یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

انقلابی که مغلوب نئولیبرالیسم شد!
۱۰. از پادگان جمشیدیه تا مستمری بگیری!!


محمد قراگوزلو


• جامعه یی که فرودستانش با فرایندهای مکرری مانند "سبد کالا" چنان تحقیر شده است که بدترین ظلم ها را تحمل می کند، جامعه یی که به یمن فربه شدن خرده بورژوازی اش به چنان درجه یی از سقوط افتاده که نبض اش با "استیج من و تو" می زند باید که به الیگارشیِ بورژوازی اش کولی بدهد و حتا فراموش کند که دستِ کم اعتراض تعبیر دیگری از هستیِ اجتماعی است! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۴ بهمن ۱٣۹۵ -  ۱۲ فوريه ۲۰۱۷


الف. مرگ کسب و کار من است!
این مجموعه مقالات که اینک دهمین و آخرین بخش آن به شکل اشارتیِ ابتر منتشر می شود، گویای گوشه یی از مطالعات و تحقیقات نگارنده در زمینه های مختلف انقلاب بهمن 57 است. ساختار و متدولوژیِ این مجموعه – چنان که از عنوان اش نیز پیداست- بر پایه ی ابعاد برجسته ی نظریه ی "نقد اقتصاد سیاسی نئولیبرال" شکل بسته و رئوس آن در دو کتاب "بحران" و "امکان فروپاشی سرمایه داری" آب بندی شده است. در پایان نیز خاطرات خطیری از حوادث دوران پیش و پس از انقلاب – از اردیبهشت 56 تا خرداد 58 نقل شده است. بخشی از این خاطرات در کتاب داستانی "پرستو در باد" – از انتشارات آلفابت ماکسیمای استکهلم- منتشر شده است. و بخش مبسوط آن – به خصوص حوادث روزهای انقلاب از شب 21 بهمن و چه گونه گی تسخیر پادگان جمشیدیه و حضور فرهاد مصباحی تا اواخراردی بهشت58 و آخرین ملاقات با فرهاد- مکتوم مانده است. در انتهای این مقاله من فقط به تیتر آن رخنمودها بدون ورود به جزئیات اشاره خواهم کرد. فقط اشاره. باشد مگر فراغتی دست دهد بیرون از این دنیای پر آشوب آن چهار ماه و چند روز کتابت شود!! گرچه سرسربسته یی در میان نیست از آن گونه افشاگری ها که" به دستان گفته اند بر سر بازار دگر!"
از منظر سوسیالیست ها تحلیل هر پدیده یی – و فراگرد فکری و سیاسی هر تنابنده یی- صرفا بر اساس ارزیابیِ منافعِ طبقاتی ممکن است. در این چارچوب می توان برنامه و موضع هر فرد و سازمان آگاه و مطلعی را در قالب دفاع از منافع یکی از طبقات حاکم و محکوم قرار داد و چیستیِ سمت گیری های آن را تببین کرد. با این همه می خواهم بگویم که برای بسط چنین تبیینی می توان و راستش باید به مطالعات مبتنی بر روانکاوی نیز دست برد. چنان که فی المثل کسانی مانند ویلهلم رایش در کتاب مشهور " listen, little man" <<خاموش آدمک>> چنین کرده اند. و در کنار هربرت مارکوزه کوشیده اند "فرویدیسم چپ" را گسترش دهند و به تشریح روانکاوی افراد و ای بسا توده ها در نظام های فاشیستی و اقبال ایشان به این نظام ها وارد شوند. کتاب " روانشناسی توده یی فاشیسم" ویلهلم رایش در چنین بستری شکل گرفته است. به چنین در افزوده های قابل تاملی در سیر تطور مطالعات اجتماعی می توان به مطالعاتِ مبتنی بر روانکاوی بالینی ژاک لاکان و اریک فروم و البته ویگوتسکی نیز اشاره کرد و بدون ورود به مجادلات فرساینده و تمایز جویانه میان مارکسیسم و روانشناسی به ارزیابی پدیده های پیچیده پرداخت. من خود متاسفانه سال ها پیش در مجادله یی از بیخ بیخود و جزمی میان مارکسیسم و روانشناسی – با رفیقی- بحث مهمی را تخریب کرده ام. که شرح آن بماند. می خواهم با استفاده از این مقدمه ی سخت کوتاه تاکید کنم که ارزیابی فراگرد آدم های ساده یی که به شخصیت های کم نظیر جانی و تبهکار تبدیل شدند، در تلفیقی از منافع طبقاتی و روانکاوی بالینی ممکن است. روایت "مرگ کسب و کار من است" روبر مرل از سرگذشت رودلف هس تا حدودی بر همین پایه صورت گرفته است. می خواهم بگویم که رویکرد افرادی مانند فرهاد مصباحی را نیز باید در همین دستگاه تحلیل و ارزیابی کرد. این نکته شاید فقط برای کسانی جالب باشد که او را زیر ذره بین گذاشته اند. اما چرا در تحلیل انقلاب بهمن پای فرهاد را به میان کشیدم. کمی تامل کنید.
فرهاد را من در همان روز دوم یا سوم سقوط شاه دیدم و برای سال های طولانی – چیزی قریب به 37 سال- گاه و بیگاه ذهن من در گیر این پرسش بود که "فرهاد چه شد؟" و حال هر گاه به رویکرد او فکر می کنم به راستی مغزم سوت می کشد. سوت! با وجودی که آشنایی و همکاری ما در خصوص حفاظت از پادگان جمشیدیه کم تر از سه ماه طول کشید- از 25 بهمن 57 تا اواخر فروردین 58 - و با شناختی که در این مدت کوتاه از فرهاد پیدا کرده بودم هرگز تصور نمی کردم که او به چنان جانور درنده و هولناکی تبدیل شده باشد و با آن قد کوتاه تا حد بالاترین مقام امنیتی قد کشیده باشد. هر چند فرهاد در همان مدت نیز نشان داده بود که به عالی ترین مقام حکومت متصل است و هر دو ملاقات ما با شخص آیت الله خمینی از سوی او تدارک دیده شد. و جالب این که حتا نام ابوالقاسم مصباحی نیز برای من تداعی کننده ی فرهاد نبود تا آن که چندی پیش حسب اتفاق به فایل پی دی اف کتابی برخوردم که به تشریح در مورد جزییات واقعه ی میکونوس نوشته شده و یک زیست نامه نیز از فرهاد ضمیمه کرده بود. جالب این که تصاویر چاپ شده از فرهاد در این اثر نیز با چهره ای که در ذهن من نقش بسته بود کاملا متفاوت بود. تنها وقتی که از سر کنجکاوی سری به نت زدم و او را جست و جو کردم تصویری قدیمی از او یافتم که کم و بیش همانی بود که در اوایل انقلاب دیده بودم با یک عبارت Wantedیحتمل از سوی پلیس بین الملل و کلی اطلاعات شگفت انگیز از سوی مقامات پلیسی و سیاسی جمهوری اسلامی که فرهاد را به عنوان "کوئیزلینگ ایران" – با اشاره به ویدکان کوئیزلینگ نروژیِ معروف- معرفی می کند!

ب. تاریخ شکست خورده گان!
باری 38 سال از روزان و شبان پرشور انقلاب بهمن گذشته است. قلب در به در ما شهادت می دهد که "ما انسان را رعایت کرده ایم خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود." وقتی می ایستم و به گذشته و این سال ها می نگرم ناخودآگاه دل ام می گیرد. یاد و خاطره ی عزیزانی که در کنار ما نیستند در تن و جان ام آشوب به پا می کند. ترجیح می دهم بر خلاف رفیق نازنینی از عبارت "تاریخ شکست خورده گان" برای ثبت عنوان این چهار دهه یاد کنم. مساله امید یا ناامیدی و مقولاتی از قبیل افسرده گی و بدبینی در کار نیست. مستقل از این که چپِ فی الحال آشفته و متشتت تا کجا بتواند بر آینده ی کشور تاثیر گذارد و مستقل از این که تحولات بی برو و برگردِ آینده تا کجا به نفع مردم کارگر و زحمتکش رقم بخورد واقعیت این است که مهم ترین خصلت دوران ما بی کم و کاست "شکست" است. نه فقط در ایران که در تمام کشورهای اصلی و فرعیِ سرمایه داری، چپ دوران شکست را تجربه می کند. امروز بر خلاف دوران شکوفایی مبارزات ضدکولونیالیستی که از ملک الشعرای بهار و عارف قزوینی تا جمال عبدالناصر و سرهنگ قذافی خود را چپ تعریف می کردند، چپ بودن آن هم چپ سوسیالیست چندان مقرون به صرفه نیست! این همه گردش به راست در میان چپ های وطنی مطلقا اتفاقی نیست. بعد از سقوط چین و فروپاشی اردوگاه و شکستن دیوار برلین، چپ در معرض شدیدترین تندبادهای تاریخ حیات خود ایستاده است. به گواهی وقایع اتفاقیه با وجود تحولات پرشتاب در همه جای دنیا و به خصوص آفریقای شمالی و خاورمیانه، چپ کم ترین تاثیری در سیر این تحولات نداشته است.از عراق و سوریه و یمن و لیبی و افغانستان و ترکیه و پاکستان و مصر و الجزایر و تونس و ... بگیر برو تا فیلیپین و اندونزی و ویتنام و هر جای دیگری چپ به صورت جریانی حاشیه یی در متن تحولات اجتماعی نشسته است. بی هوده نیست که جریان سیریزا- به عنوان تنها گرایش چپ رادیکال در اروپای معاصر - با آن درجه رادیکالیسم کم مانندش بعد از یک مقاومت کوتاه تسلیم تروئیکا می شود. چپ ایران نیز کم و بیش مانند چپ اندونزی بعد از فجایع دهه ی شصت روز به روز غیر متشکل تر و منشعب تر و کوچک تر شده و به حاشیه یی نازک در گوشه ی اپوزیسیون بی در و پیکر تبدیل گردیده است. بخش غالبی از این چپ بعد از فروپاشی سوسیالیسم واقعا ناموجود از بیخ و بن زده است زیر قواعد بازی و شده است سوسیال دموکرات خجولِ راست – آن هم نه از نوع اولاف پالمه یی - و از جمهوری خواهی سر در آورده و به زائده یی در جنبش ملی اسلامی و دنباله ی حقیر اصلاح طلبان تبدیل شده است. بعد از جنگ خلیج (فارس) و تجربه ی کردستان عراق و تحویل ژاندارمری سلیمانیه و هولیر به مام جلال و ملابختیار، دسته دسته از این چپ " ایده ئولوژی آلمانی" را آتش زده و ناگهان به یاد آورده که اساسا تشکیل حزب کمونیست، توطئه ی یک عده بچه تهرانی بوده است که سر اکراد کلاه گذاشته بودند و ایضا رستگاری نهایی و باز پس گیری املاک پدری در بوکان تنها از راه خط و ربط سناتور مک کین ممکن است. آن که دموکراتش بود و از راه لابی و مذاکره فقط ترور نصیبش شده بود ناگهان به یاد آورد که به مکه مکرمه مشرف شود و ضمن عیادت از فلان شاهزاده ی سعودی آخرتش را بیمه کند. آن یکی دل به ترامپ بست و برایش نامه فدایت شوم نوشت.بالاخره وقتی رفیق فابریک هایِ متحد سابق او در "شورای ملی مقاومت" یعنی آقای مجاهد، جنابان جولیانی و بولتون همه کاره دولت آمریکا می شوند و برای آینده ی دوستان خود به اندازه ی هوشیار زیباری جا رزرو می کنند چرا او نکند؟ در این هیر و ویر بی هوده نیست که بعد از 38 سال فیل سینمای "فرهنگی و ارشادی" مملکت "ناگهان" هوس زدن مجدد تقی شهرام می کند و تشویق یک عده "روشنفکر پاچه ورمالیده" را بر می انگیزد. "روشنفکری" که قهرمانش ظریف است همه جور می تواند قرائت شود به علاوه ی روشنفکر دوران شکست! اشتباه نکنید حریف قوی نشده است، میدان را خالی از نفس کش یافته است. وگرنه کیست نداند که همین چنگال های کشنده ی مولدِ"ماجرای نیمروز" وقتی با یک تعرض ساده ی جنبش کارگری مواجه می شوند، دست پاچه لایحه ی اصلاح قانون کار را پس می گیرند! این ها ذکر مصیبت نیست! سی و هشت سال پس از آن روزهای فراموش ناشدنی و با وجود عمیق ترین فاصله ی ممکنِ طبقاتی، جامعه ی شهریِ بیرون از مراکز تولید به شدت خاموش است و دوران دیپرشن ناشی از کلاپس خیزش سبز را دوره می کند! آن چه که فلان جوانکِ جوکر از تریبون بی بی سی تحت عنوان "امنیت" به عنوان یک امتیاز منحصر به فرد برای مردم ایران بر می شمارد و آن را با توجه به جنگ در منطقه "هدیه ی نظام جمهوری اسلامی" به مردم ایران می نامد در واقع نامِ اصلی اش امنیت نیست! خاموشی است! وگرنه کدام تحلیل گر مدعی دوزار دانشِ چپ است که نداند کثیف ترین ناامنی همانا فقر و جیب خالی است! جامعه یی که فرودستانش با فرایندهای مکرری مانند "سبد کالا" چنان تحقیر شده است که بدترین ظلم ها را تحمل می کند، جامعه یی که به یمن فربه شدن خرده بورژوازی اش به چنان درجه یی از سقوط افتاده که نبض اش با "استیج من و تو" می زند باید که به الیگارشیِ بورژوازی اش کولی بدهد و حتا فراموش کند که دستِ کم اعتراض تعبیر دیگری از هستیِ اجتماعی است!
باری به حاشیه رفتم!
ادامه دهیم....
طی مقالات 9 گانه ی پیشین به استناد فاکت و آمار و تحلیل وقایع اتفاقیه و به اعتبار تبیین نظری و سیاسیِ روند اوضاع داخلی، منطقه یی و بین المللیِ دهه ی هفتاد میلادی کوشیدم چهارچوب منسجمی ارائه دهم که در متن آن بتوان چیستیِ شکل بندی و شکست انقلاب را جا سازی کرد. کماکان گمان می زنم دستگاهی که در این کتاب و نه مقاله ی منتشر شده طراحی کرده ام، منسجم ترین متد منطبق بر منطق نقد اقتصاد سیاسی سوسیالیستی به منظور تبیین همه سویه ی انقلاب بهمن 57 است. مگر آن که رفیق یا رفقایی به طور مستند و متکی به فاکت بخش و یا کل این چارچوب را نقد و نقض کنند. که بی گمان منتی بزرگ بر مخلص و گامی در راستای تحلیل مهم ترین واقعه ی ایران معاصر خواهد بود. در ضمن تدوین این اثرتلاش کرده ام با تکیه به تفسیر بحران اقتصادی در دهه ی مورد نظر و به یاری متدولوژی مارکسیستیِ ِارزیابیِ انقلاب، توضیح جامع و در عین حال موجزی از انقلاب بهمن به دست دهم. سرفصل های بحث من از این قرار است:

فصل اول. کلیات:
1. انقلاب بهمن منتج از شیفت یک بحران اقتصادی به سمت بروز بحران سیاسی و به تبع آن شکل گیری شرایط انقلابی بود.
2. نظر به بحران اقتصادی دهه ی 70، شکست سوسیال دموکراسی و عقب نشینی دولت های رفاه از یک سو و افول سرمایه داری دولتی – اعم از شوروی و چین – از سوی دیگر و با توجه به عروج شیوه ی جدید تولید سرمایه داری بر بستر مکاتب وین- شیکاگو می توان گفت و پذیرفت که تنها پاسخ کاپیتالیستی به بحران کاپیتالیستیِ دهه ی مورد بحث در متن برنامه های اقتصاد سیاسی نئولیبرال امکان موفقیت داشته است.
3. انقلاب بهمن برآیند یک سلسله چالش هایی بود که از سال 1353 و متعاقب شوک ناشی از افزایش شدید قیمت نفت به حکومت شاه تحمیل شد.
4. از آن جا که دو طبقه ی اصلی جامعه – بورژوازی حاکم و پرولتاریای غیر متحزب- پاسخی درخور برای حل بحران نداشتند لاجرم انقلاب به سمت گرایشی چرخید که توانست به لحاظ شرایط خاص داخلی و منطقه یی و بهره گیری از جنگ سرد به لوازم بحران کاپیتالیستی جواب مناسبِ کاپیتالیستی بدهد.
5. این گرایش از کودتای 28 مرداد 1332 تا مطلع انقلاب به صور مختلف در سپهر سیاسی و مذهبی ایران فعال بود و از یک حاشیه ی امن برخوردار بود و در سایه ی خصلت های عمیقا ضد کمونیستی شاه، توانسته بود خود را در قالب یک "اپوزیسیون" مطلوب و راست تقویت کند. مدارس،حوزه های علمیه،تکایا،مساجد، بازار،دانشگاه ها و اماکنی مانند حسینیه ی ارشاد محل اصلی رشد و سازمان یابی این گرایش بود. گرایشی که ما از آن تحت عنوان جریان "ملی- اسلامی" یاد می کنیم و قالب متشکل آن را در اندام افراد و سازمان های منتسب به روحانیت و تشکل های بازار محور موتلفه در اتحاد با لیبرالیسم حقیر جبهه ی ملی و نهضت آزادی نشان می دهیم.
6. غالب تحلیل هایی که از موضع چپ به چراییِ پیروزی گرایش ملی – اسلامی و به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی پرداخته اند به نکات حاشیه یی وارد شده اند. عواملی مانند کشته شدن رهبران سازمان های چپ و کمونیست و انهدام این سازمان ها توسط ساواک، غیر کارگری و دانشجویی بودن چپ (نقد تئوری پیوند) و فعالیت چریکی به جای سازمانیابی کارگری به عنوان دلائل پیروزی جریان ملی – اسلامی تلقی شده است. اگر انقلاب کارویژه ی افراد و سازمان های چپ و امری ارادی است پس لاجرم این تحلیل ها نیز درست است! با این همه شکی نیست که وجود سازمان ها و مبارزان برجسته یی که آخرین سنگرشان با کشته شدن فرمانده اشرف سقوط کرد، می توانست در شرایط انقلابی کفه ی توازن قوا را به سود جبهه ی انقلاب سنگین کند اما واقعیت این است که دست بالا یافتن جریان ملی اسلامی فراتر از این مولفه ها قرار دارد.
7. کارگران در انقلاب بهمن به نحوی گسترده مشارکت داشتند و به یک مفهوم جنبش کارگری تا مطلع انقلاب بازیگر اصلی نبرد طبقاتی بود و به رسالت تاریخی خود به درستی عمل کرد.
8. جنبش کارگری به دلائل مختلف از جمله فقدان صندوق های مالی کمک به اعتصاب به تدریج تحت رهبری جریان ملی اسلامی در آمده است.
9. با وجود مشارکت فعال کارگران در مرکز انقلاب و قفل کردن شریان های حیاتی حاکمیت به دنبال اعتصاب کارگران نفت؛ فقدان حزب سیاسی انقلابی که بتواند باشگاهی برای متحد شدن کارگران پیشرو باشد و برای کسب قدرت سیاسی اشتهای طبقه را تحریک کند، مهم ترین نقطه ضعف جبهه ی انقلاب به شمار می رود. شوراهای کارگری غیر متحزب برای خلع ید سیاسی از بورژوازی به تنهایی کافی نیستند.
10. پروسه ی شکست انقلاب بهمن 57 با تعرض بورژوازی جدیدِ ملی – اسلامی به دستاوردهای انقلاب بهمن از اواسط اسفند 57 آغاز شده و در اواخر خرداد 60 به پایان رسیده است.

فصل دوم. چراییِ انقلاب:
این فصل به تبیینِ چرایی و تحلیل انقلاب به طور کلی و انقلاب بهمن به شکل مشخص وارد شده است. کوشیده ام گفتمان رایج راست و چپ را به محک نقد بزنم. درباره ی مفهوم مارکسیستی رفرم و انقلاب،مرحله ی انقلاب، انقلاب دو مرحله یی، انقلاب مداوم و انقلاب های دموکراتیک و سوسیالیستی نکات مبسوطی پیش کشیده ام و نیروهای محرکه ی انقلاب را بررسیده ام. هم چنین چه گونه گی کسب قدرت سیاسی توسط حزب پیشتاز کارگران انقلابی و ضرورت تغییرات رادیکال و نحوه ی انتقال طبقاتی و دست بردن به ریشه های مالکیت و دگرگونی در مناسبات اجتماعی تولید مورد ارزیابی مبسوط قرار گرفته است. در این فصل از موتور محرکه ی انقلاب های رنگی در اروپای شرقی و ماهیت تحولات ارتجاعی در آلمان شرقی و رمانی و به خصوص لهستان سخن گفته ام و به تفصیل چیستی جریان همبسته گی لخ والسا را تشریح کرده ام.

فصل سوم. خشونت و انقلاب:
"انقلاب مذموم است چون به استبداد و دیکتاتوری می انجامد و همیشه توام با خشونت است!" این آموزه یی است که سال ها از سوی جریان های رفرمیست چپ و راست و سوسیال دموکرات و لیبرال تبلیغ می شود. چنان که پنداری خشونت در ذات انقلاب نهفته است، چنان که گویی کمونیست های انقلابی هیستریِ خشونت دارند....سال هاست که پیروان انقلاب های رنگی و تحولات موسوم به " نافرمانی مدنی و مسالمت آمیز" از جنبش های اجتماعی یارگیری می کنند و بازی در شکاف های بورژوازی را به عنوان "اصلاحات" می فروشند. در این فصل تلاش کرده ام بن مایه ی این جنبش ها را با توجه به آرای هانا آرنت و مقایسه ی چهار انقلاب آمریکا و فرانسه و اکتبر و بهمن نقد کنم.

فصل چهارم. تعلیل ریشه های انقلاب بهمن:
1. توهم توطئه و انگاره های دائی جان ناپلئونی که سرنخ انقلاب را به آن سوی مرزها می برد و انقلاب را "کار انگلیسی ها" و "رادیو بی بی سی" می داند؛ از تحلیل های شناخته شده ی محافل دست راستی است.
2. کنفرانس گوادالوپ و نقش قدرت های امپریالیستی در انتقال قدرت به رهبران ملی اسلامی.
3. جایگاه کارتریزاسیون و مسائل مرتبط با نقض حقوق بشر.
4. نقش ارتش در جریان انقلاب، چه گونه گی تحلیل رفتن و تلاشی ساواک در دولت شریف امامی و ارتباط افرادی چون تیمسار مقدم با سران گرایش مذهبی، امکان کودتا، جایگاه مستشاران آمریکایی و نقش آفرینی سولیوان و ژنرال هویزر و مواضع دو جناح در حزب دموکرات (برژینسکی- ونس)....
5. تحلیل این نکته ی مهم که چرا انقلاب بهمن 57 اسلامی نبود و نامربوطی تفسیری که مبدا انقلاب را انتشار مقاله یی از احمد رشیدی مطلق در روزنامه ی اطلاعات می داند.
6. نقد ضعف های آشکار متدولوژی "سنت- مدرنیته" در تحلیل انقلاب بهمن به عنوان یکی از شاخص ترین روایات موجود و ارزیابی نکاتی مانند "بازگشت به خویشتن" و گرایش اخوان المسلمینی و شورش سنت و غیره از سید قطب تا علی شریعتی و احمد فردید.
7. تبیین نظریه وابسته گی به عنوان خصلت بورژوازی پهلوی و تاکید بر این مولفه که بحران اقتصادی ایران ربطی به وابسته گی صنایع به آمریکا و امپریالیسم نداشته است.

فصل پنجم. تحلیل اوضاع جهان و منطقه در دهه ی 70:
1. سه قطب برتر امپریالیستی آمریکا و شوروی و چین. در این فصل کوشیده ام به بحران سیاسی هیات حاکمه ی آمریکا بعد از ماجرای واترگیت و سقوط نیکسون وارد شوم و ابعاد بحران کمیسیون رم و سه جانبه گرایان آمریکایی را نشان دهم. همچنین کوشیده ام زمینه های افول تدریجی شوروی با توجه به اوج گیری رکود تورمی در زمان زمام داری برژنف به بعد را ترسیم کنم. در همین راستا تلاش کرده ام تصویری از بسترهای چرخش به راست "حزب کمونیست" چین و مائو زدایی را نشان دهم و روندی را که با هوا کوفنگ – دنگ شیائوپینگ از پلنوم سوم کنگره ی یازدهم (دسامبر 1978) شروع شد و در پلنوم سوم کنگره ی بیستم (اکتبر 1978) تکمیل گردید،ترسیم نمایم و از تاثیر این فعل و انفعالات در انقلاب بهمن سخن بگویم تا دانسته آید جنگ سرد تا کجا در عروج جریان ملی اسلامی نقش داشته است.
2. در سطح جهانی و امپریالیسم غرب، بروز رونق اقتصادی در شیلی پس از کودتای 11 سپتامبر 1973 و آزمایش موفق پاسخ نئولیبرالیستی به بحران کاپیتالیستی و عملیاتی سازی نظریه پردازی های مکتب شیکاگو. عروج تاچر در انگلستان و قدرت گیری ریگان در آمریکا هم زمان با انقلاب بهمن بسیار معنا دار است....
3. در سطح منطقه کودتا در افغانستان و به قدرت رسیدن جریان پرو روس و رفرمیسم چپ،طراحی کمربند سبز برژینسکی و شکل بندی ائتلاف سیاه منطقه یی ( عربستان، امارات، پاکستان و ایران ) و جهانی علیه حضور نظامی ارتش شوروی در افغانستان و بسته شدن اولین نطفه های القاعده. سقوط دولت ذوالفقار علی بوتو و ظهور ضیاالحق و حمایت مستقیم ISI از القاعده؛ تقویت پایه های دولت جدید در عراق به رهبری صدام حسین؛ تغییرات اساسی در اقتصاد سیاسی ترکیه که از سال 1970 شروع شده بود و در قالب برنامه ی چهارم سیاست های تعدیل ساختاری را جایگزین ملی سازی ها کرده بود......
درواقع ارزیابی ابعاد مختلف انقلاب بهمن به ویژه تعلیل عروج جریان ملی اسلامی بدون خم شدن به تحولات عمیقی که در سطح سرمایه داری جهانی و منطقه یی در حال وقوع بود، بسیار ساده انگارانه است. به یک مفهوم انقلاب بهمن نه فقط قربانی جنگ سرد امپریالیستی شد بلکه به دلیل ناتوانی بورژوازی پهلوی از ارائه ی پاسخ نئولیبرالیستی به سمت دولت مطلوبی گرائید که به تدریج توانست با استفاده از پتانسیل بسیار نیرومند چپ ستیزی و با تکیه به دو شوک شکننده ی جنگ هشت ساله و کشتارهای دهه ی شصت زمینه های نئولیبرالیزاسیون اقتصاد سیاسی کشور را بستر سازی کند. به عبارت دیگر انقلاب بهمن در دورانی شکل بست که به استناد دلائل پیش گفته و فاکت های مستند آن از همه سو دوران شکست بود. سوسیالیسم در نامناسب ترین وضع تاریخی بود. چپ متشکل سنگر به سنگر در حال عقب نشینی بود. به تبع افول چپ و غروب اردوگاه های مدعی سوسیالیسم، دولت های رفاه نیز از نماینده گی جناح چپ بورژوازی استعفا دادند و راه را برای پیشروی جناح راست و به طور مشخص نئولیبرال ها مساعد کردند.

فصل ششم. بحران های اقتصادی:
1. در سطح جهانی و داخلی بحران ساختاری سرمایه داری به دنبال افزایش و کاهش قیمت نفت شروع شد. بحران جهانی از درون رشد سریع اضافه تولید و انباشت و پیشرفت تکنولوژی و گسترش جهانی سرمایه و متعاقب آن گرایش نزولی نرخ سود شکل گرفته بود. یک بحران کلاسیک کاپیتالیستی. در مراکز رشد یافته ی سرمایه داری پیش از بازگشت سرمایه ی ثابت کارخانه ها و به طور متعین در آمریکا و اروپای غربی پیش از آن که سرمایه داران بتوانند از طریق کسب سود هزینه های خود را پوشش دهند با رقابت فزاینده ی کارخانه های جدید در جوامع تازه صنعتی شده ی کره و چین و تایوان مواجه شدند. انباشت بدون بازگشت، به تولید حجم عظیمی از درآمدهای نفتی – که حاصل جهش ناگهانی قیمت نفت در سال 1973 بود – در اروپا و آمریکا به موج سرمایه گذاری های عظیم و گاه غیر معقول در برنامه های تسلیحاتی "جهان سوم" منجر شد. در دهه ی 80 چنین برنامه هایی سطح بدهی این کشورها را به نحو وحشتناکی افزایش داد. بدین ترتیب بود که برتون وودز برای مدیریت این بدهی ها از در تحمیل سیاست های نئولیبرالی در آمد. از این برهه به بعد نئولیبرالیسم برنامه ی مورد توافق نخبه گان جهانی برای پاسخ به بحران کاپیتالیستی در کشورهای اصلی و فرعی سرمایه داری بود. جامعه پذیری در همه جا مورد تعرض قرار گرفت." چیری به نام جامعه وجود ندارد، تنها فرد است که مهم است." این منطق سرمایه داری نئولیبرال مشتق از دیکته ی مارگارت تاچر بود که هیات حاکمه ی سرمایه داری جهانی سرمشق خود ساخته بود. انقلاب بهمن در برهه یی سلطنت را زیر پا گذاشت که اعضای ششلول بند ارکستر مونت پله رن از یک سو مرگ انواع نحله های سوسیالیستی را اعلام می کردند و از سوی دیگر این آموزه های جرج کنان را سند می زدند که " باید بحث درباره ی اهداف مبهم و غیر واقعی همچون حقوق بشر، ارتقای سطح زنده گی، دولت رفاه و دموکراتیزه کردن جامعه را کنار بگذاریم و چنان چه بخواهیم موقعیت موجود را حفظ کنیم باید با آن از طریق کاربرد عریان اهرم قدرت رفتار کنیم و با شعارهای نوع دوستی و نیکوکاری جهانی دست و پای خود را نبنیدیم." از این به بعد بود که دوران تباهی معاصر آغاز شد. دورانی که زی اینک ما نیز به آن پیوند خورده است. اگرچه انقلاب موش کور تاریخ است وبیرون از اراده ی افراد و سازمان ها و تنها در بستر نبرد طبقات شکل می گیرد اما با این همه باید به تاکید گفت که انقلاب بهمن در بدترین زمان ممکن رقم خورد!
2. بحران اقتصادی ایران.
پیش از ورود به ابعاد برجسته ی بحران اقتصادیِ منتهی به انقلاب بهمن چند شاخص مهم اقتصادی در دو برهه ی زمانی مشخص یعنی دوران شاه و ج ا مقایسه شده است؛ از جمله:
2.1. واقعیت این است که- تا هنگام نگارش و جمع بندی مباحث این کتاب یعنی تابستان 1393- با وجود بیش از هزار و صد میلیارد در آمد نفتی – که فقط 800 میلیارد دلار آن در دوران "عدالت پروری و مهرورزی " جناب احمدی نژاد حاصل شده - نابرابری و شکاف طبقاتی به عمیق ترین شکل ممکن رسیده است. به اعتبار یک گزارش رسمی بهای مسکن شمال تهران بیش از 175 برابر جنوب است. با مصادره ی یک اتوموبیل بچه بورژواهای تهرانی می شود تمام مدارس سردشت و پیرانشهر را به پیشرفته ترین امکانات آموزشی و پرورشی مجهز کرد.
دستمزد کارگران – به عنوان مهم ترین شاخص اقتصادی – در سال 1393 نسبت به مجموع افزایش نرخ تورم از سال 1357 تا کنون فقط 300 درصد عقب مانده است! در حال حاضر دستمزد رسمی 4 تا 5 برابر زیر خط فقر رسمی است. وضع دستمزد غیر رسمی به فاجعه مانسته است. سال 1357 حداقل دستمزد 1700 تومان بود. معادل یک سکه و ربع. سال 1391 حداقل دستمزد 390 هزار تومان معادل یک ربع سکه بوده است. سال 1392 قدرت خرید کارگران نسبت به سال 1384 یعنی ابتدا و انتهای "پاک ترین" دولت تاریخ ایران، کم تر از یک سوم شده در حالی که هزینه ی زنده گی بیش از 5 برابر شده است. بر همین اساس است که قد مردم ایران در طول این سال های مشعشع 4 سانت کوتاه تر شده است! سی و شش سال پس از انقلاب بهمن وزیر کار دولت تدبیر( علی ربیعی ) با "افتخار" اعلام می کند که " 78 درصد مردم تغذیه ی مناسب ندارند و 12 میلیون نفر دچار فقر غذایی هستند." همه ی این ها در کنار فساد نهادینه شده، بیکاری، افسرده گی، خودکشی، آلوده گی آب و هوا و غذا، کودکان کار،تحدید شدید آزادی های فردی و اجتماعی و....در مجموع همه ی آن عواملی است که ترم "شاه ماه بود" را توجیه می کند. همین جا و تا یادم نرفته و برای این که چند و چونِ اقتصادیِ و اوضاع معیشتی مردم در روزگار اعلیحضرت روشن شود به چند فاکتور مهم اقتصادی اشاره می کنم.
در سال 1351 بالغ بر 64 درصد جمعیت شهرنشین سوتغذیه داشتند. در سال 1356 حدود 43 درصد مردم مسکن نداشتند. در حد فاصل سال های 53 تا 56 اجاره خانه 60 درصد دستمزد کارگران بود. در سال 53 اجاره خانه 200 درصد و سال بعد 100 درصد افزایش یافت. در واقع شاخص هزینه ی مسکن از سال 53 تا 56 از 100 به 294 رسید. در مطلع انقلاب بیش از 68 درصد مردم بی سواد بودند. از لحاظ سایر شاخص های توسعه ی انسانی مانند مرگ و میر کودکان زیر یک سال، مرگ و میر مادران باردار، توزیع پزشک و بیمارستان و درمانگاه و تخت بیمارستانی و امید به زنده گی و غیره ایران در میان کشورهای منا حائز بدترین رتبه ی ممکن بود.
2.2. تحلیل من از بحران اقتصاد سیاسیِ شاه معطوف به چند مولفه است: انبساط و انقباض اقتصادی بر اثر افزایش شدید قیمت نفت و ارتقای 5 برابری در آمد سرانه، رکود تورمی متعاقب این برهه در کنار عدم توازن توسعه میان زیرساخت های کلیدی از جمله صنایع مرتبط با مسکن، حمل و نقل و کلیه ی شبکه های مواصلاتی، بنادر و البته عقب مانده گی نیازهای اولیه ی مردم (توسعه ی انسانی) مانند بهداشت و درمان و آموزش و حمل و نقل و غیره!
چنان که دانسته است اولین شوک نفتی در سال 1352 (1973) وارد شد. می دانیم که سهم درآمدهای نفتی در توسعه ی کشور طی سال های 1342 تا 47 – یعنی برنامه ی سوم توسعه ی شاه – نزدیک به 66 درصد بود. در برنامه ی چهارم ( 1348- 1352) این نرخ به 63 درصد نزول کرد. چیزی نزدیک به 30 درصد تولید ناخالص ملی. بالغ بر 75 درصد دریافت های ارزی و 50 درصد درآمدهای دولت در سال 1347 از فروش نفت تامین می شد. در سال 1336 / 1957 درآمد نفتی ایران بیش از 40 درصد درآمدهای دولتی را ممکن می ساخت. در سال 1347/ 1968 بیش از 50 درصد درآمدهای دولت و 75 درصد دریافت های ارزی و 20 درصد تولید ناخالص ملی از فروش نفت تامین می شد. در مهر ماه 1352/ 1973 قیمت جهانی نفت در بطن یک خیزش شگفت ناک بیش از 6 برابر شد. با انفجار بهای جهانی نفت در این سال سهم درآمد نفتی در تولید ناخالص ملی به 50 درصد رسید. نکته ی بسیار مهم و حیاتی این است که پیش از آن که امکانات لازم برای جذب این سرمایه هنگفت فراهم شود این سهم در سال 1357 به 35 درصد کاهش یافت. در سال 1353 تولید نفت ایران چیزی حدود 6 میلیون بشکه در روز بود. در همین دوران است که قیمت نفت از بشکه یی 3 دلار به 20 دلار رسید....
نئولیبرال های وطنی از فوران این در آمد نفتی و به منظور تحلیل موقعیت دولت در ایران و رسیدن به تعلیل بحران به نتایج جالب و نظریه پردازی های جالب تری می رسند که در میان دوستان جهانی ایشان نیز هوادارنی دارد. نظریه ی "دولت رانتیه ی نفتی " که از سوی کاتوزیان مدون شده از این جمله است. من در کنار دوستان دیگری بی اساس بودن این نظریه را به وضوح نشان داده ایم. بنگرید به : akhbar-rooz.com
2.3. تحلیل مانیتاریستی و کینزی! دیگر این که " اقتصاددانان " محترم در متن یک تحلیل مانیتاریستی افزایش نقدینه گی را عامل اصلی رکود و تورم و بحران دوره ی مورد نظر می دانند و به رسم همیشه گی خود کنترل نقدینه گی را به عنوان راهکار خروج از بحران پیش می کشند. وهیجان انگیزتر این که اولین گام کنترل نقدینه گی را در تهاجم به معیشت مردم کارگر و انجماد دستمزد ها تعریف می کنند. راهکاری آشنا که در حال حاضر با شدت از سوی دولت روحانی دنبال می شود. شاید در راستای تحقق همین راهکارها بود که دولت جمشید آموزگار نیز در تلاشی نافرجام وارد همین عرصه شد و نه فقط راه به جایی نبرد بل که به شکل بندی یک رکود تورمی و انقباض اقتصادی دامن زد. امری که با روی کار آمدن شریف امامی و عقب نشینی تند رژیم و افزایش دستمزدها تناقض و گیج سری حاکمیت را بیرون انداخت. این فقط شخص شاه نبود که از "آتش زدن پول ها " در دوران شکوفایی سخن می گفت و مدعی می شد اگر یک بار دیگر چنین فرصتی پیش بیاید قدر پول های اش را خواهد دانست. نئولیبرال ها نیز از "اشتباه شاه" سخن ها گفته اند. برای نمونه بنگرید به مباحث مندرج در ویژه شماره ی هفته نامه ی "تجارت فردا" – ش 56 شهریور 92- که کلی "اقتصاددان هایکی و سیاستمدار پوپری – از جمله وزیر اقتصادی روحانی – را جمع کرده تا " اشتباهات فاحش احمدی نژاد را با محمد رضا پهلوی مقایسه کند" و از این که در دوران شکوفایی " مردم داشتند مثل شیخ نشین ها پول خرج می کردند" گلایه فرماید و به حاکمیت توصیه کند اگر به بقای خود می اندیشید از این ولخرجی ها پرهیز کنید.
نظریه هایی شبیه اقتصاد توسعه – که در ایران تحت عنوان "سوسیالیسم" و ضد "نولیبرالیسم" با گرایش تصریحی و تلویحی به مواضع ضد "امپریالیستی" حزب توده به خورد خلق الله داده می شود- حتا از جنبه های ایده ئولوژیک و مذهبی به تحلیل این بحران وارد شده است. مباحثی از این قبیل که از هدایت درآمدهای نفتی به سوی ایجاد اشتغال و شکوفایی اقتصادی در عرصه ی صنایع و ایجاد توازن میان صنعت شهری و کشاورزی روستایی دفاع می کند و بدون اذعان یا اشراف به تناقض های ماهوی شیوه ی تولید سرمایه داری به شیوه ی سرمایه گذاری غیر موزون به عنوان دلیل بحران اقتصادی شاه می تازد." حتی در طول برنامه ی پنجم ( 1352- 1357) که به علت افزایش قیمت نفت رشد اقتصادی افزایش یافته بود...میزان برخورداری از رشد اقتصادی برای همه یکسان نبود و این نوع توسعه دوگانگی اقتصادی بین بخش سنتی و مدرن را افزایش داده بود. در بخشی از طرح های این دوره تاسیسات صنعتی مدرن قرار داشت که در کنار بخش سنتی اقتصاد بنا شده بود. بحران های اقتصادی در اواخر رژیم شاه و مخصوصا به دنبال کاهش بهای نفت و ناکارآمدی دولت زمینه ی سقوط آن را فراهم کرده بود. تورم و کمبود بعضی از اقلام غذایی از تبعات بحران اقتصادی بود. رشد بی رویه قیمت خدمات شهری و افزایش هزینه زندگی که از پیامدهای تمرکز توسعه در شهرها و مهاجرت بی رویه و فساد اقتصادی بود موجبات نارضایتی بخش های وسیعی از جامعه را فراهم کرد سیاست های رفاهی رژیم با کاهش درآمدهای نفتی به بن بست رسیده بود آهنگ شتابان مهاجرت روستائیان به شهرها به خاطر بی توجهی دولت به آنان و از سوی دیگر نیاز شهرها به ویژه تهران به کارگر سبب خالی شدن روستاها از سکنه و رکود بیشتر بخش کشاورزی و افزایش بهای محصولات این بخش شد. در نیمه دوم سال 1356 تورم به 40 درصد رسید و نرخ رشد صنایع غیر نفتی از 41.1 درصد در سال 1355 به 9.4 درصد در سال 1356 تنزل یافت."
شکی نیست که در این تحلیل واقعیات مستندی نهفته است. اما مهم ترین اشکال ساختاری چنین برداشت هایی از تعلیل اقتصادی بحرانِ اقتصاد سیاسی شاه تاکید مبرم بر دو عامل عدم توازن میان توسعه ی شهر و روستا از یک سو و تعارض سنت مدرنیته از سوی دیگر است. البته نظریه ی اقتصاد توسعه همه ی مشروعیت و مقبولیت خود را از همین جا اخذ می کند و اگر بتوان برای آن اعتباری قایل شد بی هیچ شکی باید اعتبار نسبی آن را به تببین های دقیق دوست بسیار نازنین من زنده یاد حسین عظیمی ارانی در متن "مدارهای توسعه نیافته گی" داد. واقعیت این است که بسیاری از استنتاجات تحقیق دقیق آن بزرگوار به نحو نادرستی از سوی امثال کاتوزیان به استخدام توجیه تعارض های سنت مدرنیته در آمده و از آن جا به سمت تفسیر نظریه ی نئولیبرالی دولت رانتخوار نفتی شیفت شده است." آن چه در ایران رخ داد نه پیشرفت اجتماعی و اقتصادی بود و نه مدرنیسم بلکه شبه مدرنیسمی بود که عواید نفت آن را تسریع کرد. به همین شکل تغییرات ساختاری اقتصاد نیز نه به علت شهرنشینی که به واسطه ی شهرزدگی بود. هنگامی که کشور در آستانه دروازه های تمدن بزرگ قرار داشت سهم کل تولیدات صنعتی ( شامل تولیدات دستی و روستایی و سنتی) در تولید ناخالص داخلی غیر نفتی20 درصد بود. در حالی که سهم خدمات 56 درصد بود. با این همه حمل و نقل شهری در همه جا و به ویژه تهران به قدری خراب بود که غیر قابل توصیف است. وضع مسکونی جز برای وابستگان دولت و جامعه تجار یا وحشتناک بود و یا مشکلی هولناک. اغلب شهرهای کوچک و بزرگ از جمله تهران فاقد سیستم فاضلاب کارآمد بودند. خدمات درمانی و بهداشتی برای اغنیا بسیار گران و نا مطمئن بود و برای فقرا گران و خطرناک."
محمد علی کاتوزیان(1372) اقتصاد سیاسی ایران، برگردان م. نفیسی و ک.عزیزی، تهران: نشر مرکز. ص: 323
چنان که ملاحظه می شود همه ی این آمارهای درست برای کاتوزیان در خدمت نقد "شبه مدرنیسم" شاه است. پنداری اگر شاه به تعبیر کاتوزیان "شبه مدرن" نبود و کاملا و مطلقا مدرن از قبیل مثلا پادشاه یونان و اسپانیا بود آب از آب تکان نمی خورد و این ناترازمندی های اقتصادی نیز در کنف مدرنیزاسیون واقعی حل می شد و هیچ مشکلی پیش نمی آمد. حالا بحران در جای خود. این که به اعتبار این دستگاه تحلیلی چه گونه می توان بحران دهه ی هفتاد انگلستان و یا همین یونان و اسپانیای مدرن را ارزیابی کرد بر عقل ناقص این قلم دانسته نیست! کاتوزیان منتقد "پیشرفت نکردن" و "شبه مدرنیسم" شاه است و آن را دلیل بحران و انقلاب می داند. آن روی سکه ی چنین تحلیلی امثال شریعتی و آل احمدِ منتقدِ " مدرنیزاسیون بی رویه" شاه نشسته اند. یکی از انکشاف ناقص بورژوازی گلایه می کند و دیگری از سقط جنین بورژوازی. یکی از بورژوازی می خواهد رشد کند و متمدن و مدرن شود تا از " شر " انقلاب رهایی یابد و دیگری به بورژوازی می گوید به حجره های تاریک بازار و "خویشتن خویش" بازگردد و آموزه های "مقدس سنت" را زیر پا نگذارد. یکی از لندن و اکسفورد به شاه هشدار می دهد و دیگری از قم و قاهره ی سید قطب! ظاهر قضیه این است که اولی جامعه را به پیش فرا می خواند و دومی آن را به پس می کشد اما واقعیت این است که هر دو ارتجاعی هستند و منافع طبقاتی مردم کارگر و زحمتکش را به پای رفت و برگشت های بورژوازی قربانی می کنند.
2.4. با وجود فسیل شدن نظریه ی "وابسته گی" و با این که از سلطان زاده تا صفایی فراهانی و تا انتشار جزوه ی بسیار معتبر "اسطوره ی بورژوازی ملی مترقی" منصور حکمت در مجموع سال ها گذشته است و با وجود تهاجمِ همه سویه و زنجیرگسسته ی جهانی سازی های نئولیبرالی هنوز هم هستند کسانی که زیر علم و کتل "سوسیالیسم" نقدشان به بورژوازی وطنی از زاویه وارد کردن و وارادت "جنس های بنجل" صادر می شود. از نظر این "سوسیالیست" ها اگر تولید ملی چنان شکوفا شود که سود سرمایه به جیب سرمایه دار وطنی – سال هاست به سرمایه دار می گویند "کار آفرین" – سرازیر شود همه عاقبت به خیر خواهند شد. در کنار این مبادله بالاخره چند تایی هم شغل ایجاد خواهد شد. حالا نیروی کار ارزان است که است!! تحلیل این جماعت از بحران اقتصاد سیاسی شاه نیز معطوف به همین عقب مانده گی تاریخی و البته طبقاتی است : " بورژوازی وابسته و تحت سلطه ی سرمایه داری بین المللی قرار داشت. این طبقه متشکل از 1000 خانواده بود.... افزایش واردات به منظور پاسخ به تقاضای روزافزون...به عنوان مثال کارخانه ی ارج در سال 1356 به علت نداشتن پیچ متوقف می شود... در روزنامه ی رستاخیز در تیرماه 1357 آمده است که مرغ را با قیمت گزاف برای تولید تخم مرغ و جوجه کشی از خارج وارد می کنیم...." کسانی که از موضع چپ و "سوسیالیست" این ترهات را پخش و پلا می کنند از درک ساده ترین مکانیسم های متناقض و بحران زای سرمایه داری نیز عاجزند. حتا اگر از این فهم ساده هم ناتوان نباشند مساله این است که به هر حال برای حمایت از جناح ملی سرمایه و فرستادن کارگران به زیر پرچم بورژوازی نیکوکار فقط نمی شود تحلیل سیاسی به کار بست. این جاست که پیچ و مهره و پنیر و مرغ و پشمک وارداتی وارد تحلیل می شود تا.... بله تا از کارگر بخواهد که برای تولید ملی ومیهن عزیز جان بدهد! در سال های اخیر انتخاب مطالبه محور این "چپ" در عرصه ی سیاست روی حزب مشارکت و اتحاد با جریان نهضت آزادی و ملی مذهبی آب بندی شده است. با همین دیدگاه است که "چشمان تمام باز" به روی برنامه ی پیوستن به گات بسته می شود و شیب ملایم خصوصی سازی ( انتقال اموال دولتی به افراد وابسته به حکومت) و اجرای عاقلانه و هوشمندانه ی اصل 44 حرکت مدبرانه جا و جار زده می شود.

فصل هفتم. مصاف طبقات، جنبش ها و سازمان ها!
در این فصل کوشیده ام مبارزه ی طبقاتی در ایرانِ تا مطلع انقلاب بهمن را با توجه به صف بندی های طبقاتی دو طبقه ی اصلی و نماینده گان سیاسیِ آنان ارزیابی کنم.
7.1. بورژوازی ایران. به نظر نگارنده بورژوازی حاکم و نماینده گان اش به لحاظ تاریخی و حتا از نظر شخصیت اخلاقی شان ضعیف تر و حقیر از آنی بود که بتواند کل بورژوازی ایران را نماینده گی کند. نویسنده به پژوهشی معتبر درباره ی خصلت های طبقه ی بورژوازی کشورهای "جهان سوم" برنخورده است و در نتیجه قادر به مقایسه نیست اما به طور کلی و با توجه به رویکرهای بورژوازی وطنی به جرات می توان گفت که این طبقه و نماینده گانش اش در تمام زمینه های سیاسی و فرهنگی به شدت پست و حقیر بوده اند. بورژوازی پهلوی و نماینده گان سیاسی اش یعنی شاه و دربار به مراتب ضعیف تر از آنی بودند که در انتقال موقت قدرت سیاسی به بخش دیگری از بورژوازی درست و به هنگام عمل کنند. در مورد پهلوی دوم این انتقال دستِ کم در دو برهه ی حیاتیِ 28 مرداد و انتقال قدرت به مصدق و جبهه ی ملی و دی 1357 و انتقال قدرت به بختیار نشان داد که این بورژوازی تا کجا سست عنصر و دون است.
تبیین صف بندی اعضا و سازمان های متشکل در جنبش ملی اسلامی پیش و پس از انقلاب از مهم ترین مولفه های مرتبط با انقلاب بهمن و دغددغه های چپ سوسیالیست است. به گمان من بورژوازی لیبرال ایران و دو سازمان شناخته شده ی آن یعنی جبهه ی ملی و نهضت آزادی به لحاظ تاریخی و سنت های سیاسی به شدت ضعیف و میان مایه بوده اند و هرگز نه روحیه ی عظمت طلبی داشتند و نه اشتهایی برای کسب قدرت سیاسی و ایفای نقش تاریخی خود. بورژوازی لیبرال ایران در هیچ عرصه یی قابل مقایسه با بورژوازی لیبرال اروپای غربی نیست. تمام انتقاد این بورژوازی به شاه در حیطه ی عمل به قانون اساسی بود. "شاه به جای حکومت فقط سلطنت کند" و " شاه کمی جمع تر بنشیند تا ما نیز بنشینیم." این بورژوازی بر خلاف لیبرال های اروپا هرگز روی خوش به انقلاب نشان نداد و در نتیجه گذار از دوران فئودالیسم به بورژوازی در ایران به شکلی محقر و باسمه یی و بدون تحولات عمیق اجتماعی صورت بست. " ما باران می خواستیم سیل آمد." این کل مانیفست بورژوازی لیبرال ایران در مورد انقلاب است که از زبان بازرگان بیان شده است. در این فصل تلاش کرده ام سیر تطور این بورژوازی را از مشروطه تا دوران کنونی ترسیم کنم و نشان بدهم که این بورژوازی چگونه در ایفای مسوولیت های تاریخی و طبقاتی خود زبون بوده است. نشان بدهم که چگونه در جنبش مشروطیت متزلزل بود و به روحانیون کولی می داد و نماینده گان شاخص اش در مواجهه با مذهب و حوزه های علمیه به شدت احساس حقارت می کردند. نشان بدهم که چگونه در حوادث تلخ منجر به کودتای 28 مرداد با کاشانی و شاه مماشات کردند. نشان بدهم که چگونه بعد از انقلاب بهمن 57 جاده صاف کن روحانیون شدند. نشان بدهم که چگونه کاتالیزور انتقال قدرت از دستگاه بوروکراتیک شاه به حوزه های علمیه شدند. نشان بدهم که چگونه هرگز سکولار نبودند. نشان بدهم که چگونه همیشه ضد چپ بودند و هستند. و نشان بدهم که چرا اینک نیز بعد از سه دهه و نیم هنوز در برابر قدرت حاکم احساس حقارت می کنند و نشان بدهم که چگونه و چرا ائتلاف سیاسی سوسیالیست ها با لیبرال ها هرگز ممکن نبوده است و نیست. نشان بدهم که چرا در حوزه ی اقتصادی و بخش خصوصی نیز این بورژوازی همیشه لاغر بوده است و بر خلاف متحد مقطعی اش یعنی بورژوازی مذهبی پشتوانه ی اقتصادی محکمی نه در بازار و کارگاه های کوچک نداشته و بعد از انقلاب نیز این عرصه را به حوزه ی علمیه و موتلفه باخته است.
7.2. طبقه ی کارگر! در این فصل به تفصیل از موقعیت و جایگاه تاریخی طبقه ی کارگر ایران سخن گفته ام. کوشیده ام با آمار و فاکت نشان دهم که بر خلاف گرایش های طبقه متوسطی هم در برهه ی انقلاب و در دوران ما طبقه ی کارگر به لحاظ کمی و کیفی تنها طبقه یی بوده است که یارای همآوردی با بورژوازی حاکم را داشته است. به استناد آمار نشان داده ام که در مقطع تدوین این مجموعه طبقه ی کارگر ایران با احتساب جمعیت خانوار و کارگران بیکار جمعیتی بالغ بر 57 میلیون را – از 79 میلیون- تشکیل داده است. نشان داده ام که بر خلاف تحلیل های ذهنی موجود این طبقه در مطلع انقلاب بهمن به رسالت تاریخی خود به مطلوب ترین و شرافتمندانه ترین شکل ممکن عمل کرده است. در سال 1355 و در شرایطی که همه ی ابزار سرکوب شاه فعال بود؛ کارگران شرکت نفت رژیم را به عقب راندند و سندیکای خود را تاسیس کردند. این سندیکا نقش مهمی در سازماندهی اعتراضات و اعتصابات کارگری ایفا کرد. همین کارگران در خرداد 57 در تهران به تشکیل کمیته های مخفی اعتصاب در پالایشگاه نفت اقدام کردند. همه ی این تشکل سازی ها در حالی صورت می گرفت که هنوز خبری از اعتراضات خیابانی نبود. در 17 تیر همان سال کارگران طی نامه ی بسیار مهمی دولت را با طرح 37 رشته مطالبات اقتصادی رادیکال به چالش کشیدند. نخستین اعتصاب کارگری (هفته ی اول شهریور) رژیم را ناگزیر از تجدید نظر در قانون کار و افزایش دستمزد و مزایا و مرخصی و حق بازنشسته گی کرد. در مورد ابعاد مختاف اعتصاب کارگران شرکت نفت و نقش آن در انقلاب بهمن و پروسه ی شکل بندی شعار بسیار مهم "کارگر نفت ما – رهبر سرسخت ما" زنده یاد یدالله خسروشاهی نکات بسیار ارزنده یی گفته است.
7.3. ملزومات پیروزی طبقه ی کارگر! من برای آن که به یک جمع بندی فشرده از ملزومات پیروزی طبقه ی کارگر وارد شوم لاجرم به یک پروسه ی اجمالی از روند کلی وقایع اتفاقیه وارد می شوم. برای مردم ایران 17 شهریور یک سرفصل خونین و تاریخی در روند انقلاب بهمن است. روزی که با کشتار میدان ژاله آغاز شده است. این روز تاریخی اما یک سرفصل بسیار مهم را نیز در خود جای داده است. هم زمان با اعلام حکومت نظامی و به رگبار بستن مردم معترض در میدان ژاله ، حدود 200 نفر از کارگران شرکت نفت تهران به همراه اعضای خانواده ی خود در برابر پالایشگاه با برپایی چادر دست به اعتراض زدند. دو روز بعد نیروهای دولتی به این تجمع یورش بردند و در نتیجه کارگران وارد مرحله ی اعتصاب شدند. در نخستین هفته ی مهر 57 و به موازات گسترش تظاهرات توده یی به شهرهای مختلف اعتصاب کارگران پالایشگاه تهران با پیوستن کارمندان قدیمی دامنه ی وسیع تری گرفت. رژیم در تقابل با کارگران اعتصابی به سوی آنان شلیک کرد و گروهی کشته و زخمی شدند. به دنبال این درگیری ها کارگران خوزستان نیز به اعتصاب پیوستند و انقلاب وارد مرحله ی سرنوشت سازی شد.در همان نیمه ی نخست مهر پالایشگاه آبادان به یک اعتصاب سراسری فرو رفت و نیروهای ارتش آن جا را اشغال کردند. در این برهه اگر چه میان کارگران آبادان و تهران از طریق سندیکا ارتباط منسجمی برقرار بود اما باید دانست که به دلیل فقدان تشکل سراسری توده یی کارگران اعتصابی نفت با سایر خواهران و برادران هم طبقه یی خود ارتباط نداشتند. در همین برهه است که رژیم با بستن صندوق مالی سندیکا گلوی اعتصاب را می گیرد و کارگران را تحت فشار می گذارد. کارگران برای ادامه ی اعتصاب به پول نیاز دارند . تبعا به جاهای مختلف مراجعه می کنند. یکی از این جاها دانشگاه بود که گویا با کمکی در حدود دو میلیون تومان نتوانسته به نیازهای اعتصاب پاسخ مقتضی دهد. جای دیگر دفتر آیت الله طالقانی بود. از این مرحله به بعد و از طریق طالقانی است که کارگران به بازار و افراد ملی اسلامی وصل می شوند. ماحصل این ارتباط پیوستن حاجی عراقی و چند فعال اسلامی به کمیته ی اعتصاب است. به دنبال این فرایند آقایان رفسنجانی و بازرگان و صباغیان نیز وارد می شوند و عملا رهبری اعتصاب را به دست می گیرند. همزمان با گسترش اعتراضات خیابانی و پیوند اعتصاب کارگران نفت خوزستان به کارگران تهران در اواسط آبان ماه، سرمایه داران اسلامی بازار با کومک های مالی "سخاوتمندانه" نبض اعتصاب را می گیرند و سوار جنبش می شوند. در تاریخ 30 دی ماه کمیته یی برای هماهنگی اعتصاب تشکیل می شود. اعضای این کمیته عبارتند از آقایان رفسنجانی، بازرگان، باهنر، معین فر و سحابی. مهار اعتصاب و توصیه به کارگران برای بازگشت به کار و سایر اتفاقاتی که در این برهه شکل بسته است به وضوح موید نیاز مبرم و حیاتی جنبش کارگری به صندوق های مالی مستقل و متکی به نیروی خود کارگران است. علاوه بر ضرورت تشکل سراسری توده یی و صندوق های مالی، فقدان ستاد رزمنده یی که بتواند به محلی برای تجمع و تمرکز و تعرض به قدرت سیاسی تبدیل شود از ضعف های اساسی طبقه در برهه ی انقلاب بهمن است. نگفته پیداست که این ستاد رزمنده همان حزب سیاسی و انقلابی کارگری است. شوراهای کارگری که در بطن انقلاب تشکیل شدند و با یورش ضد انقلاب به تدریج از بین رفتند به تنهایی قادر نیستند به مهم ترین مساله ی انقلاب پاسخ گویند. این مساله همان کسب قدرت سیاسی است.
7.4. در این بخش به استناد نشریات سازمانی و اسناد و مدارک موجود به ارزیابی مواضع سازمان های سیاسی چپ و راست در مطلع انقلاب بهمن تا خرداد 60 پرداخته ام. حزب توده، سازمان چریک های فدایی خلق (اکثریت و اقلیت)، سازمان پیکار و رزمندگان و کومه له در کنار اتحاد مبارزان کمونیست به همراه چند سازمان دیگر از جمله وحدت کمونیستی و اتحادیه ی کمونیست ها مورد توجه و نقد و بررسی قرار گرفته اند. همچنین در جبهه ی دیگر به تحلیل مواضع و فعالیت های سازمان مجاهدین خلق، آرمان مستضعفین، جاما، نهضت آزادی، جبهه ی ملی و حزب دموکرات کردستان وارد شده ام. درمتن این نقدها به تفصیل از چیستی و چرایی ناکام ماندن چپ و راستِ لیبرال در کسب قدرت سیاسی سخن گفته ام و دلائل عروج و موفقیت جریان اسلامی را تشریح کرده ام.

فصل هشتم. خاطرات خطیر!
من فن داستان نویسی نمی دانم به درستی. با این حال داستان گونه یی از این قلم منتشر شده است. به اسم "پرستو در باد". در ژانر رئالیسم سوسیالیستی. گونه یی واقعه نگاری تاریخی. بی کم و کاست و با شخصیت های یک سره واقعی. در مقاله ی مبسوط "تبار خونین گل ها" – مندرج در مجله ی آرش، ش : 108- دلیل نوشتن این داستان را شرح داده ام و گفته ام که روزی روزگاری زنده یاد ناصر ایجادی (مدیر انتشارات قصیده سرا از فعالان بسیار شریف جریان ملی مذهبی و ناشر دو کتاب من) متن تایپ شده ی داستانی را به من سپرد تحت عنوان" ایمپالای سرخ". نوشته ی بنفشه ی حجازی. و از من خواست که به دقت بخوانم و حاشیه یی بنویسم. داستانی از قرار واقعی و با شخصیت های واقعی. کل هدف خانم حجازی از نوشتن این رمان بی کم و کاست زدن پنبه ی کمونیست های فدایی بوده است. در این اثر چنان چهره ی خوفناک و خشنی از حمید مومنی و حمید اشرف سایر فداییان ترسیم شده است ، پنداری با جماعتی لات و شرور مواجه هستیم. باری من به اندازه ی دانش اندک خود در زمینه ی ارزیابی از جنبش فدایی نکاتی در حاشیه ی داستان مکتوب کردم و در گفت و گو با خانم حجازی نیز به جعل واقعیات تاریخیِ سازمان فداییان از جانب او اعتراض کردم. ایشان نقد من را بر نتافت و همچون همه ی لیبرال ها آن را استالینی خواند و گفت "چشم انتظار نقدی است که درست و حسابی مشت و مالش بدهد؟" باری کتاب خانم حجازی پس از یک رفت و برگشت سرانجام مجوز گرفت و منتشر شد. در پاسخ به آن داستان ترجیح دادم داستانی واقعی بنویسم و ضمن تدوین گوشه هایی از خاطرات دوران انقلاب بهمن به آرمان های جنبش فدایی نیز اشاره کنم. این آرمان ها از زبان پرستو ( نام مستعار) فرهودی خواهر زنده یاد فدایی احمد فرهودی از شهدای سیاهکل بیان شده است. پرستو مدت ها دوست نزدیک من بود و با او و در کنار او خاطراتی داشته ام که مگو و مپرس. پیش از انقلاب تا اواسط زمستان 57.....پرستو یک سمپات واقعی جنبش فدایی بود و من کوشیده ام از زبان او و تا جایی که میسر بوده و موقعیت من اجازه می داده است نکاتی را در خصوص بحث های رایج آن دوران و البته نقش زنان فدایی در خانه های تیمی و عشق و دل داده گی مطرح کنم. کوشیده ام پوچ و مهمل بودن اساس داستان ضد کمونیستی بنفشه حجازی را با زبان واقعی داستان نشان دهم. بدون مبالغه. باری داستان "پرستو در باد" از شب 21 بهمن 57 آغاز می شود. شبی که من – جوانی 19 ساله و به قول شاملو تربچه یی قاتیِ میوه ها- به همراه چند رفیقی که در یک شبه محفل مائوئیستی فعالیتی در حد کتابخوانی و پخش نشریه داشتیم، در مقابل پادگان جمشیدیه بودیم. مسلح به یک رولور اوراق! حوادث آن شب و روزان و شبان بعدی در پادگان جمشیدیه به شکلی بسیار کلی در کتاب آمده است. هم از این رو که کتاب برای کسب مجوز و چاپ در ایران نوشته شده بود و لاجرم خودسانسوریِ ویژه یی را به نویسنده تحمیل می کرد. با این حال کتاب مجوز نگرفت و ممنوع شد( سال 1385) و به همان شیوه و محتوا از سوی دوستان بسیار نازنینی در انتشارات آلفا بت ماکسیما ی استکهلم منتشر شد. دست شان خوش باد.
باری پادگان جمشیدیه یا دژبان مرکز یک پادگان نظامی عادی و معمولی نبود. از در جنوبی که وارد می شدی، دویست متر بعد دست چپ زندانی قرار داشت که بسیاری از شخصیت های شناخته شده ی سیاسی مغضوب شاه آن جا محبوس بودند. از جمله هویدا و نصیری و داریوش همایون و نیک پی و ولیان ......و ما بدون هرگونه شناخت پیشینی و صرفا بر حسب تصادف – رفته بودیم بیمارستان هزار تخت خوابی برای کومک به مجروحان- دم در پادگان سبز شده بودیم. کمی تا حدودی تصادفی! حوادث شب نخست و نحوه ی دستگیری ارتشبد نصیری- رئیس ساواک- را در بخش نخست کتاب "پرستو در باد" تا آن جا که ممکن بوده است، نوشته ام. شب اول و دوم اسلام کاظمیه با ما بود. از روز سوم ول کرد و رفت. بدون هیچ توضیحی نیامد. پنج شش روز بعد ابوذر ورداسبی ابراهیم نامی از بچه های مجاهدین را جای خود معرفی کرد و گفت می خواهد برود دنبال یک ماموریت. روز سوم بود که اوضاع فرق کرد. جوانی حدودا بیست و یکی دو ساله، قد کوتاه، صورتی استخوانی و خشن، ریش کادر شده، چهار شانه، اخمو، چشم و ابرو مشکی و موهای پر سر و کله اش پیدا شد. نزدیک ظهر بود. با وجودی که پادگان بدون مقاومت تسلیم شده بود اما ما سه چهار نفر بودیم که خود را فاتح پادگان می دانستیم و بچه هایی که بعدا به ما ملحق شده بودند را برای حفظ جاهای مختلف پادگان تقسیم می کردیم و برای خود نقش فرماندهی قائل بودیم! روز سوم بود که آن جوان آمد!
"من فرهاد هستم. از طرف امام خمینی حکم فرماندهی پادگان را دارم. همه شما باید از دستورات من تبعیت کنید....."
یک کلت کالیبر چهل و پنج بسته بود. و بدین سان فرهاد شد فرمانده و مناسبات تازه یی آغاز شد. این که فرهاد چگونه به آیت الله وصل شده بود هرگز بر من دانسته نیامد. با این که شبانه های بسیاری تا دیر هنگام با او گپ می زدم و از همه سو سخنی به میان می آمد اما نحوه ی نزدیکی او به آیت الله بر من معلوم نشد. خودش نیز هیچگاه وارد این مقوله نشد. قدر مسلم این که او تا آن جا به آیت الله نزدیک بود که می توانست بدون قرار قبلی و حتا با کلت نزد ایشان برود. درباره ی حوادث اسفند 57 و فروردین و اردیبهشت 58 یعنی سه ماهی که با فرهاد کار کردیم و هدف مان معطوف به دستگیری فرماندهان شناخته شده ی پادگان دژبان مرکز بود- به عنوان اسناد و خاطرات دوران انقلاب – فعلا حرفی برای گفتن ندارم. گفتن اش زبان را می سوزاند و نگفتنش جان را و تلفیق گفتن و نگفتن اش مغز استخوان را. شاید روزی دیگر. شاید روزی که این مجموعه چاپ شود. اما فی الجمله می خواهم به رئوس نکاتی که در این رابطه مد نظرم هست اشاره کنم.
نحوه ی شکستن گاو صندوق هویدا، استقرار در بهداری زندان، آموزش نظامی بچه ها توسط فرهاد در میدان تیر چیتگر، بغض و کینه ی فرهاد نسبت به سرهنگ حسن زاده (رئیس زندان و فرستنده ی خیلی از زندانیان سیاسی به میدان اعدام از جمله زنده یاد گلسرخی)، چاپ کردن یک سری کارت شناسایی به ابتکار فرهاد، خاطرات فرهاد از دوران سربازی نیمه کاره اش و این که مدعی بود تیمسار نصیری شخصا حکم تیر او را صادر کرده، یادگاری فرهاد از آن دوران که یک مگسک تیربار کالیبر پنجاه بود اگر اشتباه نکنم و فرهاد همیشه مانند مهره ی مار آن را در جیب خود داشت، گم و گور شدن های بی خبر فرهاد که گاه دو سه روز طول می کشید، ماجراهای دستگیری مجتبا طالقانی توسط تیم محمد غرضی، ملاقات شبانه با آیت الله طالقانی، نحوه ی مناسبات با سرهنگ عزیزالله امیر رحیمی. و این سرهنگ امیر رحیمی که گویا نخستین تیمسار بعد از انقلاب نیز بود حکایتی دارد که خود موضوع داستانی است و من در کتاب پرستو در باد به گوشه هایی از آن اشاره کرده ام. یار غار و هم بازی شاه و در عین حال بعدها وکیل مدافع زندانیان نهضت آزادی بعد از کودتا، روابط بسیار نزدیک و صمیمی با آیت الله طالقانی....نقش امیر رحیمی در ماجرای آزادی مجتبا طالقانی و تعرض به باند محمد غرضی بسیار جالب بود.امیر رحیمی اوائل اسفند 57 به عنوان فرمانده ی نظامی پادگان جمشیدیه آمد و سعی داشت از طریق جذب افسران میانه نظم و نسق متلاشی شده ی پادگان را احیا کند.یک نظامی خشک و مطیع مطلق آیت الله طالقانی! باری گرفتن احکام دستگیری فرمانده هان ارشد پادگان که به تدریج به برخی افسران شناخته شده ی ساواک نعمیم یافت از سوی فرهاد هدایت می شد. کلا فرهاد با دادستان وقت انقلاب یعنی آقای هادوی رابطه ی بسیار خوبی داشت و هر نامی را که می داد و تقاضای حکم دستگیری می کرد بلافاصله حکم صادر می شد. فرد دیگری در زندان قصر بود به اسم قاضی علوی که به شدت به سازمان مجاهدین سمپاتی داشت و مرتب از حنیف نژاد فاکت می آورد، او نیز به فرهاد نزدیک بود و قاضی بخش نظامیانِ ساواکی زندان بود اگر اشتباه نکنم!ماجرای دستگیری مجید امیدی و برادرش که گویا از فرماندهان ارشد رکن سوم ساواک بودند در اواخر اسفند ماه در خیابانی رو به روی حسینیه ی ارشاد و تماس گرفتن آنان با ابراهیم یزدی در همان شب و دخالت یزدی برای آزادی آنان و مقاومت فرهاد و مشاجره ی تلفنی خود حکایتی است! از اواسط اردیبهشت 58 فشار تیمسار امیر رحیمی برای خروج ما از پادگان بیشتر شد. او و سایر افسران شاهنشاهی که با سلام و صلوات به کار باز گشته بودند تحمل " بی نظمی یک سری اوباش بی سرو پای جوان که تازه بعضیاشون هم کمونیست بودند را نداشتند" این تکیه کلام امیر رحیمی بود. ملاقات با یدالله سحابی در نیمه ی خرداد 58 به ابتکار فرهاد و تحویل دادن پادگان به امیر رحیمی......آخرین ملاقات با فرهاد به شکل مبهمی در خاطرم مانده است. هنوز بیست سال ام نشده بود. از کل عرصه ی سیاست فقط با چند مقوله در حوزه ی تضادهای مائو آشنا بودم و بس. آخرین روزهای اردی بهشت 58 بود و تهران به شدت گرم بود. به خاطر دارم که بحث ما حول و حوش ارتش بود. من متاثر از چند اعلامیه و شبنامه و روزنامه به شدت فکر می کردم که ارتش در جبهه ی ضد خلق است و تنها راه ادامه ی انقلاب انحلال ارتش است و فرهاد از شرایط ویژه یی با احتیاط و دربسته حرف می زد که وجود ارتش منظم حتا با حضور فرماندهان میانی دوران شاه را ضروری می کرد. خوب به خاطرم هست که بیشترین استناد فرهاد به حوادث ترکمن صحرا و البته کردستان بود. مهاباد و سنندج و...ابتدای خیابان زنجان نرسیده به چهار راه پپسی کولا ایستاده بودیم. وقتی فهمید می خوام برم دنبال کار و بار خودم، خیلی خونسرد گفت " تا باز شدن دانشگاه ها بیا برو وزارت کشور کار کن. با صباغیان صحبت می کنم..." چیزی تو این مایه ها. نمی دانم منظورش کدام صباغیان بود. چون یک دوست نزدیک دیگر هم داشت به همین نام که در دادستانی فعال بود و بعدها شنیدم که در قتل رهبران ترکمن دخالت مستقیم داشته است. گفتم " نه و می خوام برم سربازی ...." که خونسردانه شانه یی بالا انداخت و دست داد و رفت....راه مان جدا شد و دیگر هرگز او را ندیدم و هیچ خبری از او نداشتم تا ...همین چندی پیش نیز به راستی نمی دانستم که فرهاد پادگان جمشیدیه همان ابوالقاسم مصباحی مرموز و پیچیده ی سوپر ارشد امنیتی است. حتا دو سال پیش نیز زمانی که به مناسبت انقلاب بهمن مصاحبه یی مفصل با آرش کمانگر عزیز انجام دادم، بنگرید به لینک :
www.youtube.com
www.youtube.com
هنوز نمی دانستم و از ماجرا اطلاع نداشتم و در پاسخ به سوالی که می پرسید : "شب پیروزی انقلاب کجا بودی؟" فقط به کلیات خاطره ی حمله به پادگان جمشیدیه و تسخیر آن اشاره کردم....
باری خرداد 1358 و تا یکی دو سال بعد هنوز بخشی از افراد و اعضا و سمپات های چپ و رادیکال و مترقی در کمیته و برخی سازمان های دیگر فعال بودند. با نزدیک شدن به اوائل 1360 است که این نیروها کلا از بدنه ی حکومت بیرون رانده می شوند. من اما با روحیه ی خاصی که داشتم و مستقل از نقدها و انتقاداتی که به رویکرد عجیب دادستانی وقت داشتم در همان میانه های خرداد 58 حساب و کتاب خود را جدا کردم و بی که بار و بندیلی برای بستن داشته باشم راه خود گرفتم.
این زبان دل افسرده گان است
نه زبان پی نام خیزان
گوی در دل نگیرد کس اش هیچ
ما که در این جهانیم سوزان
                                  راه خود را بگیریم دنبال

یکی دو ماه تیر و مرداد 58 را در تهران و جلوی دانشگاه به اتفاق یکی از بچه محل های سابق بساط کتاب پهن کردیم و زدیم و خوردیم تا این که یکی از بامدادان شهریور رفیقی که در اتوبوس کنارم نشسته بود سقلمه یی به پهلویم زد و گفت:
"چقدر می خوابی! رسیدیم!"
رسیده بودیم به سنندج!
بعد از تحریر ( بذل و بخشش سازمان تامین اجتماعی)!!
حالا و پس از سی و هفت هشت سال وقتی به آن حوادث بر می گردم تازه می فهمم که از قرار من و نسل من همان دایناسورهای در حال انقراضی هستیم که روزگارمان سپری شده است و بی آن که حتا یک سنت پول و یک سانت زمین از قدرت حاکم به ارث برده باشیم، با وجود هر سابقه یی و هر زیگزاگی در فقر مطلق زنده گی می کنیم. و اگر چه به تعبیر رفیق مان الف. بامداد :
دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است.....
هرگز فضیلت و شرافت خود را به لقمه نانی تاخت نزده ایم. و چنین است که بعد از نزدیک به چهار دهه کار و تلاش و زحمت به تازه گی سازمان تامین اجتماعی متعاقب تلاش های فراوان یک نازنین این جانب را که محمد قراگوزلو باشم به عنوان "مستمری بگیر" خود به رسمیت شناخته است با دستمزد ماهانه 812 هزار تومان و خرده یی در ماه! رندی از رفقا می گفت "اگر با فرهاد رفته بودی حالا در متن حقوق ها و پاداش های نجومی همین مبلغ را می گرفتی منتها با سه تا صفر ناقابل بیشتر. چیزی تو مایه های 900 میلیون تومان پاداش جناب جهانگیریِ معاون اولِ محترم!" چه خوب!
بی درنگ پس از این حاتم بخشیِ هشتصد و دوزاده هزار تومانیِ نظام حاکم و سازمان تامین اجتماعی اش به یاد آن شعر معروف فروغ افتادم که می گفت:
فاتح شدم/ خود را به ثبت رساندم/ خود را به نامی در یک شناسنامه مبدل کردم.....
از این به بعد و زمانی که می خواهم در جمع رفقای کارگرم به تبیین و تحلیل دستمزد بپردازم مطلقا نگرانی ندارم که یکی " برادر گمنام" عتاب کند که " به تو چه؟" چرا که حالا من یک "مستمری بگیر" شناخته شده ی سازمان تامین اجتماعی هستم که سی سال تمام حق بیمه پرداخته است! پس زنده باد 812 صادره از پایتخت که قرار است با احتساب تورم 8 درصدی "حقوق" اش نزدیک 900 هزار تومان شود. نزدیک یک میلیونر!

باری سخن دراز شد/ وین زخم دردناک را/ خونابه باز شد....

محمد قراگوزلو
22 بهمن 1395

* بخش نظرات این مقاله غیرفعال است.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست