یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

اول بنا نبود


محمود صفریان


• ما بخاطرعلاقه ی زیادی که بهم داشتیم ازدواج کرده بودیم، هیچگونه فشاروفریبی هم درکارنبود، و این دوستی وعلاقه پس از ازدواج هم، ازهردوطرف بیشتر شد. تمامی تصمیم های زندگیمان را نیز به اتفاق می گرفتیم، ترک خانه وکاشانه وآمدن به اینجا هم با نظرموافق اوبود. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۴ مرداد ۱٣۹۴ -  ۵ اوت ۲۰۱۵


 این نوشته براساس خبری که چندین سال پیش منتشر شد خیال پردازی شده است.

گاه درهم شدن چند بو، چه نفس گیرمی شود.
بوی عرق بدن، که با بوی انواع ادوکلنهای مردانه وعطرهای زنانه درهم شده بود، بوی تند سیری که با هردَم ، همچون تنوره دیو، چرخان بیرون میزد، و بوی لباسهای باران خورده که چیزی شبه بوی سنگ پای تمیزنشده بود، فضای اتوبوس را پرکرده بود و آسم کهنه ام کم کم داشت شروع می شد.
چنگش را برگذرگاه تنفسم احساس می کردم و می رفتم تا همچون حمله های قبلی، یک نفس راحت نهایت آرزویم باشد. نگاه درمانده ام را روی مسافرانی که بی هیچ مشکلی نفس می کشیدند ونمی دانستند ازچه نعمتی برخوردارند، چرخاندم و سروسینه وشانه هایم رابه حالت نفس عمیق بالا دادم و با تمام نیرو تلاش کردم تا هوای خفه موجود را تو بدهم و دم و بازدمی را تدارک ببینم، ولی نا موفق و مایوس احساس کردم دارم خفه می شوم. و تمام تلاشم برای نیم نفسی راحت به جائی نرسید. ریه های بیمارم زیرفشاراین بو ها چلانده می شد و دستی قوی داشت نفسم را می برید. تحمل ماندن نداشتم، ناچار از خیر رسیدن به مقصد گذشتم و زنگ توقف اتوبوس را به صدا درآوردم و دراولین ایستگاه بازحمت خود را پائین کشیدم.
سوز سرما گونه هایم را شلاق می زد ودریافتم که دفع فاسد با افسد کرده ام. خودم را به " کافی شاپ " خلوتی کشاندم وقبل ازسفارش، روی یکی ازصندلی ها ولوشدم وجیب هایم را برای " اسپری " ناجی، جستجوکردم. نفسم که آهسته آهسته به سوی رونق رفت، بار سنگینی ازکولم پائین گذاشته شد. سفارش قهوه ای تلخ وداغ دادم. به میزکنارشیشه های مشرف به خیابان رفتم. مٍه روی آنها را پاک کردم و تصمیم گرفتم مدتی را همانجا بمانم تا کاملا رو براه شوم.
هنوز از بگو مگوهای دیشب خلاص نشده بودم، و به واقع نمی دانستم چه تصمیمی بگیرم. باورم نمی شد که، روی دُم بنشیند و هرچه دلش می خواهد بگوید. مثل مشت زنی که ضربه سنگین حریف ناگهان به چانه اش خورده باشد، سرگیجه گرفته بودم.

"....من اولش هم از تو خوشم نمی آمد، چی شد که افتادم توتله نمی دانم. این همه سالها را تحمل کردم، اما حالا می خواهم آزاد شوم، ازقفس توخسته شده ام. "

ما بخاطرعلاقه ی زیادی که بهم داشتیم ازدواج کرده بودیم، هیچگونه فشاروفریبی هم درکارنبود، و این دوستی وعلاقه پس از ازدواج هم، ازهردوطرف بیشتر شد. تمامی تصمیم های زندگیمان را نیز به اتفاق می گرفتیم، ترک خانه وکاشانه وآمدن به اینجا هم با نظرموافق اوبود. من زندگی در" نیویورک " را دوست نداشتم ، ولی چون او می خواست، مخالفتی نکردم. اینجا هم تا کاری دست و پا نکرده بود، همانی بود که از اول بود، ولی دشب آب را گذاشت کرت آخر.
البته مدتها بودکه احساس می کردم چیزی دارد اتفاق می افتد. باملایمت ونا باوری گفتم:
" پس بچه هامون؟ "
بسیاربی اعتناجواب داد:
" نگران آنها نباش، بزرگ می شوند و راه خودشان را می روند. ضمنن من آنقدردوستشان دارم که نگذارم ناراحت بشوند. "
دنبال چاره می گشتم، حمله را ناگهانی شروع کرده بود.
" ولی خیلی برایشان ناجورخواهد بود که ببینند ما از هم جدا شده ایم و تور فته ای سراغ مرد دیگری. "
" جا نمازآب نکش، توهم پاش که بیفتد می روی سراغ یک لکاته. اصلن بیش ازاین هم لیاقت نداری."
بهت زده نگاهش کردم. تا آن موقع آن همه دریدگی از او ندیده بودم.
هنوز مدتی ازاستخدامش دراموردفتری آرتش نگذشته بود که برایم تعریف کرد:
" جلال! واقعا" شانس آورده ایم، کاردائمی وخوبیه، مثل کارهای دیگه، خیلی راحت آدم را دست به سر نمی کنند، فکر می کنم اگر بتوانم تنگش را بکشم وضعمان کاملن روبراه بشه."
ولی شبی که گفت:
" رئیسم افسرخوبیه، قبلن در کشور" کره " بوده وعلاقه ای هم نداره که مجددن به آنجا برگرده، اگر بمونه، چون احساس می کنم که ازکارم راضیه، شاید لازم نباشه که توکار بکنی. "
فکرم را سخت مشغول کرد. با آنکه دو تا بچه داشتیم، " زری " ، کماکان جوان، شاداب و زیبا بود، و مثل همه عمرش، خوب به خودش می رسید و شیک می پوشید، و همین باعث می شد که ناراحت باشم و نا خواسته آزارم بدهد.
بیش ازدوماه ازاستخدامش نگذشته بود، که با توجه به حرفهائی که می زد وجسته وگریخته مطالبی را که عنوان میکرد، بوهای ناجوری را حس میکردم. به اوگفتم :
" زری، اگر احساس می کنی زحمتت زیاد است، لازم نیست ادامه بدهی، بیش ازاین خودت را خسته نکن، درآمد من کافی است. "
ولی جواب او بیشتر پریشانم کرد.
" به خدا قسم اگر با مسلسل هم بتوانند کارم را ازم بگیرند! تازه راه و چاه را یاد گرفته ام و می بینم که ازم رضایت دارند "
و دیشب با آمادگی کامل و تصمیمی که قاطع گرفته شده بود شروع کرد. هرقدرمن با منطق و ملایم صحبت میکردم او بیشتردریدگی می کرد. به اوگفتم :
" مگرنه قرار و مدارگذاشته بودیم، که برای آینده ی بهتر بچه ها به اتفاق تلاش کنیم ؟ و مگر نه حالا اینجا اطراق کرده ایم وکم کم داریم روبراه می شویم ؟ وخب دستمون هم که به دهانمون می رسه و تقریباً از همه لحاظ کم و کسری هم نداریم، پس چرا داری ادا درمیاوری؟ منکه گفتم تولازم نیست کار بکنی و گفتم که بهتره وقت بیشتری را با بچه ها باشی.
متاسفانه چشمانش را بسته بود و عقل را کنارگذاشته بود و یکدنده به راه احساس و خواست دلش میرفت.
" همان که گفتم، من دیگه نمی خوام این وضع را ادامه بدم، توهم بهتره لجبازی را کنار بگذاری. "
خشم داشت دیوانه ام میکرد........با فریاد گفتم:
" کدام وضع رو نمی توانی ادامه بدهی؟ مگر وضع چه تغییری کرده؟ ..... زری! جرّم را در نیار، داری خونم را جوش میاری، ببین به توهشدارمیدم که ازخر شیطان پیاده بشوی. بگذارصریحن بهت بگم، که من نمی گذارم، تو به همین راحتی منو بیاندازی دور، و هر غلطی که دلت می خواد بکنی. "
درجوابم، پرخاشگرانه گفت:
" پس طلاق رابرای چی گذاشتن ؟ خب وقتی دو نفرنمی تونند زیر یک سقف باهم زندگی کنن، بهتر نیست که محترمانه از هم جدا بشن؟ "
گفتم:
" صحبت ِ نتوانستن زیر یک سقف بودن نیست، صحبت اینه که گلوی تو بد جوری گیر کرده و بهر شکلی می خواهی همه چیز را فدا کنی، ولی به توگفته باشم، من نمی گذارم از من، پلی برای رسیدن به هدفت درست بکنی، از وقتی آمده ایم اینجا، از این بازی ها از دیگران زیاد دیده ام، ولی من از اوناش نیستم. زمان کوتاهی را به تو فرصت می دهم تا تکلیفت را با این گروهبان امریکائی یکسره کنی. من را از قوانین اینجا نترسون، بهتره سر به راه بشی. من حتا حاضرم که مجددن و به اتفاق برگردیم سر خونه و زندگی سابقمون. هرچه هم در این مدت و به خاطر این جابجائی ازدست داده ایم جبران می کنم، اگر واقعا هم از زندگی با من خسته شده ای وحالا پس ازسال ها به این نتیجه رسیده ای که به دردت نمی خورم، وقتی برگشتیم، یا وقتیکه داستان این پسره سرباز، تموم شد، ترتیب جدائی را می دهم. اما تحت هیچ شرایطی نمی گذارم که معشوق بگیری و به خاطر او همه چیز را بهم بریزی و به ریش من بخندی. "
اگرمی دانستم علت فقط خستگی وعدم علاقه به ادامه ی زندگی بامن است، راحت ترمی توانستم تحمل کنم، و احیانن از اوکه عمیقن دوستش دارم جدا شوم. ولی میدانستم که، فقط یک هوس است، وقاپ او را گروهبان همکارش دزدیده است، ومن زیر بار چنین خواست نا معقولی نمی روم، ضمن اینکه به شدت نگران سرنوشت فرزندانم هستم، فرزندانی که میدانم او نیز خیلی دوستشان دارد و بارها گفته است که زندگی را با آنها قشنگ می بیند.
اعصابم نمی کشد که دراین شهر شلوغ رانندگی کنم، داشتم می رفتم مطلب را با خواهرش درمیان بگذارم، که نفس تنگی امانم نداد. فکر می کردم شاید خواهرش بتواند چشمانش را بازکند، شاید از زبان او بهتر متوجه شود که دارد همه چیز را بنیانی درهم می ریزد، شاید بتواند به او بفهماند که کورکورانه به دنبال هوسش نرود، و به او بگوید که دارد تخم پشیمانی را می کارد.
به خانه که برگشتم، پیغامش را که درتلفن برایم گذاشته بودگرفتم:
"....به من پیشنهاد شده که تقریبن با دو برابرحقوق فعلی برای حداقل یکسال به ماموریتِ کُره، بروم و من میخواهم قبول کنم، بهتره بجای مخالفت و مقاومت، فکری برای خودت بکنی. "
بدون کمترین اشاه ای به بچه ها. چندین بارآن را گوش کردم. نشستم و غرق شدم. درماندگی داشت کلافه ام می کرد.
بچه ها با چه سر و صدائی از مدرسه برگشتند. مرا که دیدند واقعن خوشحال شدند. بوسه هایشان شوق را با اشک درچشمانم چرخاند، بخصوص وقتی که دخترم سرش را روی شانه ام گذاشت و چندین بار به فارسی و انگلیسی تکرارکرد:
" بابا دوستت دارم "
سرگرمشان کردم، برایشان غذا آوردم و کانال مورد علاقه شان را راه انداختم و خودم را که زیر بار فشار ناجوری کلافه بودم از دیدشان پنهان کردم. روی تخت درازکشیدم. دست ودلم به هیچ کاری نمی رفت. همه چیز تازگیش را برایم ازدست داده بود. بوی فضای اتوبوس را که حالا با بوی تن " زری " قاطی شده بود با خودم آورده بودم. .....ودرهم شدن آنها بوی تند کافور را به سر و رویم می ریخت، و مثل اینکه به لباسم چسبیده باشد دماغم را می آزرد، احساس غبن همچون خوره به جانم ریخته بود و اراده ام را ازکار انداخته بود .
وقتی سال دوم دانشکده به نحوی خودم را کنارش نشاندم و او بی اعتنا جایش را تغییرداد، نا امیدی احاطه ام کرد. ولی حریف اراده ام نشد. تصمیم گرفتم فراموشش کنم. چندروزی به کلاس نرفتم. درحضور مجدد، ته کلاس نشستم وکمترین توجهی به اونکردم. این اوبود که به بهانه مشکل درسی به من نزدیک شد. آنروز شخص دیگری درمیان نبود، اما حالا گمان نمی کنم که برگشتی درمیان باشد. دیگر از آن حجب دست نخورده خبری نیست. قرارگذاشته بودیم که: برای گرمی و دوام زندگیمان علاوه بردو همسر، دو دوست باشیم. هم او بودکه می گفت:
" دوستی مثل شرابه، هرچه کهنه بشه طعم ونشئه ای دیگه ای داره. "
افسوس که دارد بهم میخورد، دارد از روال می افتد، دارد جمع کوچکمان ازهم می پاشد. پیدا است که می خواهد به خواست دلش عمل کند وحاضر است که، هر بهائی ر ا برای تحقق آن به پردازد. نمی دانم، شاید، هرکس دیگری هم، اگر چنین دلباخته وشیدا می شد، به همین راه میرفت. ولی من حتی تصورش هم آزارم میدهد، دگرگونم می کند. نمی توانم آنرا قبول کنم. تک تک سلولهایم دارد چلانده می شود. اندوه دارد جانم را بالا می آورد.کم کم دارم محومی شوم. صدا ها از خیلی دور و نا مفهوم به گوشم می ریزد. تنفر دارد روانم را پرمی کند. انتقام دارد زورش را تحمیل میکند. احساس پاک باختگی دارد ذهنم را ازجلامی اندازد. امید، دارد ازمن دور می شود. دارم تهی می شوم. خالی، بی خاصیت، بی رمق و بی حوصله. اگر واقعن برنامه اش را عملی کند و من و بچه ها را بگذارد و برود، بدون شک آخرین دیدارش ازهرسه ما خواهد بود. و این داغ برقلبش خواهد نشست، که تا زنده است زجر بکشد. دیر وقت آمد و بدون توجه به من، بچه های خواب را وراندازکرد ومشغول خودش شد. بسیارملایم و آهسته، ولی کاملن شمرده و واضح به او گفتم:
" زری! داری اشتباه می کنی. میدانم که پشیمان خواهی شد. یعنی کاری می کنم که پشیمان بشوی. میدانم که تبی تند است، و زود به عرق می نشیند. ولی بدان که آن وقت خیلی دیر خوهد بود. "
و قبل ازآ نکه شروع کند، از دید رسش دور شدم. و این آخرین حرفهای من بود. و دیگر تا روزی که رفت و با یاد داشت کوتاهٍ:
" من رفتم، تماس خواهم گرفت. "
خبرش را به ما داد، هرگز با اوحرف نزدم. احساس می کردم که دلش می خواست حرف بزند ولی من راه ندادم. ورفت ..... به یکی دوتلفن راه دورش جواب ندادم ، پیغام گیر را هم قطع کردم. همه چیز را تمام شده و تاریک می دیدم. تصمیم را گرفته بودم. داغ ندیدن همیشگی مارا برتمامی وجودش خواهم نشاند. دلم میخواست می توانستم به نحوی اثرآن را می دیدم، که امکان ندارد. او بود که مرا تا مغز استخوان چزاند و ناچارم کرد که بهای سنگین و غیر قابل جبرانی را بابت آن به پردازیم. من و بچه ها، راحت می شویم، بر او چه خوا هد گذشت، نه می دانم، ونه برایم مهم است.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست