یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

اتوبوس نیشابور


علی اصغر راشدان


• اتوبوس از نیشابور بیرون زد و نرسیده به پاسگاه کنترل،راننده لیست مسافرها را داد دست شاگردش، گفت:
«از ته اتوبوس سروع کن، صندلیا و آدما رو با ردیف لیست وارسی و مطابقه کن، بچه هام که رو صندلی جداگانه نشستن، یه نفرحساب می شن، خوب حواست باشه، باز خیط نکنی که دم پاسگاه خرخره کشی داشته باشیم.» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۹ ارديبهشت ۱٣۹۷ -  ۲۹ آوريل ۲۰۱٨


 
 

                اتوبوس ازنیشابوربیرون زدونرسیده به پاسگاه کنترل، راننده لیست مسافرهاراداد دست شاگردش، گفت:
« ازته اتوبوس سروع کن، صندلیاوآدماروباردیف لیست وارسی ومطابقه کن، بچه هام که رو صندلی جداگانه نشستن، یه نفرحساب می شن، خوب حواست باشه، بازخیط نکنی که دم پاسگاه خرخره کشی داشته باشیم. »
« صندلیای خالی روچیکارشون کنم، داش جعفر؟ »
« کاری به کارشون نداشته، زیرسبیلی ردشون می کنیم، میگذاریم واسه چنتامسافرسرگردون توراه، باکرایه شونم حاجیت توتهرون سیبیلی چرب میکنه. »
« سگدویای من چی میشه، داش جعفر!»
« اگه ته خط ازت راضی بودم، ازته مونده هاش، دمتومی بینم.»
« بیخودی بهت نمیگن لوطی جفری، واسه همین شیشدونگ نوکرتم، داش جفری. »
« روتوزیادنکن، بروبه کارات برس، داره لنگ ظهرمیشه. »
    اتوبوس حرکت کردوزدروسینه کش جاده. شاگردراننده صندلیهاومسافرهاراوارسی وبالیست مطابقت کرد، بادوسه نفرکارش به بگومگومی کشید، باپادرمیانی مسافرها، اختلافات حل وفصل شد، هرکس راسرجاش نشاند. چندصندلی قلم اندازوهرازجائی خالی ماند.
    اتوبوس کنارجاده کشیدوتوقف کرد. دربازویک سربازنیروی انتظامی ویک زن داخل شدند. زن بی خیال زوصندلی خالی ردیف پشت سرراننده نشست. دست چپش راکه بادست راست سربازتویک دستبندمشترک بود، باشدت کشید، سربازناخواسته روصندلی کنارزن فروکش کرد...
   اتوبوس چندکیلومترازنیشابوردورشد. راننده توآینه رفت تونخ زن وسربازدستبندزده. زن سی وهفت هشت ساله بود، مانتووشلوارنازکی تنش بود، کفش های بندی تمیزپاشنه دوسه سانتی باجوراب بدن نماپاش بود. روسری زمینه صورتی باشکوفه های به ژاپنی گلگونش راتاپس سرش عقب زده وگیسهای سیاه شبقگونش رابه نمایش گذاشته بود. سروصورت وزلف وشانه تکان می دادوباصدای بلندمی خندیدودندانهای درشت صدفگونش رابه نمایش می گذاشت.
    گونه های سربازازخجالت گل انداخت، خودراجمع وجورکردوفاصله گرفت. زن بادستبندمشترک، سربازریزه اندام راباشدت طرف خودکشید. سربازانگشت رولبش گذاشت، هیس کردوگفت:
« اینقده بلن حرف نزن ونخند، زن وبچه تواتوبوسه، ناراحت می شن! یه کم ملاحظه دیگرونم بکن!»
« نگا، نگا، این بزمجه به من میگه چیکارکنم وچیکارنکنم، خاک توسربچه دهاتی!بروگاوتو بچرون، بدبخت!...»
   راننده ازتوآینه گفت« سرکاردستبندوازدست خانوم وازکن. »
« نمیشه، من مامورم خانومودست بسته تحویل زندون بدم.»
« بهت می گم دستبندشووازکن، خودتم نامحرمی، برو رویه صندلی دیگه بشین. این کارونکنی، هردوتاتونوازاتوبوس میندازم پائین!...»
« هراتفاقی بیفته مسئولیتشو قبول میکنی؟ »
« روصندلی اونوری بشین، اون خانوم میادکنارش می شینه. هرچیم پیش اومدباخودم. »
سربازدستبندرابازوجاش راباجای خانم عوض کرد. خانم کنارزن نشست، بی مقدمه صورتش رابوسیدوروسریش راتاروپیشانیش جلوکشید. زن هاج وواج شد، پراخم توچشم زن چادری خیره ماند، چادرش راتاپس سرش عقب کشید. زن چادری، چادرش راروپیشانیش کشیدوگفت:
« این کاردرستی نیست. »
زن شنگول گفت « کارتودرست بود؟ چیکاربه روسری من داری، فضول باشی!»
« آدم درست وحسابی به همه نگا می کنه. نگاه کن، تموم زنای تواتوبوس چادرین، گیساتواونجوربیرون ریختی، فکرنمی کنی مرداتحریک وزنای دیگه ناراحت می شن؟ »
« به توواوناچی، من دوست دارم اینجورباشم. عیسی به دین خود، موسی به دین خود. »
« اینجامملکت اسلامیه، اگه کسی میخواداینجازندگی کنه، بایدقواعدشومراعات کنه.»
« من اینجابه دنیااومدم ودوست دارم اینجوری زندگی کنم، هرکی دوست نداره، بره گورشو گم کنه. »
« بگذریم، این رشته سری درازداره. نمیدونم واسه چی ازت خوشم اومده، دوست دارم بدونم واسه چی خانوم به این قشنگی روزیردستبندکشیدن که تحویل زندونش بدن، نمیخوای دوست باشیم؟ »
« اگه میخوای دوست باشیم وهمه چی روواسه ت تعریف کنم، جلوی مهمونسرای بعدی که اتوبوسونگاه میداره، یه جوجه کباب مهمونم کن، خیلی وقته چیزی بهم ندادن وگشنه م. »
    زن چادری بلندشد، سرش راکنارگوش راننده گذاشت وپچپچه کرد، برگشت وسرجاش نشست.
   تومهمانسرایک پرس جوجه کباب رومیززن گذاشتند. بعدازجوجه کباب، هرکدام یک جفت چای نوشیدند، پولش به حساب راننده گذاشته شد. مسافرهاسوارشدندواتوبوس سینه کش جاده رازیرچرخهاش گرفت وراهش رادنبال کرد.
   زن شنگول بازسرودست وشانه تکان دادوباصدای بلندخندید. زن چادری صورتش رابوسید، گونه هاش رانازوخواهش کردمراعات حال دیگران وحال وهوای اتوبوس رابکندوجریان دستگیریش راتعریف کند. زن شنگول پشتش راروپشتی صندلی تکیه دادوگفت:
« دندون دردگرفتم، رفتم دندونپزشک، یه دل نه، صددل عاشق دکترشدم .»
« همینجوریهوی نمیشه عاشق دکترشد که. »
« اول اون عاشق من شد. دکتره خیلی خوشگل بود.»
« چیجوری فهمیدی عاشقت شده؟ »
« موقع درست کردن دندونام، دستشوزیرگلووگردن وپوست زیرچونه وگونه هام می کشیدونازم میکرد. دهن ونفسشومیاوردروصورتم وهامی کرد، هرم نفسش آتیشم میزد. چن جلسه که پیشش رفتم، شباتاصبح خواب توچشمم نمیامد، یادنفسهاش که می آفتادم، تموم تنم آتیش می گرفت وشعله می کشیدم. بعددیگه هرروزمیرفتم ومی گفتم این یکی دندونم دردگرفته وخودمومینداختم زیردستش. دکترگاهی سینه وپستنامم دست مالی میکرد.»
« ای وای!خدامرگش بده! بی حیا!...کارای دیگه م باهات می کرد؟ »   
«گاهیم نازمونازمیکردونازمومی کشید... »
« خب، خب، چیجوری شدکه کاربه دستبندواینجاهاکشید؟ »
« من خاک توسربدبیاری آوردم. »
« چیجوری بدبیاری آوردی؟ »
« آخه میدونی قضیه چیه؟ زن دکترم تواطاق پهلویش دکتربود. انگارازقضایابوبرد. هروقت میرفتم، میامدتواطاق دکتر، یه صندلی میگذاشت وشیشدونگ منوودکترومی پائید، یه مرتبه جنجال راه انداخت ومطب روروسرش گذاشت، سلیطه. »
« خیلی بدشانسی آوردی، بمیرم برات، بعدش چی شد؟ »
« هیچ چی، دکتروزنش پرونده موگذاشتن زیربغلم وگفتن دیگه حق ندارم پاتومطب شون بگذارم وبیرونم کردن. »
« گورباباشون، ولشون می کردی، توبه این قشنگی، خیلیامنتتومی کشن. »
« منم میخوداستم همین کارو بکنم، دست خودم نبودکه، شباخواب توچشمم نمیامد. تموم وقت قیافه خوشگل دکترپدرسگ جلوی نگاهم بود. خواب جن بودومن بسم اله، داشتم دیوونه میشدم. دوباره پرونده موورداشتم ورفتم مطب دکتر، باززن پتیاره ش اومدتوچشمام زل زد، دکترگفت:وقت ندارم، شهرپرازدکتره، بروپیش یه دکتردیگه.»
« ای بی پدرومادرا، بمیرم برات، بعدش چی فکری به حال دلت کردی؟ »
« شب بازتاخروسخون خواب توچشممام نیامد. عزمموجزم کردم، یه پتک ورداشتم ورفتم تومطبش، کف بالاآوردم، تموم درا، میزوصندلیا، شیشه هاودستگاههای دندون سازیای پدرسگشو خردوخاکشیرکردم. به نیروی انتظامی زنگ زدن. هجوم آوردن، گرفتن وزیرمشت ولگدم گذاشتن. حالام زیردستبندم کشیدن که تحویل زندون مرکزی بدنم...»
   زن چادری بلندشد. باانگشت سبابه به سربازاشاره کرد. سربازجلوش خبردارایستادوگفت:
« امربفرمائیدسرکارخانم جناب سروان!...»
   زن چادری پشت به زن شنگول وروبه سربازایستاد، یک نوارضبط شده اززیرچادرش درآوردوبه سربازداد، انگشت سبابه ش راروشقیقه ش گذاشت، اشاره کردوگفت:
« بالاخونه شواجاره داده، زندون نبرش، ببرش آسایشگاه!....»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست