یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

یک روز برفی بلند


مرضیه شاه بزاز


• از اینجا که گرمی خونِ ملتهبِ زمین با سردی برفهای آسمان همیشه در کشاکش است، چهار رود به چهار سوی جهان روان می شوند، اینجا باغ عدن است. و خانه ی ما درست در نقطه ی تلاقی قطرهای باغ بنا شده و بر پایه ای سست، صد پله بالاتر از کوچه، جا خوش کرده است. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲٨ آذر ۱٣۹۶ -  ۱۹ دسامبر ۲۰۱۷


 
از اینجا که گرمی خونِ ملتهبِ زمین با سردی برفهای آسمان همیشه در کشاکش است، چهار رود به چهار سوی جهان روان می شوند، اینجا باغ عدن است. و خانه ی ما درست در نقطه ی تلاقی قطرهای باغ بنا شده و بر پایه ای سست، صد پله بالاتر از کوچه، جا خوش کرده است. مادرم باغبان گشاده دستی است گاه در باغ، گاه بر بام، هر جا که باشد مرگ و مرض را از این خانه می راند، من چشمهایم بسته، به صدای گامهای مادرم گوش سپرده ام، ترنمِ ترانه ای جادویی باغ را تسخیر می کند و اینست آنچه که من جهانش می پندارم.

صدای پا نزدیکتر می شود و من، بر زمین غلتیده، خودم را به مُردن می زنم. در را باز می کند، یک کاسه سوپ که بخارش اتاق را پر می کند و یک بشقاب پر از انارِ خندان، قاچ شده، فراورده ی کویر. می خندد و می گوید که بذار ببینم تو چه نوع مرده ای هستی، اما باز می بینم که کمی نگران خم می شود، هزار بار این بازی را با او کرده ام، اما هنوز هم باورم می کند. خم می شود و زیر بازوانم را قلقلک می دهد، از خنده به پیچ و تاب می افتم و از دستش در می روم. کتابم را نگاه می کند و می گوید ای وای تو که هنوز همون صفحه ای که دو ساعت پیش بودی. تا بیایم آسمان و ریسمان را به هم ببافم، مهلتم نمی دهد:
برف می آید که بیاد، سرد باشه که باشه، تو که اینجا، این بالا، گرم و راحت نشسته ای بتو چه؟ نگذار که هی تکرار بکنم، دور و برتو نیگا کن، یاد بگیر. هر کی سرش تو درس و مشق و کتابش باشه، برنده می شه و به جایی می رسه، اگه که بخوای هی توی کوچه را نیگا بکنی و خیالاتی بشی، آخرش سر از همون کوچه در می آری. تازه این کتابها هر چیزی که برای زندگی کردن لازمه را راحت کف دستت می ذارند، خیالات، نه یک شاهی می ارزند، نه جایی تو کتابها دارند، عمر نوح را می خواد تا آدم بتونه داستانهای کوچه را بفهمه و تازه برا چی؟ بعد با یک دست، سر میز و نیمکت به هم چسبیده ی مرا می چرخاند رو به دیوار. می رود و در را پشت سرش می بندد و مرا از باغ عدن می راند.

از بخارِ سوپ، شیشه ی پنجره مه آلود شده و دیگر نمی توانم کوچه و آن خانه را ببینم، کتابم را باز می کنم: وقتی سارا از خیابان عبور می کند، دست برادر بزرگش را می گیرد که مبادا . . . از نیمکت می پرم پایین ومی چرخانمش درست روبروی پنجره. باغبانِ عدن سر به کشت و کار خود دارد . . . . چرا پنجره ی آن خانه را با میله های آهنی محکم کرده اند، چرا همسایه ها وقتی از در این خانه رد می شوند، رویشان را برمی گردانند. مادرم می گوید که حتی کنجکاویش هم برای دختر بچه ها ممنوعه، داستان این خانه ی سودا. . . .ناگهان لب می گزد و پشیمان از گفتن نامِ خانه، سکوت می کند، بعد من و من می کند و می گوید در هر صورت، همسایه ها این اسم را روی آن خانه گذاشته اند. منم خجالت می کشم و چیزی نمی پرسم، عوضش خودم یواشکی هر فرصتی که دستم بیاید زیرچشمی نگاهش می کنم، اما چیزی دستگیرم نمی شود. شاخه های درختی بلند، دیوارش را لمس می کنند، پرنده ای بر آن لانه دارد که تمام سال تخم می کند، روی تخمهایش می نشیند، خیره به آن خانه، من خودم بارها صدای جیک جیک جوجه ها را شنیده ام، اما مادرم میگوید این تخمها هیچوقت به جوجه نمی نشینند و صدای جیک جیک هم جزو خیالاتِ بی پایان من است. تازه بروی خود نمی آورم که می دانم که در ساقه ی همان درخت ماری خانه دارد که بیخواب، شب و روز، کوچه را به تماشا می نشیند، گاه دیده ام که از لانه به بیرون می آید و راه بر برخی از مسافران آن خانه می بندد و آنقدر پاپیچشان می شود تا فرار می کنند، فکر می کنم مادرم و همسایه های فراوانی نیز او را دیده اند، اما از هیسی مرموز، همه سکوت می کنند، انگار اگر که وجود مار را به سکوت برگزار کنند، مار هم دیگر وجود نخواهد داشت.

طرف راست پنجره ی خانه ی ما، آن دورها شبحِ قله ای پر یخ و برف پیداست، مادرم می گوید کاشفان طلا همیشه به صعودِ قله ای نامهربان و سرد و سرسخت مشغولند. باید زبان قله را یاد بگیرند تا به آن برسند، و از پنجره، با انگشتِ اشاره، پدرم را نشانم می دهد: همون مورچه اونجا، که هر چی تقلا می کنه به قله نمی رسه.

از پنجره ی خانه مان، می توانم هزار خانه ی یک پنجره را ببینم، پشت هر پنجره، صندلیِ چرخداری رو به کوچه، روی هر صندلی کسی نشسته رنگِ چهره، مهتابی، مرد و زن. در خود فرو رفته، گاهی سرشان را بلند می کنند، نگاهی کوتاه به کوچه می اندازند و دوباره سرشان را در شانه فرو می برند. دست تکان می دهم، انگار کسی نمی بیند. در دهانه ی کوچه، دختر همبازی ام را می بینم با پسر بچه ای، به هم گلوله ی برف می اندازند و می خندند. یکهو ساکت می شوند و بهتزده . سه نفر دوان دوان از کوچه رد می شوند و تند به آن خانه نزدیک می شوند، در را با شانه هایشان باز می کنند و آنرا پشت سر خود می بندند. همبازی ام خم می شود و رد پایشان را با دست به پسربچه نشان می دهد، منهم از بالا می توانم بزحمت هم برف سرخ را ببینم و هم تب و تاب کوچه را. سرم را تند بر می گردانم، مبادا مادرم سر برسد و کتابم را دوباره باز می کنم. "هر آنکس که سخن ناسخان نشنود به او آن رسد که با باخه رسید، گویند که ...."

سر از کتاب که برمی دارم، باز دختر همبازی ام را می بینم، پشت پنجره ای ایستاده، قدش بلندتر از قدِ مادرم، اشک می ریزد، روبرویش، همان پسر ایستاده، قدش بلندتر از او، پسر دست بلند می کند، او دست بلند می کند، بچه ای چهار پنج ساله، دامن او را می کشد و انگار که با التماس گریه می کند. مار از لانه بدر زده، بر کف کوچه می خزد. کوچه خلوت است، مادرم انگار که سرش خیلی شلوغ باشد، چند وقتی است سراغ درس و مشقم نیآمده. ناگهان صدای پای دویدن چند نفر می آید، به کوچه می رسند، ردِ سرخی روی برف بر جای می گذارند و فرز، درِ آن خانه را باز می کنند و می روند تو و در را می بندند. مار به لانه اش باز می گردد، همبازی ام گریه می کند و من از کنجکاوی بیتاب شده ام، هر چه بادا باد، باید ببینم پشت درِ بسته ی آن خانه چه می گذرد. اگر بتوانم از روی لبه ی دیوار رو به کوچه بدون اینکه سرگیجه بگیرم، بگذرم، نیم دایره ای بزنم و بعد با جرئت، یک خیز بلند بردارم و بپرم درست روی شاخه ی درخت، با یک خیز بلند دیگر هم از درخت پایین بپرم، شاید آنوقت من نیز بتوانم در را با زور بازوهایم باز کنم و سرکی بکشم، تا مادرم نیست، بیصدا پنجره را باز می کنم، صدای جیک جیکی از درخت می آید، نگاهی به کوچه می اندازم، کسی را نمی بینم، اما صدای پایِ غریبه ای از دور دارد نزدیک می شود، تند پنجره را می بندم و روی نیمکت می نشینم، پشت به کوچه.

این پر برفترین روزی است که من دیده ام، برف دودزده ای کوچه را پر کرده، خیلی وقت است که صدای جیغِ بچه ای، ذرات هوای کوچه را از شادی به جنبش در نیآورده و بدتر از آن، کسی به خانه ی سودا پای نگذاشته و کوچه ی سرمازده را از تب گامهایش نیفروخته. در اتاق من نیز، تازه گی ها، هر وقت به کوچه نگاه می کنم، سایه ای جلوی چشمم قد می کشد و راه دیدم را می گیرد. درست می آید میانِ من و همان نقطه ای که همیشه از پنجره بیرون را تماشا می کردم، می ایستد، منهم مجبور می شوم سرم را این ور و آن ور ببرم تا بتوانم از جای دیگری از پنجره کوچه را ببینم، هرچند پیش از این بهتر می دیدم، اما هر کی و هر چه که باشد، من دست بردار نیستم، به تماشای کوچه از بالا، من معتاد شده ام.

دختر و پسری در کنج دیوار خزیده اند و دارند همدیگر را می بوسند، می بینم دست دخترک دارد از لای کیف پسر پول بیرون می کشد و پسرک با تمام وزنش از گردن دختر آویزان شده و دخترک حالا کشان کشان چثه ی پسر را با خودش در کوچه اینور و آنور می کشد و نفس نفس زنان، خسته، ته کیف پسرک را با دست چک می کند، پسر دستهایش را هر چی محکمتر به گردن دخترک گیر می دهد و هر دو ناچار و دختر، نفس بریده، با دشواری به ته کوچه می پیچند و چه خوب که از پیچ کوچه می گذرند و دیگر نمی بینمشان، از نظاره ی مرزهای جامد و کوتاه، از بگیر و بستانها رها می شوم.

هنوز تنم از یادِ دیدنِ قاطر ارده گیر که چشم بند بر چشمهایش، از سپیده تا غروب بدور سنگ آسیابِ بر کنجدها می چرخید و غروب از نا افتاده بر زمین ولو می شد تا سپیده ای دیگر، می لرزد.

باز یاد آن خانه می افتم، خانه ی هر چه باداباد،‌ اگر نتوانم از کار و ساکنینش سر در بیآورم، می فهمم که خیلی دست و پا چلفتی هستم. صدای پای مادرم را چند وقتی است نشنیده ام، بیصدا پنجره را باز می کنم، کوچه خلوت است، پایم را که روی لبه ی دیوار می گذارم، کوچه گود و ارتفاع دیوار بلند می شود و سر به فلک می کشد. چشمهایم را می بندم و هر چه جرئت در خودم سراغ دارم، بکار می گیرم، دو قدم بیشتر نرفته، دارم از ترس قالب تهی می کنم، به خودم می گویم که چی؟ حالا فرض کنیم که جالبترین اسرار جهان را آنجا کشف کردی، بعد چی؟ تازه چه بسا که همین دقیقه مادر سر برسد یا همسایه ای، رهگذری از کوچه رد بشود و سر بالا بگیرد و ترا ببیند و آبروریزی بشود، خانه ی طلسم شده. مرغ بر تخم نشسته مرا که می بیند، بالهایش را بر هم می زند، با یک جهشِ کوچک بر می گردم توی اتاق، پنجره را می بندم و نفسی راحت می کشم.

برف همچنان می بارد و گاه روی لبه ی دیوار به یخ می نشیند، هر از چندی، از پنجره های روبرو، زنی، مردی در چهارچوب پنجره ظاهر می شود، مردی، زنی می آید، سر در گردن هم فرو می برند و اندکی بعد باز می گردند، با چند جثه ی کوچک در کنارشان، گاه گریه می کنند و گاه تهدید، گاه باز می گردند با مردی یا زنی دیگر، و گاه تنها، خسته بر صندلی چرخداری یا بی چرخی می نشینند همانند دیگر همسایه ها، گویی که هر همسایه تصویری همآنند همسایه اش از خود در چهارچوب پنجره اش به نقش می کشاند. اما هنوز گاه گاهی در کوچه زنان و مردانی می آیند، با قدمهای بلند و شتابان، از دیدِ مار می گذرند و به آن خانه می رسند و در را باز می کنند و به درون می روند. پنجره ی آن خانه بروی ساکنین کوچه همیشه بسته می ماند. به خود می گویم: بلند می شوم، پنجره را باز می کنم، چشم در چشم پرنده، با جادوی نگاهش، قوت قلب می گیرم، از لبه ی دیوار روی درخت می پرم، دستی به بالش می کشم، و از درخت با پرشی که هرگز در خود سراغ نداشته ام، به پایین می جهم و از دروازه بان می گذرم و در خانه را باز می کنم، سرک می کشم تا بفهمم کی آنجاست و چه می گذرد، یقین دارم که آدمهای مهربانی هستند، و می گویم که منهم می خواهم در رازِ بزرگشان شریک شوم. می گویم که تمام شرطهایشان را می پذیرم، به مادرم هم خبر می دهم که نگران من نباشد و من جایی را که باید و شاید، برای خود پیدا کرده ام، می گویم که به شایعه ها گوش ندهد و اینکه چه شادم من و می گویم. . . .پنجره را باز می کنم، بر لبه ی دیوار دست می کشم، یخی در کار نیست، از مادرم هم خبری نیست، کفشهایم را بند محکم می کنم، پایم را بر لبه ی دیوار می گذارم و فکر می کنم اینبار عقبگردی درکار نخواهد بود، اگر مادرم سر برسد، اگر کسی از کوچه رد بشود و مرا ببیند، بی خیالش. روی لبه ی دیوار تمام قد ایستاده ام و قله ی پر برف دور را الان بهتر می بینم، همچنان شلوغ و پر جنب و جوشی بی پایان. یاد حرف مادرم می افتم، برف و سرما باشد که باشد تو که این بالا، توی خونه ی گرم نشسته ای. . . .چشمهایم را می بندم و باز می کنم تا ارتفاعی که در ذهنم بلند و بلندتر می شود را نبینم. کمی به دیوارِ خانه و درخت نزدیک می شوم، حالا درست روبروی درخت ایستاده ام، پرنده در لانه نیست، اما تخم های فراوان او رویهم انباشته شده اند، تنها یک خیز بلندِ افقی مرا به درخت، و یک خیز بلندتر عمودی مرا به کف کوچه می رساند، چشمهایم را می بندم و باز می کنم، می بندم و باز می کنم، می بندم و باز می کنم، مکث می کنم و مکث می کنم، و با نفسی بلند خیز بر می دارم، روی شاخه ای نازک، پاهایم را محکم می کنم، حالا باید جرئت بکنم و پایین بپرم و آنگاه، فشار شانه هایم و کشف رازِ پشتِ در بسته. اگر مادرم ببیند، اگر کسی از کوچه ببیند، اگر در این خانه آنچه نباشد که من تصور کرده ام، یا بدتر، آنچه نباشد که باید،‌ اگر….این چگونه خانه ای است که از اولین جنبشِ گهواره ی زمین تا هنوز، اعتبارش همچنان پابرجاست، اگر به گفته ی مادرم، فقط خانه ی خیالات باشد، چرا باید بخاطرِ یک کنجکاوی، نقطه ی پایانی بر شانسی حاضر و مسلم گذاشت، اگر آنجا نیز کشمکشی تازه آسودگیم را برباید، اگر…… صدای خفه ی پایی از کوچه انگار می اید، با یک خیز و شتابان راه رفته را باز می گردم، توی اتاق می پرم، نفسی بلند می کشم و خودم را به گرما و راحتی اتاق می سپارم و پنجره را برای همیشه بروی آن خانه می بندم.

به بشقاب پر از انار فکر می کنم، حالا حسابی گرسنه ام، بخصوص برای سوپی که مادرم برایم آورده بود، بشقاب را بر می دارم، کف بشقاب، بجای انار چند صد کرم خشک شده که با انگشتانم پودر می شوند، نه اناری و نه سوپی، در کاسه کپکی خشکیده. بر می گردم ،‌ مادرم را صدا می کنم، جواب نمی دهد، کمی منتظر می مانم باز خبری نمی شود، از پشت شیشه ی مات پنجره ام به پنجره ها نگاه می کنم،‌ هزار پنجره، هزار آدم روی صندلی چرخدار، سرشان برای همیشه روی یک شانه افتاده، بیحرکت. دلم هوای باغ عدن را کرده، راه می افتم در را باز می کنم، آه .... دیوارهای خانه همه سیاه از کپک، باورم نمی شود. همه ی خانه را تار عنکبوت گرفته، در باغ عدن را باز می کنم، باغچه ای در هم فرو ریخته، با چند شاخه ی بر خاک افتاده و پودر شده. آشپزخانه ای سرد و خالی. مادرم را با التماس صدا می زنم، می یابمش، روی قابلمه ای که سوپ درست می کرد، خم شده، دست که به شانه اش می زنم خاکستر می شود و بر خاک می ریزد. فریادم ذرات کپک را به خود می گیرند و در هوا می پوسد و جزو کپکهای دیوار می شود.

اینجا از خاکستر باغِ عدن، درختی روییده است و بر شاخه های درخت، مرغی لانه کرده است، هر روز تخمی می کند، در آن خورشیدی نهفته، تا بچه های کوچه را وسوسه ای باشد، اینجا درختی روییده است، در ساقه اش ماری، به دروازه بانی خانه ای، هر روز بر کف کوچه پوست می اندازد و کوچه را با دو چشم تیزبین به تماشا و قضاوت نشسته است. آنکه نترسید و بر کف کوچه فرود آمد و دوید و ردِ سرخی بر جای گذاشت بر برف، خون زمین را ملتهب کرد و بر چگالی اش افزود تا در نبرد یاریش رساند و خود فروتنانه جزئی از آن خانه شد. و آنکه ترسید و به هزار بهانه در کوچه فرود نیآمد، منم.

برمی گردم، در سینه یادگاری از شکوفه ای که به گُل ننشست، برای خود، نقشی بسان نقشِ همسایگان، روبروی پنجره، بر صندلی چرخدار خود می نشینم.

آتلانتا، هفتم دسامبر ۲۰۱۷
divanpress.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست