نمیخوام بگم تو هیچوقت پی نمی بری چرا دنیا تو همون روالی که هست کارمیکنه، اما تو مطمئنا به این نتیجه نهائی میرسی که دنیا کار میکنه،و این قضیه به عنوان یه نتیجه، قضیه روزی به توقف تدریجی میانجامه،چرا که هیچ چیز نمیتونه واسه همیشه کارکنه.متوجه گفته م میشی؟»
«نه.»
«هوه،خب،به موقعش متوجه میشی،مطمئنم.»
    بازی یکنفره اش را شروع میکند،کارتها را درهم میریزد،رو زمین پخش میکند،سرآخرباخش خشی سریع درهم بر میزد،بعد کارتهای متراکم رو زمین رابر میگرداند تو هم و باساختن کارتها به شکل خمیدگی و پل تو یکی خفه میکند. آگوست نشسته گوش میکند و از صدای کارتها لذت میبرد و فکرمیکند، می فهمدکه مادرش اشتباه کرده. او عاشق یکی بوده که مرده بود.
«کار و بارت در چه حاله؟»
«خیلی عالی نیست.»
«به لحاظ انگیزه؟»
«نه.گربه هاخیلی سریعا.درباره تغییرنحوه کارفکرکرده م.»
«اوهو،بعله.»
«نمیدونم به دردخور از کار درمیاد. میتونم یه تعدادی کاسه قرض بگیرم؟»
      لیسادوباره برای شام منتظرماند.آگوست حس کرد حالا زندگیش به دو تکه متمایز تقسیم شده. بخشی که اسکایلر زنده بود و پدر و مادر و خودش همه با هم تو خانه جدید زندگی میکردند. و حالا این بخش تازه زندگیش که چیزها مه آلود و نامتمایز بودند.آگوست ماکارونی لیسا را دور چنگالش پیچاند و برای اولین بار تشخیص داد تمام زندگیش تا موجودیت این لحظه اش تنها بر می گردد به گذشته که به این معنیست که اصولا و رویهمرفته در واقع وجود نداشته. باید تو مرتع و درست کنار اسکایلر دفن شده باشد...
      توی انبارتاریک سردبود.آگوست برای همراهی رادیو را تماشامیکرد. نتوانسته بود بخوابد و زود و حتی پیش از برخاستن لیسا بلندشده بود.صبحانه نخورده بود.نردبان چوبی را بالای کپه یونجه بالا که میرفت شمکش غارغور میکرد.به طور مبهم توانست سوسوی ستاره ها را درون سوراخ میان گره چوبها ببیند و صدای بهم خوردن تخته های انبار را بشنود.انگشتهای کورمال کننده اش زنجیرکشش را پیداکرد و کشید.کپه یونجه توپرتوفلورسنت غرق شد.
       کف انباربااشکال گربه های رقصنده فرش شده بود.گربه های ماده،گل باقلائی،بعضی مثل شب سیاه، بعضی سفیدخالص،مخلوط و موجدار و مرده های جبران ناپذیر. بعد از خوردن شیرهای آلوده دل وروده هاشان داغان شده و هر کدام مثل تکه لباسهای کثیف نشسته،درجاش دراز به دراز افتاده بود.
       آگوست سرفه و تف کرد.کمی بهت زده درباره شب گذشته و این که ضدیخ رنگ سفیدکمی مایل به آبی شیر را چطور سبز فاسد بیمارگونه کرد، اندیشید.با پوزه پوتینش به چندشکل ساکت ضربه زد و تیر عرضی که یک گربه گل باقلائی پنجه های مرده اش رابه تیرچه چنگ کرده و مثل یک مقوای پوسیده موریانه خورده آویخته بود را نگاه کرد.
دربرابرحش راتی که همه جا در پرواز بودند،آستینهای پیرهنش را تو دستکش هاش کشید.شروع به فرستادن پائین و فرش کردن گربه ها در شیب کپه یونجه. آگوست مشغول بود و پل هاروی از رادیو صداش را رو کف انبارپخش می کرد:
«فقط درباره ش فکرکنین. تموم چیزا تائیدشده، هیچ زمانی تو تاریخ هست که شوما زندگی کردن توشو به حال حاضر ترجیح بدین؟من شوما رو بااین این فکر تنهامیگذارم. من پل هارویم، و الان شوما تموم تاریخو میدونین.»
آگوست از نردبان پائین آمد.تا ساق پا فرورفته تو کپه گربه ها قدم زد. چاقوی تاشوش را در آورد، چند مرتبه رو کنار پوتینش کشید و شروع به بریدن دم گربه هاکرد. همانطورکه مشغول بود، گربه ها را داخل تسمه نقاله فشارد میداد. کارش تمام که شد،کلید دیواری را فشارداد تاتسمه نقاله رابه حرکت درآورد. گربه های درحال حرکت رو تسمه نقاله رانگاه کرد تا همه شان بیرون رفتند و پشت دیوار انبار از نظر گم شدند. در بیرون ازت راک تو گاری پخش کننده کود میریختند. بیرون نرفت که تماشاکند، اما رو هم تلنبارشدن شان و پوشیدن نی و نجاست گاو را مجسم کرد.شکلی از وسیله تهی از زندگی و ملایم مثل میوه مانده و پر شده از کپک. فردا، یا روز بعدش،پدرش گاری را به تراکتور می بندد و میراندبه طرف پشت مرتع که بار عجیبش را رو زمینهای علوفه گاوهاپخش کند.
      میخ کردن دمها به تخته خیلی زمان برد. آخرین دم راکه کوبید تقریباشق رق شده بود.افتاب طلوع میکرد، آگوست تخته دمها را به خانه جدید برد. تو اطاق گل ایستاد و گوش داد.هیچ صدائی از آشپزخانه نمیامد.می دانست به زودی پدرش ولیسا بلند میشوند. به تخته تکیه داده به قفسه کتها و مستقیما رو انبار پوتینهای پدرش تکیه داد و کارش را همانطورکه بود به عنوان روح محافظ و جایزه ستایش کرد- همه باهم تنها در برابر پسزمینه کاغذ دیواری طرح یاس بنفش.
    آگوست که درعرض سبزه زارهای پائین تپه به طرف خانه قدیم میرفت سعی کردسوت بزند. هیچ وقت آهنگ سوت زدن دستگیرش نشده بود. بهترین چیزی که توانست فراگیرد سوت بلبلی زدن با دهن بود.
       تو ایوان لبهاش را با پشت دستکشش پاک و از پنجره داخل را نگاه کرد. مادرش کنارمیز آشپزخانه بود. یک کارت را تو دستش بالاگرفته بود، انگار تصمیم داشت دست بعدی را بازی کند. آگوست توانست ببیند،کارتهای جلوش درهم برهم رو میز پخش و پلابودند،یک کپه درهم ریخته،انگار آنجاپرت شده بودند.....
 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست