پرواز و پر پر شدن دل استاد عطاءالله بهمنش
حریم بیشکسوتان فوتبال در غباری که بیرحم تر از خاک است
اخبار روز:
www.iran-chabar.de
شنبه
۱۰ بهمن ۱٣۹۴ -
٣۰ ژانويه ۲۰۱۶
اخبار روز- کرد سنندجی: روزها بسرعت می گذرد و سالها چون تندباد طی می شود ولی خاطرات و اندوخته های گذشته هم چنان باقی می ماند و اغلب نیز غبار غم تورق این خاطرات را پوشانده است.دو گانگی این چهره ها و وسعت این غبارها در ورزش و صد البته در فوتبال ایران همیشه آشکار بوده و هم چنان بیرحمانه بر افتخارات و خاطرات مردان بزرگ فوتبال سرزمین کهن مادها می تازد.
مدتها است و به طور وسیعتر و مشخص تر طی این چند ماه اخیر در ایران موضوع بیشکسوتان و دلتنگی های آنان در قلمروهای زندگی شخصی و زندگی اجتماعی در عرصه های مادی و معنوی داغ و البته سوزان و غمناک است. در این مطلب روی گرد من به وضعیت کنونی بیشکسوتان فوتبال ایران و در کنار آن تعدادی از سایر رشته های ورزشی برگرفته از شیوه گزارش دهی است که قضاوت و نتیجه گیری قسمت نخست آن را بر عهده خوانندگان عزیز واگذار می کنم.
گزارش یک. در آن سالهائی که شادروان محمد تدین که هم رئیس وقت مجلس شورای ملی و هم رئیس انجمن ترقی و ترویج فوتبال بود پس از ماهها بحث, سرانجام با بودجه ای معادل ده هزار تومان زمین امجدیه پیر را از قرار متری یک ریال و یک عباسی خریداری کرد. وقتی زمین امجدیه چمن شد برای فوتبالیستها و جوانان علاقمند مثل شکل و شمایل اولین اتومبیل وارداتی در دوران ناصرالدین شاه دیدنی بود و اگر کسانی از دیدن آن وسیله نقلیه یا می ترسیدند و یا عده دیگری به قصد طواف به دیدن آن می رفتند و یا با روشن شدن موتور مردمانی به صدای آن می خندیدند در امجدیه جوانان از شوق و ذوق زمین چمن بعد از هر بازی و شبها در محفلهای معمول کوچه ها و جلسه های دوستی از آن قصه ها می ساختند. هم چنان که بعدها مجمع شعاع, کانون ورزشی ایران, مجمع طوفان, تدین, روئین تن و کمی بیشتر به این سوی نیرو و راستی تاسیس شدند که نه بودجه ای نظام یافته داشتند و نه دفتر و دستکی و ساختمانی!
هر چه بود از درون می جوشید و به بیرون منتقل می شد. از اوایل دهه ۱٣٣۰ این جوشیدنها و دلبستگی ها بضاعت زیادی برای فوتبال ما بوجود اوردند و سرچشمه های متعددی از زمین ها و سنگ ریزه های چهارم آبان ماهشهر گرفته تا نخستین استادیوم فوتبال در مسجد سلیمان و از باغشمال تبریز تا نواحی متعدد شهر تهران مثل چهارصد دستگاه, جوادیه, دروازه دولت, میدان شعاع, تیردوقلو, را بر فوتبال تهران و ایران جاری کردند و دیری نپائید که چون سیلی خروشان همه سرزمین پهناور ایران را فرا گرفت.
گزارش دو . بیشکسوتان در یک حریم
زمانه به نسل اول تاخت و گرد پیری بر موی و ابرویشان افشاند. از میان نسل اول اکبر حیدری، حسین صدقیانی، عبداله سعید یائی، احمد خطیبی، برادران خان سردار، ابراهیم رحیمیان، عباس تنیده گر و... دیده فرو بستند و در خاک آرامیدند. اما دیگرانی که حیات و هستی را ترک نگفتند نیز غبار سالهای اخیر را بر موی و چهره دیدند. بدین ترتیب هم خاک و هم غبار به مردان سالهای دور این دیار وفا نکردند و می توانیم بگوئیم که غبار بی رحم تر از خاک نشان داده. گر چه جسمهای بی جان سردی خاک را حس نمی کنند اما زندگان از یاد رفته سنگینی غبار این فراموشی آگاهانه را بر پیکر رو به زوال خود دیده اند. در سالهای اخیر نه از پاکباختگی صدقیانی و عشق بی چشمداشت مبشر و نه از اصول اکرامی و منش و وارستگی امیر آقا حسینی در میان بوده. بلکه نسل جدیدی آمده اند که خود را با آن اصول و مرام و معرفتها بیگانه می دانند.
شهریور ۱٣۷٣ بود که با ابتکار و هدایت نگارنده مخلص و مرتضی امینی مرد متخصص تشریفات و سازمانده مجرب و توانا, در پی سالها بی اعتنائی و بیگانگی با مفاخر فوتبال ایران, در هتل همای تهران گردهمآئی بزرگی برگزار شد که در آن بزرگان سه نسل از فوتبال ایران دیدار ها را تازه کردند خاطرات گذشته را مرور و از دلتنگی های روزگار چشمان پر اشک شد. در مجلسی که حسین مبشر از پاکبازترین روسای فدراسیون تاریخ فوتبال ایران بر صندلی بیشکسوت ترین در جلسه نشست, هفت دهه فوتبال ایران توسط مفاخر این رشته در آن سالن مرور شد. رگبار اشکها در طول معرفی و سخنان مردان بزرگ فوتبال ایران مثل سیل جاری بود. بهروان, مجری برنامه بود و توی میکروفون می خواند که کی هست و کی نیست و هر کسی را پست به پست و بیوگرافی به بیوگرافی معرفی می کرد. ناگهان پرنده ای بر فراز جلسه به پرواز درآمد و در کنار بهروان نشست! عطااله بهمنش نغمه سرای بزرگ ورزش ایران, کسی که با صدای اش ورزش را به میان خانواده ها برد، سپید موی گنجینه اسرار مگوی چند دهه ورزش ایران, میکروفون را از مجری گرفت و بر زبان جاری کرد:
”من دست همه شما را می بوسم. شماها که بچه ها را بزرگ می کنید و به پیری می رسانید. درست یادم هست پائیز سال ۱٣۲٣ در امجدیه تیم تفلیس شوروی سابق در برابر تیمهای ما بازی کرد. کوهی را کاه نمی کنم و کاهی را کوه نمی کنم. همین اقای داود نصیری در دانشسرا بود. اقای حسین مبشر هم همینطور. تفلیسی ها تا توانستند به ما گل زدند. وقتی اربابم کاظم رهبری را می بینم به یاد مرحوم صدقیانی می افتم و به عظمت این کنفرانس و هر چی که می خواهیم اسم اش را بگذاریم بیشتر پی می برم. کسی به من نگفت اینجا صحبت کنم اما تا میکروفون را گرفتم پرواز کردم و دلم پرپر شد.”
ایستاده از راست حسین سپاسی، کاظم رهبری، عارف قلی زاده، ناصر عظیمی، داوود نصیری، فرید کوشانفر، بیوک جدیکار، ناصر حاج مختار، محمد برزمهری، مسعود برومند، اصغر تهرانی، علی محب، محمد فاخریف حسین مبشر، محسن حاج نصراله ناصر سلطانی.
نشسته از راست بیوک صباغ، محمود یاوری، حسن حبیبی، حسین شایگان، محمد شکیبی، عطااله بهمنش، مهدی نصیر اوغلی، رضا زمینی، رسول مدد نوعی.
افسوس که این روزها آن بلبل نغمه سرا ساکت شده و حال و روز استاد بهمنش در روزهای بهمن ۹۴ از زبان همسرش دردناک و غم انگیز است. جائی که وضعیت استاد را اینگونه شرح می دهد: استاد بهمنش مدتی است که شنواییشان را از دست دادهاند و دیگر تکلم ندارند. او گفت: استاد بهمنش دیگر امکان برگشت به خاطرات گذشته و امکان شناسایی ندارد و حتی فرزندانش را هم نمیشناسد. همسر گزارشگر پیشکسوت همچنین بیان کرد: استاد بهمنش از نظر دستگاه گوارشی هم دچار مشکل شده است و قادر به انجام کارهای اولیه هم نیست. او در پایان با ابراز ناراحتی بیان کرد: بهمنش گذشتهاش یادش رفت و دیگر نمیتواند حرف بزند. به گزارش ایسنا، این ورزشکار، نویسنده، روزنامهنگار، کارشناس مفسر، تاریخشناس ورزش و گزارشگر رادیو و تلویزیون ایران در بیست و چهارمین روز از سال ۱٣۰۲ در کرمانشاه دیده به جهان گشود. پدیدهای که در دهمین دهه از زندگی، قلبش هنوز به عشق ورزش ایران میتپد.
همسر عطالله بهمنش یادآور شد: از اردیبهشت امسال کسی به دیدن بهمنش نیامده است.
گزارش سه. یک قصه دلی که نمیتواند بسیار هم دقیق و مستند تلقی شود. یک خاطرهنگاری نوستالژیک از آدمی که صدسال همهچیز را دید زده. از آن بچه زرنگهای طهرون هم بوده. بعضی از خاطراتش واقعا استثنایی و بکر است و برخی دیگر به دلیل ناواضح بودن صدا و کلامش، شاید چندان ربطی به موضوعات تاریخی نداشته باشد. بلبل به باغت، حاجیدایی- سنبل به باغت حاجیدایی! گفتگوی ابراهیم افشار با ابوالقاسم حاجی محمدرضایی شیرازی. ملقب به حاجی دائی.
*بهبه. گرمکن کمیته المپیک هم که پوشیدی حاجیدایی؟
من در یک ربع بیشتر از پونصد تا نرمش میکنم.
*نهبابا!
بلکه هم بیشتر!
*پس خدا را شکر حالتان خوب است. ما پدرمان درآمده حاجیدایی از همین حالاش. حال هم نداریم دکتر برویم.
نه، من دیروز رفتم دکتر.
*پیش همان دکتر خانوادگی قدیمیتان؟
نه بابا. او که مرد!
*اِ مرد؟
آره آخرین بار به من میگفت که یکهفته بیشتر زنده نمیمانم ولی خودش هلاک شد! من ماندم او رفت. سکته کرد. رفتم سر قبر پدرم دیدم اسمش را نوشتهاند روی سنگ قبر.
*شما خیلیها را ماشااله خاک کردید. صدسالگی را هم که گذراندید. میشود شناسنامهتان را ببینیم؟
بله. بفرما: ابوالقاسم حاجی محمدرضایی شیرازی. متولد ۱/۱/۱۲۹۱ نام پدر احمد. نام مادر گوهر. شماره شناسنامه ۶۶۴۲.
این میشود صدسال فیکس. لابد چند سال هم طول کشیده شناسنامه بگیرید. شناسنامهتان هم که جدید است.
*عباسسیاه یادتان هست حاجیدایی؟
پس چی؟ باهاش اینجوری رفیق بودم. یک روز گفتند برای قهرمانهای ملی صدتومان میدهند. کارت قهرمان ملی بودنم ایناهاش. رفتم آنجا. همایون و فرامرز بودند. خانمی هم آنجا بود که میگفت من برادرم فرمان بود. شوهرم مرده. عباس هم مرده. مادرم هم مرده. یکی بهش گفت: چیزی بهتان تعلق نمیگیرد. گفتم آقا صد تومن اگر به من میدهید بدهید به این. گفتم بدهند واسه دختر عباس. عباس خیلی با من قاطی بود. من باهاش شوخی داشتم. میگفتم میخواهم مسابقه بدهم با دانشگاه. میگفت یکییکی تو بگو. میگفتم ناهار گلر. سینما هافبک..... شوخی داشتم دیگر. میخندیدیم. چند وقتی هم عباس، زورخونه بود. من بازرس بودم. لشکر یک. بعدا از ارتش آمدم بیرون.
فوتبالیست لشکر بودم. حاضر غایب که میکردیم فرمانده رصد بودم. ٣۲تا مرد بودند. اسم همهشان را حفظ بودم. سرگرد رئیسمان میگفت حاضر غایب کنید. من از حفظ حاضر غایب میکردم. اول اسم خودم را میگفتم. سرگرد میگفت مرا مسخره کردی یا خودت را؟ میگفتم من حفظم. میگفت چند تا غایباند؟ میگفتم چهارتا. دوتایشان اصطبلاند، دوتایشان آشپزخانه. میگفت اسمشان؟ میگفتم حسن و علی و چی و چی. نوشت یک درجه پاداش. هفتزار و دهشاهی حقوقم شد پونزدهزار. توی دانشکده افسری، آدمهای شخصی را راه نمیدادند. چون ما ارتشی بودیم و با دانشگاه مسابقه داشتیم میرفتیم شبها بازی میکردیم. یکبار با تیم قورخانه رفته بودیم، با تیم دانشگاه بازی داشتیم...
آره. گارد ماشین. تمام فروشندهها راهشان از خیابون خراسون بود. هندوانه میفروختند. توی قهوهخونه جمع میشدند. میرفتند بالا که پول خیارهایی را که فروخته بودند دزد نگیرد وسط راه. دم قهوهخونه چیزهایی را که نتوانسته بودند بفروشند میریختند پایین. میگفتند هندوانه را که میخورید تخمش را بریزید تو زمین، دربیاید! خیارها که فروش نمیرفت ما با آنها همدیگر را میزدیم. «جنگ خیار» بود! توی گارد ماشین، «ماشین دودی» ساعت پنج صبح سوت میکشید که کارگرها بیدار بشوند بروند سرکار. مثلا از تهرون بروند حرم عبدالعظیم. یارو متصدی ماشین دودی، یکبار ساعت را گذاشته بود روی ساعت پنج و خوابیده بود. یک دانه برنج خشک گذاشته بود روی عدد پنج که عقربه وقتی رسید به آنجا، بایستد و ماشین دودی سوت بزند. نگو یک مورچه میآید برنجه را با خود ببرد. خیلی زور زده بود ولی نتوانسته بود دانه برنج را ببرد. برنج را کشیده بود جلو و از دهانش افتاده بود و خود مورچههه هم یکطرف افتاده بود. یکدفعه سوت ماشین دودی شروع کرد به زدن و ملت نصف شب پا شدند که چه خبر است!
*حاجیدایی، نامردی زیاد دیدی یا مردی؟
در عمرم پول از کسی دستی نگرفتم. دادم که نگرفتم. اما همین چند وقت پیش یک پرستاری داشتم که ۹ میلیون و ۴۰۰هزار تومن مرا ورداشت و در رفت. بانک تعطیل بود پول را گذاشته بودم خانه. مرا بغل کرد تا آسانسور ببرد، در را باز گذاشت. برگشت پول را پیچاند. رفتیم شکایت کردیم، حالا میگویند شاهد باید بیاوری. این دیوار و این میز و این صندلیها و این قالیچهها و این سقف شاهدند ولی نمیتوانم ببرم پیش قاضی که!
گزارش چهار. عقل سالم در بدن سالم
محمد خاکپور از نسل فوتبالی بعد از انقلاب است که مرام، رفتار، کردار و علم و دانش وی با دوران سی و چند سال جمهوری اسلامی سنخیت و ارتباطی ندارد و وخصوصیت وی به مکتب شاهینی ها و بزرگان دیگر فوتبال ایران قبل از انقلاب شباهت و تطابقت دارد. وی بنام یک بیش کسوت بعد از انقلاب به وضعیت فوتبال کنونی پرداخته و گفته است: ما به بسیاری از مسائل در کشورهای غربی ایراد میگیریم، اما در بسیاری از مسائل هم باید برویم و الگوبرداری کنیم. یک بسکتبالیست آمریکایی که قاعدتا از یک خانواده فقیر و جنوب شهری است که امکاناتی ندارد زمانی که استعدادش کشف و شکوفا میشود اولین کاری که انجام میشود این است که چند مشاور خوب در کنارش قرار دهند. باشگاه چند مشاور استخدام میکند تا این بازیکن را مدیریت کند. این که چگونه پولی را که یک مرتبه به دست آورده خرج و در چه مواردی سرمایهگذاری کند تا هرز نرود. چگونه باید با مردم برخورد و صحبت کند، چگونه لباس بپوشد، چگونه در کنفرانس مطبوعاتی حرف بزند، چه چیزی را بگوید و از گفتن چه چیزی پرهیز کند. این مواردی است که باشگاه در ارتباط با آن برنامهریزی میکند، چرا که بازیکن سرمایه باشگاه است، اما ما در ایران این کار را نمیکنیم. حتی اگر یک بازیکن مستعد هم پیدا شود که کار میکند تنها به این جنبه که چه میزان قرارداد میبندد دقت میشود. ما به این فکر نمیکنیم چگونه این بازیکن را پرورش دهیم و از آن به عنوان یک سرمایه استفاده کنیم. درد و دل زیاد است اما به همینها اکتفا میکنیم.
هر آنچه در زندگی نه از لحاظ مالی، بلکه از نظر آداب زندگی نه از کمک کردن به دیگران و یا هر چیز دیگری که دارم از فوتبال به دست آوردهام. من در تیم فوتبال یاد گرفتم که اگر بازیکن کناری من موفق میشود خوشحال شوم و اگر زمین می خورد دستش را بگیرم و در صورتی که با بازیکن قوی مواجه است از او حمایت کنم. این مساله در زندگی من آمده و از این جهت مدیون فوتبال هستم. با تمام وجودم فوتبال را دوست دارم چرا که زندگی من را ساخته است، در مدت اخیر نیز کاملا فوتبال را دنبال میکردم. پس از بازگشتم به ایران فکر نمی کردم شرایط تا این حد تغییر کرده باشد چرا که سالیان سال نبودم و نگاهم همان نگاهی بود که در سال ۱۹۹٨ وجود داشت. فکر میکردم همان فوتبال پاک در ایران وجود دارد، اما زمانی که بازگشتم و آلودگیهای فوتبال را دیدم و متوجه شدم فوتبال ایران به چه سمتی رفته است. به این دلیل که با روحیه من سازگار نبود متوجه بسیاری از مسائل شدم. من شرایط روحی خاصی دارم و همواره دوست داشتهام به دور از حاشیه در سایه زندگی کنم. دوست دارم با کسی کار نداشته باشم، اما زمانی که بازگشتم متوجه شدم این مساله در فوتبال ایران ممکن نیست. یا باید زندگیام را کنار بگذارم و آن کاری که وجود دارد را انجام دهم یا این که آن را کنار بگذارم. امروز برای ادامه کار فوتبالیام هیچ برنامهای ندارم و تنها تمرکز خود را بر صعود تیم امید به المپیک قرار دادهام و این تنها هدفم است. فکر نمیکنم که پس از آن فوتبال را ادامه دهم. در مورد این که پس از صعود به المپیک نیز تیم را همراهی خواهم کرد یا خیر باید فکر کنم، ولی در حال حاضر تمامی هدف ما به تورنمنتی که در ژانویه برگزار میشود خلاصه شده است. پس از آن فکر نمیکنم که فوتبال را ادامه دهم اگر هم این اتفاق بخواهد شکل بگیرد قطعا از راه علمی است.” (متاسفانه تیم امید چند روز قبل از صعود به المپیک باز ماند).
گزارش پنچ . دربی که به روی پاشنه طور دیگری چرخید. برای یک فوتبالیست، ٣٣ سالگی سنی نیست که بخواهد کفشهایش را بیاویزد، اما افتخاری در سال ۵۲ برای همیشه با چمن سبز وداع کرد: دلم نمیخواست مربی باشم. با روحیهام سازگار نبود. زندگی مرا با خودش برد. من در استخدام گمرک بودم. از سال ۱٣٣٨ که کارمند رسمی گمرک محسوب میشدم تا قبل از بازنشستگی، صبحها ادارهای و عصرها فوتبالیست بودم. حال که دیگر فوتبال بازی نمیکردم، بیشتر به خانواده و دوستانم میرسیدم. اوضاع هم جوری نبود که زندگی با سختی بگذرد. انقلاب که پیروز شد، در سال ۵۹ با ۲۱ سال خدمت، به تصویب مجلس بازنشسته شدیم. دیگر من مانده بودم و خانواده. باور کنید با همان حقوق بازنشستگی و کارهای حاشیهای زندگی میچرخید. هفتهای نبود که خانه ما پر از دوستان و اقوام نباشد. تا جایی که حتی جا برای نشستن من و همسرم وجود نداشت...اما درب زندگی همیشه بر روی یک پاشنه نمیچرخد.
خزان
خانم افتخاری معتقد است برای نوشتن از حال این روزهای قهرمانان گذشته باید پای درددل همسرانشان نشست. وی میگوید: هدف ما از درددل نه جلب ترحم که گفتن واقعیتهاست. من معتقدم شاید مسئولان نمیدانند ما در چه شرایطی زندگی میکنیم.
همسر گوش چپ سابق تیم ملی ادامه میدهد: الان سه سال است که آقای افتخاری دچار بیماری پارکینسون شده است. به گفته پزشک، سلولهای خاکستری مغز ایشان زودتر از خودشان پیر شده و این به معنای از دست دادن تدریجی حافظه و تعادل است.
اکبر افتخاری درباره وضعیت بیمه خود برای انجام معالجات میگوید: من از سال ۱٣٣٨ تحت پوشش بیمه خدمات درمانی گمرک بوده و امروز کارت طلایی دارم؛ اما وقتی غالب داروهای من را بیمه نمیپذیرد، این برای من چه فایدهای دارد.
افتخاری ادامه میدهد: از حدود ٣۰۰ هزار تومان قیمت هر نسخه من، تنها چیزی در حدود ۱۰ هزار تومان را بیمه میپردازد و الباقی را باید خودم پرداخت کنم. حال شما محاسبه کنید برای کسی که در حدود ٨۰۰ هزار تومان حقوق بازنشستگی دارد، این به چه معناست؟! نکته این است که گویی ما در این کشور وجود نداریم. از تمام عمر و جوانی من که برای کسب افتخار برای این مملکت گذشت، امروز ماهی ۱۱۷ هزار تومان باقی مانده است که صندوق حمایت از پیشکسوتان به حسابم میریزد. باور کنید انسان خجالت میکشد حتی برای دریافت آن برود. جالبتر آنکه همین را هم چند ماه یکبار میدهند. من به صندوق مراجعه کردهام ولی میگویند با کمبود بودجه میلیاردی مواجهیم.
او میافزاید: سئوال من این است که آیا نباید تشکیلات مدونی برای رسیدگی به این وضعیت وجود داشته باشد؟ یا نمیتوان بخشی از قراردادهای بازیکنان را در اختیار صندوقی گذاشت تا هم برای امروز قهرمانان گذشته مفید باشد و هم برای آینده امروزیها؟ اینکه برای من و امثال من گلریزان بگیرند جز بردن آبروی ما چه در پی دارد؟
گزارش شش. رزمی هولناک برای محمد رزمجو
من رزمجو را از وقتی فوتبالیست بود می شناسم و زمانی که وارد کار رسانه ای شد شناخت من از وی بیشتر شد. فردی خود ساخته با مرام و بی شیله پیله. صراحت کلام و شهامت در بیان حقایق خیلی شبیه خصوصیات مایلی کهن است هر چند از نظر طرز تفکر دو خط جداگانه هستند. محمد رزمجو از ناملایمات زندگی و از بی منزلتی در لباس بیشکسوت دردل خود را باز می کند و گاز را چنین می دهد: بعد از ۲٣ سال کار در مجله دنیای ورزش به مرز پختگی رسیدم. اطرافم را شناختم، واژهها را شناختم. قدرت و شرافت مطبوعات را شناختم اما یک اتفاق افتاد که همه چیز را رها کردم. من در جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان بودم که دادکان برکنار شد. من از این اتفاق خیلی ناراحت شدم، نه به خاطر رفاقت با دادکان که اگر با فرد دیگری همین گونه برخورد میشد الان همین حرف را میزدم. من که در فدراسیون دادکان کار نمیکردم که بخواهم از برکناریاش ناراحت شوم. من به خاطر رفاقت با دادکان در فدراسیون او هم کار نکردم. وقتی برکناری دادکان را دیدم ناراحت شدم زیرا او سالم کار کرده بود. آدمی نیست که خدای ناکرده زیرآبی برود و بده بستان داشته باشد. مال کسی را بالا پایین کرده باشد. این حکایت برای کسی که خالصانه و مخلصانه کار کرده بود رخ داد و من هم بریدم. گفتم بروم دنبال کار خودم و اینجا دیگر جای من نیست.
روزگاری دوست داشتم خبرنگار شوم و ببینم در دنیای رسانه چه میگذرد. پارتی هم نداشتم که بخواهد من را حمایت کند. برای رسیدن به خانه سه خط اتوبوس عوض میکردم. دیدم در دنیای رسانه هم آلودگیهایی وجود دارد. البته اکثریت قریب به اتفاق خبرنگاران سالم و باشرافت هستند. بعد از جام جهانی ۲۰۰۶ شغل خبرنگاری زیانآور اعلام شد و من هم در سال ۱٣٨۵ بازنشسته شدم. اینگونه هم خونم کمتر کثیف میشد و هم توانایی اصلاح امور را نداشتم. اول تیرماه ٨۵ و زمانی که از آلمان آمدم بازنشسته شدم.
دادکان مجوز نشریه به نام بانگ را گرفته بود یک سال آن نشریه را منتشر کردم. اما جنگ در دهکده جهانی ارتباطات سخت است. اگر ابزار و امکانات فراهم نباشد در این مبارزه جهان چند صدایی صدایت شنیده نمیشود. به لحاظ مادی هم نشریه حمایت نمیشد. قرار بود سوبسید داده شود که نشد و من به دادکان گفتم تا قبل از اینکه خانه و ماشینت را نفروختی نشریه را تعطیل کن.
* این تاکسی هم مال برادرم بود
این تاکسی هم که میبینید متعلق به برادرم بود. در زمان دانشجویی هم من با این تاکسی کار میکردم. کار کردن هم عار نیست. هر چه میخواهند بگویند. بعد از بیمار شدن برادرم من روی تاکسی کار کردم. به این ترتیب چاله چوله زندگیام پُر میشود. الان به میدان ترهبار که میروی دو پلاستیک که خرید میکنی سیبزمینی، پیاز و گوجه ۱٨ هزار تومان میشود. این شرایط برای همه این است انشاءالله درست میشود!!
*در روزنامه نگاری خلاف نکردم
دادکان میتواند برای شما کارهایی به مراتب بهتر از رانندگی تاکسی پیدا کند. چرا از او نمیخواهید برایتان کاری کند؟
رفاقت اینش خوب است، میدانم که دادکان به حد توانش به افراد نیازمند کمک میکند؛ بدون سر و صدا و ریا این کار را انجام میدهد. من دوست دارم با او اینگونه رفاقت کنم که از آن سوء استفاده نکنم. در زندگیام از هیچ کس سوءاستفاده نکردم. در دنیای ورزش که دبیر سرویس فوتبال بودم خبرنگاران جوانی که میآمدند به آنها میگفتم وجدانی و انسانی و سالم کار کنید تا آخر عاقبت به خیر شوید. این حوزه آدم را آلوده میکند.
من ۲٣ سال کار خبرنگاری کردم بلد هم بودم همه کاری انجام دهم چون بچه جنوب شهر هستم اما هیچ وقت در کارم خلاف نکردم. ممکن است مطلبی اشتباه نوشته باشم که طبیعی هم هست اما به مویت قسم خلاف نکردهام. اکنون هم وجدانم راحت است.
چرا مایلیکهن و دادکان هیچ وقت با هم رابطه خوبی ندارند؟
بعضی اوقات هم مال و منال دنیا آدم را به بیراهه میکشد، البته مال و پول و ثروت خوشبختی نمیآورد. خوشبختی زمانی به دست میآید که من اکنون پیش شما نشستهام و راحت هستم و هیچ تضادی با شما ندارم به زبان نمیگویم مخلصتم چاکرتم اما قلبم چیز دیگری بگوید. تضاد که بیاید از راه راست خارج میشوی و وقتی از راه راست خارج میشوی در فرعیهای تو در تو گرفتار میشوی. ما هم مطبوعاتی هستیم و حرفها را چاق میکنیم و به آن میپردازیم. مخاطب هم میآید عکس روی صفحه میرود اما آدم باید کنترل خودش را مثل همین فرمان تاکسی به دست بگیرد. به عقب هم نگاه کنند به پشت سر هم نگاه کند. هر چند برای آدم فقیر گذشته و آینده فرق ندارد و فقط در حال زندگی میکند ولی آنها که با هم دویده و عرق کردند و زخمی شدهاند و سلام وعلیکی داشتند حرمت سلام و علیک را باید در هر شرایطی نگه دارند. آدم باید با همه صادق باشد از زن و بچه تا رفیق و همکار. وقتی صادق باشی عشق به همراه میآید شوریدگی به همراه دارد. یکسری در میدان هنر یکسری در میدان فوتبال و ورزش و یکسری در میدان اقتصاد دور هم جمع میشوند هر چه اتحاد و همبستگی و رفاقت باشد پیشرفت کشورمان بهتر خواهد بود. نسلی که با شتاب بعد از ما میآیند از ما بهتر میشوند البته ما درختان بیابانی نیستیم درخت بیابانی هم چوپانها و بارانها وبیآبیهای فراوانی را پشت سر گذاشته و مقاوم شده اما درختهای خیابانی اگر یک روز شهرداری به آن آب ندهد خشک میشود باید نسلمان را محکم به بار آوریم. من دکترایم را پشت فرمان این تاکسی گرفتم. سنگ صبور مردم میشوی. با تو درددل میکنند بعد میفهمی چه کسانی حتی آرزو دارند پشت فرمان همین تاکسی بنشینند.
* با ماهی هزار و پانصد تومان در پرسپولیس بازی کردم
روزی چند ساعت کار میکنی؟
روزی سه چهار ساعتی کار میکنم الان دیگه همه مسافرکش شدند!
چند سال در پرسپولیس بودی؟
سه سال. با ماهی هزار و پانصد تومان در پرسپولیس بازی میکردم. ٨ تومان هم به ما پول دادند.
* دهداری گوهر گرانبهایی بود
هما چقدر به شما پول میداد؟
در هما پولی نبود. اما بعدها که خبرنگار شدم و با پرویز دهداری سرمربی آن زمان هما صحبت کردم دیدم که گوهر گرانبهایی است با دهداری قبل از جام ملتهای آسیا که در قطر بود و سوم آسیا شد همراه بودم مقدماتی جام ملتها را به نپال رفتیم عکاس هم جعفر تبریزی بود. تبریزی هم خیلی عکاس بامزهای بود در نپال با دهداری خیلی نزدیک شدم و صحبت کردیم. پشت سر دهداری حرف و حدیث بود اما انسان بزرگی بود روحش شاد. ما بعد از اینکه این گوهرها را از دست میدهیم به یادشان میافتیم.
گزارش هفت. دوختن برای پاره شدن پیوندها
دوختن لبها در کار پناهندگی و یا دریافت پاسخ منفی برای اقامت بسیار متداول و به عنوان یک اهرم فشار بین المللی بر کشورهای پناهنده پذیری است که پناهندگان در آن در بلاتکلیفی یا دریافت پاسخ منفی مواجه هستند اما این الگو به فوتبال هم سرایت کرد ولی زود فراموش شد زیرا شبکه فاسد فوتبال نظام جمهوری اسلامی در برخورد با چنین وقایع و حقایق تلخ بی اعتنا است. منوچهر شفقتیان بازیکن پیشین پرسپولیس و تیم ملی در دهه ۶۰ از بیماری عصبی و مشکلات مالی رنج میبرد، لب و دهان خود را دوخته و میگوید آماده مرگ است.
او در نامهاش به روزنامه خبر ورزشی نوشته: «بیمارستان نمیروم. میخواهم بمیرم. در منزل مادرم اعتصاب غذا کردهام. کسی مرا در صف اهدای خیرین ندید که با گدایی، آذوقه برای خانوادهام بردم. به خاطر همه پیشکسوتانی که سفرهشان فقط از فقر باز و بسته میشود، لبهای خود را دوختم تا شاید با مرگ من، مسئولان به خودشان بیایند.»
شفقتیان بارها خواستار شغلی در حاشیه فوتبال شده. او گفته بود به عنوان ملی پوش سابق، حتی حاضر است مسئول لباسشویی یک باشگاه شود و زندگیاش را اداره کند.
مدافع چپ پیشین پرسپولیس تاکید کرده بود شایعه اعتیاد، بیش از مشکلاتش او را آزار میدهد. همیشه حاضر به انجام آزمایش است. مشکل او نه اعتیاد، بلکه بیماری روانی است که به خاطر فقر، روز به روز تشدید میشود.
او سابقه بازی در تیمهای راه آهن، بوتان، دارایی، پاس و پرسپولیس را دارد. به تیم ملی فوتبال ایران در دوران سرمربیگری پرویز دهداری دعوت شده. در سالهای اوج دوران فوتبالیاش، رقبای هم پست او ابتدا اصغر حاجیلو و سپس مجتبی محرمی بودهاند.
علی پروین در پرسپولیس به خاطر کلیدی بودن نقش محرمی و شفقتیان، هر دو را بازی میداد. او با چنین کیفیتی، مدافع چپ برگزیده در تیم منتخب فصل ۱۳۶۶ شد.
شفقتیان در رده جوانان هم عضو تیم ملی بود و سابقه بازی در مسابقات ارتشهای جهان و راه آهنهای جهان را نیز دارد. وقتی هادی نوروزی چشم از جهان فرو بست، علی دایی در اعتراض به «سوءاستفاده از نام نوروزی توسط مسئولین» گفت: کارگاه کلاه سازیتان را تعطیل کنید. انگار یک مشت بازیگر جمع شدهاند تا خودشان را نشان دهند.
دایی تاکید کرد: «چند ماه دیگر همه فراموش میکنند چه وعدههایی دادهاند. کما اینکه قولها به خانواده مرحوم مجید سبزی فراموش شد. آقایان چندبار سراغ خانواده فریبرز مرادی رفتهاند؟ نمیروند چون برد تبلیغاتی ندارد. کسی میداند منوچهر شفقتیان چه حال و اوضاعی دارد؟ کسی سراغ کریم باوی را میگیرد؟»
شفقتیان در واکنش به اظهارات دایی گفت: «آقای دایی، نمیگویم پول در جیب من بگذار. من هم نوه دارم، زن و بچه دارم، دلم میخواهد وقتی نوهام میگوید یک بستنی برایم بخر گیر نکنم. کاش به جای اینکه به روسای ورزش بگویی، خودت به من بگویی بیا اینجا بعد از تمرین باشگاه صبا، لباسهایشان را بشور. من فقط یک شغل میخواهم، در ورزشی که عمرم را برایش گذاشتهام.»
در نامه این پیشکسوت فوتبال به روزنامه خبر ورزشی آمده: کسی قرصهای اعصاب مرا نخورد تا بفهمد چرا شفقتیان این شکلی شده. کسی سر سفره من ننشست تا ببیند کاسهای از خون توی سفره گذاشتم.
آیا کسی از علی دائی سئوال کرده است که وقتی مربی پرسپولیس شد چرا برادر و آشنایان خود را کمک مربی و آنالیزور و... پرسپولیس کرد و قراردادهای چند صد میلیونی را منعقد کردند؟ مگر مرغ همسایه غاز است؟
گزارش هشت. از زمین فوتبال تا دانشکده حقوق
گفتگو با بازمانده نخستین تیم ملی رسمی تاریخ فوتبال ایران و خاطرات تعریف نشده بسیاری از او را در زیر میخوانید:
* ابتد از خودتان بگویید. چه شد در روزهایی که فوتبال هنوز در ایران رواج پیدا نکرده بود، به این رشته وارد شدید؟
- در سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمدم و تحصیلاتم را هم در این شهر به پایان رساندم. زمان ما دبستان و دبیرستان به وسعت حالا نبود. من به دارالفنون و دارایی رفتم. از ۹سالگی به ورزش علاقه داشتم و با کاج و توپهای کوچک بازی میکردم. به دبیرستان که رفتم گفتند بسکتبال بازی کن و من در این رشته تا تیم تهران هم رفتم، اما شاهینیها تشویقم کردند و گفتند پنجههایت قوی است و میتوانی دروازهبانی کنی. سال ۱۳۲۵ بود که به فوتبال روی آوردم. آن موقع افرادی مانند امیر عراقی، جعفر کاشانی و همایون بهزادی بچه بودند. دکتر امیرعباس اکرامی چند تیم فوتبال با عناوین«شهباز»،«پرستو»،«چلچله» و«شاهین» تشکیل داده بود که آنها در زمین امجدیه (شیرودی) بازی میکردند. من از همان ابتدا به تیم شاهین رفتم.
* از چه زمانی وارد تیم ملی شدید؟
- آن موقع تیم ملی وجود نداشت. سال ۱۳۲۹ تیمی از پاکستان آمد و من که ۲سال بود در تیم دارایی بازی میکردم را برای دروازهبانی به تیم ملی دعوت کردند. این بازی در ورزشگاه امجدیه برگزار شد و من آنقدر خوب بازی کردم که در تیم ملی تثبیت شدم. البته بازی ما مقابل پاکستان با عنوان تیم ملی نبود و ما با بازیکنان تهرانی به مصاف آنها رفتیم، چون هنوز تیم ملی تشکیل نشده بود.
* آیا تحصیلات خود را در مکتب شاهینیها سپری کردید؟
- بله، من رشته حقوق را در دانشگاه تهران خواندم و خانوادهام هم، همه تحصیل کردهاند. ۲فرزندم دکترای حقوق و مهندسی دارند.
* باشگاه شاهین در تحصیلات شما چقدر نقش داشت؟
- زمان ما تنها باشگاه شاهین در کنار «دارایی»، «ارامنه»، «دانشکده افسری» و «تهرانجوان» فعالیت میکرد. اما در میان آنها فقط باشگاه شاهین بود که به تحصیلات اهمیت میداد. باشگاه شاهین نه فقط توجه داشت بلکه مدام شرایط بازیکنان را چک میکرد و میگفتند کسی که درسش عالی نباشد، در شاهین جایی ندارد. در دوران دبیرستان زیاد درسخوان نبودم، اما در باشگاه شاهین ۲نفر (مهندس حاتمی و مهندس قاضیزاده) که از همکاران مهندس اکرامی بودند، مامور چک کردن شرایط بازیکنان شده بودند. در این باشگاه دگرگونی در من بوجود آمد و من دانشجوی عالی حقوق دانشگاه تهران شدم.
* رسیدگی باشگاه شاهین از لحاظ مالی چگونه بود؟
- مقداری به عنوان ماهیانه از بازیکنان رده پایهاش پول میگرفت که رقم زیادی هم نبود. انتظار داشتید سال ۱۳۲۰ به فوتبالیستها پول بدهند؟!
گزارش نه!ساختن و قهرمان پروری برای زیستن در مخروبه!
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
مثل همیشه این ایام در نظام اسلامی حکایتی است تلخ و دردناک که اگر برای مدّاحان اهل بیت بازاری داشت در باره احد برنجی قصه ها و روایت ها می ساختند و وی را در زمره سازندگان لشگر حسین و حسن و ابوالفضل می آوردند که چه ها کرد این سردار سازندگی! اما از بد حادثه بطور مضاعف احد برنجی بیش کسوت دوو میدانی است که در نظام اسلامی جزو مادری است که همیشه باید حجاب اش را رعایت کند! مادر ورزش ها در این نظام یعنی کشک تقلبی! قول لاهوتی:
شورای دولت عشق فاتح اگر نمیشد ،
جمهوری دلم را غم تار و مار می کرد
اما حکایت اصلی را بخوانیم که: یکی از سازندهترین مربیان تاریخ دوومیدانی ایران، با وجود بیماری و نیاز به مراقبت، تنها در خانهای متروک در یکی از محلههای قدیمی تهران سکونت دارد.
احد برنجی قهرمان پیشین دوومیدانی ایران است و قهرمانان زیادی را هم تحویل تیم ملی داده. برخی شاگردانش مثل علی کفاشیان و حمید سجادی دارای مناصب دولتی و ورزشی هستند اما اینها باعث نشده تا تغییری در وضعیت نامناسب او ایجاد شود.
کیانوش اعتمادمقدم قهرمان سابق پرش با نیزه ایران که مربی بدنسازی باشگاهها و تیمهای ملی در رشتههای مختلف از جمله تیم ملی کشتی آزاد بوده، درباره احد برنجی میگوید: «استاد سر تمام دوومیدانیکاران ایران حق دارد. همه به او از نظر اخلاقی بدهکار هستند. از جان مایه میگذاشت تا مشکلات افراد تازه وارد به دوومیدانی را برطرف کند. این رسم روزگار نیست.»
نام احد برنجی با تاریخ دوومیدانی ایران عجین است. کسی که به خاطر ورزش، ازدواج نکرد. همسر و فرزندی ندارد. برادران و خواهرانش نیز فوت کردهاند و میگوید دیگر کسی را ندارد.
به نوشته خبرگزاری فارس، او با اشاره به اینکه کسی اهمیتی برای اظهاراتش قائل نیست، به سختی حاضر به انجام مصاحبه شده.
گزارش ده. پهلوان مرده را عشق است!
خبرگزاری ورزش والیبال: قدیمیهای والیبال خوب به یاد دارند که روزگاری هیچ کس توانایی دفاع آبشارهای عزیز پرتوی اسطوره ملی پوش ایران را نداشت. بازیکن و مربی پیشکسوتی که معقد است فدای والیبال شده و با دلخوری از مسئولانی که او را فراموش کردهاند میگوید: برای مسئولان همیشه پهلوان مرده را عشق است!
عزیز پرتویدرباز کردن سفره دل اش و ناله بخشی از زندگی ورزشی اش را سر می دهد: صندوق حمایت از قهرمانان ملی شرایط ویژهای دارد که شامل همه قهرمانان رشتههای مختلف نمیشود. معیار آنها این است که تنها قهرمانان و پیشکسوتانی مورد حمایت قرار گیرند که عنواندار باشند. این هم رشتههای گروهی را شامل نمیشود زیرا در گذشته ورزشهای گروهی مثل والیبال در آسیا مدالآور نبود. سطح تیمهایی آسیایی و رقابتهای قارهای خیلی بالا بود. تیم های کنونی والیبال آسیا را باید با گذشته مقایسه کرد. زمانی ژاپن و کره جنوبی مدعی قهرمانی در المپیک بودند و قدرت آنها با تیمهای فعلی قابل مقایسه نبود. در آن زمان کسب عنوان در رشتههای تیمی بسیار دشوار بود.
وی افزود: متاسفانه با وجود اینکه سال ها پیراهن تیم ملی والیبال ایران را پوشیدیم و در رویدادهای مختلف ملی بازی کردیم اما از هیچ بیمه درمانی برخوردار نیستیم. من چهارمی آسیا را در کارنامه دارم. این عنوانی نیست که صندوق حمایت از پیشکسوتان از آن حمایت کند. خوب ما در میان مردم احترام داریم ولی آنهایی که در رأس کار هستند ما را فراموش کردهاند. ورزش است و پهلوانی و عشق که ما را اسیر کرد. ما به دنبال چیزی نبودیم که حالا شکایتی داشته باشیم. همین که مردم همچنان حال و روزمان را میپرسند برایم افتخار است. اما برای مسئولان همیشه پهلوان مرده را عشق است! تا کسی زنده است سراغی از او نمیگیرند.
ملی پوش سابق والبیال درباره وضعیت خانوادگی خود خاطرنشان کرد: من فقط یک فرزند پسر دارم. میخواهد کنکور بدهد. به او نصیحت کردم هیچگاه سراغ ورزش قهرمانی نرود! من عمرم را گذاشتم و هیچ چیزی از این ورزش ندیدم. بین مردم اگر احترامی داشته باشیم کافی است. اما گاهی برخی ها زیر پای ما را خالی میکنند تا خودشان به چیزهایی که میخواهند برسند. قبلا ورزشکاران پولی نمیگرفتند و بُعد مادی ورزش برایشان اصلا مهم نبود. در گذشته ما برای عشق ورزش میجنگیدیم اما حالا ورزشکاران فقط پول را میشناسند. در گذشته برای تعصب روی پیراهن یک تیم ورزشی با تمام وجود و صلابت وارد زمین میشدند. زحمت میکشیدند و مبارزه میکردند. الان بازیکنان تعصبی روی تیم ندارند. مهم قراردادهایشان است. همین مسایل ظرافت و زیبایی والیبال را از بین میبرد. سازندگیها از بین میرود.
عزیز پرتوی در ادامه گفت: ما انسان ها از خود راضی هستیم. هیچ گاه قبول نمیکنیم که کسی از ما بالاتر باشد. هرچه دنبال آموختن برویم باز هم کم است. باید دید هرچه بیاموزیم به نفع خودمان است. ورزش فقط عشق بود و برای علاقه شخصی هرکس دنبال ورزش میرفت. امروز اسم ورزش حرفهای است اما در عمل کار حرفهای انجام نمیشود. من ۶۰ سال سن دارم. عمرم را در والیبال گذاشتم. اما حالا پشیمان هستم. خیلی چیزها را پای والیبال گذاشتم. اگر به عقب برگردم هیچ گاه دوباره ورزش حرفهای را دنبال نمیکنم.
پیشکسوت والیبال خاطرنشان کرد: من الان باید یک پروفسور و دکتر متخصص میشدم. اما دانشگاهم را فدای ورزش کردم. اگر بار دیگر زنده شوم فقط برای سلامتی دنبال ورزش میروم. قهرمانی زودگذر است و مثل یک رویا و خواب میماند. بیدار بشوی چیزی برای تو نمیماند.
ملی پوش سابق والیبال ادامه داد: در آن زمان همیشه دوستی و رفاقت بین تیم های ورزشی موج می زد. زیرا مادیات اصلا نقشی در ورزش نداشت. همه نسبت به یکدیگر احترام می گذاشتند. من دوستان زیادی دارم. اگر بخواهم دوستانم را نام ببرم شاید ساعت ها طول بکشد. هنوز هم با خیلی ها در ارتباط هستم. من از آن آدم هایی بودم که فدای والیبال شدم و هیچ بهره ای هم از آن نبردم.
گزارش یازده.متن کامل گزارش کمیسیون اصل ۹۰ درباره فساد در فوتبال
گزارش کمیسیون اصل ۹۰ مجلس درباره عملکرد وزارت ورزش و فدراسیون فوتبال با موضوع «فساد در فوتبال» منتشر شد.
گزارش دوازده. سری که طلائی بود و جیبی که خالی!
مرده پرستی! «متأسفانه مُرده پرستی در ایران ریشه فرهنگی و رواج بسیار دارد. گاه یک فرد عادی را چنان بالا می بریم که از او بُت بسازیم اما نسبت به افراد با ارزش و کم نظیر بی توجهیم و زمانی که او را از دست دادیم در بوق و کرنا می زنیم که ، افسوس و صد حیف که او مرد...»
سرطلایی فوتبال ایران قبل از آخرین پروازش چنین گفته بود : «در پردیس بومهن و یکی از خانه های مسکن مهر زندگی می کنم. بعد از اینکه مدتی به خاطر افسردگی و بیماری ریوی در بیمارستان بستری بودم، صاحبخانه ام گفت که باید بلند شوی. من هم مجبور شدم خانه را تخلیه کنم و در حال حاضر در پردیس زندگی می کنم. فقط مانده ام اگر دوباره حالم بد شود، از اینجا به بیمارستان می رسم یا نه؟ دو بار مرگ را به چشمم دیده ام و فکر کنم این دفعه واقعا بروم. بروم پیش ناصر حجازی و خیلی از دوستانم...
گزارش سیزده. ورزشگاه امجدیه به پاساژ تبدیل میشود
۲۹ تیر ۱۳۹۴
قسمت نخست گزارش را در اینجا به پایان می برم و نتیجه گیری آن را بر عهده خوانندگان گرامی می سپارم. قسمت های بعدی این گزارش در روزهای آینده پی گیری می شود.
|