یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سخنی با بهزاد نبوی
در حاشیه گفتگوی بهزاد نبوی با "وقایع اتفاقیه"


پرویز دستمالچی


• آنچه موضوع اساسی است و بهزاد نبوی آن را ابدا درک نکرده است، حقوق دیگران است:چرا زنان، ده تا پانزده میلیون اهل سنت، پیروان تمام ادیان و مذاهب در ایران و... از حق انتخاب شدن در اساسی ترین نهادهای پیش بینی شده در قانون اساسی محروم هستند؟ چرا باید تمام این نهادها در انحصار فقها و مجتهدان باشد؟ چرا میلیونها نفر به نام ضد انقلاب، یا غیر خودی از حق کاندید شدن در انتخابات محروم می شوند؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۲ بهمن ۱٣۹۶ -  ۱ فوريه ۲۰۱٨


بهزاد نبوی از اعضای ارشد و رهبران "سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی" است که شروع فعالیتهای سیاسی اش به دوران پیش از انقلاب اسلامی بر می گردد و در آن زمان محکوم به حبس ابد می شود که بعد در دادگاه تجدید نظر به ده سال زندان تخفیف می یابد. آنچه مربوط به خصوصیات اخلاقی- شخصی او است، فساد رایج اخلاقی در رهبران و دست اندرکاران جمهوری اسلامی در او دیده نمی شود. اما، فساد اخلاقی یک موضوع، و همراهی و همپایی ایدئولوژیک- سیاسی در ساختن یا سر پا نگه داشتن یک نظام جهل و خشونت موضوعی دیگر است. و موضوع سخن من در اینجا دومی است.

نبوی که از پیروان سرسخت و معتقد به "امام خمینی" و حکومت اسلامی بود و هست، پس از استقرار جمهوری اسلامی، با حکم شورای انقلاب اسلامی، سرپرست صدا و سیما، و در دوران رجایی وزیر مشاور در امور اجرایی، و سپس در دوران میرحسین موسوی وزیر صنایع سنگین، و در مجلس ششم نایب رئیس مجلس شد. او پس از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری محکوم به زندان و در سال ۱۳۹۳، پس از شش سال آزاد می شود. یعنی هر چه هست یا نیست، او در دفاع از ایده هایش صادق بوده و حاضر است هزینه های سنگین آنها را نیز بپردازد، و پرداخته است. اما، دو باره، مقاومت و پرداخت هزینه برای یک ایده با خود ایده دو تا است و نمی توان و نباید یکی را با دیگری یکسان گرفت. صادق خلخالی هم پیش از انقلاب اسلامی برای ایده هایش به زندان افتاد، چرایی آن امر دیگری است. یعنی پرداخت هزینه برای ایده نشان صداقت صاحب ایده به همان ایده است و نه درستی اندیشه یا ایده های او. و اشکال به بهزاد نبوی درست در همین جا است، در ایمان و اعتقاد او به یک حکومت دینی که همین جمهوری اسلامی واقعا موجود است. حکومت دینی که در اساس خود ناقض و نافی حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش، و در پی آن، سلب حق حاکمیت از ملت است: "... ما می‌ گفتیم اصلاح‌ طلب کسی است که اصل نظام را قبول دارد و می‌ خواهد وضع موجود را تغییر دهد. اما برخی از این افراد مرادشان تغییر وضع موجود نبودن جمهوری اسلامی بود. این یعنی اصل جمهوری اسلامی را نفی می‌ کردند. در این ماجرای اخیر این صف‌ها از هم جدا شد. همه اصلاح ‌طلبانی که از داخلی‌ها و خارجی‌ها فحش خوردند، کسانی بودند که جزو دسته اول بودند که اصل نظام را قبول دارند و اعتراف می ‌کنم که من هم جزو همین افراد هستم..." (روزنامه ایران). او همین جمهوری اسلامی واقعا موجود، یعنی نظامی را می خواهد که به شهادت تاریخ یکی از بدترین انواع حکومتهای تبعیض- و تام گرا است.

اگر او نظمی می خواهد که در آن مسلمان و نامسلمان، سنی و شیعه، زن و مرد، مجتهد و مومن عادی و... دارای حقوقی یکسان در برابر قانون باشند، چنین اصلی (یکی از اصول سی گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر) از اساس ناقض این سیستم است. در دادگاه نورنبرگ که محل محاکمه برخی از مقامات و مسئولان ارشد نازیها بود، آنها تقریبا همگی مدعی بودند که اتهاماتشان بی مورد است، زیرا عمل آنها در چهارچوب قوانین و اجرای حقوق وافعا موجود در زمان حاکمیت نازیسم بوده است و خارج از آن عملی انجام نداده، یعنی مامور و معذور بوده اند. پاسخ رئیس دادگاه به آنها چنین بود: درست است که شما در حدود قوانین جاری عمل کرده اید، اما باید توجه داشته باشید که شما در چهارچوب یک سیستم جنایتکار مسئولیت امور را بر عهده داشته و بر اساس قوانین یک حکومت جنایتکار قانونمدار بوده اید. اما سخن من با بهزاد نبوی در رابطه با گفتگوی او با روزنامه "وقایع اتفاقیه" (از جمله چاپ شده در سایت زیتون) است. او در انجا چنین می گوید:

"... (من) در زندان، ضد انقلاب، یعنی ضد همه انقلاب‌ها شدم! از انقلاب فرانسه تا بهار عربی. از نگاه من انقلاب‌ها مشکلات اساسی دارند. مهم ‌ترین مشکل آنها این است که با تفکر انقلابی، ساختار موجود کشور را نابود می‌کنند و به ‌دلیل بی‌تجربگی در ایجاد ساختار جدید دچار مشکلات اساسی می‌شوند... (من) به این نتیجه رسیدم که در عصر حاضر برای ما و همه ملت‌ها و کشورها، تنها راه، اصلاحات است. گفتمان اصلاح‌ طلبی تعطیل‌ بردار نیست. در هیچ کجای دنیا، امروز دیگر انقلاب مقبولیتی ندارد... در سراسر جهان جز داعش کسی به انقلاب فکر نمی‌کند، حتی القاعده هم دیگر کمتر به اقدامات انقلابی دست می‌زند... چند ماه پس از روی ‌کار آمدن دولت آقای خاتمی، مصاحبه‌ای با روزنامه سلام داشتم. در آن مصاحبه مطرح کردم که رییس‌ جمهور در بهترین وضعیت و اگر سایر نهادها و قوا همراهش باشند و در مقابلش نایستند، ۱۰ تا ۱۵‌درصد قدرت را در دست دارد. امروز واقعا آن ۱۵‌درصد قدرت هم نیست... هنوز هم من معتقدم برای تسلط کامل ‌تر بر صندوق‌های رای باید ائتلافی با همه میانه ‌روها و اعتدالیون اعم از اصلاح‌ طلب، اصولگرا و مستقل داشته باشیم و اعتدال و میانه‌ روی محور اصلی باشد؛ البته این به معنای فراموش ‌کردن هویت اصلاح‌ طلبی و اصولگرایی نیست، بلکه همه طیف‌ها باید حول محور اعتدال و میانه‌ روی باهم ائتلاف کنند...".

او در این مصاحبه به سه نکته اساسی و کلیدی اشاره می کند: یکم، به انقلابهای جهان که گویا همگی مشکل دارند، دوم به این واقعیت که رئیس جمهور حتی ۱۰ تا ۱۵ درصد اختیارات و قدرت را هم ندارد، و سوم به اینکه گروهها و جناحهای جمهوری اسلامی باید با هم همکاری کنند تا از اعتدال بیرون نروند. سخنان او همان کلی گوئیهای اصلاح طلبانی است که حکومت دینی می خواهند و به نظر چنین می آید که ایشان هنوز هم پی نبرده است که موضوع اصولا بر سر چیست؟

نبوی احتمالا درست نمی داند که در تاریخ انقلابات چه گذشته است و "انقلاب" با خشونت داعش و طالبان دو تا است و نام بردن از داعش و طالبان به عنوان نیروهای "انقلابی"!؟ آشکارا نشان از یک سوء تفاهم بزرگ و ضعف سیاسی فوق العاده او دارد. داعش و طالبان و جمهوری اسلامی (ولایت فقیه) و... همگی جریانات بنیادگرای ارتجاعی هستند که حکومت دینی می خواهند، با قوانین الهی. اصلاح طلبی امری است پسندیده و هیچ فرد خردمندی خواهان اعمال قهر برای اعمال قهر نیست، یعنی گره ای را که بتوان با دست باز کرد، نباید آن را منطقا و عقلا با دندان باز کرد. آیا انقلاباتی که در اتحاد جماهیر شوروی پیشین یا در کشورهای اروپای شرقی به وقوع پیوست، مانند انقلاب اسلامی ایران شیرازه جامعه را از هم گسست؟ یعنی میل به تخریب و وحشیگری بنیادگرایان اسلامی برای برگشت به رسوم و قواعد هزار و چهارسد سال پیش را نباید با انقلاب یکی گرفت. استقرار نظم ولایت فقیهی در سده بیست نه یک "انقلاب" که ارتجاع محض است. تمام حکومتهای اسلامی، در اشکال متفاوت آن، ضد آزادی، ضد دمکراسی، دشمنان حقوق زنان، دشمنان آزادی های فردی و اجتماعی، ضد حقوق بشر، ضد حقوق شهروندی، دشمنان نامسلمانان و... و سرانجام دشمنان هر آنچه که بوی تمدن می دهد شده اند. اینها چه ربطی به انقلاب دارد.

انقلاب، درعامترین و کلی ترین معنایش، یعنی تغییرات اساسی و بنیادی در یک پدیده که (معمولا) دارای حرکتی به پیش و تکاملی است و در نتیجه به هر تغییر و "دگرگونی" نمی توان و نباید نام انقلاب داد و نداده اند. هر انقلابی دارای قواعد و قانونمندیهای مربوط به همان پدیده است. انقلاب می تواند فراگیر (انقلاب فرانسه، آمریکا، روسیه یا چین)، یا تنها در بخشی انجام گیرد (انقلابات صنعتی یا الکترونیک، اینترنت به عنوان انقلاب در ارتباطات، حق رای زنان در جوامع پیشرفته و...)، می تواند با خشونت یا بی خشونت باشد، می تواند پیشرو یا پسرو باشد. در هر صورت، نه انقلاب یک "جبریت" تاریخ یا یک ضرورت مبارزات سیاسی- اجتماعی است و نه خشونت ابزار بی چون چرای هر انقلاب. می توان مانند بنیاگرایان اسلامی عمل کرد و تمام ساختار را در هم ریخت و نابود کرد، همچنان که در جمهوری اسلامی انجام گرفت و اشکالات و ایرادات بهزاد نبوی به کسب قدرت از سوی مشتی بی سواد و بی تجربه کاملا درست است. خود او نیز بخشی از آنها بوده است. می توان به راه (مثال) لهستان رفت، که ساختار حکومت از بنیاد تغییر یافت بدون آنکه شیرازه جامعه و کشور پاشیده شود. یا به سایر کشورهای اروپای شرقی، استونی، لیتوانی یا... نگاه کنید. در آنجا انقلابیان همچون بنیادگرایان اسلامی عمل نکردند، به جای ایمان کور، عقل در سر داشتند. او باید به خودش و دوستانش بنگرد که در آن زمان چنین کردند که امروز هست. نبوی تجربه بسیار منفی- ارتجاعی- بنیادگرای جمهوری اسلامی را با انقلاب یکی گرفته است.

تاریخ در دو سده پیش شاهد انقلابات قهرآمیز موفق و ناموفق، شاهد هر دو بوده است. و نیز انقلابات بی خشونت موفق یا ناموفق. هر دو می توانند "حقانیت" داشته یا نداشته باشند، بسته به اهداف. اگر انقلاب برای حاکمیت ملت، به معنای برقراری ساختاری از سازمان اداره امورعمومی جامعه (حکومت) باشد که در آن حکومت شوندگان بتوانند حکومتگران را کنترل کنند و حکومتگران بر اساس رای و اراده آزاد شهروندان، در یک انتخابات دمکراتیک، آزاد و سالم بیایند و بروند، در آنصورت "انقلاب" علیه نظام غیردمکراتیک، یا دیکتاتور از حقوق ملت است. به سخن دیگر: کاربرد قهر در سیاست تنها زمانی مجاز است که حکومتگران امکان هرگونه دگرگونی و اصلاحات را از مردم سلب کرده باشند. آیا جمهوری اسلامی حاضر است حقوق دیگران را به رسمیت بشناسد؟ اگر با ارائه یک طرح پیشنهادی یا لایحه به مجلس شورای اسلامی بتوان به تساوی حقوقی زنان و مردان در برابر قانون دست یافت (فرض محال)، دست یازیدن به خشونت نه تنها مجاز نیست که محکوم، عملی غیرمنطقی و بی خردی محض است که می تواند به عکس خود بدل شود. به این ترتیب، در یک نظام دمکراتیک استفاده از قهر در سیاست اصولا مجاز نیست، مگر آنکه خود نظام دمکراتیک در "خطر" باشد.

هدف انقلاب، با- یا بی زور، باید برقراری نظامی باشد که در آن اصلاحات، بدون خشونت، ممکن شود، یعنی آزادی ها به رسمیت شناخته و تضمین باشند. بدون آزادی، نه خرد حاکم خواهد بود و نه صلح اجتماعی و استفاده بی جا از زور به حاکمیت زرومندان منتهی خواهد شد. انقلاب اسلامی ایران دیکتاتوری سلطنت را برچید، اما یک نظام تامگرا را به جای آن نشاند، همچنانکه انقلاب کمونیستی روسیه یک نظام تامگرا را به جای حکومت مستبد تزار نشاند. هدف انقلاب، در دنیای امروز، تنها می تواند برچیدن استبداد و برقرای دمکراسی پارلمانی متکی به اعلامیه جهانی حقوق بشر باشد تا شهروندان بتوانند آزادانه حکومتگران را عزل و نصب نمایند و از این راه بر روی آنها کنترل داشته باشند. آیا عزل و نصب آزاد حکومتگران در جمهوری اسلامی از راه یک انتخابات آزاد و دمکراتیک و سالم ممکن است؟ خیر! حتی در ایالات متحده آمریکا، که اولین حکومت لیبرال جهان است، بردگی سیاهان را تنها یک جنگ داخلی چهار ساله توانست از میان ببرد، زیرا سفیدان جنوب سیاهان را "آدم" به حساب نمی آوردند. و بعد، سیاهان همچنان بدون حقوق شهروندی ماندند، و تبعیض نژادی ادامه داشت تا دهه شست که سیاهان به خیابان رفتند و قانون شکنی کردند، و تنها با فشار از پائین و مبارزات خیابانی موفق به کسب حقوق شهروندی خود در تساوی حقوقی با سفید پوستان شدند. آنها، بدون این مبارزه سخت خیابانی، شاید هنوز هم بی بهره از حقوق خود بودند، حقوقی به نام حقوق بشر. چرا به خیابان رفتند، زیرا سایر راهها بسته بود و نتیجه نمی داد! شرایط یک نظام تامگرایی چون جمهوری اسلامی که اصولا و از اساس با نظم دمکراتیک ایالات متحده آمریکات قابل قیاس نیست، اینها همچون شب و روز هستند. انقلاب فرانسه چگونه بود؟:

انقلاب فرانسه با هدف عمده برچیدن نظام سلطنت (استبدای)، برقراری "جمهوریت"، به معنای انتقال قوای حکومت از نهادهای سلطنت و کلیسا به نهاد مردم، به رسمیت شناختن حقوق شهروند، و رفع تبعیض انجام گرفت و موفق ماند. انقلاب فرانسه منشاء قوای حکومت را که تا آن زمان متعلق به نهاد سلطنت (موروثی) و کلیسا (الهی) بود از آنها گرفت و در اختیار مردم گذاشت و مجمع منتخب ملی فرانسه نماد جمهور مردم، نماد جمهوریت شد، هر چند که "جمهوریت" در آن زمان اصولا نه در برگیرنده زنان بود و نه شامل تمام مردان می شد. به علاوه، تصور انقلابیان فرانسه از حاکمیت ملت در آن دوران، هنوز تنها شامل حق حاکمیت "اکثریتی" می شد و اقلیت (ها) موظف به تمکین از آن بود. خواست "اکثریت"، اراده ملی و حقیقتی مطلق بود که باید اجرایی می شد. آزادی هنور در دوران کودکی اش بود و حدود آن را اکثریت (نمایندگان مرد منتخب ملت در مجمع ملی) تعیین می کردند. خواست اکثریت ملت مطلق و مقدس و مخالفان دشمنان ملت بودند. در پی سرنگونی نظام سلطنت در فرانسه و برقراری جمهوری (انتقال قدرت از شاه و شیخ به ملت)، مجمع ملی فرانسه در تاریخ بیست آگوست ۱۷۸۹اعلامیه معروف به حقوق بشر و حقوق شهروندی را تصویب و منتشر می کند که در رابطه با حقوق خدشه ناپذیر انسان، و حقوق میان حکومت کنندگان با حکومت شوندگان یک انقلاب اساسی و در تاریخ بشریت (تا آن زمان) بی مانند است. در آنجا در رابطه با حقوق بشر و حقوق شهروندی، از جمله چنین آمده است:

ماده اول- تمام انسانها آزاد به دنیا می آیند و در برابر قانون دارای حقوقی یکسانند.
ماده دوم- این حقوق عبارتند از حق بهرمندی از آزادی، امنیت و حق مقاومت در برابر ظلم و ستم.
ماده چهارم- حق آزادی، یعنی هر کس مجاز است آنچه را که به کسی صدمه نمی رساند، انجام دهد.
ماده ششم- اجرای قانون باید برای همه یکسان باشد.
ماده هفتم- هیچکس را نمی توان متهم، دستگیر یا زندانی نمود، مگر به حکم قانون.
ماده یازدهم- آزادی اندیشه و بیان یکی از ارزنده ترین و بالاترین حقوق انسانها است.

انقلاب فرانسه، انقلابی فراگیر در تصویر انسان، منشاء حقوق، منشاء حکومت، و حقوق بشر و انقلابی پیشرو بود که قهرآمیز انجام گرفت و پیآمدهای آن هنوز (در سده بیست و یکم) ادامه دارد. انقلاب آمریکا و فرانسه، هر دو معیارهایی نوین بر جای گزاردند: حق حاکمیت ملت و حقوق بشر- حقوق شهروندی.

انقلاب فرانسه برای بشریت دستاوردهایی را به ارمغان آورد که هنوز به انجام خود نرسیده است و بدون آنها ساختن جوامع مدرن امروز غیرممکن بود، درست برعکس انقلاب اسلامی ایران: انقلاب اسلامی ایران، نمونه دیگری از انقلابات فراگیر است که تمام پهنه ها وعرصه های جامعه را در بر گرفت. اگر انقلاب آمریکا و فرانسه مترقی و پیشرو بودند و ارزشهای نوینی برای بشریت به همراه آوردند که هنوز معتبراند، اگر انقلاب کمونیستی به روی ایدئولوژی کمونیستی، به عنوان بدیلی در برابر ایدئولوژی سرمایه داری (در سده نوزده) شکل گرفت و دارای عناصر مترقی بسیاری بود، اما به دلیل تام- سرنوشت- و تاریخ گرایی "علمی" اش خود را بر فراز انسان قرار داد و در نهایت در درون خود فرو پاشید. انقلاب اسلامی از همان ابتداء انقلابی واپسگرا و ارتجاعی بود، که نگاه نه به آینده که به گذشته داشت. زیرا:

• انقلاب اسلامی عقل (انسان قائم به ذات) را، که نتیجه جنبش روشن- و خردگرائی بود، کنار نهاد و"وحی" را جانشین آن کرد.
• در پی پذیرش "وحی"، اصل"حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش" کنار نهاده شد و جمهوریت که اساس انقلاب فرانسه و سپس تمام دمکراسیها را تشکیل می داد، از میان رفت. جمهوریت، به معنای انتقال حقانیت منشاء حکومت از کلیسا و سلطنت به احاد ملت، به عنوان شهروندانی متساوی الحقوق در برابر قانون.
• انقلاب اسلامی، در حین برچیدن نظام سلطنت، قوای حکومت را نیز دوباره از ملت سلب و به ماوراء طبیعت منتقل کرد. یعنی نظام سلطنت را برچید، اما قوای حکومت را نه به مردم، بل به الله منتقل کرد، حکومت الهی شد و شیخ همه کاره. یک بازگشت به پیش از انقلاب مشروطه (داخلی) و باز گشت به پیش از انقلاب فرانسه (جهانی) انجام گرفت. زیرا در این دو انقلاب قوای حکومت از نیروهای فراملت (کلیسا و سلطنت) سلب و به ملت منتقل شده بود.
• شکل مشخص حکومت اسلامی در ایران "ولایت فقیه" اعلام شد و با قانون اساسی رسمیت یافت. ولایت فقیه شکل و نوع حکومتی است ویژه، که محصول دین اسلام، مذهب شیعه دوازده امامی و مکتب اصولی می باشد. بنابر این نظریه، حکومت اصولا از حقوق الله است که به پیامبر محمد منتقل شده است، و پس از محمد حکومت حق امامان است که در زمان غیبت امام دوازدهم به فقها و مجتهدان منتقل می شود، جامعه امت- امامتی. نبوی توجه داشته باشد که او از مدافعان این حکومت دینی بود و هنوز نیز هست. یکبار همه باهم بودند، و حال او "اصلاح طلب" یک حکومت دینی است. چه چیزی را می خواهند اطلاخ کنند، تاکنون که نامشخص مانده است. به علاوه، خمینی که در اندیشه سیاسی فردی مرتجع و تامگرا، و در اندیشه دینی فردی سراسر تبعیض گرا است، امام بی چون چرای نبوی و یاران بود و هنوز نیز هست.
• با تشکیل "ولایت فقیه"، قوای حکومت ناشی از اراده الله شد که نه به ملت، بل به فقها منتقل شده است، حق قانونگذاری از ملت سلب، قوای حکومت متمرکز و در دست فقها و مجتهدان، و رهبر مذهبی نظام امام امت، یا ولی امر الهی و"مقدس" شد و از این راه بر فراز قانون و ملت قرار گرفت. و به این ترتیب، تقریبا تمام دستآوردهای جنبش روشنگری، خردگرائی، اعلامیه حقوق شهروندی و حقوق بشر انقلاب فرانسه، و جنبش مشروطیت ایران از میان رفت.
• انقلاب اسلامی ایران، حقانیت خویش را با مشروعیت (منتج بودن از شرع) اسلامی در ادامه راه پیامبر محمد برای برقراری اسلام در سراسر دنیا (تنها حقیقت مطلق)، برچیدن نظام سلطنت (طاغوتیان)، دفاع از حقوق مستضعفان در سراسر دنیا در برابر مستکبران، و مبارزه با استکبارجهانی (امپریالیسم آمریکا) توجیه می کند. اگر نبوی "انقلاب" را قبول ندارد و "ضدانقلاب" شده است، چرا با حکومتی همکاری می کند که تمام موجودیت خود را انقلابی- اسلامی توجیه می کند؟
• انقلاب اسلامی، با حرکت از قوانین الهی و شرعی، عملا تمام دستاوردهای بشر در زمینه تساوی حقوق همه انسانها در برابر قانون و رفع تبعیض را کنار نهاد و انسانها را قانونا و رسما به حداقل هفت مقوله حقوقی تقسیم نمود: براساس ادیان (پیروان اهل کتاب مانند مسلمانان، یهودیان، مسیحیان، زردتشتیان و سایر انسانها)، بر اساس مسلمانی و نامسلمانی، بر اساس پیروی از مذهب شیعه یا سنی، بر اساس جنسیت مردان و زنان شیعه، بر اساس مقام و موقعیت مومنان پیرو مذهب شیعه دوازده امامی (فقیه و مجتهد یا مومنان عادی) و سرانجام کسانی که حتا واجب القتل هستند. نبوی و یاران، به عنوان اصلاح طلبانی که حکومت دینی می خواهند، تا کنون برای رفع این تبعیضهای حقوقی کدام گام را برداشته اند؟ آیا در دوران چهل سال حکومت دینی، حتی یک بار از ستم و تبعیض های بی مانندی که به حقوق زنان، اهل سنت، تمام اقلیتهای دینی- مذهبی، به بهائیان و... می شود، دفاع کرده اند؟ آیا یک بار، حتی تنها یک بار، به شورای نگهبان اعتراض کرده اند که چرا با نظارت استصوابی عده ای را تحت عنوان "ضد انقلاب" از حقوق شهروندی و حقوق بشر خود در رابطه حق انتخاب شدن در نهادهای رسمی کشور محروم می کند؟
• انقلاب اسلامی، با حرکت از قانون الهی، عملا "اعلامیه جهانی حقوق بشر" را به عنوان حقوق منتج از خرد انسان کنار نهاد و به این ترتیب به نفی ستون و پایه اصلی و اساسی دمکراسیهای مدرن (متکی بر حقوق بشر) پرداخت.
• انقلاب اسلامی، با تکیه بر شرع، زنان (نیم جامعه) را یا از حقوق اساسی و مدنی اشان محروم کرد یا آنها را به نیم تقلیل داد. با پیروان سایر ادایان و مذاهب (از جمله سنیان ایران، ده تا پانزده میلیون) رفتاری مشابه داشت.
• انقلاب اسلامی، تمام آزادیهای فردی و اجتماعی را، از جمله آزادی عقیده و بیان، آزادی مطبوعات و سایر رسانه ها، آزادی تحزب و تجمع، آزادی انتخاب لباس و پوشش، آزادی انتخاب شغل و... را تنها در چهارچوب احکام و موازین شرع به رسمیت می شناسد.
انقلاب اسلامی موفق شد در پایان سده بیست و اوایل سده بیست و یک ، با کمک "روشنفکران" دینی- مذهبی اش و به همراهی تودههای میلیونی، با یک انقلاب واپسگرا، عقب مانده ترین اشکال حکومت و اندیشه های مربوط به اداره یک جامعه را مستقرسازد: جانشینی امت (جمع مومنان بی- یا ناقص العقل) به جای ملت (شهروندان قائم به ذات و مستقل)، "وحی" به جای خرد، حقوق"الهی" به جای حقوق بشر، تبعیض حقوقی به جای تساوی حقوقی در برابر قانون، مشروعیت الهی حکومت به جای حقانیت منتج از اراده شهروند آزاد، تمرکز قوا به جای تقسیم و کنترل قوا، تقدس گرایی در قانون و حکومت به جای تقدس زدایی از قانون و حکومت، خرافه پرستی به جای روشنگری و سرانجام حکومت از راه شلاق، سنگسار، بریدن اعضای بدن، قصاص و...

از انقلاب آمریکا تا انقلاب فرانسه، و از انقلاب روسیه تا انقلاب اسلامی قهرآمیز بودند و همگی به اهداف خود نیز رسیدند. یکی خواهان یک جامعه لیبرال بود و دیگری خواستار جامعه و حکومتی اسلامی، یکی جامعه باز می خواست و دیگری جامعه بسته، و هر دو تحقق یافت. یکی انقلابی پیشرو و مترقی بود و دیگری انقلابی واپسگرا وعقب مانده. یکی اروپا و آمریکای شمالی و کانادا و استرالیا و ... را ساخت، دیگری سودان و سومالی و جمهوری اسلامی و غیر را. دستاورد انقلاب اسلامی در وارونه کردن معنای انقلاب از مترقی و پیشرو به واپسگرا و پسرو بود. هر چهار انقلاب موفق شدند از راه اعمال قهر تمام روابط و مناسبات اجتماعی- سیاسی را زیرو رو کنند، از اقتصاد تا فرهنگ، از ساختار سیاسی تا نظام اجتماعی. انقلاب فرانسه حقوق شهروندی و جمهوریت را به ارمغان آورد و انقلاب روسیه حاکمیت پرولتاریا و یک نظام تامگرا را، در تطابق با اهداف خود و آنچه می خواستند. در نتیجه، انقلاب روسیه یا انقلاب اسلامی به آزادی و دمکراسی نیانجامیدند (و قرار هم نبود که بیانجامند)، زیرا هر دو نافی و مخالف دمکراسی، حقوق بشر، و آزادیهای فردی و اجتماعی بودند، یکی آزادی را بورژوایی می خواند و دیگری مغایر با احکام و موازین شرع. و هر دو از مخالفان یک جامعه باز بودند. برای یکی حکومت، تنها حق کمونیستها (حزب کمونیست، کمیته مرکزی، دفتر سیاسی و سرانجام رهبر خدشه ناپذیر پرولتاریای جهانی) بود و برای دیگری تنها حق مسلمانان شیعه دوازده امامی مکتب اصولی. یکی منشاء حق حاکمیت را از ملت سلب و به پرولتاریا (کادرهای انقلابی حزب) منتقل کرد و دیگری آن را به "الله" بازگرداند، یکی جبریت حرکت به سوی"تکامل" را از جبریت تاریخ نتیجه می گرفت و دیگری از جبریت نیروی الهی (ماوراء طبیعت)، و هر دو به معنای نفی حق حاکمیت انسان قائم به ذات و حاکم برسرنوشت خویش، و درکل جامعه، به معنای سلب حق حاکمیت از ملت (به عنوان مجموعه شهروندان متساوی الحقوق در برابر قانون) بود.

پس، انقلاب "قهرآمیز"می تواند مثبت یا منفی باشد، بسته به اهداف و محتوای آن. اگر حکومتگران حقوق ملت را نادیده انگاشتند و بر خلاف میل و اراده آزاد او به حکومت ناروا وغیرقانونی خود ادامه دادند، ملت حق دارد دست به "قهر" برد، به غیر از این هیچ ملتی رها نخواهد شد. و"قهر" تنها در زور و اعمال خشونت نیست. برده داری در آمریکا بدون جنگهای داخلی چهار ساله برچیده نمی شد، همچنانکه سیاهان آمریکا بدون جنبشهای دهه شست و هفتاد نمی توانستند به حقوق شهروندی خود دست یابند.

بهزاد نبوی که خواهان همین حکومت دینی است، می خواهد از راه اصلاحات حکومت را اصلاح کند، چگونه؟ از راه دولت! اما خودش می گوید که در زمان خاتمی، در بهترین حالت ۱۰ تا ۱۵ درسد قدرت در اختیار دولتیان بود و اکنون (در زمان آقای روحانی) آنهم نیست. و این در شرایطی است که نهادهای دیگر دخالت نکنند. یعنی اگر دخالت کردند همین چند درسد هم ممکن نمی شود. و این درست همان چیزی است که مخالفان سالها است می گویند. رای مردم در نظم حکومت اسلامی، اعتبار ندارد. فرض که اصل "اصلاحات" درست باشد، چرا کسانی که به گفته نبوی نود درسد قدرت را در اختیار دارند باید به خواست این "ده درسد"ی ها تن دهند؟ بر اساس کدام منطق؟ پیشنهاد او این است که جناحهای رژیم "همه طیف‌ها باید حول محور اعتدال و میانه‌ روی باهم ائتلاف کنند...". خب، اگر اصولگرا می خواست معتدل و میانه رو باشد که دیگر اصولگرا نبود، می شد مانند آقای نبوی همان "اصلاح طلب" حکومتی. مگر آنها همواره با هم ائتلاف و همکاری نداشتند؟ چه شد که چنین شد و از هم فاصله گرفتند؟ مگر امروز اصلاح طلبان حکومتی تقریبا در تمام موارد اساسی از سیاستهای جمهوری اسلامی پیروی نمی کنند؟

به علاوه، آنچه موضوع اساسی است و بهزاد نبوی آن را ابدا درک نکرده است، حقوق دیگران است:
چرا زنان، ده تا پانزده میلیون اهل سنت، پیروان تمام ادیان و مذاهب در ایران و... از حق انتخاب شدن در اساسی ترین نهادهای پیش بینی شده در قانون اساسی محروم هستند؟ چرا باید تمام این نهادها در انحصار فقها و مجتهدان باشد؟ چرا به هنگام انتخابات عده ای (میلیونها نفر) به نام ضد انقلاب، یا غیر خودی اصولا از حق شرکت (کاندید شدن) محروم می شوند؟ چرا نظارت استصوابی وجود دارد و ملت مجاز نیست نمایندگان مستقل خود را انتخاب کند؟ چرا سندیکاههای مستقل اجازه فعالیت ندارند؟ چرا احزاب ممنوع هستند؟ چرا حجاب اجباری وجود دارد؟ و ... و دهها چرای دیگر که مربوط به حقوق اساسی ملت می شوند؟ نبوی با تمام اینها بیگانه است و یک کلام از حقوق ملت نمی گوید. او همین حکومت دینی واقعا موجود را می خواهد، حکومتی که در قساوت و وقاحت و جنایت یکی از سرآمدان تاریخ است، البته با اندکی رنگ و لعاب، همین. محدوده دانش و اطلاعات هر کس تعیین کننده مرز و افق دید و دنیای او است. در جوامع باز انسان، و نه "خدا"، معیار سنجش خرد است. انسان حکومت را بر اساس خرد و برای انسان می سازند و نه برای "الله".   


تماس با نویسنده: dastmalchip@gmail.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست