یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

چگونه عشق لنین به ادبیاتْ انقلاب روسیه را شکل داد
گاردین: طارق علی، ترجمه ی علی امیری


• ادبیات به فرهنگِ سیاسیِ روسیه‌ای شکل داد که ولادیمیر ایلیچ لنین در آن بزرگ شد. در رژیم تزاری، انتشار متونِ آشکارا سیاسی دشوار بود. جستارنویسانِ بی‌پرواتر را به دیوانه‌خانه‌ها می‌انداختند تا «بهبود یابند»: به‌عبارت‌دیگر، تا زمانی که علناً از عقایدشان دست بکشند. درهمین‌حال، با شعر و رمان سهل‌گیرانه‌تر برخورد می‌شد، هرچند نه درباره ی همه ی آن‌ها. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۴ خرداد ۱٣۹۶ -  ۴ ژوئن ۲۰۱۷



                                                                                                       منبع عکس:پینترست

گاردین — ادبیات به فرهنگِ سیاسیِ روسیه‌ای شکل داد که ولادیمیر ایلیچ لنین در آن بزرگ شد. در رژیم تزاری، انتشار متونِ آشکارا سیاسی دشوار بود. جستارنویسانِ بی‌پرواتر را به دیوانه‌خانه‌ها می‌انداختند تا «بهبود یابند»: به‌عبارت‌دیگر، تا زمانی که علناً از عقایدشان دست بکشند. درهمین‌حال، با شعر و رمان سهل‌گیرانه‌تر برخورد می‌شد، هرچند نه درباره ی همه ی آن‌ها.

سانسورچی اصلی، البته، شخص تزار بود. در مورد پوشکین، نیکلای یکم ملقب به «پدر مردم»، اصرار به خواندن بسیاری از اشعار او پیش از رفتن به چاپخانه داشت. درنتیجه، برخی از اشعار پوشکین ممنوع می‌شدند و انتشار برخی به تأخیر می‌افتاد؛ براندازانه‌ترینِ آن‌ها هم توسط خود شاعرِ هراسان، از ترس یورش به خانه‌اش، نابود می‌شدند. ما هرگز نخواهیم دانست که در قطعات سوزانده‌شده ی یوگنی آنِگین چه آمده بوده است.

بااین‌همه، سیاست از راه‌های دیگر و به بیان‌های گوناگون، به ادبیات داستانی روسیه نفوذ کرده بود، به‌نحوی که در هیچ کشور اروپایی دیگری مشابه آن را نمی‌شد یافت. تاجایی‌که به ادبیات و نقد ادبیِ سیاست‌زده مربوط می‌شد، روشن‌فکران روسی آن‌قدر حق انتخاب داشتند که نمی‌دانستند سراغ کدام بروند. آن‌ها کشمکش تندوتیز میان ویساریون بِلینسکی، منتقد قدرتمند و نیکلای گوگول، نویسنده‍ی نمایشنامه و رمان، که هجو بُرنده‍ی او در سال ۱۸۴۲، یعنی نفوس مرده۱، کشور را سر ذوق آورده بود و با صدای بلند برای بی‌سوادها خوانده می‌شد، می‌بلعیدند.

هرچند نتیجه روسیاهی گوگول بود. در یکی از آثار بعدی‌اش، توبه کرد و از رعایای بوگندو نوشت و از بی‌سوادی دفاع کرد. در مقدمه ی ویرایش دوم نفوس مرده نوشت: «چیزهای زیادی در این کتاب به اشتباه و نه آن‌گونه که امور واقعاً در سرزمین روسیه پیش می‌روند، نوشته شده است. خواننده‍ی گرامی، از شما می‌خواهم که مرا اصلاح کنید. به این مسئله بی‌توجهی نکنید. از شما می‌خواهم که چنین کنید.»

بلینسکی، خشمگین از این مسئله در سال ۱۸۴۷ به‌طور علنی رابطه‌اش را با او قطع کرد. «نامه به گوگول» بلینسکی، که همه‌جا دست‌به‌دست می‌شد، باعث شد گیرنده‌اش شبی دراز و بی‌خواب از سر بگذراند:
من اندک شناختی از عامه ی روس‌ها دارم. کتاب شما از جهت گذاشتن تأثیری منفی بر دولت و دستگاه سانسور مرا دلواپس کرد، نه بر مردم. زمانی‌که در سن پترزبورگ شایعه شد که دولت قصد کرده تا کتاب شما را [قطعات گزیده از نامه‌نگاری به دوستان] در هزاران نسخه چاپ کرده و با قیمتی بسیار پایین بفروشد، دوستانم مأیوس شدند؛ اما همان‌وقت و همان‌جا به آن‌ها گفتم علی‌رغم همه‌چیز، این کتاب موفقیتی نخواهد داشت و زود فراموش خواهد شد. درواقع اکنون بیشتر به‌خاطر مقالاتی که درباره‌اش نوشته شده به یاد آورده می‌شود، نه خود کتاب. بله، روس‌ها شامه‌ای عمیق، هرچند هنوز ناپخته، برای حقیقت دارند.


سانسورشده توسط تزارها... نقاشی‌ای از آلکساندر پوشکین در سال ۱۸۲۷. عکس: آلامی

در سال‌های بعد، منتقدان بسیار بی‌رحم‌تر شده، بر نویسندگان رمان و نمایشنامه‌ای که آثارشان به نظر آن‌ها به‌اندازه ی کافی توانمندساز نبود، سخت می‌تاختند.

پس چنین بود جو روشن‌فکری‌ای که لنین در آن بالغ شد. پدرش محافظه‌کاری بسیار بافرهنگ، سربازرس مدارسِ منطقه ی خود، و به‌عنوان یک متخصص آموزش، بسیار مورد احترام بود. بعدازظهرهای یکشنبه در خانه، آثار شکسپیر، گوته و پوشکین در کنار دیگر نویسندگان با صدای بلند خوانده می‌شد. برای خانواده‍ی اولیانوف -«لنین» نام مستعاری بود که برای فریب دادن پلیس مخفی تزاری انتخاب شده بود- فرار از فرهنگ متعالی محال بود.

لنین در دبیرستان عاشق لاتین شد. مدیرش امید فراوان داشت که او لغت‌شناس و محقق لاتین شود. اراده‍ی تاریخ چیز دیگری بود. اما شوق لنین برای لاتین، و ذائقه‌اش برای آثار کلاسیک هرگز از بین نرفت. او متون اصلی ویرژیل، آوید، هوراس و جووِنال، و نیز نطق‌های سناتوریِ رومی را خواند. طی دو دهه‌ای که در تبعید گذراند، گوته را بلعید و بارها فاوست را خواند و بازخوانی کرد.

لنین از دانشش درباره ی آثار کلاسیک طی مدت‌زمان پیش از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ استفاده ی زیادی کرد. در آوریل آن سال، او از ارتودوکس‌های سوسیال-دموکرات روسی گسست و در مجموعه‌ای از تزهای رادیکال، خواستار انقلابی سوسیالیستی در روسیه شد. شماری از رفقای نزدیکش او را نکوهیدند. در پاسخی نیش‌دار، لنین جمله ی مفیستوفلس را از شاهکار گوته، نقل‌قول کرد: «دوست من، تئوری خاکستری رنگ است، لیکن سبز، درخت جاودانه ی زندگی است.»

لنین بهتر از اکثر افراد می‌دانست که ادبیات روس همیشه به سیاست آغشته بوده است. حتی «غیرسیاسی» ترین نویسندگان نیز برای پنهان داشتن تحقیری که نثار اوضاع کشور می‌کردند، کار دشواری داشتند. مصداق بارز آن رمان اُبلوموف۲ نوشته ی ایوان گنچاروف بود. لنین عاشق این کتاب بود. این رمانْ سکون، تن آسایی و پوچیِ اشراف زمین‌دار را به تصویر می‌کشید. موفقیت این کتاب با ورود مدخلی تازه به دایره ی واژگان زبان روسی گرامی داشته شد: اُبلوموفیسم، که تبدیل به دشنامی برای طبقه‌ای شد که به حکومت مطلقه یاری می‌رساند تا برای زمانی چنین دراز دوام آورد. لنین بعدها استدلال کرد که این مرض تنها محدود به طبقات بالاتر نبود و قسمت‌های بزرگی از بوروکراسی تزاری را آلوده و به پایین نشت کرده بود. حتی نیروهای کادر بلشویک هم مصون نبودند. این موردی بود که در آن، آینه‌ای که توسط گنچاروف بالا گرفته شده بود واقعاً کلیت جامعه را بازتاب می‌داد. لنین در جدل‌هایش، اغلب با تشبیه رقبایش، تقریباً همیشه به شخصیت‌های ناخوشایند و گاه فرعیِ برگرفته شده از ادبیات داستانی روسیه، به آن‌ها حمله می‌کرد.

آنچه نویسندگان کشور درباره‌اش اختلاف نظر داشتند (و البته که در این امر تنها نبودند)، ابزار ضروری برای سرنگونی رژیم بود. پوشکین حامی قیام دسامبریست‌ها در سال ۱۸۲۵ بود که با روی کار آمدن نیکلای یکم مخالف بودند. گوگول پیش از عقب‌نشینی سریعش، به هجو ستم‌های رفته بر رعایا پرداخت. تورگنیف منتقد تزاریسم بود اما به‌شدت از نیهیلیست‌هایی که موعظه‌گر ترور بودند، بیزار بود. دوره ی کوتاه جذابیتِ تروریسمِ آنارشیستی برای داستایوسکی، پس از قتلی موحش در سن پترزبورگ بدل به متضاد رشد نایافته ی آن شد. حمله ی تولستوی به مطلق‌گرایی روسی، لنین را خشنود ساخت، اما مسیحیتِ عرفانی و آرامش‌طلبی جناب کُنت نظرش را جلب نکرد. لنین پرسید چگونه است که نویسنده‌ای چنین بااستعداد می‌تواند هم‌زمان انقلابی و مرتجع باشد؟ لنین در نیم دوجین مقاله، تحلیلی نقادانه از تناقض‌های عمیق موجود در آثار تولستوی ارائه کرد. تولستویِ لنین می‌توانست تشخیص روشنی داشته باشد -رمان‌های او استثمار اقتصادی و خشم جمعی رعایا را تشخیص داده و بیان می‌کردند- اما از صورت‌بندی به‌منظور درمان عاجز بود. تولستوی به‌جای تخیلِ آینده‌ای به‌اندازه انقلابی، در جست‌وجوی تسلّا سراغ تصویری آرمان‌شهری از گذشته ی ساده‌تر و مسیحی رفت. لنین در «لئو تولستوی به‌مثابه ی آینه ی انقلاب روسیه» نوشت «تناقضات در عقاید و دکترین تولستوی تصادفی نیستند؛ آن‌ها بیانگر شرایط متناقض زندگیِ روسی در یک سوم پایانی قرن نوزدهم بودند.» بنابراین تناقضاتِ تولستوی همچون راهنمایی سودمند برای تحلیل سیاسی لنین عمل کرد.

درهمین‌حال لنین از «کیش رنجِ» داستایوسکی مشمئز بود، هرچند قدرت قلم او کتمان‌ناپذیر بود. به هرحال دیدگاه‌های لنین درباره ی ادبیات تبدیل به سیاستِ دولت نشدند. تنها کمتر از یک سال پس از انقلاب، در روز دوم آگوست ۱۹۱۸، روزنامه ی ایزوِستیا لیستی از افرادی را منتشر کرد که خوانندگان پیشنهاد کرده بودند باید مجسمه‌های یادگاری از آن‌ها ساخته شود. داستایوسکی پس از تولستوی دوم بود. از مجسمه ی او در نوامبر همان سال توسط نماینده ی جمهوری مسکو همراه با ادای احترامی توسط شاعر نمادگرا ویاچسلاو ایوانف پرده‌برداری شد.

نویسنده‌ای که شاید قوی‌ترین تأثیر را بر لنین -درواقع بر یک نسل کامل از نیروهای رادیکال و انقلابی- داشت، نیکلای چرنیشفسکی بود. چرنیشفسکی پسر یک کشیش، و نیز فیلسوفی ماتریالیست و سوسیالیست بود. رمان آرمان‌شهری او چه باید کرد؟۳ در قلعه ی پیتر و پاول در سن پترزبورگ نوشته شده بود، جایی‌که به‌خاطر عقاید سیاسی‌اش در آن زندانی بود. چه باید کرد؟ تبدیل به کتاب مقدس نسل جدید شد. این واقعیت که کتاب از درون زندان به بیرون قاچاق شده بود، به آن تقدسی ویژه بخشید. این کتابی بود که لنین را مدت‌ها پیش از کشف مارکس (که چرنیشفسکی با او نامه‌نگاری داشته) رادیکال کرد. لنین به‌عنوان ادای دینی به این پوپولیستِ رادیکال، اولین اثر مهم سیاسی‌اش را که در سال ۱۹۰۲ نوشته و منتشر شد، چه باید کرد؟ نام نهاد.

موفقیت عظیم رمان چرنیشفسکی رمان‌نویسان جاافتاده را آزرد، به‌خصوص تورگنیف که وحشیانه به آن حمله کرد. این زهر ریختن، با تازیانه‌های سوزانِ منتقدینِ رادیکال، دُبرولیوبوف (که دانشجویان به او لقب «دیدروی ما» داده بودند) و پیسارِف مقابله شد. به تورگنیف کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد. هنگامی‌که در رویدادی عمومی با چرنیشفسکی برخورد کرد، فریاد زد: «تو یک ماری و آن دُبرولیوبوف یک مارِ زنگی است.»

پرمانی که این همه جنجال بر سرش هست، چه دارد؟ طی پنجاه سال گذشته سه بار تلاش کردم تا آن را صفحه‌به‌صفحه بخوانم و هر سه نیز تلاش‌هایی ناموفق بودند. این یک اثر کلاسیک ادبیات روس نیست. کتابی برای زمانه ی خودش بود و نقشی حیاتی در مرحله ی پساتروریستیِ روشن‌فکری روسیه ایفا کرد. بدون شک در تمام جبهه‌ها، به‌خصوص برابری جنسیتی و روابط میان زنان و مردان، همچنین درباره ی چگونگی مبارزه، چگونگی شناخت دشمن و زیستن براساس قوانینی مشخص، اثری رادیکال است.

ولادیمیر ناباکوف از چرنیشفسکی متنفر بود اما نادیده انگاشتنش را ناممکن یافت. در آخرین رمان روسی‌اش، هدیه۴، ۵۰ صفحه را وقفِ کوچک شمردن و مسخره کردن نویسنده و اطرافیانش کرده، اما اذعان می‌کند که «به‌طورِقطع مقداری نخوت طبقاتی در نگرش نویسندگان نجیب‌زاده ی هم‌عصر نسبت به چرنیشفسکی عامی وجود داشت» و، در محافل خصوصی، «تولستوی و تورگنیف او را «جنتلمنی که بوی ساس می‌دهد» می‌نامیدند... و همه‌جوره مسخره‌اش می‌کردند.»

تمسخر آن‌ها تا حدی زاده ی حسادت بود، ازآن‌روی که افاده‌فروشی آن‌ها در میان جوان‌ها به‌شدت محبوب بود؛ همچنین در مورد تورگنیف، زاده ی خصومت سیاسی عمیق و سخت با نویسنده‌ای بود که خواستار انقلاب بود و می‌خواست مالکیت زمین‌دارانه را برانداخته و زمین را بین رعایا تقسیم کند.

لنین از دست بلشویک‌های جوانی که با او در تبعید، طی سالیان میان انقلاب از ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۷، ملاقات می‌کردند، عصبانی می‌شد؛ وقتی درباره ی کتاب چرنیشفسکی سربه‌سرش می‌گذاشتند و به او می‌گفتند که قابل خواندن نیست، به آن‌ها تشر می‌زد که جوان‌تر از آنند که عمق و بینش آن را قدر بدانند. باید صبر کنند تا ۴۰ سالشان شود. آنگاه خواهند فهمید که فلسفه ی چرنیشفسکی بر واقعیت‌هایی ساده استوار است: ما از تبار میمون‌ها هستیم نه آدم و حوا؛ زندگی یک فرایند زیستیِ کوتاه‌مدت است بنابراین لازم است تا برای تمام افراد امکان شادمانی وجود داشته باشد. این امر در جهانی تحت سیطره ی حرص، نفرت، جنگ، خودپسندی و طبقه ممکن نیست. به‌همین‌دلیل انقلابی اجتماعی ضرورت داشت. هرچند، زمانی‌که بلشویک‌های جوانی که با لنین از کوه‌های سوییس بالا می‌رفتند، در حال رسیدن به ۴۰ سالگی بودند، انقلاب قبلاً رخ داده بود. حال چرنیشفسکی عمدتاً توسط مورخانی خوانده می‌شد که تکامل اندیشه ی لنین را مطالعه می‌کردند. ترقی‌خواهانِ عالِمِ حزبْ شادمانه رو به مایاکوفسکی آورند، نه لنین.

کلاسیک‌گرایی‌ای که چنان عمیق در لنین ریشه کرده بود، همچون بارویی برای دور نگه داشتنش از پیشرفت‌های جدیدِ هیجان‌انگیز در هنر و ادبیاتِ مقدم بر انقلاب و ملازم آن، عمل کرد. برای لنین سازگاری با مدرنیسم در روسیه یا هرجای دیگری سخت بود. آثار آوانگاردهای هنری – مایاکوفسکی و ساخت‌گرایان – مطابق سلیقه‌اش نبودند.

شعرا و هنرمندان بیهوده به او می‌گفتند که آن‌ها نیز عاشق پوشکین و لرمانتوف، اما انقلابی نیز هستند و فرم‌های هنری قدیمی را به چالش می‌کشند و چیزی بس متفاوت و نو تولید می‌کنند که با بلشویسم و عصر انقلاب هم‌خوان‌تر است. این حرف‌ها اما موثر نبودند. آن‌ها می‌توانند هرچه دلشان خواست بنویسند یا نقش بزنند، اما او چرا باید مجبور شود تا از آن‌ها لذت ببرد؟ بسیاری از همکاران لنین با جنبش‌های جدید همدلی بیشتری داشتند. بوخارین، لوناچارسکی، کروپسکایا، کلونتای و تا اندازه‌ای هم تروتسکی، این را فهمیدند که چگونه جرقه‌های انقلابیْ چشم‌اندازهایی جدید گشوده‌اند. بین آوانگاردها نیز تنش، تردید و تناقض وجود داشت و حامی آن‌ها در دولت، آناتولی لوناچارسکی عضو کمیته ی مردمی آموزش بود، جایی که همسر لنین، نادیا کروپسکایا نیز در آن کار می‌کرد. کمبود کاغذ طی جنگ داخلی منجر به مشاجراتی سهمگین شد. آیا باید دفترچه‌های پروپاگاندا را چاپ می‌کردند یا شعر جدید مایاکوفسکی را؟ لنین روی گزینه ی اول اصرار داشت. لوناچارسکی باور داشت که شعر مایاکوفسکی بسیار تأثیرگذارتر خواهد بود و در این مورد، برنده شد.

لنین همچنین مخالف هر ایده‌ای درباره ی «ادبیات و هنر پرولتاریایی» بود و اصرار داشت که نمی‌توان با فرمول‌های مکانیکی و مرده، آن‌هم در کشوری که سطح فرهنگش، در وسیع‌ترین معنای کلمه، بیش‌ازاندازه پایین است، از قله‌های فرهنگ بورژوایی (و اسلاف کهن‌تر آن) فراتر رفت. میان‌برها در این زمینه هرگز جواب نخواهند داد، نکته‌ای که «رئالیسم سوسیالیستیِ» افراطی که در سال‌های بدِ متعاقب مرگ لنین معرفی شد، آن را به‌گونه‌ای قاطعانه اثبات کرد. خلاقیت کرخت شده بود. جهش از ملکوت ضرورت به ملکوت آزادی، جایی‌که زندگی همگان به‌وسیله ی عقل شکل خواهد گرفت، هرگز در شوروی، یا جای دیگر، رخ نداد.

*‌ کتاب طارق علی با عنوان دوراهی‌های لنین: تروریسم، جنگ، امپراتوری، عشق، شورش ماه آینده توسط انتشارات ورسو منتشر می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:
* این مطلب در تاریخ ۲۵ مارس ۲۰۱۷ با عنوان « www.theguardian.com در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. ترجمان آن را با عنوان «عشق لنین به ادبیاتْ انقلاب روسیه را شکل داد» ترجمه و منتشر کرده است.

** طارق علی (Tariq Ali) یکی از شخصیت‌های پیشرویِ چپ بین‌المللی از دهه ی ۱۹۶۰ بوده است. او از دهه‍ی ۷۰ برای گاردین یادداشت می‌نویسد. وی سردبیر طولانی‌مدت نیو لفت ریویو است و مفسری سیاسی که آثارش در تمام قاره‌ها منتشر می‌شود. از کتاب‌های او می‌توان به دوئل: پاکستان و مسیر پرواز قدرت آمریکایی و سندروم اوباما اشاره کرد.
[۱] Dead Souls
[۲] Oblomov
[۳] ?What Is to Be Done
[۴] The Gift


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست