یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

آقامرتضی معلم


علی اصغر راشدان


• هنوز کمتر کسی میدانست یقه آهاری و کراوات بعنی چه. یقه آهاری پیرهن سفید و کت شلوار تمیز آقا مرتضی معلم همیشه اطوزده و از تمیزی برق میزد. تو پیاده رو خیابان پیداش که میشد، کلی روزنامه و یکی دو تا کتاب زیر بغل و دستش داشت. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱۲ اسفند ۱٣۹٣ -  ٣ مارس ۲۰۱۵


 
      هنوزکمترکسی میدانست یقه آهاری وکراوات بعنی چه.یقه آهاری پیرهن سفیدوکت شلوارتمیزآقامرتضی معلم همیشه اطوزده وازتمیزی برق میزد.توپیاده روخیابان پیداش که میشد،کلی روزنامه ویکی دوتاکتاب زیربغل ودستش داشت.عصرهاطول پیاده روتنهاخیابان اصلی شهرکوچک نیشابورآن زمان راقدم میزدوازمدرسه به خانه میرفت.ازبعضی دکانهاچیزهائی میخرید.خانه ش توکوچه ای بالاترازمیدان باغهابود.میدان باغهابازارتربارومیوه شهرنشابوربود،هنوزهم هست.آقامرتضی معلم میرفت سراغ سبزی ومیوه فروشها.کاسبهاجلوش خم وراست میشدندودست به سینه وامیاستادندومیگفتند:
«تعظیم عرض میکنم،آقامعلم.چی لازم دارین؟امربفرمائین،میدم بچه بیاره درخونه.»
«عزت زیادپدرجان.خانواده وبربچه هات خوبن؟یه کم تربچه وپیازچه نقلی،چن لاخ نازبو،نعناویکی دوشاخه ریواس میخوام.گوجه بادمجون هرروزه م یادت نره بگذاری»
سبزی فروش سفارشیهاراازبهترینهاش میگذاشت توپاکت ومیداددست پسرش ومیگفت:
«بدوببردرخونه آقامعلم،بسپردست خانومشون،سلام مخصوص برسون وزودی برگرد.دیگه فرمایشی نیست،آقامعلم؟امیدوارم این پسربچه تخس ماخیلی باعث ناراحتی نباشه»
«نه پدرجان.قدرپسرسربه راهتو بدون.هوش وحواسشم ازهم کلاسهابهترنباشه،کمترنیست.سفارشیهامم سنگین نیست،خودم میبرم.پسربچه روبگذارکمی به بازیگوشیهاش برسه.پول همه سبزیاچقدرمیشه؟»
«شوماخیلی بیشترازاینابه گردن خونواده وبچه های ماحق دارین،آقامعلم.این فرمایشارونفرمائین.»
«ازاین حرفانداشتیم.خودت که نکاشتی،پول دادی وخریدی.حق زن وبچه هات ازگلوما نمیره پائین،پول نگیری نمیبرم.»
    سرچهارراه خیابان خاکی محل بازی گروهی بچه هابود.خیابان هنوزآسفالت نشده بود.دایم توخاک وخل میلولیدند.لیس پس لیس،شیرخط وسرپول تیله بازی میکردند.آقامرتضی معلم ازدورپیداش که میشد.بچه هابه هم ندامیدادند،خودشان راجمع وجورمیکردند.خاکهای لباسهاشان رامیتکاندند،خاکهای سروصورتهاشان راتمیزمیکردند.پارگیهای لباسهاشان رامی پوشاندند،مثل وقتهای سرصف مدرسه خبرداروامیستادند.آقامرتضی معلم باقیاقه جدیش نزدیک که میشد،همه باصدای بلندمیگفتند:
«سلام آقامعلم.»
آقامرتضی معلم می ایستاد.بچه هارایکی یکی وراندازمیکرد.باهمان حالت جدی میگفت:
«شاگردمدرسه هارونگاه،انگارتوخاک غلت زدن.بسه،
هواتاریک میشه،برین خونه هاتون دیگه.میرم اون مغازه یه کم چیزبخرم،برکه میگردم نبینم بازم اینجاباشین.»

*
    کسی هنوزرادیونداشت.روبام چندتاخانه اعیانی چوبهای درازآنتن رادیو مثل صلیب بالارفته بود.تنهاقهوه خانه بالای آب انبارازمدتی پیش بساط نقال ونقالی های شاهنامه ش راجمع وتعطیل کرده ویک رادیوی بزرگ جانشینش کرده بود.قهوه خانه عصرهاغلغله آدم بود.مشتریهاگوش تاگوش می نشستند،چای قندپهلومی نوشیدندوسیگاراشنودودمیکردند.ششدانگ گوش وحواسشان به رادیوبود.خبرهاراگوش میکردندوباهم مشغول جروبحث میشدند.بعضی هام کارشان به خرخره کشی میکشید.قهوه خانه غرق دادودودوبحث های داغ سیاسی بود.
    یک روزرادیوی قهوه خانه ناغافل گفت شاه فرارکرده.جماعت انبوه قهوه خانه هجوم بردندبیرون.عده زیادی ازمردم خیابان وکاسبهای شهر دنبالشان افتادندوشروع کرددندبه شعاردادن:
«زنده بادمصدق!...شاه فرارکرده!مصدق رهبرماست!پاینده باد دولت مصدق!تاخون دررگ ماست،مصدق رهبرماست.زنده بادمصدق...»
لاتها،قماربازها،باجگیرهاودله دزدهای شهروقربتی های کلاه مال چاقوکش قاطی وجلودارجماعت شدند.دکان حاجیهای گردن کلفت طرفدارشاه راکه قبلانشانه کرده بودند،توسراسرشهردرهاشان راشکستند.جماعت هجوم بردندتودکانها:یکی فرش،یکی تلفن،یکی کیسه برنج یاقندوشکر،یکی لباس وپارچه،یکی بسته های بزرگ قندوچای کلیدنشان،هرکی هرچی گیرآوردبرداشت وده برو که رفتی.تمام تجارتخانه های شکم پیه آورده های طرفدارشاه غارت وجاروشدند.خودشان هم ازترس مردم گریخته ودنبال سوراخ موش میگشتند...
       حول وحوش عصرورق برگشت.رادیوی قهوه خانه بالای آب انبارگفت:
«اعلیضرت همایونی برگشته اند.بازهم سایه شان برسرملت مستدام است.پایداربادظل الله اعلیضرت همانی رهبرمعظم ملت!...»
    لاتها،باجگیرها،قماربازهاودله دزدهاباقربتیهای چاقوکش کلاه مال اوضاع راقمردرعقرب که دیدند،جیم شدندوخودراپیشاپیش عده ای قراردادندکه تحت حفاظت ماشین های شهربانی وژاندارمری فریادمیزدند«مرگ برمصدق»
وبه طرف یک گاری تک اسبه که عده ای سوارش بودندوشعارمیدادند، آمدند.خیلی هافرار کردند.تیراندازهاتوکوچه باغهادنبالشان میکردند.چندنفرتیرخوردندوروتخته های گاری افتادندوتوخون غرقه شدند...

*
      آقامرتضی معلم که گویاباجاهائی هم مرتبط بود،ازاوایل صبح کت شلواروکراواتش راانداخت دور،بایک پیرهن سفیدتمیزبیرون زد.ازدراولین دکان سرراهش یک چارپایه برداشت.توتنهاخیابان اصلی شهرراه افتاد.نیم کیلومتری میرفت،چارپایه ش راوسط خیابان روزمین میگذاشت،مردم دورش جمع میشدند.میرفت روچارپایه وسخنرانی میکرد.دههاجاومرتبه سخنرانی کرد.آنقدرگرفتارشوروهیجان ومشغول شده بودکه نفهمیدورق برگشته.عصری،تقریباآفتابغروب،سرچهارراه خیابان خاکی کنارگاری تک اسبه گرم سخنرانی بود:
«شاه یعنی چی؟دوران شاه بازی تموم شده دیگه!قبول ندارین؟وارسی کنین.تودنیاچنتاشاه وجودداره.اون انگشت شماریم که هستن دیگه تشریفاتین.اسماهستن وانگارنیستن.فقط تومراسمایه اسمی ازشون میبرن وبس،فقط فرمالیته ادارین.ول کنین این شاه بازی رو دیگه.مگه ماتوتیم که شاتوت لازم داشته باشیم!آدماهرکدوم واسه خودشون یه شاهن.تواین دوره دیگه آدماشاتوت لازم ندارن،خلاص!...»
حرف تودهن آقامرتضی معلم خشکید.تیری ازتولباس شخصی هاشلیک شد،آقامرتضی معلم دستش راروشینه ش گذاشت،لرزیدوازروچارپایه سرنگون شدروزمین.....


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست