یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

محکوم کردن تروریسم کافی نیست، انقلاب درونی لازم است
عالمان و مفتیان دین باید در برابر آینه بنشینند!


حمید آقایی


• در این شرایط تاریخی، و پس از بیش از صد سال تلاش نواندیشان مسلمان، اکنون نوبت نهاد مذهب، روحانیت و مفتیان دین است، که بجای صرفا محکوم کردن تروریسم و افراطی گری، به آینه بنگرند و به نقد و بازبینی ساختاری دین بپردازند. اکنون زمان انقلاب و تغییرات بنیادی در ساختارهای دین اسلام، شجاعت نقد قران و پالایش دین اسلام از اسلام تاریخی و شرعیات و زمان جرئت اجتهاد در اصول دین است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲۲ دی ۱٣۹٣ -  ۱۲ ژانويه ۲۰۱۵


حدود ده سال قبل از حمله تروریستی اخیر به دفتر نشریه فکاهی شارلی ابدو در پاریس، یک کارگردان هلندی بنام تئو وان گوگ در آمستردام، توسط یک بنیادگرای مسلمان، ترور شد. ترور کننده جرم وی را کارگردانی یک فیلم به اعتقاد وی ضد اسلام و قران، بنام تسلیم (submission) اعلام کرد. اگرچه پس از حمله تروریستی به برجهای تجاری در نیویورک، در یازده سپتامبر ۲۰۰۱، موضوع بنیادگرایی و برداشتهای بسیار افراطی از آموزشها و آیات قران گاها مطرح و بحثهایی نیز پیرامون آن صورت می گرفت، اما حدت و شدت جنگ های نظامی به رهبری ایالات متحده امریکا علیه طالبان و سپس حملات گسترده نظامی به عراق و سرانجام سقوط صدام حسین، در فاصله سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۰٣، این مباحث راعملا به حاشیه رانده بودند.

بنظر می رسد که پس از ترور این کارگردان هلندی و با فروکش کردن آتش جنگ پس از سقوط دولت صدام حسین، بتدریج فرصت و زمینه بیشتری برای بحث های جدی و فراگیر پیرامون بنیادگرایی در اسلام، و در پی آن کنکاش و جستجو در پیش زمینه های فرهنگی و دینیِ (که موجبات رشد افراطی گری در میان بخشی از جوانان مسلمان را فراهم می آورند) بوجود می آیند. آغازگر بحثهای مزبور عمدتا یا روشنفکران سکولار، یا حتی خدا ناباور و یا افرادی بودند که در یک فرهنگ مذهبی تربیت شده بودند، اما با سپری کردن دورانی از عمر خود در کشورهای غربی بتدریج در اعتقادات دینی خویش تجدید نظر کرده بودند.

کانتکس و زمینه ای که این بحثها در آن صورت می گرفت، همان سیاست و برنامه شناخته شده دول غربی تحت عنوان تحقق جامعه چند فرهنگی (multi culture) و بردبار (tolerant) بود؛ و به همین دلیل نیز تبادل نظر پیرامون بنیادگرایی در اسلام از سوی این دول، در راستای تحقق یک الگوی ایده آل از یک جامعه چند فرهنگی و بردبار بسیار تشویق و در رسانه های عمومی نیز دامن زده می شد. بعبارت دیگر انگیزاننده و آغازگر این بحث ها در درجه اول الیت جوامع اروپای غربی، روشنفکران سکولار و یا خود دولت های حاکم بودند.

مسلمانان ساکن این کشورها و رهبران دینی اشان اما در این میان یا نقش فعالی نداشتند ویا عمدتا از موضع دفاعی و عکس العملی وارد این مباحث می گردیدند. پاسخ مشترک همه آنان در این خلاصه می شد که اسلام دین رحمت است، ترور و کشتن افراد بیگناه را محکوم می نماید، تروریست ها مسلمان نیستند و ما را نمایندگی نمی کنند.

تلاش دول غربی در راستای جوامع چند فرهنگی و بردبار نیز از سوی رهبران دینی و جوامع مسلمان دخالت در امور مذهبی و تحمیل فرهنگ مسیحی و غربی بر فرهنگ اسلامی تلقی می شد و عملا بجای نزدیک تر کردن فرهنگ ها به یکدیگر موجب دوری و مرزکشی های بیشتر می گردید، بطوریکه بنظر بسیاری از تحلیل گران و ناظرین سیاسی-اجتماعی سیاست و برنامه جامعه چند فرهنگی بسیار ناموفق بوده است.

برای عدم موفقیت این سیاست دلایل بی شماری می توان برشمرد، اما بنظر من علت اصلی عدم موفقیت این سیاست را در درجه اول باید در اقلیت های مسلمان ساکن در اروپای غربی جستجو کرد. به این معنی که رهبران، انجمنها و موسسات دینی و مذهبی فعال در این کشورها خود به چنین نیاز درونی برای بازبینی ارزشها و اعتقادات خویش نرسیده بودند و هر قدر بحثهای مزبور از خارج جوامع مسلمان تشویق و دامن زده می شد، آنان بیشتر در لاک دفاعی فرو می رفتند. ضمن اینکه ناگفته نماند که برخورد مغرورانه و از موضع برتر الیت جوامع غربی با اقلیت های مذهبی و بکارگیری القابی مانند فرهنگ عقب مانده و یا بربر نقش بسزایی در بردن هر چه بیشتر اقلیت های مسلمان و رهبران دینی اشان در لاک دفاعی داشته اند. برخوردهایی که قبل از اینکه حامل شعار جوامع چند فرهنگی و بردبار باشند، به جنگ های عقیدتی و فرهنگی دامن می زدند.

از جنبه درونی اما اگر خوب به جوامع و انجمن ها و موسسات مذهبی دقت کنیم یک ویژگی مشترک جلب توجه می نماید. جوامع مسلمان در کشورهای غربی با وجود اختلافات و گرایشات گوناگون درونی ترجیح می دهند که یکصدا، همگون و یگانه در انظار عمومی نمایان شوند. این تمایل می تواند از یک سو ریشه در خصلت پیروی و دنباله روی در میان چنین جوامعی و از سوی دیگر در زبان، اعتقادات و فرهنگ مشترک قرانی داشته باشد. چنین وضعیتی باعث می شود که زمانی که این جوامع احساس کردند که از بیرون از خود مورد حمله و انتقاد های تند قرار گرفته اند، در لاک دفاعی فرو رفته و بر عنصر یگانگی و وحدت درونی، با وجود اختلافات و چند شاخگی های بسیار، اصرار بیش از حد بورزند.

البته این واقعیت نیز لازم به یاد آوری است که روشنفکران مسلمان، نواندیش و سکولار این جوامع عمدتا در حاشیه جوامع خود می زیسته اند و در چشم مسلمانان بیشتر یک عنصر بیرونی و غریبه بحساب می آیند. اعتماد و شناختی که مردم عادی این جوامع نسبت به امام مساجد، رهبران و مفتیان اعظم خود دارند بسیار بیشتر از بخش روشنفکر و مدرن این جوامع می باشد.

اکنون، پس از حمله تروریستی هفت ژانویه ۲۰۱۵ در پاریس، و پس از یک دوره تلاش طولانی مدت در جهت پیشبرد سیاست و برنامه جوامع غربی چند فرهنگی و بردبار، دوره ای که دولت های غربی و الیت جوامع اروپایی (مسلمان، مسیحی و یا خدا ناباور) انگیزاننده و پیشرو بحث های فرهنگی و مذهبی بودند، بنظر می رسد که زمان آن رسیده که یک فاز و دوره جدید آغاز شود.

ویژگی اصلی این دوره جدید، بنظر من، نگاه و تلاش از درون است. دیگر کافی نیست که رهبران مذهبی، امامان مساجد و مفتیان سنی به محکوم کردن عملیات تروریستی و مبرا دانستن اسلام و قران از خشونت و ترور بسنده کنند و دامن تنزه خود را بالا گیرند تا "آلوده" به خونهای ریخته شده انسانهای بیگناه نشود. واقعیت این است که بسیاری از جوانان مسلمان که پا در راه رادیکالیسم می گذارند و سرانجام سر از تروریسم داعش و القاعده در می آورند، ابتدا رایکالیسم، مطلق اندیشی و برتری ایدئولوژیک عقاید اسلامی بر سایر فرهنگ ها و عقاید را در همین مساجد و پای منبرهای همین مفتیان و علمای دین آموخته و می آموزند. در این دوره قبل از اینکه نیاز به نوگرایی در عقاید دینی باشد، احتیاج به یک انقلاب بزرگ درونی و خانه تکانی اساسی است.

این خانه تکانی اما باید از اصول و مبانی اولیه دین و جایگاه و نحوه قرائت قران آغاز شود، دیگر اجتهاد در فروع دین، خمس و ذکات و در نحوه شستن نجاست و جزئیاتی از این قبیل، که علما و مراجع اسلام قرنهاست در میانه بحثهای آن در جا می زنند کافی است. و بقول آقای محسن کدیور "اگر مجتهدان بصیر و فقیهان خبیر و اسلام شناسان آگاه به زمان در این وادی برنخیزند، مطمئن باشند مشکلات و بحران های جدی دینی و فرهنگی، دین و شریعت را به محاق حاشیه خواهد کشانید". و به گفته آقای مجتهد شبستری "آن علمای دین که نمی‏ توانند این دین را آنچنان در دنیا معرفی کنند که این زشتی ها که امروز به این دین چسبیده از آن پاک شود، تفکر آن عالمان دچار بحران است، بیمار است. تفکر علمای یک دین اگر دچار بحران شود، آن دین دچار بحران می‏ شود. امروز بر کلیه مقامات سیاسی و فرهنگی و دلسوز جهان اسلام، به ویژه آن عالمانی که مشغول دین فروشی نیستند فرض است استارت یک بازاندیشیِ نیرومندِ انتقادی همه ‏جانبه را درباره‍ی آنچه در این ۵-۶ دهه درباره‍ی اسلام گفته شده بزنند؛ ما مسلمانان در بحران هستیم و باید تجدید هویت و تجدید حیات کنیم وگرنه در زیر خروارها حوادث این جهان متلاطم دفن خواهیم شد!..... اینکه بنشینند و مرتباً بنویسند طهارت چیه؟ نجاست چیه این ها چه مشکلی را از زندگی مسلمانان امروز حل می‏ کند. رساله پشت سر رساله نوشته می‏ شود، حوزه‏ های علمیه ما پر شده از القاب پرطنطمه و دهشتناک!، اینها چه مشکلی را از زندگی مسلمانان امروز حل می‏ کند. "

اما همانند روشنفکران اهل سنت این بخش معدود از اسلام شناسان نوگرا بسیار محدودند و در حاشیه جوامع مسلمان زندگی می کنند و اکثرشان بجز آقای محسن کدیور روحانی و عالم دینی به معنی حوزوی و مرسوم آن نیستند و تحصیل کرده این حوزه ها نمی باشند. و از میان همین قشر اندک نیز متفکرین مسلمان نادری هستند که بر ضرورت اجتهاد در اصول دین تاکید کرده اند (از جمله محسن کدیور) و یا قران را سخن خدا نداسته بلکه آفریننده پیامبر دانسته اند (عبدالکریم سروش).

در این رابطه محسن کدیور در سایت رسمی خود می نویسد: "اگرچه روشنفکران مسلمان ایرانی معاصر در ضرورت چنین اجتهادی هم‌داستانند، اما غالبا قدمی بیش از نسخه پیچی و بیان کلیات و بایسته‌ها از یک طرف و نقد کاستی های اجتهاد در فروع و فقه سنتی از طرف دیگر برنداشته‌اند." و در ادامه می افزاید:" نگارنده نزد اساتید معقول و منقول سنتی درس خوانده است. اساتید وی... همگی فقیهان وفادار به اجتهاد مصطلح هستند. اگرچه این‌جانب با استاد منتظری قرابت فکری بیشتری دارم، اما آن مرحوم هم فقیهی سنتی.... بود. ایشان به لحاظ نظری تا به آخر از چهارچوب تفکر سنتی هرگز خارج نشد، هرچند عملا از سلامت اخلاقی و وارستگی و اخلاصی فراوان برخواردار بود."

همانطور که این درس خوانده حوزه های علمیه و آشنا به جریان روشنفکری دینی می نویسد، حوزه های علمیه قرنهاست که تحت سیطره مراجع و علمای دین، که فقط مشغول فروع و شرایع دین هستند، می باشد و تا کنون هیچ حرکت مشخصی برای آغاز اجتهاد ساختاری در مبانی و اصول دین از سوی آنان آغاز نشده است و اگر هم تک افرادی راهی بجز پرداختن به فروع دین را در پیش گرفتند و به اصول دین، فلسفه و عرفان پرداختند بسرعت به حاشیه پرتاب شده و منزوی گردیدند.

بهر حال در این شرایط تاریخی، و پس از بیش از صد سال تلاش نواندیشان مسلمان، اکنون نوبت نهاد مذهب، روحانیت و مفتیان دین است، که بجای صرفا محکوم کردن تروریسم و افراطی گری، به آینه بنگرند و به نقد و بازبینی ساختاری دین بپردازند. اکنون زمان انقلاب و تغییرات بنیادی در ساختارهای دین اسلام، شجاعت نقد قران و پالایش دین اسلام از اسلام تاریخی و شرعیات و زمان جرئت اجتهاد در اصول دین است؛ که البته تنها از علما و مفتیانی بر می آید که از راه دین نان خود را در نمی آورند.

http://haghaei.blogspot.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست