یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

بغض وطن و گریه تاریخ


ی. صفایی


• تاریخ کز کرده در گوشه ای نشسته و پریشان حال و متفکر به نقطه ای خیره شده بود. وطن صدایم کرد، دستم را گرفت و به سوی تاریخ برد، هر دو نشستیم؛ وطن رو کرد به تاریخ و گفت : پریشانی ات را نبینم، چه شده است؟ گفت به حال خودم، به حال این مردم و تو می گریم، گریان از اینکه نباید مورد تجربه قرار بگیرم، چرا باید اینقدر تکرار شوم ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲٣ آذر ۱٣٨۵ -  ۱۴ دسامبر ۲۰۰۶


تاریخ کز کرده در گوشه ای نشسته و پریشان حال و متفکر به نقطه ای خیره شده بود. وطن صدایم کرد، دستم را گرفت و به سوی تاریخ برد، هر دو نشستیم؛ وطن رو کرد به تاریخ و گفت : پریشانی ات را نبینم، چه شده است؟
گفت به حال خودم، به حال این مردم و تو می گریم، گریان از اینکه نباید مورد تجربه قرار بگیرم، چرا باید اینقدر تکرار شوم، مردم چرا نباید گوشه چشمی به من داشته باشند که امروز اینقدر مورد تحقیر واقع نشوند و اینقدر بی مسئولیت نسبت به همه چیز و همه کس نباشند. گریانم از اینکه تو چقدر باید مورد توهین و تجاوز قرار بگیری.   به خودت نگاه کن، به مردم ات نگاه کن، ببین در گذشته که بودی و امروز که هستی، چه شده ای، این مردم چه به روزگار من و تو آورده اند، چرا ما نباید مثل سایر ملل پیشرفته قد بکشیم؟ وقتی به همقطارانم در ملل دیگر می اندیشم، حسودی ام می شود که آنها به کجا رسیده اند، از هیچ به همه چیز و ما از همه چیز به هیچ. وطن، عزیز من، شرمسار م، خجالت می کشم به روی زندگی نگاه کنم. فکر می کنم که زندگی مرا مقصر می داند ولی تو میدانی که من چه سختی ها و چه رنجها کشیده ام ، ولی چه کنم که این مردم با هفت هزار سال پیشینه من، نتوانسته اند آقای خود باشند و امروز که چندین هزار سال از عمرم می گذرد، فقط به قدمت من افتخار می کنند و فخر می فروشند و حالا که به این زمان رسیده ام متوجه شده ام که هیچکدام   درسی که باید از من گرفته و سرمشق کار و زندگیشان باشد را   نگرفته اند و همچنان در سردرگمی هستند. می دانی که هر چه به سرمان میآید خودمان به خود میکنیم. اشک بر گونه هایش سرازیر شد. وطن شانه هایش را گرفت و گفت: نگران نباش، میدانی که من هم مثل تو شاهد خیلی چیزها بوده ام. روزی پادشاه این سرزمین دعا می کرد که « خدا این کشور را از دشمن، از خشکسالی و از دروغ دور نگاه دارد.» (۱)
  ولی حالا این مردم به جایی رسیده اند که از آن طرف دنیا   به دیدن من میآیند و بعد در کتابهایشان می نویسند « زندگی مردم این مملکت عبارت است از سر تا پا یک رشته توطئه و یک سلسله پشت هم اندازی، فکر و ذکر هر ایرانی فقط متوجه این است که کاری را که وظیفه اواست انجام ندهد و ارباب، مواجب گماشته خود را نمی دهد و نوکر تا می تواند، ارباب را سرکیسه می کند. از بالا گرفته تا پائین، در تمام مدارج و طبقات این ملت جز حقه بازی و کلاه برداری بی حد و حصر و بدبختانه علاج ناپذیر، چیز دیگری دیده نمی شود و عجیب آنکه این اوضاع دلپسند آنان است و تمامی افراد، هر کس به سهم خود از آن بهره مند و برخوردار می شود و این شیوه کار و طرز زندگی روی هم رفته از زحمت آنان می کاهد و به همین دلیل کمتر کسی حاضر به تغییر این اوضاع است.» (۲)
 
گریه تاریخ به ناله و فغان رسید و رو به وطن کرده، گفت :   تو بهتر میدانی   چه بر سر ما آمده، راه دور چرا برویم مگر همین مردم نبودند که باعث و بانی حمله مغول ها شدند، مگر همین ها نبودند که تو را در طی دو جنگ روس تکه تکه کردند، مگر همین ها نبودند که باعث مرگ امیرکبیر شدند و پس از مرگش هم سکوت کردند و.......و....... چه بگویم که دلم خون است. من باید هر روز بمیرم و زنده شوم از دست این مردم چموش، این هم آخرین کاری بود که کردند، همه رفتند دست بوس ملاهائی   که می دانستند اگر این سرزمین را به دست بگیرند چه به روز همه میآورند. اینها حتی حاضر نیستند نیم نگاهی به من بیاندازند تا ببینند چه بلائی در زمان صفویان بر سرشان آمده بود.
 
هر دو، دست روی شانه های هم گذاشته بودند و میگریستند و من   همچنان اشک بر گونه هایم جاری بود. در دل گفتم بیچاره تاریخ و این وطن بیچاره تر، تا کی باید اینچنین باشیم. امروز که دیگر سراسر این سرزمین شده پر از دروغ و دروغ و دروغ و ریا و فساد و توطئه، آنقدر گفتند که من شرمسار روی هر دو شدم و آهسته و گریان از کنارشان گذشتم و در گوشه ای نشستم و به حال خودم و این مردم و سرزمینم گریستم. مگر نه اینکه من هم از همین مردم ام و در دامن این مردم قد کشیده ام، بزرگ شده ام و در جائی قرار گرفته ام که دولتمردانم همه بی توجه به تاریخ بلند این سرزمین، وطن را   برده اند که در دل خود تاریخ پنهانش کنند و با خودخواهی ها و هوسهای شان روزشمار نابودیش شده اند.
در اعماق اندیشه هایم غوطه ور بودم که هر دو به کنارم آمدند و نشستند، نگاهی بغض آلود به هر دو کردم و گفتم: همه نه، اما خیل بیشماری از همین مردم به دنبال تو می گشتند و به دنبالت هستند تا جائی که بتوانیم   با ثبات تو، وطن را آزاد کنیم، ولی خودتان شاهد هستید که چه به روز موافقان وطن و تو و آزادی میآورند. درد ما یکی و دو تا نیست عزیزانم. درد ما این « من » های تکراری است که همه می خواهند « من » باشند و همه می خواهند کاری کنند که در دل تو ثبت شوند. درد ما بسیار است، بزرگ است، به بزرگی تو، ای   وطن.
تاریخ دست روی شانه هایم گذاشت و گفت : باز هم دیر نشده، من نمرده ام، برو به همه بگو که مرا یکبار دیگر فقط با دقت مرور کنند. به جان این وطن که من خیر این سرزمین را می خواهم. بیش از این نگذارید به همقطاران خودم حسد بورزم، غبطه بخورم.
 
  در دل گفتم هیچوقت در طول این سالیان دراز قدر این دو را پاس نداشتیم و هرگز نفهمیدیم که تاریخ چه گفت و وطن یعنی چه!
به قول ملک الشعرای بهار که چه خوب گفت :
 
این دود سیه که از بام وطن برخاست
از ماست که بر ماست
وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست
از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم
با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن این جاست
از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم
گوئیم که بیدار شدیم! این چه خیالی ست
بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالا است
از ماست که بر ماست
 
(۱): کورش کبیر
(۲): گوبینو: دیپلمات فرانسوی در کتاب « سه سال در ایران »


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست