یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

روزی که گلابتون رفت


محمود صفریان


• مادرم را خیلی دوست داشت و کمترین دل گرفتگی اورا تحمل نمی کرد. هراز گاهی که پدرم سر سنگین می شد و باز تابش را سر مادرم خالی می کرد زمانی بود که او را بر افروخته و سینه سپر کرده می دیدم. البته تبحری در گرفتن میانه کارداشت و مانع می شد که هر گونه دلخوری کش داده شود. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱۲ آبان ۱٣۹٣ -  ٣ نوامبر ۲۰۱۴


 
" دنبال چه سنگی هستی؟ "
مثل همه ی متولی های گورستان ها، کمی قوز داشت، جور بخصوصی راه می رفت، خش صدایش می خورد به چهره اش.
هنوز غروب نشده بود، ولی کسی آنجا نبود. مستقیم به طرفم آمد. کمی ترسیدم.
" اسمش چیه "
اگر به اسم خودش دفنش کرده باشند، " گلابتون " بود
" یعنی چه، مگرمی شود کسی را با اسم دیگری دفن کنند، چند وقته فوت کرده؟ "
" چند وقته فوت کرده؟... راستش نمی دانم. زمان فوتش را نمی دانم "
" نسبتی با او داری؟ "
" بله "
" پس چرا نه می دانی کی فوت کرده و نه می دانی با چه اسمی دفنش کرده اند؟ اینجا هم جائی نیست که بگویم از سر بیکاری آمده ای....
" گفتی نسبتی با متوفا داری، چه نسبتی داری؟ "
" خاله مادرم بود، مثل مادرش بود، او بزرگش کرده بود، میشه گفت مادر بزرگم بود "
" او همیشه خاله مادرت هست، چرا می گوئی بود، مگر هرکس فوت کرد نسبتش را هم از دست می دهد. "
چه پیله ای کرده، این همه سوال جواب برای چیست. هوا هم کمی سرد شده بود و هم داشت تاریک می شد.
" آقا چرا این همه می پرسید؟ "
" برای اینکه می خواهم گورش را نشانت بدهم. بدون نشانی گرفتن که نمی توانم کمکت کنم. خودت هم درست نمی دانی کی فوت کرده و شاید هم ندانی که واقعن در این گورستان است. در این شهر گورستان های متعدد هست "
آقا من در این شهر زندگی نمی کنم. برحسب تصادف گذرم به اینجا افتاده، ولی می دانم که اهل این شهر بود و میدانم که دراین شهر درگذشته است. شاید مربوط به شصت سال پیش باشد "
"شصت سال پیش!! اقا، خدا پدرت را بیامرزد، زمان در گور بودن مرحومه شما مدت هاست تمام شده است. گمان نمی کنم بتوانم کمکت کنم. خدا بیامرزدش. حتمن شما بچه بوده اید که درگذشته ؟ "

راست می گفت من بچه بودم. خیلی دوستش داشتم، از مدرسه به عشق دیدن او می آمدم.
مهربان بود و بیش از هر " شهرزاد " ی! قصه می دانست. پدرم، مادرم را از او خواستگاری کرده بود. مادر بزرگم در زمان کودکی مادرم در گذشته بود. خواهر کوچکش " گلابتون " او را سر پرستی و بزرگ کرده بودم.
پدر ِ مادرم مثل بیشتر مرده ها کمی پس از مرگ همسرش، می رود پی زندگیش
گلابتون با ما یعنی در حقیقت با دخترش زندگی می کرد. و من و خواهرم شیفته او بودیم. در آغوش او یا زیر چادرش احساس امنیت و آرامش می کردیم. هرگز با من زمخت حرف نمی زد و بخصوص به من و خواهرم صادقانه مهر می ورزید. استوار و با قدرت بود و پدرم بفهمی نفهمی ازش حساب می برد، ضمن اینکه بسیار شنیده بودم که می گفت مثل پسرم دوستش دارم.
مادرم را خیلی دوست داشت و کمترین دل گرفتگی اورا تحمل نمی کرد. هراز گاهی که پدرم سر سنگین می شد و باز تابش را سر مادرم خالی می کرد زمانی بود که او را بر افروخته و سینه سپر کرده می دیدم. البته تبحری در گرفتن میانه کارداشت و مانع می شد که هر گونه دلخوری کش داده شود.
شب ها به هنگام خواب بهترین زمان با او بودن بود. تختخواب من و خواهرم را که به فاصله اندکی در یک اتاق در کنارهم قرار داشت، او راس وریس و جمع و جور و مرتب می کرد، و ما که بی تاب قصه هایش بودیم دور تختخواب ها می چرخیدیم، و بی حوصله تمام شدن کار را تحمل می کردیم.
می دانستیم که او پس از خواباندن ما با افسون قصه هایش، می رود به نشیمن و تاره بدون حضور ما به گپ و گفت می نشینند. این انتظار پدر و مادر برای بر گشت او بخصوص مرا، افسرده می کرد، می دانستم که قصه کوتاهی در اتنظارمان است
ولی دهان گرم و نحوه بیانش چون داروی بیهوشی امان نمی داد که کارمان به اعتراض کشیده شود.
محیط گرم و خوبی داشتیم.
در زمستانها بخصوص شب های تعطیل قصه ها به روایاتی تبدیل می شد که پدر و مادرم را نیز به شنیدن می کشاند.
گاه از شوهر مرحومش می گفت که برای خودش خانی بوده با بسیاری عمله اکره حرف شنو در اطرافش، و گاه از مسابقات اسب دوانی و شکارگاه ها تعریف می کرد که برایم جالب نبود.
من دلم می خواست داستان هائی بگوید که از ترس زیر لحاف کز کنم و آرزو کنم که من هم روزی چون آن ها بتوانم وارد قصه ها بشوم، و کار هائی چون آن ها انجام دهم. همین آرزو با من رشد کرد و شد کلاهی که تا حالا نیز اکثر شب ها در رختخواب قبل از خواب بر سر می گذارم و غیب می شوم و راه می افتم برای جامه پوشاندن بر بسیاری از آرزو هایم.

حیوانات درون قصه هایش با همه ی درندگی بعضی از آنها، نه تنها دوستانش بودند، که حرف شنوی کامل هم داشتند، و از خواسته هایش فرمان می بردند. و این به من و خواهرم قوت قلب می داد.
در دنیای کودکی از اینکه او زبان همه ی حیوانات را می داند برایمان بهت انگیز بود، و آرزو می کردیم ما هم می توانستیم با آنها حرف بزنیم.

چه دستپخت محشری داشت و همه را هم به مادرم منتقل کرده بود. بوی قرمه سبزی او بیداد می کرد. و اصرار داشت که به هنگام خوردن غذا همه دور سفره باشیم . خواستی که پدرم هم کاملن از آن دفاع می کرد.   
سفره های او هم پر و پیمون بود و هم چنان چیده می شد که تحمل را کم می کرد.

به واقع زن زحمت کشی بود. من شاهد بودم که گاه در حد لیس زدن، خانه را تر و تمیز می کرد، و از ما می خواست که چیزی را پخش و پلا نکنیم.
در مجموع یگانه ای بود که گمان می کردیم همتا ندارد.

یک روز که از مدرسه آمدم و به شوق ِ پناه بردن به او که بوی مهر مادری می داد، به سویش رفتم، روبراه نبود، زنگش صدای همیشگی را نداشت . آغوشش را دریغ نکرد، ولی از گرمی هر روزه تهی بود.

" بی بی گلاب جان، تو را به خدا ناراحت نباش. چرا امروز نمی خندی؟ ...امروز تو مدرسه پسر خوبی بودم، بپرس تا برایت بگویم....بی بی جان مادر کجاست؟..."
بغض امانم نداد.... گلویم را فشرد و فشارش بصورت اشک از چشمانم بیرون زد. پریشان تر شد، دیدم که بغض او هم دارد گلویش را می فشارد. آغوشش را برایم باز کرد. به خودش چسباندم، وبا صدای گرفته ای گفت:
" آرام باش عزیزم. پرسو جو نکن. مهم نیست. هرکسی بعضی روز ها بی خود دلش می گیرد. درست می شود. برایم از شیطنت های مدرسه ات تعریف کن. "

نه، آن گلاب هر روز نبود. نفسش روانی هر روز را نداشت. موهایش که سرخی حنا را بخود گرفته بود برخلاف هر روز که مرتب و بسته بود افشان شده بود.
ادامه ندادم. کیفم را بر داشتم و برای اولین بار بی توشه ای از صفای برخورد همیشگی او و بی رمق و پکر به اتاقم رفتم. خواهرم که قبل از من از همین مرحله گذشته بود، گوشه ی تختخوابش به دیوار تکیه داده بود. مرا که دید با صدای گرفته ای گفت:
" رضا! بی بی گلاب را دیدی؟ "
" بله دیدم ولی نگفت چه شده. "
" من می دانم چه شده. بابا امروز مادر را کتک زده "
تکان خوردم
" کتک ؟ مادر کتک خورده ؟ چرا؟ از کجا فهمیدی؟ "
" از مدرسه که آمدم بی بی گلاب در اتاق مادر بود. داشت او را می بوسید. شنیدم به مادر می گفت، ناراحت نباش. نمی گذارم این وضع ادامه پیدا کند. "
مادر با بغض و بریده بریده گفت:
" بی بی جان این اوضاع درست بشو نیست. می دونم که زیر سرش بلند شده..."
و بی بی گلاب گفت:
" گمان نمی کنم. او که هنوز تنبانش دوتا نشده است "
گوش وایساده بودی زهره ؟ کار خوبی نکردی "
" نمی خواستم، ولی خوب شد که گوش کردم . وقتی از مدرسه آمدم و هر دوی آن ها را ندیدم، و صدایشان را از اتاق مادر شنیدم ، کشانده شدم.
فهمیدم که پدر هم دست بزن دارد. و متوجه شدم که زده است توی گوش عزیز دردانه ی بی بی گلاب..."
" پدر که مرد مهربانی است، چرا؟ "
" من هم نمی دانم چرا؟ اما شنیدم که بی بی گل به مادر می گفت ..."
" چه می گفت؟ "
" بی بی گفت: تعجب می کنم، این که مرد مهربانی بود، چرا تو را کتک زده است. ازاین فعل ها نداشت، که نفهمیم یعنی چه ولی مادر در جواب یکبار دیگر گفت :
" زیر سرش بلند شده، گمان می کنم کسی دلش را برده "

مادر و نه بی بی گلاب، با سینی چای و شیر و بیسکویت آمد. صورتش گل انداخته بود و چشمانش نشان می داد که از اشک تهی است، هرچه داشته ریخته بود. سینی را روی میز درسمان گذاشت و فقط گفت:
" دست و رویتان را بشوئید و عصرانه تان را بخورید "
بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد. مادر همیشگی نبود. وجود هر دوی ما را عذاب پر کرد. بهم نگاه کردیم و به نوبت دست و رویمان را شستیم. من فقط شیر و چای خوردم ولی زهرا به هیچکدام لب نزد. درست نمی دانستیم چگونه و کی شروع شده است. پدر معمولن این موقع ها خانه نمی آمد. از آغاز و انجامش خبر درستی نداشتیم پریشان بودیم. تا حالا از این کارها در خانه مان سابقه نداشت. تصمیم گرفتیم از اتاقمان بیرون نرویم.
زهره شروع کرد به کشیدن نقاشی ، منهم کتابم را باز کردم تا درسم را رونویسی کنم، ولی هر دو حواس درستی نداشتیم. بلا تکلیف بودیم. می دانستیم که خانه ی هر روزی نیست و از فضای آرامش فاصله گرفته است.

پدر جز در برابر بی بی گل، برای همه ی ما نیمچه دیکتاتوری بود. بیشتر با تحکم حرف می زد و خشونتی را همیشه در چهره داشت. مرد کم حرفی بود. و حرمت بی بی گلابتون را همیشه نگه میداشت و متوجه شده بودیم که مادر را دوست دارد.
مادر بخاطر سوادش یک جورائی ذهن و زبان شوهرش بود و دیده بودیم که گه گاه برایش کتاب می خواند و وقتی فال حافظ می گرفت نشئه اش می کرد.   یکبار گفت:
" چه حافظی می خوانی زن "
چرا امروز همه چیز زیرورو شده است ؟ چرا زیر سر پدر باید بلند شده باشد.؟
بخاطر داستان های بی بی، هر دوی ما می دانستیم که " زیر سرش بلند شده " و دو تا شدن تنبان به چه چیز اشاره دارد. در داستان هائی که برایمان می گفت، به این دو موضوع زیاد اشاره کرده بود. بخصوص مرد ها وقتی کار و بارشان خوب می شود می روند سراغ کار های دیگر. ولی نمی دانستیم چرا پدر زیر سرش بلند شده است.

کسی برای شام سراغمان نیامد. خانه در سکوت بدی فرو رفته بود. به زهره گفتم برود بیرون ببیند چه خبر است، قبول نکرد. خودم هم نمی خواستم بروم. دلم نمی خواست پدر یا مادر را ببینم. اما بی بی که دلش طاقت نیاورده بود، برایمان شام آورد. نشست پشت میز تحریر. با محبت تمام گفت تا شما شامتان را بخورید من این سینی را که دستش هم نزده اید می برم و برای قصه ی موقع خوابتان بر می گردم. و تا ما شروع به خوردن نکرده بودم اتاق را ترک نکرد.
شنیدیم که مادر ازش پرسید بچه هایم خواب بودند؟ کاش می ماندی تا بخورند. پاسخ بی بی نا مفهوم بود، ولی سکوت مادر حاکی از رضایتش بود.

" بگذار بچه ها را بخوابانم، امشب تا با " وهاب " صحبت نکنم نخواهم خوابید. باید بفهمم که جریان از چه قرار است "
و مادر آرام جوابش را داد:
" بی بی جان امشب نه، بگذارش برای وقتی دیگر. تا بچه ها بخوابند و تو فرصت صحبت با وهاب را بیابی دیر وقت می شود. اگر می خواهی تکلیف را روشن کنی امشب موقعش نیست. "
دلهره داشتیم، کمی هم می ترسیدیم. غصه مان شده بود که دارد چه می شود.
دلم می خواست در ِ اتاق را در حد یک درز باز کنم تا صحبت های آرامشان را هم بشنوم. ولی وقتی بی بی گفت باشه می گذارم برای فردا، کمی آرام شدیم.

بی بی آمد ، خنده بر لب هم آمد اما در حرکاتش آرامش همیشگی دیده نمی شد. آرامشی که برما تاثیر خوبی داشت و آماده می شدیم برای شنیدن قصه و خوابی که به دنبالش می آمد.
بی بی آمده بود تا نشان بده که همه چیز مثل سابق است. مثل شب های دیگراول چراغ خواب را روشن کرد و بعد کلید چراغ اصلی را از کار انداخت روی صندلی بین دو تخت نشست و از ما خواست که چشم هایمان را ببندیم و به خود حالت خواب بدهیم تا برایمان قصه بگوید.
من و خواهرم نگاهی از هم گذراندیم و به حالت هر شب خود را آماده شنیدن نشان دادیم. و او داستان ازدواج پدر و مادر را و آنچه که در این مورد نمی دانستیم بصورت قصه برایمان تعریف کرد. او بیشتر قصه هایش را از ذهن خودش روایت می کرد، و با هوشیاری تمام با توجه به زمان آن ها را می پرداخت. ما از بیم اینکه بی بی گلابتون ناراحت نشود خود را بخواب زدیم در حالیکه تازه متوجه شده بودیم که مرد قصه کسی جز پدر نمی توانست باشد قصد ازدواج مجدد دارد.
پس مادر با دانستن ای قصد تاکید داشت که زیر سرش بلند شده است.

وقتی خیالش راحت شد که ما خوابیده ایم آهسته در را باز کرد و مثل سایه آرام و بی صدا بیرون رفت.
ولی ما بیدار بودیم. با آنچه که گذشته بود و داستانی که بی بی گلابتون سر هم کرده بود، خواب از سرمان پریده بود. بیشتر نگران بودیم تا به فکر خواب.

چرا برای چندمین بار به دنباله قصه اش از سنگ صبور گفت؟ از سنگ صبوری که دیگر صبور نبود...یا نمی خواست صبور باشد. حرف هائی که از زبان قصه گو بیان می کرد بوی عدم تحمل و نارضایتی شدید می داد.
واضح نمی گفت ولی ما بر پایه آنچه که گذشته بود، با همه ی کم سنی پیامش را دریافت کردیم، و بغضمان گرفت و با افکاری پریشان بخواب رفتیم. من آنشب برای اولین بار فهمیدم که کابوس چیست.

از خواب که بر خاستیم با شنیدن صدای پدر که می بایستی در آن موقع خانه نباشد حالمان گرفته شد. دلمان نمی خواست به مدرسه برویم.

" خاله! مانده ام خانه تا پس از رفتن بچه ها حرفم را بگویم..."
این اولین باری بود که بجای
" بیب گلابتون " و " مادر " او را " خاله " می نامید.
راست می گفت او " خاله " مادرمان بود. ولی گفته نمی شد.

وقتی کاملن آماده رفتن به مدرسه شدم پدرم به صدا در آمد.
" پس خواهرت کجاست؟ "
" دلش درد می کند حالش هم بهم می خورد "

پدرکه نیمه عصبانی بطرف اتاقمان رفت من از خانه زدم بیرون.

حواسم صد جا می رفت. نمی دانستم چه میوه ای حاصل این طوفان است.
پدر چه می خواست به بی بی گلابتون بگوید؟ با آن حالی که سراغ خواهرم رفت، چه به روزش آورد.

قرار بود به بهانه درد شکم بماند و گوش بخواباند، تا بدانیم چه ماجرائی در جریان است.
به خانه که بر گشتم بی توقف به اتاقم رفتم، زهره را پریشان دیدم. خانه در سکوتی عذاب دهنده غرق شده بود.
روی تخت کنار خواهرم نشستم. انتظارخبرهای خوبی را نداشتم.
یادم می آید که نمی دانستم چکار کنم، چون بزرگتر بودم احساس می کردم مسئولیت دارم، باید کاری می کردم، حد اقل برای خواهرم که مظلومانه نگاهم می کرد.

" زهره جان خبری بود؟ "
دلم می خواست بگوید : نه. اما سنگینی سکوت و به چشم نیامدن هیچکدام از افراد خانه، فاصله زیادی به دلبخواه من را نشان می داد.
" کمتر از ده دقیقه پس از رفتن تو و آمدن پدر به اتاق من که خودم را به خواب زده بودم ، چنین شنیدم:

" خاله! من دارم ازدواج می کنم...وکالتی عقدش کرده ام ...اسمش " سعادت " است. تهران که بودیم آبجی کبرا ترتیب دیدار ما را داد. ازش خوشم آمد."
و بی بی گلابتون با صدای ترسناکی گفت:
" نامرد! "
و ادامه داد:
" اگر همین امروز ردش نکنی برود سراغ کارش، من در این خانه ی متعفن نمی مانم...."
" رضا نمی دانم درست می گویم یا نه. من این ها درذهنم مانده..."
" رضا داری گریه می کنی؟ چرا؟ "
" زهره بدبخت شدیم. هم داریم بی بی را از دست می دهیم هم آرامش مادر را. هم خانه گرم و نرم را ....زهره تو گریه ات نگرفته؟ تو اصلن میدانی چه دارد به روزمان می آید؟ ....حالا کجا هستند؟ هیچکدامشان را ندیدم."
" زهره پدر در جواب بی بی گلابتون چه گفت: "
گفت:
" خاله سخت نگیر. کار خلاف شرعی که نکرده ام. من که نگفتم صفیه را طلاق می دهم. او برای همیشه خاتون خانه خواهد ماند... و باز بی بی با همان صدای خوفناک ولی بلند تر گفت:
" خیلی بی غیرتی ..."
" و دیدم که پدر را ترک کرد و به اتاق خودش رفت.... و پدر به دنبالش داد کشید: به خدا داری اشتباه می کنی بیب گلابتون..."
" زهره پدر بجای خاله مجددن گفت بیب گلابتون؟ "
" بله "
و لی بی بی گفت من گلابتون مرد هوسبازی مثل تو نیستم... دیگر جای من دراین خانه نیست."

صبح زود با مادر حرف می زد
"...صفیه! بخواهی می توانم طلاقت را بگیرم.
می دانم هوو داری چقدر نا گوار است، ولی گمان نمی کنم طلاق راه درستی باشد.
اما، هر زمان فکر کردی که تنها راه است خبرم کن، با پلک بهم زدنی تمامش می کنم. ولی اینجا دیگر جای من نیست. تصمیمم را گرفته ام. دلم نمی خواهد حتا یکبار دیگر وهاب را ببینم. تو زنش هستی ولی من اجباری ندارم.
نامردی را نمی توانم تحمل کنم . رویش هم دیگر باز شده است. کبک عشقش هم فعلن خروس می خواند، و از شوق دارد با دمش گردو می شکند. اما اطمینان داشته باش که در کوتاه زمانی، دیگر دُمی برایش نمی ماند و بجایش شاخش از پشیمانی درخواهد آمد. و برای این زندگی که داشت آه خواهد کشید، ولی دیگر دیر خواهد بود.

بی بی گلابتون هرچه داشت برای مادرم گذاشت و با یک بقچه قهوه ای رنگ که شاید کمترین وسائل اولیه اش را در خود داشت همان صبحی که پدر هم خانه نبود همرا با مادر ومن وزهره با ماشین همسایه به ایستگاه راه آهن رفت .
مانع شد که همراهش تا نزدیک قطار برویم...بقیه راه را در حالیکه شلوار زنانه اش را در جورابهایش فرو برده بود بدون ما پیاده رفت...
.من برای آخرین بار در دور رس نگاهم زنی باریک اندام را که بقچه قهوه ای رنگی زیر بغل داشت دیدم که آرام آرام گام بر می داشت و نمی دانم به کجا می رفت....رفت و کتاب هزار و یک شبش را بر روی ما بست تا بقیه کودکی را با فکری آزار دهنده بخوابیم. گلابتون رفت و بستر حریر قصه هایش را که در بقچه اش پیچیده بود با خود برد....و علاوه برمن، مادرمان را هم در تلاطم خانه ای که دیگر هرگز روی آرامش ندید رها کرد ....
احساس کردم هوا دارد تاریک می شود...خورشید هم داشت خودش را در پناه ابر پنهان می کرد. باور نمی کردم دیگر آغوش مهربان بی بی نازنینی چون گلابتون را ندارم... بهت زده برجای ماند بودم... فکر می کردم که چقدر راحت و سریع می شود همه چیز را توچاند.   
بی بی یگانه من در کمتر از سه ماه پس از رفتنش دنیا را هم واگذاشت. و حالا من گوری هم از او نمی یابم.         

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست