یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

انقلابی که مغلوب نئولیبرالیسم شد!
۶. بحران جهانی اقتصاد


محمد قراگوزلو


• در سطح جهانی بحران ساختاری اقتصادی – و به تبع آن بروز بحران در اقتصاد سیاسی ایران – پس از افزایش و کاهش قیمت نفت آغاز شد. این بحران جهانی از درون رشد سریع اضافه تولید و انباشت و پیش رفت تکنولوژی و گسترش جهانی سرمایه و متعاقب آن کاهش نزولی نرخ سود شکل بسته بود... دوران دیگری از تباهی آغاز شده بود... ارزیابی انقلاب ایران تنها بر بستر چنین جهانی ممکن است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۷ بهمن ۱٣۹٣ -  ۶ فوريه ۲۰۱۵


در آمد! ( اختلاط طبقاتی)
طی مدتی که این سلسله مقالات منتشر می شود عزیزانی به طرق مختلف با نگارنده تماس گرفته و ضمن ابراز لطف و ارائه ی نکات و نظرات انتقادی و امتناعی و ایجابی خود پرسش هایی را نیز مطرح کرده اند. بخش مهم این نکات در برگیرنده ی ملاحظاتی است پیرامون: صف بندی های سیاسی و طبقاتی پیش و پس از انقلاب، کنفرانس گوادالوپ، ماهیت طبقاتی جریان ملی اسلامی، مناسبات تولیدی حاکم بر ایران پیش از انقلاب (سرمایه داری یا پیشاسرمایه داری و حتا نیمه فئودال نیمه مستعمره)، مرحله ی انقلاب، کاستی های بحث سنت- مدرنیته، وظایف و اولویت های مغفول مانده ی چپ، ماهیت دولت موقت، قضایای سینما رکس، دخالت شبکه ی اجتماعی مدارس دینی و مساجد به سود جریان ملی اسلامی و نقش شاه در تقویت این جریان ها، چرایی هژمون شدن ملی اسلامی ها به خصوص بعد از نماز عید فطر قیطریه، ارتش و امکان کودتا، دو جناح مشهور در سیاست خارجی آمریکا (برژنیسکی – ونس) و... همان طور که در بخش نخست این مقالات نیز – نه از سر تواضع – یاد آور شدم ارزیابی جنبه های مختلف انقلاب بهمن به راستی نیازمند فعالیت مستمرِ مطالعاتی و تحقیقاتی تیم ورزیده یی است. روایت و تحلیل سوسیالیستی از انقلاب نه فقط نافی گستره ی این مهم نیست بل که موید اهمیت موضوعی است که می تواند به تدوین استراتژی سیاسی چپ کومک کند. همان طور که تحلیل انقلاب اکتبر به این صف بندی ها و استراتژی های مختلف انجامیده است. آن چه صاحب این قلم در یک اثر رقم زده و شمه یی از آن را در این مجال به میان نهاده است – بی مبالغه – در قیاس با اهمیت موضوع چیزی است کم تر از هیچ. همچنین گفته بودم که به دلیل محدودیت وارد مباحث بسیار اساسی بعد از انقلاب نخواهم شد. اما با توجه به ابرام چند تن از عزیزان در خصوص چیستی نقش دولت موقت و لیبرالیسم ایرانی و امکان کودتای آمریکا بعد از انقلاب – بی که قصد پلمیک با فرد یا جریانی در کار باشد – فقط به یکی دو نکته اشاره می کنم. اگر چه مدرنیته پروژه یی مستمر است و مباحث معطوف به پست مدرنیسم کم و بیش به هذیان مانسته است با این حال به نظر نگارنده دوران ترقی خواهی لیبرالیسم بعد از انجام رسالت تاریخی خود در عصر مدرن و روشنگری و انکشاف سرمایه داری نه فقط به سر آمده است بل که لیبرالیسم در همه جا تبدیل به یک عنصر بازدارنده تاریخی شده است. واضح است که من از نئولیبرالیسم که شکل تطور یافته ی لیبرالیسم است سخن نمی گویم که این دومی حکایت دیگری است که بحثِ آن را در کتاب "بحران" و تعدادی مقاله به اندازه ی دانش خود باز کرده ام. اگر ما بر این نظریم که عصر ما عصر امپریالیسم و به تبع آن دوران انحطاط و زوال و پوسیده گی سرمایه داری است در نتیجه تمام اشکال ایده ئولوژی بورژوایی نیز تباه و فاسد است و این امر هیچ ربطی به اخلاق خوب و پسندیده ی فلان و بهمان لیبرال ندارد. حتا دیدیم و دیدید که لیبرالیسم لیبرتر – امثال تونی بلر – با وجود پیشینه ی چپ و عضویت در حزب کمونیست بریتانیا وقتی به قدرت رسیدند در پیش برد مبانی ضدانقلابی و ضدکارگری نئولیبرالیسم از تاچر پیشی گرفتند. این که آیت الله گل زاده غفوری فلان گرایش را داشت و در بهمان انتخابات و در بهمان لیست "چپ" و غیره بود چیزی را ثابت نمی کند و می کند البته. همان طور که وجود آیت الله خلخالی در فلان لیست چیزهایی را ثابت می کند! همان طور که وجود برخی گرایش های "مثبت" در نهضت آزادی – که از درون شان امثال بیژن جزنی رشد کردند – موید ترقی خواهی لیبرالیسم ایرانی نیست. فروردین 58 بود به گمانم که در نزدیکی کرج ملاقاتی داشتم با ابوذر ورداسبی. من جوانی با گرایش مائوئیستی- که عقلم از مطالعه ی چند کتاب مائو فراتر نمی رفت- چنان شیفته ی بحث های ابوذر شده بودم که هیچ مرزی را احساس نمی کردم. سهل است "سوسیالیسم" او و جامعه ی بی طبقه ی توحیدی او را خالص تر از فهم نازل خود دریافتم. ابوذر "ورکریست"تر از همه ی کارگر پناهان امروزی چپ ایران بود! این درجه پوپولیسم و اختلاط سیاسی خرده بورژواییِ آن دوران به ساده گی زدودنی نیست. از سوی دیگر نه بورژوازی ایران و نه لیبرالیسم ایرانی به هیچ عنوان و در هیچ برهه و زمینه یی قابل قیاس با بورژوازی و لیبرالیسم غرب نیست. (من در این زمینه با استنادِ حاشیه یی به ماجرای سخن رانی آن استاد جامعه شناس در خصوص مرگ پاشایی مقاله ی مبسوطی در مجله ی "کلاغ" شماره ی سوم نوشته ام که خواننده ی علاقه مند می تواند به آن مراجعه کند.) باری اگر لیبرالیسم پایه ی نظری بورژوازی است – که استنباط من از این قرار است – به راستی با کدام حجت می توان طبقه ی کارگر و چپ را به همکاری با این یا آن جناح سرمایه فرا خواند؟ من از یک مقوله ی کلی صحبت می کنم و درجا وارد مواضع ضد لیبرالی (علیه دولت موقت) و یا حمایت از آقای بنی صدر نمی شوم. در خصوص امکان کودتا پیش از انقلاب به نفع شاه یا.... چنان چه فرصتی دست دهد چند کلمه یی را خواهم گفت اما همین قدر اشاره کنم که اگر سیاست خارجی آمریکا در ایران و منطقه را بر اساس حفظ منافع سرمایه ی بین المللی و در این مورد مشخص حفظ امنیت صدور نفت تعریف کنیم و از ضرورت حاکمیت یک دولت ضد چپ در ایران و کنار گوش شوروی – و افغانستان و عراق آن زمان – نکاتی را به خاطر سپرده باشیم؛ و تورقی در مقولات گفته و ناگفته ی کنتراگیت داشته باشیم... آن گاه به این جمع بندی ساده خواهیم رسید که چرا کودتا؟ و اساسا کودتا با کدام ابزار؟ ارتشی که در اوج اقتدارِ امثال اویسی و خسروداد و ناجی و رحیمی و پاکروان و بدره ای و فردوست از کم ترین اعتماد به نفس و امکان عملیاتی علیه انقلاب برخوردار نبود بعد از اعدام فرمانده هان خود و در دوران به اصطلاح ریکاوری چه گونه می توانست کودتا کند؟ با کدام قدرت و اتوریته و حمایت داخلی و بین المللی؟ یکی دو تحرک مانند نوژه که گفته می شود با همکاری امکانات اطلاعاتی همسایه ی شمالی لو رفته چیزی شبیه کاریکاتور کودتا بیش نبوده است. می خواهم بگویم در شرایطی که سه مولفه و امکان // اول باز نگهداشتن لوله های نفت به سوی آمریکا و غرب، دوم تصحیح و ترمیم روند مختل شده ی انباشت سرمایه و سوم جمع کردن بساط چپ // در دستور کار حاکمیت جدید بوده است، مگر آمریکا قصد خودزنی داشته است که به سمت پروژه ی کودتا برود. وقتی صحبت از کودتا می شود نگارنده بی درنگ 28 مرداد یا 11 سپتامبر شیلی و البته اندونزی را تداعی می کند و به اقدامِ کلنگیِ یکی دو سرهنگ مجنون کودتا نمی گوید. باری بگذاریم و بگذریم و به وعده وفا کنیم که قرار نبود به حوادث بعد از انقلاب وارد شویم.

بحران اقتصادی جهان و شکست طبقاتی سوسیالیسم!
واضح است که با لحاظ کرد درجه ی مختلف عوامل پیش نوشته در تحلیل انقلاب بهمن حائز اهمیت هستند اما اگر انقلاب موش کور تاریخ است، اگر انقلاب به اراده ی سازمان ها و احزاب و محافلِ روشنفکری بسته گیِ مستقیم ندارد؛ لاجرم باید گفت انقلاب اجتماعی متاثر و ناشی از شیفت یک بحران اقتصادی ساختاری به سمت بحران سیاسی و به وجود آمدن – یا به وجود آوردن – شرایط انقلابی است. در این تعبیر لنین که بالایی نتوانند به شیوه ی سابق حکومت کنند و پایینی های نیز نتوانند به زنده گی خود ادامه دهند واقعیات و فاکت های متعددی موجود است. این دو عامل البته در کنار وجود ضروری و حیاتی و بی تخفیف یک تشکیلات انقلابی (حزب کارگران انقلابی) ضامن پیروزی انقلاب سیاسی است. انقلاب سیاسی یعنی خلع ید سیاسی از بورژوازی و کسب قدرت سیاسی و نگفته پیداست و تجربه ی شوروی فراروی ماست که این انقلاب بدون ورود به فاز انقلاب اقتصادی و انتقال طبقاتی در نهایت محکوم به شکست است. به این اعتبار در انقلاب بهمن همه ی این عوامل منطبق نشدند و دلیل شکست انقلاب و بازگشت بورژوازی را در همین ماجرا باید سراغ گرفت. همان طور که در انقلاب اکتبر از بورژوازی روسیه خلع ید اقتصادی نشد و آن بورژوازی به محض تجدید آرایش سیاسی و ترمیم سازمان طبقاتی خود به قدرت سیاسی برگشت. شکی نیست – و حتا تحلیل گران راست نیز بر همین باور هستند – که جامعه ی ایران از ابتدای دهه ی پنجاه و روشن تر بگویم بعد از افزایش بهای نفت وارد یک برهه ی جدید شده است. یک پای بحران اقتصادی ایران در همین زمین ریشه دوانده است و پای دیگر آن در بحران اقتصادی جهان و تغییر شیفت تولیدی سرمایه داری جهانی فرو رفته است. به جز تحولات ارتجاعی که با عروج جریان هواکوفنگ و شیائوپینگ در اقتصدی سیاسی چین شکل بسته است – و در بخش پیشین به آن اشاره کردم- واقعیت این است که در این برهه تمام اقتصادهای بزرگ جهانی وارد دوران جدیدی از شیوه ی تولید اجتماعی شده اند. دو اقتصاد برتر جهان یعنی انگلستان و آمریکا دقیقا همزمان با انقلاب بهمن عصر جدید تاچریسم و ریگانیسم را شروع کرده اند. در میان بهت و حیرت طبقه کارگر واپسین دژهای "سوسیالیسم" واقعا ناموجود در حال فروپاشی است و ارتجاعی ترین گرایش سیاسی تاریخ روسیه با یلتسین دوران تباهی های را آغاز کرده است. سوسیال دموکراسی اروپا به روغن سوزی افتاده است و حتا به لحاظ نظری نیز دفاع از سوسیالیسم و دولت رفاه دشوار شده است. شاگردان مکتب شیکاگو درس خود را با نمره ی بیست در آزمایشگاه خونی شیلی پاس کرده اند. روزگاری فرا می رسد – مانند دورانِ اینکِ ما – که تعمیق بحران امکان انقلاب را تقویت می کند و کورسوی امثال سیریزای یونان و پودموس اسپانیا را زنده می کند اما بحران دهه ی هفتاد یک سره رو به دنیای سیاه و تباهی دهان گشوده بود. دوران شکست! به قول شاملو "سال بد سال باد سالی که غرور گدایی کرد" و سال هایی که انبوه انبوه فعالان چپ به راست غلتیدند. آن هم با این استدلال که "ما که اون جا بودیم و دیدیم" و "اونجا" اسم رمز شوروی بود. معدودی از کمونیست های شریف در سنگر دفاع از سوسیالیسم باقی ماندند و تا آخرین گلوله جنگیدند. واضح است که کمونیسم از لحاظ نظری شکست نخورده بود. این شکست به تمامی در عرصه ی طبقاتی بود. از میانه ی دهه ی هفتاد تا کنون طبقه ی کارگر سنگر به سنگر عقب نشسته است. بعد از عروج تاچریسم و ریگانیسم و دنگ شیائوپیسم و قدرت گیری خبیث ترین گرایش های مافیایی در روسیه؛ دیگر دلیلی نداشت که دولت رفاه اروپایی به کارگران "عنایت" کند.
در سطح جهانی بحران ساختاری اقتصادی – و به تبع آن بروز بحران در اقتصاد سیاسی ایران – پس از افزایش و کاهش قیمت نفت آغاز شد. این بحران جهانی از درون رشد سریع اضافه تولید و انباشت و پیش رفت تکنولوژی و گسترش جهانی سرمایه و متعاقب آن کاهش نزولی نرخ سود شکل بسته بود. در مراکز رشد یافته سرمایه داری پیش از بازگشت سرمایه ی ثابت کارخانه ها و به طور متعین در آمریکا و اروپای غربی پیش از آن که سرمایه داران بتوانند از طریق کسب سود هزینه های خود را پوشش دهند با رقابت فزاینده ی کارخانه های جدید در جوامع تازه صنعتی شده ی کره و چین و تایوان مواجه شدند. انباشتِ بدون بازگشت به تولیدِ حجم عظیمی از درآمدهای نفتی – که حاصل جهش قیمت نفت در سال 1973 بود- در اروپا و آمریکا به موج سرمایه گذاری های عظیم و گاه غیرمعقولانه در برنامه های تسلیحاتی "جهان سوم" منجر شد. چنین برنامه هایی سطح بدهی این کشورها را در دهه ی 80 به نحو وحشتناکی افزایش داد. بدین ترتیب بود که برتون وودز برای مدیریت این بدهی ها از در اعمال برنامه های تعدیل ساختاری وارد شد. من در ادامه توضیح خواهم داد که چرا شاه از اجرای چنین برنامه هایی ناتوان بود اما فی الحال به این نکته اشاره می کنم که در دوران شکوفایی اقتصادی پس از جنگ (1975- 1945) اقتصاددانان جناح چپ و سنتریستِ بورژوازی ادعا می کردند به اعتبار دخالت دولت در هدایت و کنترل بازار و سامان دهی تولید عوارض بحران های سیکلیک و ساختاری خاتمه یافته است. ساموئلسون حتا از این هم فراتر رفت و ناگهان کشف کرد که "از این پس سیکل بحران اقتصادی کاملا تحت کنترل است و حتا در عمل دیگر وجود ندارد." برخی دیگر از این جماعت که دی روز با کینز و امروز با پیکتی علیه مارکس شوریده و مشغول مقدمه و موخره نویسی هستند ناگهان از خواب پریدند و به یاد آوردند که گویا فون هایکِ اعظم فرموده بودند نخیر برعکس "دخالت دولت در اقتصاد مانعی جدی فرا راه رشد اقتصادی بوده است و تنها بازار آزاد و خصوصی سازی ظرفیت های اجتماعی تولید است که می تواند رشد اقتصادی را تضمین کند." در این یارگیری نفر به نفر این آقایان – متاسفانه اکثر این "تئوریسن های محترم" آقا هستند – آفراد جدیدی را بدون در نظر گرفتن قوانین مسابقه به زمین فرستادند تا نظریه ی "کوچک زیباست!" به دانشکده های مدیریت دولتی و بازرگانی نیز راه پیدا کند. تافلر و مشوق مالی اش جناب ال گور که آب دهان "استادان" دانشکده های مدیریت وطنی را سرازیر کرده اند در تمام این مدت مدینه ی فاضله ی "دنیای قشنگ و نو" ی فاضلان وطنی بوده اند. فول "استادانی" که "کتاب" های شان به پشتوانه ی رانت حمایت شورای عالی انقلاب فرهنگی و دانشگاه آزاد اسلامی به چاپ صد و چندم چاپیدن دانشجو می رسد. بی هوده نیست که توان معکوس این آقایان درک ساده ترین قوانین متناقض حاکم بر اقتصاد سیاسی سرمایه داری را برای شان پیچیده کرده است.

دوران تباهی
در ابتدای دهه ی هفتاد هواخواهان ریچارد نیکسون نه فقط طراحی کمیسیون سه جانبه را توطئه می دانستند بل که حتا ماجرای واترگیت را نیز برآیند تحدید منافع تراست های اروپایی و شریکان دموکرات آمریکایی شان قلمداد می کردند. به قول جف فریدن "صرف نظر از ارتباط معنادار یا مستقیم سرمایه ی فراملی با جریان واترگیت تنها کافی است گفته شود سرمایه گذاران بین المللی خواه در حذف نیکسون نقش داشتند یا نه زمانی که او تلوتلو خوران از بغل کیسینجر به بیرون کاخ سفید پرتاب می شد نفس راحتی کشیدند. حکومت جرالد فورد گرچه اندکی نامشخص اما معقول تر بود و انتصاب نلسون راکفلر در 19 اوت 1974 به مقام معاونت پرزیدنت فورد پایان نهایی سال های پرتلاطم حمایت گرایی جدید بود. به طور وسیعی احساس می شد که حزب جمهوری خواه مرده است. به ویژه با احتمال پیروزی رونالد ریگان در کنوانسیون حزبی – که به گونه یی علنی مدافع همه ی روندهایی بود که امپریالیست های فراملی کوشیده بودند از میان بر دارند – نشانه های زیادی به چشم می خورد که کمیسیون در پیروزی کارتر نقش داشته است." حزب دموکرات اما در درون خود از تناقض های متعدد به ویژه در عرصه ی سیاست خارجی رنج می برد و همین امر روند جهانی سازی سرمایه را مختل می کرد. زمانی که افغانستان از دست رفت بدون آن که اقدام موثری صورت گیرد – و این امر مهم ترین گلایه و شکایت شاه از آمریکا بود - و زمانی که ماجرای گروگان ها از 400 روز گذشت و ساندی نیست ها حیاط خلوت آمریکا را ناامن کردند فشار نئوکنسرواتیست ها بیشتر شد. تنها زمانی که کارتر به مزرعه ی بادام زمینی بازگشته بود و یک روزنامه ی لبنانی (الحیات) از سفر مک فارلین به تهران پرده برداشته بود و زمزمه هایی از واریز مقادیری پول به حساب ضد انقلابیون کنترا به گوش می رسید و امام جمعه ی موقت تهران یک خبر سوخته را با حرارت نقل می کرد بار دیگر توجه فضولان تاریخ به سوراخ کلید جلب شد. جنگ ستاره گان ریگان از سوی همه ی نخبه گان بورژوازی جهانی حمایت می شد. نماد این حمایت مقدماتی در تحریم المپیک مسکو دیده شد. پیمان های نانوشته یی در عرصه ی روابط بین الملل شکل بسته بود. ملاقات با برژینسکی در الجزایر بهانه یی برای پس زدن دولت ناکارآمدی بود که وظایف دوران گذار را به درستی نمی دانست. سوراخ های کمر بند سبز کم تر می شد! کم و بیش در تمام جهان سرمایه داری اصلی هیات حاکمه ی جدیدی متناسب با کنترل بحران به قدرت رسیده بود. رشد اقتصادی شیلی – بعد از کودتای نئولیبرالی پینوشه – بلافاصله به یک الگوی تمام عیار تبدیل شده بود. شاگردان قد و نیم قد فریدمن با سرعت از شیکاگو به درجه ی سرهنگی نائل می آمدند و نسخه ی شفا به دست به این سو و آن سو گسیل می شدند. حزب فرتوت رویزیونیست شوروی از پا در آمده بود. مشت آهنین تاچر بر ملاج اتحادیه های کارگری فرود آمده بود و جامعه پذیری و تشکل را نابود کرده بود. "چیزی به نام جامعه وجود ندارد. تنها فرد است که مهم است!" اعضای ششلول بند ارکستر مونت پله رن سوئیس از یک سو مرگ انواع نحله های سوسیالیستی – از روسی و چینی تا آلبانیایی – را اعلام می کردند و از سوی دیگر این آموزه ی جرج کنان را سند می زدند که: "باید بحث درباره ی اهداف مبهم و غیر واقعی همچون حقوق بشر، ارتقای سطح زنده گی مردم و دموکراتیزه کردن جامعه را کنار بگذاریم و چنان چه بخواهیم موقعیت موجود را حفظ کنیم باید با آن از طریق کاربرد عریان اهرم قدرت رفتار کنیم و با شعارهای ایده آلیستی مانند نوع دوستی و نیکوکاری جهانی دست و پای خود را نبندیم." این جا فقط گریز از نوع دوستی مطرح نبود. همه ی نشانه های "بشردوستان ژنده پوش" هدف قرار گرفته بود. بدون زدن مسکو این جهان نمی توانست "نو و قشنگ" شود! رکود دوران برژنف و رخوت و خواب فسیل هایی مانند آندره پوف برای نادیده انگاشتن این سند مهم انسان دوستی کافی نبود. میدان سرخ باید فتح می شد. بوریس یلتسین مست از باده ی پیروزی بر "کمونیسم" و دست در دستان مشاوران "سی ان ان" میدان سرخ را اشغال کرد و محفل گنادی یانایف را در هم کوبید. یاران مائو یکی پس از دیگری محاکمه و محکوم شدند. یوگسلاوی تیتو با نیرنگ کثیف برتون وودز در معرض یک جنگ هولناک داخلی واقع شد تا رقیق ترین شکل مشارکت بازار در تعاونی های "سوسیالیستی" نیز از این ضربه بی نصیب نماند. به نماینده گی از واتیکان لخ والسا به رهبری کارگران گدانسک برگزیده شد. واتسلاو هاول و کوندرا به مردان دلنشین سیاست و ادبیات معاصر تبدیل شدند و..... دوران دیگری از تباهی آغاز شد!
ارزیابی انقلاب ایران تنها بر بستر چنین جهانی ممکن است...

ادامه دارد!

محمد قراگوزلو
hq.mm22@gmail.com
کرج. 12 بهمن 1393

* بخش نظرات این مقاله غیرفعال است.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست