یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

نویسنده


علی اصغر راشدان


• « به به،خیلی عجبا! چیجوری شد بعد از اینهمه غیبت کبرا قدم رنجه فرمودی و اجازه دادی چشمم رو جمال ملیحت روشن شه! کجاها بودی؟ فکر نکردی دلتنگ درافشانیهات میشم بی وفای روزگار؟ »
« تو خونه چپیدم، دنیا رو سه طلاقه کرده م، دیگه با هیچ کس و ناکسی کاری ندارم. » ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۷ آذر ۱٣۹۵ -  ۲۷ نوامبر ۲۰۱۶


 
« به به،خیلی عجبا!چیجوری شدبعدازاینهمه غیبت کبراقدم رنجه فرمودی واجازه دادی چشمم روجمال ملیحت روشن شه!کجاهابودی؟ فکرنکردی دلتنگ درافشانیهات میشم ب وفای روزگار؟ »
« توخونه چپیدم، دنیاروسه طلاقه کرده م، دیگه باهیچ کس وناکسی کاری ندارم. »
« بفرماواسه چی ازدنیاومافیهابریدی وگوشه ی عزلت گزیدی،اق جواد؟ »
« اطاقموکرده م انبارکتاب، یه نفس خرخونی میکنم، شبانه روز۲۴ساعت وقت کم میارم. »
« چیجوری این دگردیسی ناغافل گریبونگیرت شد، آق جواد؟ »
« همینجوری یه دفه هوس کردم نویسنده شم، به همین سادگی. »
« چی بیترازاین! تواین چن سال گم وگوریت چنتاکتاب صادرکردی؟رمان، داستان کوتاه یاشعرومعرمینویسی، آق جواد؟ »
« ازهمه جنسش مینویسم، هرچی مینویسم، بعدکه میخونم دل شوره میگیرم، همه شوپاره میکنم ومیریزم توپیت آشغال، بدجوری مرض وسواس گریبونموگرفته. »
« قدیماجوون که بودیم بهمون میگفتن هیچ وقت زیردرخت سنجد نخوابین، بوی گل وبرگ وجوونه سنجدنیروی سکس آدمواونقده جوش میاره که به سرش میزنه ومجنونش میکنه. »
« درخت سنجدچی ربطی به وضع وحال فعلی من داره؟ انگارماروگرفتی آ!»
« دستپاچه نشو،شیش ماهه به دنیانیومدی که، یه کم گوش به حرفام داشته باش، رشته ربطشو یافت میکنی، آق جواد. »
« رفیق قدیمی ومثلانویسنده می، اومدم شراب ولایت دن کیشوتوبریم بالاوچم وخم نویسندگی ازت یادبگیرم. بریم بالا، حالاسرفرصت بروبالای منبرموعظه، شیشدونگ گوشام باتوست. »
« تواین شهرم یه درختی به اسم « بیرخ » هست، تموم خاصیتای درخت سنجدخودمونوداره. فصل گردافشونی بهارکه میشه، بوی درخت بیرخ تموم شهروروسرش میگیره. نه همه،اونائی روکه حساسیت دارن،پاک دیوونه میکنه. پاتوهرکوچه وخیابون ومیدونم که میگذاری پره درخت بیرخه، خیلیارومثل همین آق جوادخودمون مجنون میکنه وهوس نویسندگی به سرشون میزنه. »
« بازگیلاس اولو انداختی بالاوشدی دن کیشوت ومارودست میندازی؟ حرمت دوتاگیلاسی که باهم میزنیم داشته باش لااقل! »
« شوخی نمیکنم توبمیری،روهمین اصلم تاریخ این شهرپره ازنویسنده های شاخ وشونه داره جهانی. بندناف همه شونم به شاخ وبرگ همین درخت بیرخ وصله. »
« اگه مست نکردی وراست میگی اسم ورسم چنتاشونوواسه م ردیف کن .»
« فردریش دورنمات، ماکس فریش، کرسی تدریس آلبرت آینشتاین تودانشگاه همین شهرهنوزسرجاشه، نیهیلیست کبیرتاریخ فردریک نیچه تودیوونه خونه همین شهرزیرزنجیرجنون مرد. قبرخونوادگی توماس مان توگورستان کیلخبرگ همین شهره که هرازگاه میرم زیارتش، چالی چاپلین مدتی ازعمرشوتوهمین شهرگذرونده، مارتین سوتر،نویسنده بیست سی تارمان هنوززنده وعصراتوکافه اینزل صفامیزمخصوص داره، لنین کبیربازن وفقاش توکافه ادئون کناربلویوی همین شهر طرح انقلاب کبیراکتبرروریخت....»
« میخوای تاخروسخون واسه م اسم ردیف کنی؟ اسم هیچکدومشون به گوشم نخورده ،میخوای بااین چرت وپرتات این دومثقال مستی روازکله م بریزی بیرون؟ بسه دیگه نوکرتم!...»
« ازقدیم گفتن مستی وراستی، بالاغیرتاکج بشین راستاحسینی بگوواسه چی یه دفه هوس نویسندگی به سرت زده؟ »
« باتوبیشترازاین حرفاقاطیم که چیزی روازت قایم کنم. صاف وپوست کنده، میخوام مطرح ومشهورشم، اسمم تیترروزنامه ها، مجله ها، نشریات وکتابابشه. توتیلیوزیون چپ راست نوشونم بدن. هرکی اسممومیشنفه وعکسمومی بینه قندتودلش آب شه. واسه چی معروف نشم؟ازکی کمترم؟شیش انگشتی که نیستم، داشم. »
« جوونکی که بودم، یه رفیق خیلی نزدیک داشتم، اونم همین حرفای تورومیزد. »
« گیلاس ولایت دن کیشوت خودمونو بریم بالاتاسردنشده...حالابفرمارفیقت چه چیزائی مثل من میگفت؟ »
« یه ریزمی گفت میخوام خودکشی کنم. بهش میگفتم:خوب میخوری،خوش تیپی، سلامتی کامل ازسروروت میباره، کارم که داری، به قاعده یه لقمه جوجه کباب ویه شیشه کنیاک میکده ی هفتگیتم که درمیاری، چی دردومرضی داری که میخوای خودکشی کنی؟ »
« بازنروبالای منبرموعظه، بایدزودتربرم سراغ کتاب ونویسندگیم، خلاصه ش کن مرگ ما!...»
« هیچی، می گفت یه تعدادعکسم باجستای جوراجورم انداخته م، موقع خودکشی کنارخودم پخش وپلامیکنم، بعدازخودکشیم گیرخبرنگاراوروزنامه چیامیفته. قیامت میشه، عکساموتوتموم روزنامه ها ومجله چاپ میکنن، توتلویزیونشون میدن، اسمموتورادیواعلام میکنن ومیشه وردزبون خلق اله...اینجوری معروف ومشهورمیشم...»
« حسودیت میشه که من نویسنده شم؟میترسی جاتوبگیرم؟ اگه غیرازاینه واسه چی نبایدنویسنده شم؟نویسندگی چی عیب وایرادی داره؟»
« تموم قاتلاودزداهردفعه که میرن سراغ قتل یادزدی،عالمی باخودشون عزوجزمیکنن ومیگن اگه گیرنیفتم، این آخرین باره، دیگه به هفت جدم می خندم این کاروتکرارکنم، ازبیخ وبن توبه میکنم.»
« مستی وسوژه ازکله م داره میپره بیرون! خلاصه کلومتوبگو وخلاصم کن دیگه، نوکرتم!...»
« منم هروقت میرم سراغ نوشتن، عزجزولابه میکنم وباخودم عهدمیکنم که این آخرین بارنوشتنمه، دیگه به هفت جدم میخندم برم سراغ نوشتن. همه چی رومیگذارم کنار، مثل بچه آدمیزادیه زندگی معمولی روشروع میکنم. آخرعمری میرم سراغ سیرآفاق وانفس، چارروززندگی ارزش اینهمه تنهائی کوه شکنونداره. اونقده ازدنیاوآدمیزاددوره مونده م که تموم رفتاروعادات آدما، حتی حرف زدنم داره ازیادم میره. این نویسندگی نفرین شده تموم مرضای لاعلاجوبهم داده وازهمه چیززندگی منفک وبیزارم کرده، پشت دستموباسیگارداغ میکنم که بعدازاین داستان، دیگه نوشتن وکاغذوقلم سه طلاقه کنم. اماچه کنم، ازپسش ورنمیام، ترک عادت موجب مرضه....»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست