یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

در طراوت اندیشه ات


مرضیه شاه بزاز


• حضورت
حس غریبانه ی اطاعتی است در یال و سُمِ اسبی چموش
بی آنکه در کمندی گرفتار آمده باشد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۱ آبان ۱٣۹۷ -  ۲ نوامبر ۲۰۱٨


 
“به کیهان نژاد که پیوسته از او می آموزم”

و حضور پر رنگ و آواز تو
در گستره ی بیرنگ و صدا
و انعکاس آن در دیده
که آنگاه دگر گونه می بیند و گوش
که آوای گنگ و خاموش و غریبانه را اکنون
با سی و دو حرف
شفاف در خود می نشاند،
چون بانگ مادران با جامه ی سپید بر ایوانِ فلات
که کودکان را به شام می خوانند.
و لمس پوستِ پیش از این زمختِ زمین
که اکنون مخملین از زیر انگشتانم به در می لغزد
آن سیبِ سرخ و رسیده را اکنون، نارس و پر از کرم می یابم، آویزِ شاخه ای
لرزانِ نسیم و شکننده در توفان
عاقبت از شاخه، گندیده می افتد.

حضورت
حس غریبانه ی اطاعتی است در یال و سُمِ اسبی چموش
بی آنکه در کمندی گرفتار آمده باشد

و چکه های مهتاب از                              
پیشانی بلند آموخته های من
که در آفتاب تو گم می شوند.
نامت را نمی گویم تا حسد
چهره نیفروزد .   

و بدینسان هیاهوی دوزیستان را به اینجا راهی نیفتاده ست
زیرا که غوغا و توفانِ زیستِ درون را
دریاچه
با آرامش سبز خزه می پوشاند
و کشمکش روییدن نیلوفر به زیر پوست را
تا آفتاب را فردا بیآراید
ای یار دیرآمده
من از سایه سار شاخه های زیتون می آیم،
ای مهربان
مرا به ژرفا راهی ده
به شاه ماهی ها که با سینه ی نقره ای خود
گستاخانه موج را می شکنند، ذره ذره را می شکافند
مرا به ژرفا راهی ده
می دانی که چون به این آب زنم
شسته از غبار، دیده ام
کودکی می به درآیم خیس آنچنان                           
که تابستانِ جنوب هم در معراجش به خورشید               
قطره هایش را هرگز نتواند نوشیدن.

در شکوه پُرحضور تو
ابتذال،
شرمسار به خفا خزیده، لال می شود و خانه ی پُر، یکسره خالی و خاموش.
قد می کشد انسان، آسمان را پر می کند
هر ذره ی ولگرد، سر و سامان و جای خود می گیرد.                                    
و تو با دو انگشت دقیق و فروتن،
افق را از رف شب بر می داری و
غریقِ رنگین کمانی بی انتها، رنگ می آمیزی
-که می دانی آدمیزاده را، اندوه و شادی، نفس از افق می دمد-
-که می دانی آدمیزاده، حال و حادثه را تاب نمی آرد-
و هنگامیکه ما از کاستی و بیرنگی سرشاریم
برازنده ترین خلعت را جامه بر داد و
رنگهای نادیده پدیدار می کنی و
با مهری که می ورزی، ای مهربان
هر دم از زهدانی بازم می آفرینی و
سراسر بازباره ویرانم می کنی
بگو
بگو که این دریاچه ی خفتهْ در آن صد رود   
در بطن کدام اقیانوس فواره خواهد شد
بر صخره ی اسطوره ی یگانه ی البرز، این مِه سربسر آلوده ی قرن قرن
زنجیر یاس،
بگو، از بازوان کدام الاهه ی آرزو باز می گشایی؟


آتلانتا، ۲۶ اکتبر ۲۰۱۸- چهارم آبان ۱۳۹۷
divanpress.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست