یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

دوریس دوریه؛ اطاق ۶۴۵


علی اصغر راشدان


• پشت سرم، رو برفهای بکر، ردهای سیاه پا جا گذاشتم و مثل کودکی کوچک حس خسته کننده ای داشتم که یک مرتبه نفر اول شوم. در حال حاضر اما اغلب نفر آخرم. آخرین نفر در نتایج امتحانم در قانون مالیات. آخرین نفر در صف دراز پرسش های مونیکای قشنگ. آخرین نفر در جایزه لباس های نیکلاوس. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۲ خرداد ۱٣۹۶ -  ۲ ژوئن ۲۰۱۷


 Doris Dörrie

Zimmer۶۴۵

دوریس دوریه

اطاق ۶۴۵

ترجمه علی اصغرراشدن

پشت سرم، روبرفهای بکر، ردهای سیاه پاجاگذاشتم ومثل کودکی کوچک حس خسته کننده ای داشتم که یک مرتبه نفراول شوم. درحال حاضرامااغلب نفرآخرم. آخرین نفردرنتایج امتحانم درقانون مالیات. آخرین نفردرصف درازپرسش های مونیکای قشنگ. آخرین نفر درجایزه لباس های نیکلاوس. زیرفشارجماعت عظیم خریدکننده های شب کریسمس، دوایستگاه متروراگذشته وحالاآنجابودم. لباس قرمزدارای خراشهائی ودوشماره بزرگتراست. هرچندقدم بایدشلوارم رابالابکشم، لباس بوی کپکی زدگی نفتالین میدهد، ریش مارک ماکو یا بولفایت، بعدازاصلاح صورت، به طورناخوشایندی روچشمهام می لغزد. به عنوان نیکلاوس (بابانوئل )، خنده ای سرشارتحویل میدهم. ساک ودمم راعبوسانه اینجاوآنجادنبالم می کشم. دوست ندارم بچه هارابه سفارش بزرگترهاشان بترسانم وسرآخریک هدیه ناچیزازساکم براشان بیرون بکشم.

بالباس قرمزازمحوطه پشتی نمایندگی نیکلاوس واردخیابان که میشوم، مردم سخت نگاهم می کنند. لبریزازانتظارمیدرخشند، انگارتوچهره هاشان لامپی کوچک جرقه زده باشد. مادرهای خندان باانگشت نشانم میدهند، پیرزنهابرام سرتکان میدهند. کاسب هاباسرخوشی بهم نیشخندمیزنند. تنهابچه هازیرکلاه های بافتنی کج وکوله شان، بابدگمانی متوجهم هستند. توکارگاه نیکلاوس بهمون آموخته اندهمیشه جلوبچه هاچمباتمه بزنیم که نترسانیمشان – چیزی که خیلی از بزرگترهاشان ازمامیخواهند. یک بنای خپله که دوازده سال است نیکلاوس میشود، برام تعریف می کندکه هرسال بدترمیشود. همیشه ازمن میخواهندبه بچه هانزدیک که میشوم، واقعاکتک شان بزنم.

باعصبانیت پف پف پرصدائی می کندومی گوید:

«بزرگتراهستن. بزرگتراهستن، اماانگارنیستن. »

ایستگاه اولم اشوابینگ است. خانه های قدیمی فوق العاده گران، بزرگترهادرمدارس بهشتی. مادرصدای کشیده ی انسان انگارانه ای درمیاورد، تاج گل راتوهال آویزان می کندوهدیه پیچیده درکاغذضدبیدراباملاحظه توساکم می گذارد. بچه هاژوزفین وامانوئل هستند. حالامنتظرکلمات قصارمنند. بایدبه خاطراستقلال وتعدیل کردن بی نظمیش، ستایشش کنم. بچه هاباصبروکمی رنجیدگی سخنرانیم راگوش میدهند. باتوهم فشردن خودوآه کشیدن، پلاستیک های تعطیلات ووسائل آموزشی گرانبهاشان راجمع وجورمی کنند. پدرکناردرخروجی سرخوشانه پنجاه مارک تودستم می فشارد.ژوزفین کوچک راپشت سرش می بینم، متفکرانه نگاهم می کندوکمی خسته دست خداحافظی بالامیبرد.

ایستگاه بعدی محوطه میلبرت است. یک خانواده ترک که خودراتسلیم وحشت آفرینی شب کریسمس کرده. کناردرباشهامت کفشهام رادرمیاورم، خودم هم ترکم. مادرنفس عوض می کندوچندکلامی باهام ترکی حرف میزند،ازتلفظ آلمانیم معذرت میخواهد. خودش هم دقیقا نمیداندمراسم چطوربرگزارمی شود. هردوپسرراباصدای بلندتشویق میکنم بایدرفتارشان بامادرشان خوب باشد. باتائیدسرتکان میدهد، هردوازساک من اسلحه های پلاستیکی پمپی بزرگ دریافت می کنندومن یک راکی صاحب میشوم.

دوباره توخیابان که می ایستم، بارش برف شروع میشود. دانه های برف تونورزردلامپ های خیابان میرقصند.

زنگ درخانه ریترتوخیابان اشلایسهایمررامیزنم، خانم ریترتوآیفون ازم میپرسد:

همون نیکلاوس دعوت شده هستی که توبچگی آبله مرغون گرفتی؟ »

این سئوال خاص رابه نوعی خصوصی میتوانم دقیقاپاسخ دهم :

« اثریک آبله مرغون روپل بینیم هنوزباقی مونده. »

خانم ریترمی گوید « خیلی خب، طبقه سوم، طرف چپ. کسی رونترسونی. »

خانمی ریزاندام بلونددرمیانه پنجاه سالگی، تولباس بلندآبی روشن شب، دررابازمی کند. چهره اش پوشیده ازجوشهای درشت قرمزاست. باچشمهای قهوه ای قشنگ وخجالتی نگاهم می کند. نامطمئن می خنددوشکایت می کند:

« شماشبیه هیولابه نظرمیرسی. »

کمی تسلایش میدهم، تواطاق پذیرائی یک قهوه هدیه م میکند. محیط خیلی ساکت است. اطراف رادرجستجوی کودکان نگاه می کنم. باسرعت می گوید:

« نه، بچه هانیستند. شوهرم هم توهتل زندگی می کند. درهتل « هالیدی این»، به خاطرآبله مرغون. من نمیخوام اون خودشوآلوده کنه. شوهرم منومثل یه بچه به حساب نمیاره. ماباهم خیلی چیزاداریم، شمابایداینوبدونید. »

کمی اندوهگین می خندد، یک هدیه چهارگوش بزرگ ازکمدبیرون میاورد. می گوید:

« امروز، روزسن نیکلاوسه .شوهرم خیلی تنهاست. ماتوتموم زندگی زناشوئیمون هیچ شبی ازهم جدانبودیم، شمابایداینوبدونید. »

من به درستی نمیدانم که چه چیزرابایدبدانم، هدیه راتوساکم پنهان می کنم، درمقابل یادداشتی که باخط خوش تحریری نوشته شده راازاومیگیرم:

« من تورابه خاطرحساسیت، ملایمت وصبوریت بایدواقعا ستایش کنم. توبایدگاهی تنهازباله هاراببری پائین. »

خانم ریترنخودی خندیدوخجالتی، دستش راجلودهنش گرفت. یک لحظه بعدگریه کردوگفت « حالامیدونم، وقتی آدم پیروتنهاست، باخودش چی حسی داره. اون شیرینیای دستپخت وقدرت خودشومیده ومن موقع تلویزیون نگاه کردن، می خورم. »

باساک روی کولم،امتدادخیابان لئوپلدراطرف هتل هالیدی این، یورغه رفتم. اتوموبیل هاازنزدیک می گذشتندوبرفابه رولباس قرمزنیکلاوسم می پاشیدند. درحال رفتن، ریشم رازیرچانه م فشردم. ازبوی راکی، قهوه وشیرینی دستپخت کمی ناراحتم.

به زن جوان خوشگل پذیرش می گویم:

«پذیرش نشده م. »

« خودم تصمیم می گیرم. »

تصمیم می گیردباتلفن شماره رابپرسد. خندیدوگفت:

« اطاق شماره ۶۴۵،اون یه مسئله هیجان آورم هست.»

مدتی طول کشیدتادرروبه روم بازشد. آقای ریتربازیرشلواریست. پشت سرش تکه ای ازگوشت زنی لخت رامی بینم. بعددوش می چرخد. هدیه راتوچارچوب درمی اندازم. چیزی راکه ازیادداشت خانم ریترحفظ کرده ام به آقای ریترمی گویم:

« به خاطرحساسیت، ملایمت وصبوریت، من بایدستایشت کنم. توتنهاباید....»

آقای ریتردرراباشدت به رویم می بندد. دربه بینیم اصابت میکند.

اخرین دیدارنیکلاوس امروزم بود. توآسانسورریشم رابرداشتم. دکمه های کت احمق خراشنده رابازکردم. تولابی یک جفت نماینده مست بهم خندیدند، چراکه زیرپرتوروشن

لامپ، گیج ایستاده بودم. یک نیکلاوس خیلی بزرگ شکلاتی بایک برس طلائی دردستش، توویترین عطریات هتل ایستاده بود. یک پلاک دست نویس پائینش گذاشته بودند: بااضافه برس، ٣٨مارک. دکمه های کتم رابستم. ساک رادنبالم کشیدم وامتدادخیابان لئوپلدراطرف خیابان اشلایسهایمربرگشتم.

خانم ریترباتردیدتوآیفون گفت « بله؟ »

« دوباره منم، نیکلاوس. »

گفت« آه ها! » وگذاشت که دربازکن وزوزکند.

روی جوش هاماده ای سفیدمالیده بود. باترس طرف جلوخم شدورومبل نشست.

« به خاطرتحمل، صبوری وملایمتت، بایدتورو ستایش کنم. »

باسرزنش گفتم « اونوپیدانکردم، اصلانیافتمش. »

خانم ریترمیدرخشدومی گوید« من وشوهرم خیلی شبیه همیم. »

بابروس طلائی فرموهای بلوندرابه شکلی تجربی بروس می کشد.

« آدم بایدفقط هرازگاه باهاش سختگیرباشه.»

می گویم « بله، منم همینطورفکرمی کنم. شب کریسمس خوبی داشته باشید.»

باخوشحالی سرش راتکان می دهد.

توخیابان اشلایسه چشمهاوصورتم رازیربارش برف می گیرم. دانه های برف روپلکهام میریزند، انگارمدام روهدف خودمیریزند. فراموش کرده بودم شماره تلفن خانم جوان پذیرش رابپرسم. شایدیک وقتی توبرف آهسته آهسته به طرفش برگردم. شاید....


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست