ناتوان از انقلاب، هراسان از تغییر
در دفاع از بیانیه «ما راویان شمع های زنده در بادیم»
•
با توجه به آنچه پس از انتشار بیانیه «ما راویان شمعهای زنده در بادیم» در فضای عمومی پیش آمد و ابهامات موجود، برخی از امضاکنندگان آن بیانیه تصمیم به تهیه و انتشار این متن گرفتند. علی ثباتی، اوختای حسینی، روزبه درنشان، بابک ذاکری و یاسر عزیزی این متن را امضا کرده اند
...
اخبار روز:
www.iran-chabar.de
سهشنبه
۷ ارديبهشت ۱٣۹۵ -
۲۶ آوريل ۲۰۱۶
با توجه به آنچه پس از انتشار بیانیه «ما راویان شمعهای زنده در بادیم» در فضای عمومی پیش آمد و ابهامات موجود، برخی از امضاکنندگان آن بیانیه تصمیم به تهیه و انتشار این متن گرفتند. طبق توافق، البته، این کار را پس از فرونشستن گردوغبارها و فروکش کردن عصبیتها انجام دادیم و در تمام این مدت از درگیریهای شخصی و گروهی با اتهام زنان و هتاکان اجتناب کردیم تا هر چه بیشتر فاصلهٔ خویش را با اینگونه برخوردها و طرز نگاهها روشن کنیم و تا جایی که میتوانیم نقش خویش را در تلاش برای ساختن بستر گفتوگویی به دور از چنین رفتارهایی، ایفا کنیم. متن زیر نیز با همین رویکرد و البته در ادامهٔ بیانیهٔ پیشین و در جهت دفاع از اهداف، آرمانها، و مطالبات مندرج و تصریح شده در آن تهیه شده است تا دستکم همین حداقل امکان های مدارا و گفتوگو را در سپهر اجتماعی ـ سیاسی کشور گشوده نگاه دارد و تا سرحدات توان خویش تقویت نماید. از اینرو، همچنان دور از هیجان و شتابزدگی، متنی تحلیلی را پیش روی شما میگذاریم که در دو بخش تنظیم شده است؛ در بخش دوم این نوشته کمی مفصلتر به نظر خویش در دفاع از چرایی مشارکت در انتخابات اسفندماه ۱٣۹۴ پافشاری کرده ایم و البته، در شکلی کلی تر، مبانی فکری و شناختی خویش را برای خوانندگان احتمالی روشن کرده ایم. اما، در بخش اول به ناچار و البته به ضرورتِ روشنگری و موضع گیری همیشگی علیه فراموشی، به تعدادی از مهمترین و پربسامدترین اتهامات واردشده به امضاکنندگان بیانیه پاسخ داده ایم. البته، با این توضیح که به دلیل منتشر شدن این اتهامات در صفحه های شخصی و شبکه های اجتماعی بسته و به دلیل حفظ حریم شخصی نویسندگان و محدودیتهای بازنشر و نقل قول مطالب از چنین منابعی، به این اتهامات و ایرادات به صورتی کلی و بدون نام بردن از نویسندگانشان پاسخ داده ایم. هرچند، کوشیده ایم در پاسخ هایمان به شکلی مستدل از خود در برابر اتهامات واردشده دفاع کنیم، اما به سیاق پیشگفته، تلاشمان این بوده است که از سقوط به ورطهٔ توهین و افترا بپرهیزیم.
علیه فراموشی
بیانیه ای که پیرامون انتخابات ۷ اسفند منتشر شد، زمینه ساز برخی اظهارنظرها و واکنشهای گاهی تند و بغض آمیز گردید و آنجایی که وارد نقد سرحدات دو طیف چپ و راست شد، علی الظاهر موجبات رنجش برخی از دوستان را فراهم آورد و این پرسش را برای ما، نویسندگان و امضاکنندگان بیانیه، پیش کشید که نقدهای مندرج در آن در چه مواردی بر ایشان منطبق شده است که چنین برآشفته اند و بارها از خود پرسیدیم که چرا اینان خود را مصداق دوستان تحریمی ندانسته اند که در آن بیانیه به احترام از خودشان و موضعشان یادشده است؟ در بیانیه، تصریح شده است: «اپوزیسیون افراط گرایی که باید حساب آن را مطلقاً از دیگر هم میهنان عزیزی که به هر دلیل تصمیم به مشارکت نکردن یا رأی ندادن در انتخابات گرفتند جدا کرد که ما خویش را به شکل تاریخی با این عزیزان در یک جبهه میدانیم.» چرا این دوستان خشمگین، خود را جزو اپوزیسیون افراط گرای راست و چپی قرار میدهند که در فقدان آشکار برنامهٔ سیاسی مشخص، از موضع منزه طلبانه صرفاً بر طبل تحریم میکوبند؟
به یاد می آوریم که روزی مصطفی شعاعیان نوشته بود: «انتقاد رفیقانه و دوستانه، اصولیتر و ضروریتر از انتقاد به دشمنان خلق است. وگرنه سهلانگاری و چشم پوشی و ماستمالی انتقاد دوستان و به ویژه رفقا، هرچه هست، عملی کمونیستی نیست و هرچه نیست عملی منحط است.» اگرچه انتقاد، دوستانه و غیردوستانه ندارد، تردیدی نیست که مراد زنده یاد شعاعیان، ضرورت برگرداندن سمت وسوی نقد به طرف دوستان و همفکران است. به عبارتی، نقد مخالف و دشمن از چنان بداهتی برخوردار است که ضرورت آن نیازی به گفتن ندارد، این نقد نزدیکان و همفکران است که میتواند قلم تصحیح بر خطاها و اشتباهات کشیده آنان را در اتخاذ تصمیم های درستتر یاری کند. اما، در پی بیانیهٔ اخیر، برخورد برخی دوستان نه از جنس نقد، که از جنس تخریب و لجن پراکنی بوده است: برخی راه تمسخر و استهزا در پیش گرفتند و رفتار برخی از آنها در برخی موارد عمیقاً یأس آور توهی نها و افتراهایی در برداشت که اغلب تنه به تنهٔ لمپنیسم میزد. مواجههٔ بخشی از مخالفان آن بیانیه، در عین عاری بودن از معیارهای نقد، به گونه ای بود که ناگزیر شدیم در برابر آن هجمه ها از خود اعادهٔ حیثیت کنیم و به بخشی از آن اتهام ها پاسخ گوییم.
برخی از اینان، روشی هویتی در پیش گرفتند. در روش هویتی و هویت یابانه – که برخی نظایر آن از نحله های مختلف، گاه همردیف یا همسایهٔ ناگزیر بنیادگرایی است- فرد ابتدا به دنبال متنها و واقعیتهای تاریخی و میراث به جامانده ای از گذشته است تا پس از به چنگ آوردن، و در مواردی مصادرهٔ آن، و درنتیجه برساختن هویت خویش به مدافع صلب و سخت آن هویت خود خوانده تبدیل شود. ایشان درک و تلقی از هویت غیر تاریخی و ایستای خود را، همچون هر انسان جزم اندیشی، تنها حقیقت ممکن و مقدور می یابند و ازاینرو، در برابر هر پدیده ای، با متر و معیار آرزواندیشانهٔ ذهنی خود میایستند و خواسته یا ناخواسته واقعیت را نه آنگونه که هست، بل آنگونه که دوست دارند میبینند. این مصادرهٔ مفاهیم و حتی تاریخ از جانب چنین نیروهایی، در حالی صورت میگیرد که، رفته رفته، این افراد سعی میکنند هر آن فرد و گرایشی را که بر تخت محقر پیشفرض های هویتی ایشان نمیگنجد، «پروکروست»وار با شمشیر حذف و تخریب، نابود کنند. و بدین شکل، میکوشند همهٔ تاریخ فکری جریان مطلوبشان را به نام خود سکه بزنند، تمام دستاوردها و قهرمانان و شهدای آن تاریخ را از آن خود کنند و - مانند تمام بنیادگراهای دیگر - دشمن اصلی خویش را در میان نزدیکترین همگنان فکریشان جستجو کنند. آنها خصوصی سازانِ شهدای مبارزات برابری جویانه و آزادی خواهانهٔ مردم هستند که حتی ذکر نام این عزیزان را انحصاراً حق خویش و محدود به هم سلکان خویش میدانند و باقی مردم در صورت بردن نام آنها بدون اعلام و اثبات همبستگی با حضرتشان، در نظر این انحصارگرایان تاریخ، در زمرهٔ خودفروختگان نهادهای امنیت و اداره های عریض و طویل دولتی به شمار میروند. اینان نمیتوانند واقعیات را به درستی درک کنند و به مرور پیوندشان با کل جامعه سست و گسسته میشود، به گونهای که به یکباره وجود و موضع سیاسی خود را در برابر اکثریت جامعه میبینند و به ناگزیر، از فعلیت و کنشگری خود هبوط کرده به منفعلانی واکنشگر تنزل مییابند که تنها هنرشان این است که منتظر کنش دیگران بمانند تا صرفاً به قضاوت آن بنشیند و اگر نمیتوانند واقعیت را تغییر دهند، تصویر آن و هر تلاشی برای تغییر آن را به گند بکشند. از دیگر ضعف های این نگاه یکی هم این است که نمیتواند سویه های مختلف پدیدارها را ببیند و بسنجد و تنها در قالبی نه خاکستری اندیش که محدود به سیاه یا سفید، به طبقه بندی موضوعات می پردازند و، درنهایت، پدیدارها را یکدست و یک کاسه میکنند تا بتوانند از اساس نفیشان کنند یا، به نام نقد، به دشمنی با آنها برآیند. از همین روی، اینها تنها و تنها به تکرار داشته های ذهنی و نوستالژی های مصادره شده شان مشغول اند. سخن کوتاه، اینان از تغییر بیش از هر چیزی می هراسند.
از دیگر نکاتی که به تلخی در مواجههٔ برخی از «دوستان» مشاهده شد، این که «تمامیت خواهی» و «غیر ستیزی» مندرج در گفتمان و عملکرد بدنهٔ اصلی و اقتدارطلب حاکمیت، به بدترین شکل و به طور کامل، در مواجهات، ادبیات و رفتار آنان بازتولید شده است. اینان ضمن بازتاب دادن نگاه غیر ستیزانهٔ اربابان قدرت در تأملات و اعمال خود، همواره مردم «واقعی» را کسانی میدانند که منطبق بر خواست ایشان اند و اینگونه به دامچالهٔ خودشیفتگی سیاسی ـ نظری درمی غلتند و ناگزیر به دنبال تحقق «اتفاقِ خودی» هستند. درنتیجه، هر چه جز چنان اتفاقی، هر آن رویداد و حتی هر آن «مردمی» را که با شاخصهای نظریشان نخواند، «توهم» میدانند. گویا آنها صاحبان انحصاری عرصهٔ فرهنگ و اجتماع هستند که هر کسی میخواهد وارد این عرصه شود باید اول از ایشان اجازه بگیرد و اگر مورد تأیید حضرات نبود از دایره بیرون میافتد و به خاطر برگزیدنِ عنوان «فعال فرهنگی و اجتماعی»، تمسخر و تخطئه میشود. چرا که حضراتشان گمان برده اند ملاک «فعال فرهنگی و اجتماعی» بودن در حلقهٔ آشنایان آنان گنجیدن است و هرگز از خود نپرسیده اند اینچنین داوری هایی که ملاکش دایرهٔ تنگ و پر نقصان آشنایی اینان از وضعیت کنونی جامعه است، آیا ادامهٔ همان منطق هیئت حاکمه ای نیست که شوربختانه برخی از این انگزنان امروز، زمانی خود قربانی آن بودند؟ اینان آیا هرگز با خود اندیشیده اند چرا در همان حالی که شماری از امضاکنندگان را «روشنفکرنماهای کافه نشین» می خوانند، خود از برج عاج نگاه تحقیرآمیز به اکثریتی از جامعه که در انتخابات حاضرشده اند لحظه ای پایین نمیآیند؟ و آیا از خود پرسیده اند چه کسی قدرت و ارادهٔ خط کشی میان نیروهای جنبشی و سیاسی جامعه و نیز اختیارِ اعطا و اسقاط عنوان «فعال فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و ... » را در کف اقتدارشان گذاشته است؟ مخالف خوانانی که این همه را به محل امرار معاش و کسب و کار نمادین خویش بدل کرده اند و در تشابهی عجیب با سازوکار قدرتی که با آن مخالف اند، هر صدایی غیر از صدای خویش را تاب تحمل نداشته دست به کار خفه کردنش میشود. این اختصاصی سازی عرصهٔ کار فرهنگی و اجتماعی و خصوصی سازی شهدای راه برابری و آزادی ورای هر چیز به نولیبرالیسمی میماند که فریاد اینان از سلطه اش به هواست و دیگران را متهم به همدستی با آن میکنند. آیا تصاحب انحصارطلبانهٔ مفاهیم آزادی خواهانه و برابریطلبانه و امتناع از پذیرش اینکه هر صدای حتی اندکی متفاوت نیز حق دارد به این مفاهیم استناد کند، روشنترین معادل خویش را در عدم پذیرش حق حیات و حضور نیروهای مستقل و دگراندیش در عرصهٔ عمومی از دید حاکمیت نمییابد؟
بارها از خودمان پرسیده ایم که چگونه اینان از رأی دهندگان انتظار دارند از کار خود که به گمانشان درست بوده دفاع نکنند. اینان برای رأی دهندگان تنها این حق را قائل اند که با صدای بلند اعلام کنند که با وجدانی معذب رأی داده اند. در حالی که احتمالاً باید انتظار داشت اینان خودْ از تریبون های عمومی از مردم بابت ترجیح منویات خویش بر خیر عمومی عذرخواهی کنند و از عافیت طلبی و منزه طلبی خویش پوزش بخواهند. آری، به راستی که دست پاکانه از فرط بی عملی به کنج عزلت خویش خزیدن را آسودگی شخصی اکنون و آینده در پیش است.
دیگر مواجههٔ پردامنه با متن بیانیه روش استهزاآمیزی بود که معناهای خودخواسته ای بر متن بار میکرد. این کار با بریدن یک یا چند جمله از متنی کوتاه و خارج کردنشان از متن اصلی و بررسی مغشوش آن در شکل گزاره هایی مستقل صورت پذیرفت. آیا این کار یادآور روش همان سانسورچی هایی نست که همواره آزادی بیان را با تفسیر دلبخواهی متن تهدید میکنند؟ برای مثال، باید از آنان پرسید از کجای بیانیه دفاع از خط «اعتدال» را کشف کرده اند که به کرات امضاکنندگان را به آن متهم کرده اند.
با درنظرگرفتن مجموعهٔ برخوردها و واکنش هایی که از برخی سر زد، باید اذعان کرد که بسیاری از اینان فاقد حداقلْ شناخت نسبت به جامعه و نیروها و معادلات درونی آن و صدالبته فاقد برنامه ای مشخص برای پیوند با زحمتکشان و محرومان جامعه هستند. بگذریم که هیچکدام از این «دوستان» مشخص نکرده اند چه مغایرتی بین مشارکت در انتخابات، از سویی و پیگیری پروژه ها و روشهای «رادیکالترِ» اجتماعی ـ سیاسی، از سوی دیگر، وجود دارد؟ این همه نشان از انسداد عمیق و سترونی بیسابقهٔ نیروهایی دارد که سالهاست بر طبل موهوم خویش میکوبند، اما کوس رسوایی خود را نمیشنوند. کدام انسداد روشنتر از اینکه این نیروها وزن و اعتبار سیاسی خود را تنها از رهگذر نفی منفعلانه و تقویمی و مناسبتی وقایع سیاسی و اجتماعی کشور کسب می کنند. اینان همراهان یک بیانیهٔ شمرده و آرام و متین را که در آن به کسی توهینی نشده و مطالباتش جز مطالبات ادعاشدهٔ همین نیروها نبوده است، با چنان خشونت، توهین، و افترایی می نوازند که مشابهش را جز در ارگانهای رسمی و غیررسمی اقتدارگرایان حاکمیت نمیتوان یافت. کدام انسداد روشنتر از اینکه ظهور و افول صدای اینان صرفاً در واکنش دفاعی و انفعالی به وقایع سیاسی و اجتماعی رخ مینماید و باز کدام انحطاط بالاتر از اینکه متظاهرانه و ریاکارانه حق رأی دادن را به رسمیت میشناسند اما در برابر دفاع نمادین و علنی از این حق، کف به دهان آورده رگ گردن میترکانند؟ کدام انسداد بالاتر از اینکه راهکار اینان در مواجهه با بیانیه ای که جهت گیری سیاسی اجتماعی نسبتاً متفاوتی با ایشان دارد به اوج رساندن فحاشی تا بدان درجه ای است که شماری امضاهایشان را پس گرفته از ترس این فعالیت های همصدا و همسو زبان در کام میگیرند و از همین رهگذر به سنت نامبارک پس گرفتن امضا از پای بیانیهٔ تازه منتشرشده دامن میزنند، سنتی بیسابقه که از قضا به روشنی بعد از بلوای واکنش ها به آن بیانیه انگار قبحش ریخته ست و حال میبینیم که هرکس، هر زمان که اراده میکند، به صلاحدید خود بعد از انتشار بیانیه، امضای خود را پس میگیرد؛ آیا پس گرفتن امضا از بیانیه ای که از سر اختیار و آگاهی با آن همراه شده ایم نباید سند قاطع تلون مزاج، بی مسئولیتی و هزینه گریزی تلقی شود؟ البته مقصود این نیست که رأی و نظر افراد نباید به هیچ وجه تغییر کند؛ اما بارها از خود پرسیده ایم که آیا چگونه میتوان ظرف چند ساعت و چند روز چنین تغییر عقیده داد؟ آیا فضای توهین و افترایی که در پی انتشار این بیانیه شکل گرفت نبود که برخی از امضاکنندگان بیانیه را مجبور به پس گرفتن امضای خود کرد؟
اما به راستی آیا نیروی اجتماعی ـ سیاسی باید با سوابق پراتیک و کنشگری اجتماعی خود تعریف شود یا با شعارهای تکراری و ادبیات سیاسی هویت طلبانه و جدا افتاده از جامعه؟ آیا نیروی مدعی فعالیت سیاسی ـ اجتماعی نباید از وضعیت و برآیند دیگر نیروهای جامعه و توانایی ها و نقاط ضعف خود شناخت دقیقی داشته باشد؟ باری؛ نیروهای مخالف اقتدارگرایی گرفتار بحرانی اقتدارگرایانه اند و تبلور بخشی از این بحران را در همین دست برخوردها می توان مشاهده کرد. مادام که این نیروها نتوانند با گذشتهٔ خود ارتباط نقادانه ای برقرار کنند، و گفتمان آزادی خواهانه و برابری طلبانهٔ خود را در پیوند با واقعیت کنونی جامعه مطرح نکنند، و با مخاطبانشان در جامعه پیوندی واقعی نداشته باشند، متأسفانه در همین وضع و در سطح چند چهرهٔ در فضای مجازی باقی خواهند ماند. چرا که درنیافته اند «اهمیت یک قدم واقعی برتر از ده ها برنامه است» و تاریخ بی حضور ایشان نیز در حرکت است و راه خود را می یابد و نخواسته اند یا نتوانسته اند هر دو نیمهٔ پند آن اندیشمند بزرگ را درک کنند که «تنها نظریه نیست که باید به واقعیت نزدیک باشد، واقعیت نیز باید به نظریه نزدیک شود.» اینچنین است که اینان با جلوه دادن بی عملی خود نه همچون نقصی ویرانگر بلکه چون چیزی بدیهی که هزار و یک بهانهٔ تاریخی را دستآویز دارد، از هرگونه تغییر و ـ اگر خوش دارند «انقلاب» ـ ناتوان اند.
در برابر خاموشی
انتخابات امکانی است برای به صحنه کشاندن مردم، و از این حیث، نیروهای دموکراسی خواه میتوانند با استفاده از این امکان خواست دموکراسی و آزادی را هر چه بیشتر عمق بخشند. ازجمله روش هایی که میتوان با توسل به آن خواست دموکراسی و آزادی را تحکیم کرد، استفاده از تحریم کنشگرانه است. البته تنها در صورتی میتوان چنین تحریمی را موثر دانست و پروژه ای سیاسی در نظر آورد که برخاسته از بی تفاوتی اجتماعی ـ سیاسی نباشد. دراین معنا، در هیچ انتخاباتی دعوا نباید بر سر دادن یا ندادن رأی باشد، بلکه باید فضایی ایجاد شود که در آن مخالفان و موافقان شرکت در انتخابات، بتوانند مواضع و دلایل خود را بازگویند تا برآیند این جدل های مستدل و عقلانی به گسترش فضای گفت وگو و راه اندیشی منجر شود که بهترین تصمیم برای پیشبرد پروژهٔ دموکراسی خواهی از سوی جامعه اتخاذ گردد. این تصمیم میتواند شرکت در انتخابات یا تحریم فعال آن باشد. البته دقت کنیم که در نبود هرگونه پروژهٔ سیاسی مبتنی بر تحریم فعال انتخابات، بی گفتگو، به شمار آوردن افرادی که به هر دلیلی در انتخابات شرکت نکرده اند در جرگهٔ نیروهای تحریمی، فریبی بیش نیست.
از سوی دیگر، باور داریم که درک مسائل و وضعیت سیاسی در ایران تنها در پرتوی گرایش جهانی به نولیبرالیسم، یا به عبارت دیگر، خصوصی سازی عرصهٔ حیات، ثروت و فعالیت اقتصادی به نفع اقلیتی ممتاز و برخوردار به بهای حذف و بی اثر سازی کامل «مردم» و مصادره و به انحصار درآوردن ثروت ملی در دستان طبقه ای نخبه و تصمیم ساز و وابسته به نهادهای مالی و اعتباری قابل فهم است. پروژه ای که دستاوردی جز حذف لوازم زندگی شایسته برای اکثریت مردم و تحمیل زیستی فاقد حداقل های معیشتی به آنها، آن هم به قیمت هرچه فربه ترشدن مشتی موسسهٔ مالی و اعتباری و گردانندگانشان ندارد. تکرار فرسایندهٔ بحث دربارهٔ نبرد طبقاتی و تقسیم انتزاعی جامعه به سه طبقهٔ بورٰژوا، خرده بورژوا و پرولتر به جای عرضهٔ برنامهٔ مشخص و تحلیلی اینجایی و اکنونی از شرایط موجود، نه تنها کاری جز تکرار مکررات و مرور هزاربارهٔ پیشفرض های سدهٔ ماضی نیست، بلکه عملاً، چنانکه امروز به روشنی میبینیم، منجر به نادیده انگاشتن خطری میشود که از سوی نظم جهانی موجود متوجه «مردم» شده است. از همین روست که ما نادیده گرفتن این وضعیت و تقلیل آن به نزاع های انتزاعی - در شرایطی که نولیبرالیسم، دست در دست دیکتاتوری های منطقه، موجودیت عموم مردم را تهدید میکند - چیزی جز ندیدن اصل مشکل و غفلت خطرناک از تبعات آن نمیدانیم. اینجاست که اهمیت کسی چون «میرحسین» روشن میشود که در مناظره انتخاباتی با محسن رضایی اعلام کرد خصوصی سازی مغایر با قانون اساسی کشور و اصل ۴۴ آن است و معتقد بود تفسیر اصل ۴۴ به شکلی ناسازگار با قانون اساسی که سرآخر حامی سیاست های تثبیت کنندهٔ خصوصی سازی تمامیت عرصهٔ زیست مردم است، معنایی جز تغییر قانون اساسی بدون ارجاع به رأی همگانی ندارد. ایران نیز، جدا از این سمت وسوی مشخص جهانی سازی نیست و گرایش عام و کلی حاکمیت نیز خبر از چیزی جز میل روزافزون به حذف مردم و کوتاه کردن دست اکثریتشان از منابع و منافع ملی به قیمت خصوصی سازی و سرازیر کردن آن منافع به جیب قشری متمایز و ممتاز و صاحب منفعت نمیدهد؛ این حکم که دولت پیشین دولتی فاسد بود و دست به رانت خواری و فساد اقتصادی گسترده میزد، درواقع، صرفاً دیدن نوک کوه یخی است که بدنهٔ غول آسای آن گرایش روزافزون تمامی دولتهای چند دههٔ اخیر به خصوصی کردن ثروت ملی با اسم رمز «حذف نظاممند مردم» است. از این حیث، وقتی بحث مداخله و مشارکت در سیاست رسمی در میان باشد، نمیتوان و نباید آن دسته از نیروهای سیاسی را که به هر دلیل خود را در معرض انتخاب مردم قرار میدهند، همچون کلیتی انتزاعی و یکدست، نفی یا تأیید کرد. درعوض، باید میان نیروهای موجود در سپهر سیاست رسمی قائل به تفکیک شد: بین آنهایی که از زاویه ای نخبه گرایانه و در جهت خصوصی سازی منابع اقتصادی فعالیت میکنند و درواقع سیاست را به مثابهٔ پلی میبینند برای گذر از همگانی بودن ثروت ملی برای پیوستن به همین نظم مردم ستیز جهانی، و آن دسته ای که از حیث سنت تاریخی و سیاسی مشروعیت خود را تنها در خطاب قرار دادن مردم و در گفتگو ماندن با مردم میبینند، و به همین دلیل، امکان پیوستن تام و تمام به پروژه ای باهدف غایی بی اثر سازی مردم، یعنی نولیبرالیسم، ندارند. اگر بپذیریم خطر اصلی این است، دیگر نمیتوان اهمیت و ضرورت حمایت مشروط از این جریان و مشارکت در سیاست رسمی و انتخاباتی به نفع نمایندگان آن را نادیده گرفت. رد و طرد انتزاعی و کلی انتخابات و مشارکت در سیاست رسمی، قائل نبودن به تمایز بین افرادی که به آنها رأی داده شده و نفْس کنشِ مشارکت در انتخابات به مثابهٔ تبلور خواست آزادی، به رسمیت شمرده شدن و وارد آوردن نیرویی عینی که در روند حذف مردم اخلال ایجاد میکنند، اشتباهی است سخت هولناک. نگرشی چنین انتزاعی و سراپا منفی، لاجرم نافی کارکردهای مثبت سیاسی و اجتماعی نهاد انتخابات است که در کشوری چون ایران کارکردش نه شعبده ای عوامفریبانه و دروغین – آنگونه که به نحوی خسته کننده و هزارباره گفته میشود - بل مستمسکی است برای گشایش فضای سیاسی و عمق بخشیدن به فعالیت های اجتماعی، امکان شنیده شدن برخی از صداهای محذوف و سازماندهی و راستا بخشی به خواست رهایی و دمکراسی. انتخابات از این حیث، با توجه به غیاب هر برنامهٔ جایگزینی برای پیگیری خواست های عمومی، امکانی است که چشم پوشی از آن راه به جایی نمیبرد.
مشارکت در انتخابات صرفاً یکی از امکان ها و ابزارهای عملاً موجود و قابل اتکا برای گشایش فضای سیاسی، مبارزه با پروژهٔ حذف مردم از پهنهٔ اقتصاد و حیات اجتماعی و پیشبرد آرام و صبورانهٔ رویای تحقق آزادی است؛ ازاین روی، به درستی باید مشارکت هوشمندانهٔ مردم در انتخابات های گذشته را همپای مبارزات آزادیخواهانهٔ تمامی قشرها و طبقات اجتماعی به رسمیت شناخت و آن را تبلور خواستی واحد دید که تمامی کوشش های آزادیخواهانه و عدالت طلبانه در تاریخ معاصر ایران را زیر یک چتر گردآورده معنا میبخشد: از کارگران و معلمان گرفته تا فعالان سیاسی و مدافعان حقوق زنان و کودکان و فعالان عرصهٔ محیط زیست و دیگر کنشگران سیاسی و اجتماعی. مردم در شرایطی که تشکیلاتی بیرون از ساخت قدرت و فضای رسمی سیاست امکان حضور ندارد، پیگیری مطالبات خود را تا پا گرفتن تشکیلات حقیقی خویش معطل نگذاشته اند و از هر فرصتی برای پاشیدن رنگ حضور خویش بر چهرهٔ عبوس سیاست استفاده کرده اند. خشم، استیصال و برآشفتگیِ اصلی ترین هستهٔ قدرت، از حضور معنادار مردم در انتخابات اخیر را مگر میتوان چیزی جز تحقق عینی سیاستِ مردمی دانست؟ نکته این است که مشارکت در انتخابات امکانی است در کنار دیگر امکان ها و تلاشی برای گشایش فضای سیاسی و اجتماعی در پهنهٔ سیاست رسمی، اما این تلاش ها تنها به شرکت در انتخابات خلاصه نمیشود و می باید کارایی و گشایندگی آن را همچون ابزاری درون جعبهٔ ابزاری سنجید که کارکرد هر ابزار در آن منوط به کارایی دیگر ابزارهاست، یعنی برآیند آن دسته از کنشگری های اجتماعی که خواست آزادی را همچون افقی تاریخی، و معنادار پدیدار میکنند: از آن جمله است فعالیت مستقل رسانه ای، مبارزه با سانسور، مقاومت در برابر تمامیت خواهی و فاشیسمی که در عرصهٔ فرهنگ و هنر و ادبیات خود را تحمیل میکند، سعی در توسعه و بسط هنر و ادبیات مستقل، عمومی سازی دانش و اطلاعات و کمک به توزیع فزایندهٔ آن در میان مردم، آگاهی بخشی و آموزش دهی و توانمندسازی حاشیه نشینان، حذف شدگان و ناشمردگان و لگدکوب شدگان نظم مسلط، کودکان کار و بدسرپرست، زنان آسیب پذیر و خیابان خواب، بهبود بخشیدن به وضعیت مهاجران افغانستانی تحت ستم، به رسمیت شناساندن حقوق اقلیت های جنسیتی، قومیتی و دینی، رسیدگی انسانی به وضعیت معتادان کارتن خواب، احقاق حقوق کارگران و محرومین حاشیه نشین و روستانشین و معلمان سرکوب شده و در تنگنای فقر، و خلاصه صدادار و همسو کردن خواست تمامی آن قربانیان وضعیت موجود که پراکنده و فزاینده، اما با منطق و جهت گیری نانوشتهٔ واحدی سرکوب میشوند.
بازی رد و طرد و نفی و بلوای سرتاسری نیروهای راست و چپ علیه فضای سیاسی و مشارکت مردم در سیاست رسمی در قالب انتخابات، بازی ای شناخته شده است. جالب تر اینکه این واکنشگری پیش بینی پذیر، و فارغ از زمان و مکان، و شرایط و اوضاع، و فارغ از اینجا و اکنون، همواره نمودی یکسان و الگووار دارد. همین نکته، به خودی خود، کافی است تا به دیدهٔ شک به وضعیت مستولی در فضا و نیروهای اوپوزیسیونی، و مشی و منش، و اندیشه شان بنگریم و در ثمربخشی و توانایی آن گفتمان سیاسی که نمایندگی میکنند تردید کنیم، چراکه تغییر نکردن مواضع سیاسی به رغم هر آن تفاوتی که در فضای انضمامی و حیات عینی اجتماعی و سیاسی رخ میدهد نشان از چیزی جز انسداد و انحطاط آن مواضع نمیتواند داشت: انسداد چون قدرت فراروی از موانع پیش رو را ندارد و انحطاط چون نمیتواند بر گره های درونی خود چیره شده به نوزایی و نواندیشی راه برد.
چنانکه گفته شد، تحریم موثر و جریان ساز انتخابات هرگز نمی تواند فصلی و مناسبتی باشد و تنها اندکی پیش و پس از انتخابات پدیدار شده باز در ظلمت نشیند. تحریم انتخابات، تنها، درصورتی که همچون برنامه ای «سیاسی ـ اجتماعی» مدون با قابلیت بسیج عمومی مردم در بستر کاری مستمر دنبال شود میتواند در حکم کنشی معنادار و ثمربخش نگریسته شود، ورنه آنچه در این سالها در عمل رخ داده چیزی نیست مگر واکنشی از سر استیصال و بی برنامگی. مهمتر از هر چیز، وضعیت نیروهای مخالف شرکت در انتخابات، نشان میدهد که این نیروها چه اندازه از اثرگذاری سیاسی و ایجاد موازنه در نیروهای اجتماعی به نفع خویش ناتوان اند. اینکه نیروهایی که خود را وامدار سنت مبارزات آزادی خواهانه میدانند، در بحبوحهٔ انتخابات فریاد میزنند که مردم توده ای فاشیستی اند یا همچون گاو و گوسفند تصویرشان میکنند و با برچسب یک کاسه ساز و بی اساس «طبقهٔ متوسط خودبین» (که از حیث تمایل بیمارگونه به یکسان سازی تودهٔ متکثری از مردم، رفتاری کاملاً فاشیستی محسوب میشود) به استقبالشان میروند، روشنترین گواهِ بی اثری، کم وزنی و جایگاه فاقد اعتبارشان در نزد مردم است. چپ و راست اینجا در تحقیر مردم همدست میشوند و فقط در شیوهٔ تحقیر از هم متمایز: نیروهای نولیبرال اوپوزیسیونی به زیر دامن نظم مسلط جهانی می خزند و نیروهای چپ دیوانه وار به درودیوار انتزاع می کوبند و عمل سیاسی را به لعن و نفرین فرو میکاهند. آنچه مسلم است، تا زمانی که قائلان به تحریم انتخابات نتوانند هدف خود را سازمان یابی و امکان یابی کنند و تأثیر اجتماعی آن را فعلیت بخشند، صدایی نخواهند داشت که شنیده شود و تأثیرشان نیز، قریب به هیچ، خواهد ماند. به عبارتی دیگر، با وجود فقدان اپوزیسیونی قدرتمند و دارای عقبهٔ تشکیلاتی ِ و اجتماعی در میان مردم، چنین رویکردی حتی بی نتیجه تر از گرایش مشارکت گشاده دستانه در سیاست رسمی در هر شرایطی است. در چنین وضعیتی، ما باور داریم که تأسی به انتخابات و تحریم آن را نه به زبان اخلاق و شرافت و پاکدستی و تنزه طلبی و غیره، که از حیث تأثیر قابل اثبات یا ابطال آن بر موازنه و آرایش نیروهای اجتماعی باید سنجید. گذشته از آن، نمیتوان مشارکت در سیاست رسمی و انتخابات را صرفاً از حیث دستآوردهای ایجابی آن ارزش داوری کرد چراکه سویهٔ سلبی چنین مشارکتی نیز، با توجه به شرایط کشور، بسیار مهم و چه بسا تأثیرگذارتر است و می باید آن را در حکم تلاشی دانست برای آفتابی کردن کم مقداری و کم وزنی نیروهای ارتجاعی و واپسگرای مسلط بر اوضاع سیاسی کشور؛ به بیانی سرراست، این مشارکت را باید مبارزه با هستهٔ قدرت طلب فاشیسم بی مهار در کشور و اعلام مخالفتی صریح با خطراتی قلمداد کرد که در صورت مشارکت نکردن مردم در سیاست رسمی، زمینه ساز تحقق آرزوی غایی نولیبرالیسم میشود، یعنی حذف مردم، رادیکال و بی برگشت شدن شرایط حاکم در داخل کشور، و لاجرم عملی شدن طرح «تغییر رژیم» با مداخلهٔ ویرانگر و قهرآمیز امپراتوری نظم مسلط جهانی.
افزون بر این، آیا نفوذ تعبیر «انتخاب بین بد و بدتر» در ادبیات رسمی سیاستمداران نزدیک به حاکمیت نشان از رخنه در باور صلب بازیگران عرصهٔ سیاست رسمی ندارد که زمانی خود را نمایندهٔ مطلق العنان خدا روی زمین میدانستند و اکنون با پافشاری مردم خود را تنها گزینهٔ «بد» در بین دیگر گزینه های موجود می دانند؟ آری، مردم با روش های خودآموخته و خودزیسته بسیاری از نیروهای مشخص و به نام سیاسی ـ اجتماعی را مجبور به تغییرات ساختاری کرده اند و به جا و به موقع بساط بازی اقتدارگرایان را برهم زده اند. درست همین نیرو است که انتخابات را به مثابهٔ میدان عمل سیاسی ـ اجتماعی شکل میدهد و معنا میکند. این نیرویی است قابل اتکا و برنامه ریزی که می تواند امکان های پیگرفتن سیاست مردمی را در دل سیاست رسمی فراهم آورده، به مثابهٔ سیاستی رهایی بخش آن امکان ها را تا سرحدات خویش محقق سازد.
میدانیم بخشی از پروژهٔ اصلاح طلبی که در انتخابات سال ۷۶ مورد حمایت قاطع مردم قرار گرفت، پروژهٔ توسعهٔ سیاسی در سپهر سیاست و اجتماع ایران بود. پروژه ای که هزینه های بسیاری برای پیشبرد آن از سوی تمامی طیف های اجتماعی پرداخت شد. مخالفان توسعهٔ سیاسی، با انگیزه ها و روش های مختلف، در مقاطع تاریخی متفاوت کوشیدند این پروژه را به محاق برند. از سوی دیگر، نیروهای دموکراسی خواه تاکنون کوشیده اند چراغ سوسوزن این حرکت را روشن نگاه دارند. قتل ها، زندان ها، حصرها و تبعیدها و سرکوب های دامنه دار بسیاری برای درهم شکستن این تلاش ها بر گردهٔ آزادی خواهان تحمیل شده است. اما بخشی از سیاستمداران رسمی نیز به این تلاشها پیوسته اند و بدین نحو پیوند خود را با مردم مستحکم کرده اند. حمایت از پروژهٔ توسعهٔ سیاسی چنانکه پیشتر نیز ذکر کردیم تلاشی است در مخالفت با هر آن سیاستی که میکوشد مردم را از عرصهٔ تصمیم گیری و تصمیم سازی دور نگاه دارد، یعنی همان نولیبرالیسم. به همین دلیل، ما معتقدیم که نمیتوان تمام سیاستمداران رسمی را به یک نام خواند و حامی سیاستهای نولیبرالی دانست، هرچند براین عقیده نیز نیستیم که همهٔ سیاستمدارانی که اصلاح طلب خوانده میشوند مخالف سیاست های نولیبرالی هستند. نکته این است که با تأکید بر انتخابات به عنوان روشی برای تأثیرگذاری مردم، هر بار میتوان سیاستمداران بیشتری را در عرصهٔ رسمی از همراهی با این پروژه دور کرد. این روش، در امروز خاورمیانه که دیکتاتورهای مجری سیاست های نولیبرالی میکوشند بقای خویش را با نابودی ملت و کشورشان تضمین کنند، و ساختار جهانی مسلط نیز با پشتیبانی از آنها به اسم امنیت و ثبات و صدور دمکراسی در منطقه آشوب به پا میکنند، روشی است کارا و ثمربخش. از سوی دیگر، میتوان نشان داد که بر اساس هیچ فرض و استدلالی پروژهٔ توسعهٔ سیاسی ـ اجتماعی را نمی توان به ضرر طبقهٔ کارگر و در تعارض با انقلاب، تحولخواهی بنیادین، مبارزهٔ طبقاتی ریشه ای و برپایی نظامی دمکراتیک دانست. از همین روی، میپرسیم کِی، کجا و چگونه تعارضی آشتی ناپذیر و ساختاری بین توسعهٔ سیاسی ـ اجتماعی و دیگر اهداف اوپوزیسیون شکل گرفته است که انتخابات از پس انتخابات، با اشاره به همین تعارض موهوم، هرگونه مشارکتی در سیاست رسمی نفی و لعن میشود؟ کی و کجا رأی دادن برای گسترش آزادی و مقاومت در برابر ارتجاع و اختناق اینسان خصم هر کنش سیاسی و اجتماعی دیگری در راستای همین اهداف شده است؟ آیا با حفظ و گسترش پروژهٔ توسعهٔ سیاسی ـ اجتماعی کارگران، محرومان، زنان، اقلیت ها و خلاصه یک یک ستم کشیدگان تاریخ معاصر نمیتوانند قدم هایی محکمتر، عینی تر، ملموس تر و کارآمدتر به نفع خود بردارند؟
برای فهم روشنتر آنچه گفته شد، ناگزیریم انسداد و انحطاط ادعا شده در میان نیروهای اوپوزیسیون را مشخص تر ردیابی کنیم. نخست اینکه طیف به اصطلاح لیبرال (و به باور ما نولیبرال) اوپوزیسیون که امروز دیگر کسی نیست از فعالیت های بله قربان گویانهٔ برده وار و هم کاسگی بدهکارانه و مواجب بگیرانشان در نسبت با ارتجاعی ترین نهادهای حامی سیاستهای بحران طلب و جنگ افروز اسراییل در منطقه و نیز نومحافظه کاران تندروی نژادپرست کشورهای ابرقدرت و در رأس آن آمریکا مطلع نباشد، کشورهایی که کارنامه شان یکسره خلاصه میشود در آتش افروزی در خاورمیانه و کشتار مردم بیشمار در سوریه، افغانستان، عراق، لیبی، یمن و ویرانی زیرساخت های این کشورها و در غلتاندن آنها به دامن توحش فرقه گرایی و بنیادگرایی اسلامی و تروریسم جهادی. چنین اوپوزیسونی را تنها میتوان «دشمن مردم» نامید چراکه هر نقابی به چهرهٔ خود بزند، از جمله حقوق بشر و مساوات طلبی جنسیتی و دمکراسی خواهی، باز در عمل، از حیث منافع و روابط اقتصادی و بودجه و هزینه های کمکی و پشتیبانی نمادین و راهبردی و نهادی و غیره، هر قدمی که برمیدارد و هر نقشی که میزند با صراحتی وقیحانه در خلاف جهت منافع مردم کشور است و سرانجامی جز تشدید تحریم های اقتصادی، انزوای فزایندهٔ ایران درصحنهٔ بین المللی، خطر حملهٔ نظامی و تغییر رژیم از رهگذر «مداخلهٔ بشردوستانه» و برافروختن و دامن زدن به آتش نزاع های قومیتی و تجزیهٔ کشور ندارد. کم هوشی عظیمی لازم است که نبینیم و نفهمیم هزینه های این قسم اتفاقات را تنها اکثریت مردم کشور با گوشت و خون میپردازند، به آنسان که در عراق دادند و رژیم بعثی که سالها از سیاست نفت در برابر غذا ککش هم نگزید. این ماحصل کردوکار شرم آور اپوزیسیون نولیبرال ایران که حیات و مماتش در هل دادن ارابهٔ کشور به درهٔ جنگ و تحریم و نابودی خلاصه شده ست. باید پرسید، در مقابل این بالماسکهٔ وقاحت به اسم آزادگی، طیف تندرو و به اصطلاح رادیکال چپ گرا کجا ایستاده است؟ فعالان چپی که هویتشان را در تضادی آشتی ناپذیر با هر آنچه به سیاست رسمی و حاکمیت کشور ربطی داشته باشد شکل داده اند. حتی آن طیفی که به اسم جعلی «مقاومت در برابر امپریالیسم» با سیاست های ضد مردمی در کشورهای دیگر همراهی نیز میکنند. وضعیت اینان اسف انگیزتر از همگنان راستگراشان است، چرا که اگر آنها دست کم منافع و اهدافی شنیع را در بستری از مناسبات، امکانها، نهادها و روابط انضمامی و ملموس و قابل ردگیری و افشا شدنی دنبال میکنند؛ دستهٔ دوم خود را سراپا محدود به نفی رمانتیک و انتزاعی، و زمان و مکان ناشناسی کرده اند که در نهایت همواره نقشی مکرر میزند که هیچ نیست مگر نفی پیشینی، واکنشی و هیستریک هرگونه مداخله ای در سیاست رسمی. این نفی گاه چنان ابعاد موهوم و بی قاعده ای به خود میگیرد که باعث میشود با چرخش ناقابل قلم، این افراد، به خود اجازه دهند مشارکت ۳۲ میلیون انسان در چیزی که برای بهبود سرنوشتشان بدان باور دارند را نوعی رفتار خودبینانه، بزدلانه و فرصت طلبانهٔ طبقهٔ متوسطی بنامند، فراموش نکرده و نخواهیم کرد که همین ها حتی حضور میلیونی مردم معترض در «خیابانهای ۸۸» را نیز با همین کژبینی ها تحقیر میکردند. اینان بی ارائهٔ هیچ برنامهٔ سیاسی ایجابی مشخصی، بی استناد به کمترین واقعیت تاریخی و ملموسی، خواست بخش عظیمی از این مردم به بهبود شرایط کمرشکن فعلی را دشنام میدهند. در یک چنین فضای وهم ناکی که اسطوره های ذهنی جای خرد و اندیشه، و انفعال وازده جای فعالیت هدف دار را گرفته است، ما بر این باور پافشاری میکنیم که از هر امکان و روزنه ای که پروژهٔ حذف مردم و به محاق بردن خواست رهاییشان را به نابودی کشانده یا به تأخیر اندازد، چه در قالب سیاست رسمی و مشارکت در انتخابات باشد چه در قالبی غیررسمی و کنشگری اجتماعی ـ سیاسی، حمایت میکنیم.
باوجود آرمان بلند و باشکوهی که برای خود و جامعه داریم، بی آنکه سهمی از غنیمتی خواسته باشیم، یا سودای فتح الفتوحی در سر پخته باشیم، مشارکت در انتخابات اخیر و دفاع از این کار را حق خود میدانیم و آن را در شرایط موجود یکی از راه های عملی پیگیری خواست آزادی خواهانه و برابری جویانه ای میدانیم که تا امروز برای تحققشان هم خون های بسیاری ریخته و هم هزینه های بسیاری بر شانه های مردم تحمیل شده است.
در پایان، خطاب به هرکه با این گفته ها همدلی و همراهی دارد میگوییم: «نزدیک شو، اگرچه حضورت ممنوع است!»
علی ثباتی، اوختای حسینی، روزبه درنشان، بابک ذاکری، یاسر عزیزی
|