کارل مارکس و اینترسکشنالیتی
کوین اندرسون؛ ترجمه: ا. حصوری
•
در خصوص دریافت مارکس از جنسیت، باید خاطرنشان کنم که مارکس در دستنوشتههای ۱۸۴۴ نه فقط به بحث از سرمایه، طبقه، ازخودبیگانگی، و انسانباوری میپردازد، بلکه همچنین به [مقولهی] جنسیت میپردازد و آنچه را که خود «رابطهی مردان و زنان» مینامد، به منزلهی مقیاسی بنیادی برای سنجش پیشرفت کلی اجتماعی در نظر میگیرد
...
اخبار روز:
www.iran-chabar.de
چهارشنبه
٨ مهر ۱٣۹۴ -
٣۰ سپتامبر ۲۰۱۵
چکیده: در متن پیش رو مفهوم اینترسکشنالیتی (intersectionality) برای بررسی نظریهی مارکس دربارهی نژاد و طبقه طی جنگ داخلی آمریکا و نیز نوشتههای مارکس دربارهی جنسیت، و رابطهی اینها با آثار بنیانگذاران اومانیسم مارکسیستیِ (Marxst‐Humanism) ایالات متحده، رایا دونایفسکایا و چارلز دنبی به کار گرفته میشود. این بررسی همچنین به تفاوتهای آرای این دو تن با سی. ال. آر. جیمز، چنانکه در کتاب اخیر ژاکلین جونز آمده است، میپردازد. این متن نخستین بار تابستان ۲۰۱۵ در نشریهی لوگوس (۱۴:۱) منتشر شده است. / ویراستاران نشریهی اومانیسم مارکسیستی
* * *
در اواخر قرن بیستم گفتمانی نظری دربارهی اینترسکشنالیتی (نظریهی تلاقی1) در بسیاری از بخشهای حیات روشنفکری رادیکال تقریباً هژمونیک (فراگیر) شد. در این گفتمان، که به مقولات و جنبشهای اجتماعی حول نژاد، جنسیت، طبقه، گرایش جنسی (sexuality) و سایر اشکال ستم میپردازد، اغلب چنین گفته میشد که ما باید از هر گونه تقلیلگرایی طبقاتی2 یا ذاتگرایی3 که در آنها جنسیت و نژاد در ذیل مقولهی طبقه درج میگردد پرهیز کنیم. عمدتا، چنین گفته میشد که جنبشهای حول نژاد، جنسیت، گرایش جنسی، یا طبقه میتوانند با یکدیگر تلاقی کنند، اما نمیتوانند به آسانی در یک جنبش واحد علیه ساختار قدرت و نظام سرمایهداری (که از دیدگاه مارکسیستها در پس ساختار قدرت جای دارد) درآمیخته شده و یکپارچه گردند. بنابراین، تلاقی واقعی این جنبشها – بر خلاف جدایی آنان- معمولاً نسبتاً محدود در نظر گرفته میشد، هم به لحاظ واقعی و هم از منظر امکان. استدلالی خلاف این، محرک خطر سقوط به درهی تقلیلگرایی یا ذاتگرایی بود.
بگذارید مثالی از ستم نژادی بزنم تا پتانسیل تلاقی آن با ستم طبقاتی را بیان کنم. شعارهای مردمی رایج در دورههای پیشین، نظیر «سفید و سیاه، متحد شوید و پیکار کنید!» (Black and white, unite and fight!)، کمابیش با جانگرفتن گفتمان تلاقی فروکش کردند. این تا حدی، یک رویداد مثبت بود که در آن یکتایی ستم بر سیاهان و خلاقیت مبارزات آفریقایی-آمریکاییها4 برای خود-رهاسازی5 به رسمیت شناخته میشد، همچنانکه شکست ملازم بسیاری از نمونههای تلاش کارگران سفید برای اتحاد با کارگران سیاه، به دلیل نژادپرستی ژرف جامعهی آمریکا (که کارگران سفید هم از آن مصون نبودند)، را تصدیق میکرد. اما در سطحی دیگر، موضع جدید [بر مبنای نظریهی تلاقی] مسالهساز بود، چون انواع مختلف نظریههای تلاقی بدین سو گرایش داشتند که هر امکان جدی برای اتحاد علیه سرمایه از طریق خطوط نژادی را انکار کنند.
این امر چه جایی برای مباحث مارکس، بهمثابه کسی که هم در حوزهی [شناخت] سرمایهداری و هم امکان غلبه بر آن، بزرگترین اندیشمند محسوب میشود، باقی میگذارد؟ اگر ادعا میشود که مارکس همچنان یک متفکر معاصر است، چنانکه به نظر من هم باید چنین ادعایی کرد، باور دارم که هنگام پرداختن به اندیشههای مارکس، موضوعات حول اینترسکشنالیتی نباید نادیده گرفته شوند [اصلی: به زیر فرش رانده شوند. /م.] به طور مسلم، تمرکز اصلی مارکس و بیشتر نوشتههای اصلی او معطوف به ماهیت سرمایهداری و امکان برگذشتن از آن بود، همچنانکه به پرولتاریای مدرن به منزلهی محمل این گذار؛ [البته] به شرطی که این کارگران تا [سطح] نقد دیالکتیکی ژرف سرمایه که نظریه و سیاست مارکسیستی عرضه کرده است با یکدیگر پیوند بیابند (طبعا نه به شیوهای سلسله مراتبی و پیشاهنگی6). اما مارکس دربارهی تلاقی نژاد و جنسیت و طبقه واقعاً چه حرفی برای گفتن دارد؟ در واقع، بسیار زیاد. متأسفانه مارکسیستهای پس از مارکس که اندیشههای او را مدون کردند اغلب از این مساله آگاه نبودند، یا بدتر اینکه، در برخی موارد تفکرات مارکس دربارهی نژاد و جنسیت را یکسره پس زدند.
برای مثال نوشتههای مارکس را دربارهی نژاد و طبقه و رابطهی این دو با سرمایه در نظر بگیریم. حتی پیش از مانیفست کمونیست، مارکس جوان این نظریه را پرورش داد که سرمایهداری مدرن بر بنیاد کار بردگان سیاه برقرار است:
«بردهداری مستقیم به همان میزانی محور چرخش صنعتگرایی7 امروز ماست که ماشینآلات و اعتبار بانکی و غیره. بدون بردهداری پنبهای نخواهد بود؛ بدون پنبه صنعت مدرنی در میان نخواهد بود.» [مارکس و انگلس، جلد ۳۸ مجموعه آثار MECW، صفحات ۲-۱۰۱، با اندکی تغییر در نسخهی انگلیسی]
بنابراین، مساله تنها بر سر استثمار نیروی کار مزدبگیر قانوناً آزاد از سوی سرمایه در بریتانیا، یعنی قدرت صنعتی پیشروی آن زمان، نبود؛ بلکه [دیدگاه مارکس] همچنین ناظر بر مجموعهی وسیعتری از مناسباتی بود که نوعی کار غیرآزاد8 یعنی کار بردگان را نیز در بر میگرفت که در معنای کاملاً مدرنی سازمانیافته بود، به طوری که با بردهداری دوران روم یا اشکال پیشین بردهداری تفاوتهای بارزی داشت.
همچنانکه مارکس در دستنوشتههای مقدماتی ۶۳-۱۸۶۱ برای مهمترین اثرش سرمایه نگاشته است، فشار بیامان تولید ارزش و انباشت سرمایه، به این شکل مدرن و سرمایهدارانهی بردهداری خصلتی بیرحمانه و تقریباً مانند قتلعام و نسلکشی9 داده است، که از آفریقاییها تا سر حد مرگ کار میکشد:
«اگر سرمایهداری کارگر را مجبور سازد که امروز برای مثال ۲۰ ساعت کار کند، فردا این کارگر قادر نخواهد بود که کار عادی ۱۲ ساعت در روز را انجام دهد و شاید اصلا قادر به انجام هیچ کاری نباشد. اگر اضافهکاری برای دورهای طولانی تمدید شود، کارگر شاید فقط بتواند خودش و طبعا توان کاریاش را تنها برای ۷ سال حفظ کند، در حالیکه در غیر این صورت میتوانست توان کاریاش را برای ۲۰ یا ۳۰ سال حفظ کند. … چنین چیزی [دقیقا] همان وضعیتی است که در حال حاضر در کوبا برقرار است، جایی که سیاهان پس از ۱۲ ساعت کار در کشتزارها، ۲ ساعت دیگر کار فرآوری10 در پیش دارند، تا آمادهسازی شکر یا تنباکو را به انجام برسانند.» [مجلد ۳۰ MECW ، صفحات ۳-۱۸۲]
مارکس در جلد اول سرمایه، همچنین به عوامل ذهنی مرتبط با نژاد، طبقه و انقلاب ارجاع میدهد، جایی که دربارهی آگاهی اجتماعی در حال تغییر نیروی کار سفیدپوست آمریکا در دورهی انقلابی پس از جنگ داخلی مینویسد:
«هر جنبش کارگری مستقل در ایالات متحده آمریکا، تا جایی که بردهداری بخشی از سیمای جمهوری را تخریب میکرد، فلج میشد. کار (labor) در قالب پوست سفید نمیتواند در جایی که در قالب پوست سیاه داغ ننگ میخورد خود را رها سازد. با این وجود، از مرگ بردهداری بلافاصله زندگی جدیدی زاده شد. [مارکس، سرمایه، جلد ۱، ترجمهی Fowkes، انتشارات پنگوئن، نیویورک ۱۹۷۷، ص. ۴۱۴. تأکیدات از سوی مولف.]
برای مارکس براندازی بردهداری و نژادپرستی در آمریکا تنها یک مسالهی سیاسی مرتبط با اصلاحات قانون اساسی11 و دادخواستهای حقوق بشری12 نبود، بلکه همچنین مقولهای بود که با ساختارهای اقتصادی جامعه پیوند داشت. بنابراین، او همچنین در کتاب سرمایه به پیکار برای تقسیم مزارع بزرگ بردهداری در قالب واگذاری ۴۰ آکر (acre) زمین و یک قاطر به هر بردهی آزاد شده اشاره میکند و مینویسد: «پس از لغو بردهداری، یک دگرگونی رادیکال در مناسبات موجود میان سرمایه و مالکیت زمین13 در ایالات متحده میباید در دستور کار قرار گیرد.» [سرمایه، جلد ۱، ص. ۹۳] تنها چنین اشکالی از دگرگونی اقتصادی، که تا امروز در ایالات متحده تحقق نیافته است، میتواند بنیادهای مادی ستم نژادی را براندازد.
مایلم تأکید کنم که نمونههایی که تا اینجا نقل کردهام، همگی برگرفته از نوشتههای «اقتصادی» مارکس بودهاند. درحالیکه او در جاهای دیگر بسیار بیشتر دربارهی مسالهی نژاد و انقلاب مینویسد، خواه در نگارشهای ژورنالیستیاش و خواه در نامهنگاریهایش. مثال برجستهای که در این زمینه میتوان ذکر کرد بحثی است که مارکس در نامهای به انگلس دربارهی تهاجم جان براون14 به ویرجینیا (۱۸۵۹) به میان میکشد، جایی که مارکس در خصوص امکان یک «انقلاب بردگان» به شوق میآید. [مجلد 41 MECW ، ص. 4] در اینجا شاهد ستایش مارکس از سوژگی انقلابی15 آفریقایی-آمریکاییها هستیم.
اما دربارهی پیوند میان [اندیشههای] مارکس و جنسیت چه نمونههایی میتوان برشمرد؟ هِتر براون کتاب درخشانی دربارهی این موضوع منتشر کرده است16، و به این خاطر، من در اینجا در مقایسه با مقولهی نژاد با اختصار بیشتری به این مبحث میپردازم. با این حال، مایلم برای مثال به دفترچههای قومشناسی17 سالهای پایانی حیات مارکس اشاره کنم، جایی که او گسترهای از جوامع پیشاسرمایهداری و مناسبات کمونی و جمعگرایانهی18 آنها را مورد بررسی قرار میدهد؛ از سرخپوستان ایرکوا19 و دیگر بومیان آمریکا، تا جوامع بسیار آغازین یونانی-رومی20. جمعبندی مارکس آن بود که بسیاری از جوامع پیشا-تمدنی21 [اصلی: فاقد خط نوشتاری/م.] در نواحی مختلف جهان درجهی بسیار بیشتری از مشارکت زنان و قدرت اجتماعی زنان (از جمله در رهبری سیاسی) را در مقایسه با آنچه در جوامع مدرن یافت میشود به نمایش میگذارند. اما مارکس در عین حال، و در اینجا متفاوت با انگلس و اندیشمندان بعدی [مارکسیست]، چنین مناسباتی در جوامع اولیه را ایدآلیزه نمیکند. زیرا: (۱) شواهد زیادی وجود دارد که نشان میدهد حتی در این جوامع نیز زنانْ مادون/تابع مردان باقی ماندهاند؛ و (۲) نوع جمعگرایی یافتشده در این جوامع جایی برای آزادی فردی و خود-پروری22 در معنای مدرن آن باقی نمیگذاشت.
همچنان که رایا دونایفسکایا رهنمون شده است، مارکس در نوشتههای واپسیناش پس از سرمایه، درست پیش از مرگاش، به رادیکالیسم دههی۱۸۴۰ بازگشته بود، به ویژه به آموزههای «دستنوشتههای اقتصادی- فلسفی ۱۸۴۴»، جایی که او برای نخستین بار مقولههای انسانباورانهی دیالکتیکی23 را که چارچوب کارهای حیات فکری آتیاش را فراهم کردند، پیریزی کرد. بهعنوان مثال دیگری در خصوص دریافت مارکس از جنسیت، باید خاطرنشان کنم که مارکس در دستنوشتههای ۱۸۴۴ نه فقط به بحث از سرمایه، طبقه، ازخودبیگانگی، و انسانباوری میپردازد، بلکه همچنین به [مقولهی] جنسیت میپردازد و آنچه را که خود «رابطهی مردان و زنان» مینامد، به منزلهی مقیاسی بنیادی برای سنجش پیشرفت کلی اجتماعی در نظر میگیرد، تا به چنین دریافتی برسد:
«بنابراین بر پایهی چنین رابطهای، میتوانیم کل مرحلهی توسعهی بشر را مورد داوری قرار دهیم. از روی خصلت این رابطه معلوم میگردد که بشر تا چه درجهای به سطح یک موجود نوعی (species being) رشد کرده است و خود را در این مقام، یعنی نوع انسان (human being) به رسمیت شناخته است.» [مجلد ۳ MECW ، صفحات ۹۶-۲۹۵].
در اینجا، همانطور که دونایفسکایا بارها نوشته است، «مارکس مفهوم بیگانگی را به رابطهی مرد-زن و به همهی [ساحتهای] زندگی تحت سرمایهداری تعمیم داده است24».
با اینکه مارکس مسلماً به همهی پرسشهایی که ما را به عنوان انقلابیون امروز تحت فشار قرار میدهند پاسخ نداده است، تصور میکنم میتوانیم بگوییم که نزد مارکس نژاد، طبقه، و جنسیت مقولههایی انضمامی هستند که به شیوههای مختلفی در پهنهی شیوههای تولید تاریخیای که او تحلیل میکند [با هم] تلاقی میکنند، -و گاهی به روشی انقلابی همبسته/ یکپارچه25 میشوند.
ما به عنوان انسانباوران مارکسیست (Marxist-Humanists) کوشیدهایم تا این سویه از [درک] مارکس را امتداد دهیم، نه فقط با یک مواجههی مستقیم با نوشتههایش، که برخی از آنها در چارچوب تفاسیر مسلط به حاشیه رانده شدهاند، بلکه همچنین به میانجی مبارزات و نوشتههای بنیانگذاران مارکسیسم اومانیستی در ایالات متحده: فیلسوف رایا دونایفسکایا (مولف آثاری چون: «رهایی زن و دیالکتیک انقلاب»؛ «تمدن آمریکایی در محاکمه: تودههای سیاه به مثابه پیشآهنگان26»)، و فعال حقوق مدنی سیاهان و فعال کارگری چارلز دنبی مولف «قلب خشمگین: ژورنالی برای کارگران سیاه27 ».
اخیراً کتاب ستایش شدهای دربارهی مسالهی نژاد در آمریکا با عنوان «نیرنگ هراس انگیز28»، به قلم ژاکلین جونز، زندگی و آثار چارلز دنبی را در معرض دید وسیعتری -به نسبت گذشته- قرار داده و توجهات و اشاراتی به آرای دنبی را در روزنامههای پیشرو جلب کرده است.
در پایان، مایلم فرازی از فراخوان گفتگو29 دربارهی کتاب ژاکلین جونز را نقل کنم:
«جونز در تحلیل کردار و ایدههای سیاسی چارلز دنبی بر اندرکنش و درهمتنیدگی میان نژاد، طبقه و مارکسیسم اومانیستی تأکید میکند. او به دریافت دنبی از نژادپرستی طبقهی کارگر سفید، به عنوان مانع اصلی انقلاب اجتماعی در آمریکا توجه نشان میدهد، جایی که از کارگرانی مینویسد که «در تقابل/ مخالفت با همکاران سیاهپوست خود اصرار میورزند که خود را به عنوان سفیدپوست شناسایی30 کنند.»
جونز همزمانْ تاریخچهای از جستجوی تمامعمر31 دنبی را روایت میکند، جستجویی که گاه در ایجاد همبستگی طبقهی کارگر در امتداد خطوط رادیکال موفق بوده است. علاوه بر این، جونز همچنین به این مساله میپردازد (هرچند نه به طور کامل) که سنت اومانیسم مارکسیستی چه رابطهی میان فلسفه [از یکسو] و سازماندهی و کنشگرایی/اکتیویسم32 [از سوی دیگر] قایل است، و سپس این رویکرد را در برابر رویکرد سی. ال. آر. جیمز33، چهرهی دیگری از مارکسیسم و رهایی سیاهان34 قرار میدهد. در فرازی از فراخوان گفتگو دربارهی کتاب ژاکلین جونز، چنین نوشتهایم که در کتاب جونز تعهد دونایفسکایا و دنبی به «نقش فلسفه در هدایت کارگران به سوی خود-فهمی35، به جای گردآوری صرف روایتهای کارگران و انتظار این که این روایتها به سوی انقلاب رهنمون شوند، به عنوان دلیل عمدهی جدایی راه این دو نفر از سی. ال. آر. جیمز در سال ۱۹۵۵ تصویر شده است.»
و این موضوع، یعنی «رابطهی میان فلسفه با سازماندهی و سیاهان» پرسشی برای زمانهی ماست.
* * *
توضیح نویسنده: این مقاله برگرفته از یک سخنرانی است که در ژوئیهی ۲۰۱۴ در پنلی با عنوان «چشماندازهای انتقادی دربارهی اینترسکشنالیتی: مبارزات مربوط به نژاد، جنسیت، طبقه، و اکولوژی» در دانشگاه لویالا (Loyola University )- شیکاگو ارائه شد.
دربارهی نویسنده: کوین اندرسون (Kevin Anderson) استاد جامعهشناسی، علوم سیاسی و مطالعات فمینیستی در دانشگاه کالیفرنیا-سانتا باربارا (Santa Barbara) است. از وی تاکنون آثار و نوشتههایی دربارهی مارکس، هگل، مکتب فرانکفورت، میشل فوکو، شرقشناسی، و شورشهای اجتماعی به ویژه در خاورمیانه و اروپا انتشار یافته است. از میان کتابهای او میتوان به اینها اشاره کرد: گزیدههایی از رُزا لوکزامبورگ36 (به همراه پیتر هیودیس، ۲۰۰۴)، فوکو و انقلاب ایران: جنسیت و فریبهای اسلامگرایی (به همراه ژانت آفاری، ۲۰۰۵)، و مارکس در حاشیهها: دربارهی ملیگرایی، قومیت و جوامع غیرغربی37 (۲۰۱۰). او عضوی از «سازمان بینالمللی اومانیسم مارکسیستی38» است. [به نقل از تارنمای منبع/ م.]
* * *
منبع: متن فوق ترجمهای است از:
Karl Marx and Intersectionality
By Kevin Anderson, International Marxist-Humanist Organisation, March 2015
پانویسها:
1. برای آشنایی مختصر با نظریهی تلاقی (Intersectionality) رجوع کنید به دفترچهی زیر:
فمینیسمِ سیاه: معرفی و بررسی نظریهی تلاقی | پروسهی نقد، مه ۲۰۱۴ (نسخهی پی. دی. اف.)
2. class reductionism
3. essentialism
4. African-Americans
5. self-liberation
6. vanguardist
7. industrialism
8. unfree labor
9. genocidal
10. manufacturing
11. constitutional amendments
12. civil rights bills
13. landed property
14. John Brown
15. revolutionary subjectivity
16. Heather Brown: Marx on Gender and Family, Leiden: Brill, 2011.
وبسایت فمینیستی «ارغوان» مقالهای در معرفی این اثر منتشر کرده است:
جنی موریسون: معرفی کتاب «درک مارکس از جنسیت و خانواده» | ارغوان
17. Ethnological Notebooks
18. collectivist
19. Iroquois
20. Greco-Roman
21. preliterate
22. self-development
23. dialectical humanist categories
24. Raya Dunayevskaya: Women’s Liberation and the Dialectics of Revolution, NJ: Humanities Press, 1985, p. 10.
25. coalesced
26. Raya Dunayevskaya: American Civilization on Trial: Black Masses as Vanguard.
27. Charles Denby: Indignant Heart: A Black Worker’s Journal.
28. Jacqueline Jones: Dreadful Deceit.
29. convention call
30. identify
31. lifelong quest
32. activism
33. C.L.R. James
34. Black liberation
35. self-understanding
36. ترجمهی فارسی این کتاب:
«گزیدههایی از رزا لوکزامبورگ»، به کوشش پیتر هیودیس و کوین آندرسن، ترجمهی حسن مرتضوی، نشر نیکا، تهران 1386.
37. ترجمهی فارسی این کتاب با نام «قومیت و جوامع غیرغربی» به همت حسن مرتضوی (نشر ژرف، ۱۳۹۰) انتشار یافته است. به عنوان معرفی کوتاهی دربارهی این کتاب برای مثال رجوع کنید به یادداشت یاشار دارالشفاء در روزنامهی شرق.
38. International Marxist-Humanist Organization
منبع: praxies.org
|