یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

وصیتنامه


علی اصغر راشدان


• شبانه روز رو تشک گوشه اطاق بزرگه دراز بود. رو انداز را تا رو پیشانیش بالا می کشد. وانمود می کرد خواب است، با گوشهای تیزش حرکات و سر و صدا و بگو مگو های حاجیه خانم را زیر نظر داشت و کنترل میکرد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۴ دی ۱٣۹۵ -  ۲۴ دسامبر ۲۰۱۶


 
                شبانه روزروتشک گوشه اطاق بزرگه درازبود. رواندازراتاروپیشانیش بالامی کشد. وانمودمیکردخواب است، باگوشهای تیزش حرکات وسروصداوبگومگوهای حاجیه خانم رازیرنظرداشت وکنترل میکرد.
    رواندازراتاسینه ش پائین کشیدوصداکرد:
« بساط منقلو راست وریست کن وبیار! این زهرمارم دیگه نمی طلبه. دست وبالم لغوه گرفته، یه مثقال طلای خالصوحروم کردم، تمومش ریخت تواتیش منقل. وقتی نتونم یه جفت دودودم بادل وجون بالابکشم، دنیام مال من باشه، مفت گرونه...یه لیوان چای یه رنگ سیاه بادوتاخرمام واسه م بیار!....»
   حاجیه خانم سینی ویک لیوان چای سیاه یک رنگ راباچندخرماکنارمنقل وتشک گذاشت، گفت:
« زن داداش خدابیامرزت تیلیفن زد، گفت کارش داری وگفتی یه سربیادپیشت. الانه که زنگ درو بزنه، بگم خوابی؟ جوابش کنم بره پی کارش؟ »
« نه، این منقل پنقلو سربه نیست وجاشو تمیزکن. درووازکن، چارتاکلوم حرف دارم باهاش...»
    رواندازرادوباره تابالای پیشانیش بالاکشید. حاجیه خانم بی سروصدازن برادرش راکنارتشک نشاند،یک سینی بادواستکان چای جلوش کنارتشک گذاشت، آهسته صدازد:
« حاج آقا!...حاجیه خانوم خدمت رسیدن!...»
    مثلاازخواب بیدارشد. رواندازراکنارزد، روتشک نشست. یک استکان چای ازتوسینی برداشت، هورت کشید. دور واطراف راپائید، زنش رفته بودسراغ آشپزی. سرش رانزدیک کرد، آهسته گفت:
« وصیتنومه روازمحضرگرفتی آوردی؟ »
« محضری گفت بایدخودحاجی بیاد، کارت ملی، شناسنامه، تموم اسنادخونه واملاک ودارائیشوبافتوکپی هاش باخودش بیاره. وصیتنومه رومینویسن، تودفتراشون واردمیکنن، بایدزیرچن جاشم امضاکنی، وصیتونومه روفقط به شخص خودت میدن، به هیچکس دیگه م نمیدن...»
حاجیه خانم استکان چای به دست بی صداداخل شدو کنارشان روفرش نشست، گفت:
« تموم حرفاتونوشنفتم. صددفه بهت گفته م تازنده م نمیگذارم بی صلاحدیدم آب ازآب زندگیم تکون بخوره، راستاحسینی بگوبازقراره بازن دادشت چی برنامه ای واسه زندگیم پیاده کنی ؟»
« خوب کردی گوش وایستادی واومدی، خواستم کاراروصورت که دادم بهت بگم. یه کاسه کوچیک ازاون آشه که بوش خونه رو روسرش گرفته بیار،خیلی دلم ضعف میره، بعدسه نفری درباره همه چی گپ میزنیم...»
« نه، تاسرازهمه چی درنیارم، ازجام تکون نمیخورم، گپامون که تموم شد، آش ونهارمیارم وهمه باهم میخوریم...»
« صابون زن حاجی چندمرتبه به تن زن برادرش خورده بود، میدانست چه پتیاره بازی هائی درمیاورد. نگاهی باحاجی ردوبدل کردوگفت:
«بیخوابیای شبانه روزی حاجی روبه فکرتنظیم وصیتنومه انداخته. منوفرستادچندوچون قضیه روازفامیل محضردارم بپرسم. »
« به منم بگوفامیل محضردارت چی گفت؟ »
« همه چی رومفصل واسه م توضیح داد،فرماشم بهم دادوآوردم. »
« توضیحای مفصلشوواسه منم تعریف کن. »
« محضردارگفت: طبق قواعدمقدس الهی و قوانین ممکلتی ازتموم ثروت به هرپسردوسهم وبه هردختریه سهم میرسه. حاجی مدارک واسنادلازموکه ببره، وصیتنومه براین پایه تنظیم میشه...»
« تو، حاجی وفامیل محضریت کورخوندین. وصیتنومه بایس بانظرمن وخواسته من تنظیم بشه. نمیگذارم جوردیگه تنظیم کنه. »
حاجی هاج وواج درازکشیدودوباره درجاش نشست. ته مانده چای سرد راپرصداهورت کشید.قلپ چای توگلوش گیرکردوسرفه ی شدیدبه رقصش درآورد. صورتش گلگون وچشمهاش تواشک غرقه شد. آب ازگوشه های لب وبینیش روگونه وبالای لبهاش راه برداشت. نفسش بندمیامد، زن برادرش بادستمال کلینکس چشمهاش ولبهاوگونه هاش راپاک وخشک کرد. چندکف دست آهسته روپشتش کوبید. نفس حاجی سرجاش آمدوآرام گرفت. روتشک نشسته آرام گرفت. استکان چای حاجیه خانم راسرکشید،استکان خالی راباصدارونعلبکی کوبید، روبه زن برادرش گفت:
« می بینی؟سالای آزگاره زندگیموجهنم کرده، علناوعملاداره دقمرگم میکنه. این بیرگ وریشه یه عمرسرشوکنارسرم گذاشته وبامن هم نفس بوده، آخرسری داره جلوی پای هرسگ وگربه ای راحت قربانیم میکنه. جای پلنگاروروباه، شغال وکفتاراگرفتن! توحالی کله ی پوکش کن که قواعدالهی وقوانین مملکتی باسازتونمیرقصه! قواعدالهی وقوانین محضری چی عیب ونقصی داره؟ دوسهم بردن پسراو یه سهم بردن دخترات چی ایرادی داره؟ ممکنه امروزیافردا سرمو بگذارم رو بالش ودیگه بیدار نشم. چی عیبی داره تکلیف همه رو بااموالم معلوم کنم؟ نمی فهمم حرف وحسابت رو این قضیه چیه؟ »
« من میخوام همه ش به دوتادخترابرسه...»
« واسه چی رواین قضیه پافشاری میکنی؟ »
« یکی ازپسراراننده ی کامیونه وبیست وچارساعته توجاده هاست، هرلحظه ممکنه تصادف کنه وبمیره، بعددارائیش گیربچه هاوزنش میاد. نمیخوام یک قرون ثرتم گیراون پتیاره زنش بیاد...»
«نوه هام ازخون وخاکسترخودمونن، ثروتمون گیرشون بیاد، چی ایرادی داره؟ خیلی خب، گیرم این حرفت درست باشه، اون یکی پسرت چی اماواگری داره؟ »
« حرف اون یکی رو اصلانزن، بره بمیره، خاک توسرش!تموم دنیاونعمتاوآدمارو ول کرده، سالای آزگاره شب وروزکله ش توکتابای صادق هدایته. تموم وقت بوف کورمیخونه. باخودش حرف میزنه، به لباس وخوراک ووضع وحالش اصلاوابدانمیرسه، تموم آداب معاشرتوکنارگذاشته، ازآدم بدرشده، همین امروزیافرداسرازدیوونه خونه درمیاره، نمیخوام ثروتم به زن لکاته ش برسه.....»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست