یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

جغتائی (۲)


علی اصغر راشدان


• آسوده از نوجوانی تو منطقه ی راه آهن، جوادیه، دروازه غار و میدان شوش با دله دزدی، باج گیری و به قول خودش گزلیک کشی بزرگ شده بود. چشم و گوشش پر بود از این جور قضایا و عین خیالش نبود. جغتائی اما تو محافل روشنفکری و انجمنهای ادبی جائی داشت، شعر میگفت، شعر می فهمید، مقولات و مکاتب ادبی سرش میشد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۶ مهر ۱٣۹۵ -  ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۶


       آسوده ازنوجوانی تومنطقه ی راه آهن ، جوادیه،دروازه غارومیدان شوش بادله دزدی، باج گیری وبه قول خودش گزلیک کشی بزرگ شده بود. چشم وگوشش پربودازاین جورقضایاوعین خیالش نبود. جغتائی اماتومحافل روشنفکری وانجمنهای ادبی جائی داشت، شعرمیگفت،شعرمی فهمید، مقولات ومکاتب ادبی سرش میشد. اهالی انجمن های ادبی روشعروتفکرش حساب میکردند. ده سال آزگاربااماواگرهای گوناگون زیرباروسوسه های آسوده نرفت.مراقب بودآسوده توچاله پرتش نکند. سرآخرنگاههای شماتت آمیززن وپسردبیرستانیش رادوام نیاوردوشکارتورگسترده آسوده شد...
   چندسالی خانه، زن وپسرش تورفاه وپول بادآورده غرق بودند. بهش میرسیدندواحترامش راداشتند، جاش را توبلنداطاق آماده میکردند.درخدمتش بودند،بهترین هارابراش میخواستندوجلوش میگذاشتند .
    حرف های قاسم راننده خط خاتمه راروهمه ی کبکبه ودبدبه وریخت وپاش ورفاه چندساله جغتائی کشید. جعتائی ازدرون درهم شکست، ازبن وبنیادفروریخت. روصندلی جلوکنارقاسم نشسته بود،مثل هرروزراهی خانه تومتجمع مسکونی بودند.نرسیده به مجتمع جلوی نگاهش سیاه شد، نفسش بندآمد، یکبرشدوسرش راروشانه قاسم تکیه دادورفت....
    قاسم دورزدوتخت گازراهی بیمارستان قلب شد. باتلفن خانواده ش راخبرکردوباشتاب خودرارساندند. جغتائی بیهوش وگوش راتحویل بخش اورژانس دادند. سکته ناقص مغزی بود. ده روزبعدجغتائی نیمه فلج رابردندخانه...
یک ماهی درازبه درازرودشک افتاده بود. روزی یک باریک نفرمیامد، مفصل هاوعضلاتش راچرب میکردومالش میداد. یواش یواش عضلات ومفصل هاش کمی جان گرفتند. سرآخرماساژورچارپایه مانندفلزئی آورد، جلوش گذاشت وگفت :
« دستاتورومیله های دوطرفش میگذاری وراه میری.تواطاق تاتی تاتی میکنی، یه کم که راه افتادی، میری بیرون تومحوطه. هرچه بیشترراه بری، عضلات مرده ت بیشترزنده میشه وراحت ترراه میری .»
    جغتائی که حالاصداازته گلوش بیرون میامدومفهوم نبود، باتلاش زیادگفت :
« کی مثل اولم میشم؟ »
« یه لقمه بخوروصدلقمه صدقه بده که نیمه جونی ازدهن مرگ بیرون کشیدی. نوددرصداینجورسکته هامیرن.خیلی شانس آوردی .»
« اصلامثل اولم میشم؟ رودربایستی نکن، خیالموراحت کن .»
«خودت گفتی خیالتوراحت کنم، دیگه نمیتونی بدون این چارپایه راه بری...»
    جغتائی بازنشسته وتومحوطه مجتمع سرگردان شد. بیشترروزرادنبال چارپایه فلزی لخ لخ میکردوکشیده میشد. نگاه همکارهاوخانواده هاشان رادوام نیاورد. بیشتراوقات تواطاق پذیرائی دنبال چارپایه لخ لخ میکرد. دوسه ماه که گذشت، اخمهای خانم وپسرش توهم رفت. یک سال نگذشته،نگاههای اهالی خانواده روقلبش خنجرمیکشید....
    اطاق پذیرائی خلوت بود. جغتائی نفس راحتی کشیدوآهسته دنبال چارپایه کشیده شد. طول اطاق شانزده متری زادوسه مرتبه رفت وبرگشت. تلفن گوشه اطاق رومیزکوچگ دوسه تک زنگ زد. خودراکنارتلفن کشید. گوشی رابرداشت، شانه ش رارودیوارتکیه داد، کوشی راروگوش راستش گرفت...فقط گوش داد...چهره تهی شده ازگوشت واستخوانیش رنگ دادورنگ گرفت. پیشانیش به عرق نشست.گوشی تلفن ودستش کنارگوشش لغوه گرفتند. اشک توچشمهاش حلقه زد. دندان کروچه وفش فش کرد ، خرناسه آهسته ای کشید، ازکنارلبهاش کف بیرون زد...گوشی راروتلفن کوبیدوازخانه بیرون زد. مشت هاش راروفلزچارپایه مچاله کردوباخشم فشارداد. تومحوطه تارمق داشت خودرادنبال چارپایه کشید. نیمه نفسش ته که کشید، نیمکتی توسایه دیواریکی ازآپارتمانهای مجتمع، جائی خلوت ودورازنگاههاپیداوروش فروکش کرد. اطراف راپائید، کسی دیده نمیشد. خودرامخاطب قرارداد، خشم فروخورده ش راپچپچه واروزیرلب بیرون ریخت :
« زندگی عجب آدموگول میزنه وخوابش میکنه. آدم بیدارکه میشه ته خطه. چی مفت واسه ی حروم لقمه هاقصابی شدم! هزاردروزدم، باهزارسگ وگربه درافتادم، بادست خالی وتانفس آخربراشان خانه وامکانات زندگی فراهم کردم. سرآخرنیمچه راه وفکرومسلکمم فدای تخم وترکه ی حرمله کردم. تمامش برمیگرده به شیری که خورده. به کسی برمیگرده که یه عمرسرکنارسرت وفرداش وتوهرفرصتی که یافته پاروخرخره ت گذاشته. محصول اون موجود، یه همچین هیولای آدمخواری میشه....پسره رفته ازبیرون تلفن زده، صاف وراحت توگوشم میگه: پس کی میخوای ریغ رحمتوسربکشی تا با پس مانده حق وحسابائی که گرفتی وتوحسابای جفت وطاقت گذاشتی عشق کنم!...»
    جغتائی گرم کلنجاررفتن درونی باخودبودکه چشمهاش سیاهی رفت. دستهاش ازروفلزچارپایه جلوروش رهاوکناردوطرف تنش رونیمکت رهاشد.سرش رارودیوارساختمان پشت نیمکت تکیه دادورفت...ضربه اولی راکه قاسم راننده زده بود، ضربه دوم پسرش کامل کرد....   


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست