یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

پناهجو


علی اصغر راشدان


• ناتالی بلند بالا و عین ناتالی وود قشنگ و بیست ساله بود، با دو چال خوشگل رو گونه هاش. مثل همه ی آلمانی نژاد ها خشک و جدی بود. روز اول رفت رو سکو، رو به ما و پشت به تخته سیاه ایستاد و گفت:
« می بینم بعضیا انگلیسی حرف می زنن، اینجا کلاس آلمانیه، همه تون اومدین آلمانی یاد بگیرین، هیچکس حق نداره تو کلاس انگلیسی حرف بزنه...» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۲ فروردين ۱٣۹۷ -  ۱ آوريل ۲۰۱٨


 
          ناتالی بلندبالاوعین ناتالیوودقشنگ وبیست ساله بود، بادوچال خوشگل روگونه هاش. مثل همه ی آلمانی نژادهاخشک وجدی بود. روزاول رفت روسکو، روبه ماوپشت به تخته سیاه ایستادوگفت:
« می بینم بعضیاانگلیسی حرف می زنن، اینجاکلاس آلمانیه، همه تون اومدین آلمانی یادبگیرین، هیچکس حق نداره توکلاس انگلیسی حرف بزنه...»
به زبان انگلیسی پرسیدم « من یه کلمه آلمانی نمیدونم، بایدچی کارکنم؟ »
« منم توکلاس یه کلمه انگلیسی نمی فهمم، یکی که آلمانی میدونه، حرفاتوبه زبون آلمانی ازمن بپرسه. »
علیمایوبه آلمانی سئوالم راتکرارکرد.
ناتالی گفت « بعدازاین آقاروکنارخودت بنشون، هرچه معلم میگه، آهسته به انگلیسی بهش بگو، یه ترم کمکش کن تازبون آلمانیش راه بیفته...»
    باتانالی دوزنگ کلاس داشتیم. زنگ ساعت سوم که خورد، آنیناواردکلاس شد. باخنده ی خوشایندش کنارتخته سیاه ایستاد، انگارسالهاباهاش آشنابودم. موهاش راقرمزپررنگ کرده بود. سی ساله، ترکه ای نسبتا کوتاه بودوصورتی تودل بروداشت. قبل ازشروع درس، دست بلندکردم وگفتم:
« من یه کلمه آلمانی بلدنیستم، انگلیسی حرف زدنم قدغنه، چن نفردیگه م مثل من توکلاس هستن، تکلیف ماچی میشه؟ »
تونگاه ووجناتم خیره شد، خنده ی بی صدائی کرد، دندانهای صدفیش رانمایاند، انگشت های قلمی سفیدش راعشوگرانه لای گیس هاش خیزاند، گفت:
« بخشنامه است، هیچ کاریش نمیشه کرد، توکلاس انگلیسی حرف زدن ممنوعه، آلمانی یادگرفتن تونوعقب میندازه. جای خوبی نشستی، هراشکالی داشتی، ازعلیمایوبپرس، دوسال تواین کلاسابوده، میتونه کمکت کنه، اشکالای دیگه تم بیرون کلاس ازخودم بپرس. »
زنگ که خورد، توراهرورفتم سراغش وگفتم« یوآر، د، بست. »
خندیدوگفت « کجائی هستی؟ »
« ایرونیم .»
« شاگردایرانی خیلی داشته م، همه تون زبون بازوحقه بازین! »
« به دادم برس، الف بای زبون آلمانی روهم حالیم نیست. »
« توتنهااینجورنیستی، کلاسی که پره، ده بیست روزدیگه نگاه کن، دوسومشون رفتن دنبال کارشون، زبون آلمانی زبون هگل ونیچه ست وآینشتاینه، هرکسی ازپسش ورنمیادکه. علیمایو که کنارش نشستی، دوساله مرتب میادکلاس، تازه داره تته پته شویادمی گیره. »
« چن سال آمریکابوده م، چنتاکتاب ترجمه کرده م، نمیخوام فرارکنم. بایدچی کارکنم؟ »
« بایدم دم آنیناروببینی. »
« دارم میرم کافه، درخدمتم، یه قهوه مهمونم باش.»
« من دوست دارم شراب یاآبجومهمونت باشم.»
« کافه مدرسه مشروب الکلی نداره، شماکه بهترمیدونی. »
« شهرهمین مدرسه نیست که. »
« گوشم به پیشنهادشماست. »
« بعدازساعت پنج تورستوران - بارکازینوی کناردریابارتندرهستم. »
« نگفتم یوآر، د، بست! همینه که بی مقدمه، اینهمه ارادتمندشدم! معلم وبارتندر!»
« گفتم زبون بازی نکن!اینجامملکت آخوندیسم نیست، معلم، جاروکش، نظافتچی وبارتندر، هرکدوم خودوکارشون محترمه. »
« درست می فرمائی آنیناخانوم، بایدچی کارکنم؟ »
سوارتراموای خط چارمیشی، ته خط، ایستگاه تیفن برونن پیاده که شدی، دست راستت دریاوکازینوکنارشه. بیارستوران - بار، منوپشت بارمی بینی. همچین زبون آلمانی یادت بدم که تاآخرعمرفراموش نکنی...»

   دوسه سال کلاس زبان آلمانی میرفتم. باعلیمایوورفیقش ساموئل ششدانگ رفیق شدیم. ازچریک های اریتره بودند. ازنزدیک میدان تیرواعدام گریخته وپناهنده شده بودند. علیمایوبادتوغبغب می انداخت ومی گفت:
« پدرجدپدرجدپدرجدپدرجدپدرجدمن بلال حبشی بوده، خیال نکن کم الکیم! »
   علیمایواهل قلم وشاعربود. ریز ودرشت مقولات روزانه خودرامی نوشت، بعددست کاری وویراست می کردوبه شکل داستان درمیاورد. هرازگاه شعرمی گفت. بیست وپنج - سی ساله وهمیشه احساساتش درحال سرریزکردن بود. زن وبچه داشت، دراریتره گذاشته وازدم تیرگریخته بود. رو تجزیه تحلیل وتعریف مطالب ومقولات امپریالیست وتراستهای جهانی تسلط واشراف کامل داشت. رفیقش ساموئل شیفته ومتخصص تجزیه وتحلیل وتشریح افکارکلارازتکین بود. دنبال فرصت می گشت که بکشاندم توکتاب فروشی ها، انواع کتابهائی که درباره او وافکارش نوشته ومنتشرشده بودراتشریح کند، درباره شان توضیح میدادوتشویقم میکردکه بخرم وبخوانم...

   سالهاگذشت. علیمایوراتورستوران نزدیک خانه یاقدم زدنهای عصرگاهی بلویوی کناردریا هرازگاه میدیدیم وجویای احوال هم می شدیم. پائین شهروتوخانه های گروهی مشترک وباسختی زندگی میکرد. همیشه دوچرخه سوارمی شد، پولش به خریدبلیط اتوبوس وترامواومترو نمی رسید.
می پرسیدم « واسه چی به اندازه احتیاجاتت بهت پول نمیدن؟ »
« تکه تکه مم کنن، تن به اینجورکارای اینانمیدم. »
« چی سنخ کارائیه که ازشون فرار میکنی؟ »
«تو مملکتم واسه خودم وزنه ای بودم ، یه عمرمطالعه ومبارزه کرده م، حالامیگن کف دستشوئی ومستراح بشور، توبیمارستان کون مریضای پیروپاتالوتمیزکن، واسه این سرنوشت یه عمرمبارزه کرده م؟... »

    علیمایوراسالها ندیده بودم. دیروزاتفاقی رفتم رستوران نزدیک خانه گروهیش که قهوه بعدازراه پیمائی عصرگاهیم رابنوشم. کنارمیزگوشه دورافتاده ای نشسته بود. هیچ چیزی جلوش نبود. دیگرآن علیمایوی پرنیروی سرزنده نبود، پیروفرسوده، سرش تاس وچشمهاش مثل تراخمی ها، آبریزی پیداکرده وکمی قوزی شده بود. هرچه اصرارکرده م قهوه وکیک یا پیتزامهمان من باشد، قبول نکرد.
گفت « قبل ازآمدنت همه چی خوردم ونوشیدم. »
   تمام وجناتش وشواهد نشان میدادچیزی نخورده. گفتم:
« عجب تصادفی! اتفافاپیش ازظهرتوفکرتووساموئل بودم. سالهاست هم راندیده ایم. ساموئل چه میکند؟ حتمازن وبچه داروپیرشده؟ »
« ساموئل مرد. »
« چی؟ اون سالم وجوون بودکه! تصادف کرد؟ »
« نه، مثل من پوست کلفت نبود، فشارارودوام نیاوردوازپادراومد. منم اجبارا زنده م. »
« پسرخوبی بود، چقدرسعی کردمنوپیروکلارازتکین کنه. خودت چطوری وچه می کنی؟ باریک میریسی؟ خیلی میام اینجانزدیک خونه ت که ببینمت، اصلاگم وگورشدی. »
« خیلی وقته اینجانیستم دیگه. »
« پس کجائی؟ وضع اقامتت چی شد؟ بهم گفته بودی هنوزبلاتکلیفی. »
« پونزده ساله اینجام، دوسال پیشترازتواومده م، دوباره برم گردوندن « هایم »، خونه های پادگان مانند، یه ساندویچ ساده یا یه قهوه باکیک میشه شیش هفت فرانک، روزانه یازده فرانک بهم میدن. ساموئلم واسه همین مرد. »
« واسه چی افامتتو نمیدن؟ حرف وحسابشون چیه؟ »
« هیچی، بعدازپونزده سال، میگن برگردبرو. »
« بایازده فرانک که نمیشه زنده موند، چی جوری هنوزهستی؟»
« دوستاوآشناهاگاهی کارای سیاه چن ساعته یاباربری بهم میدن، سی چل فرانکی درمیارم وبخورونمیری میگذرونم. پیرسیاسی بودن بسوزه که نابودم کرد. »
« اتفاقابه خاطرکارای سیاسی وسیاسی بودن، بایدتواولویت اقامت گرفتن می بودی. »
« اشتباه توهمین جاست، تموم نیروهای امنیتی واطلاعاتی جهان دستشون تودست همه، اطلاعات ردوبدل ودادوستدمی کنن، مشخص میکنن باچه سنخ افرادبایدچه رفتاری داشته باشن...»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست