من این گل سرخ را می شناسم!
•
دو سال از درگذشت اندوهناک خانم دکتر سهیلا طبابتی طبری، آن انسا ن والا و فروتن،بگذشت. بدین جهت و به یاد همیشه مهربا ن او در روز شنبه ۰۷.۰۴.۲۰۰۷ ساعت ۱۴.۰۰ ب رسر مزارش واقع MELATENFRIEDHOF در شهر کلن گرد می آییم و خاطرهی شورانگیز این جان شیفته را پاس میداریم
...
اخبار روز:
www.iran-chabar.de
سهشنبه
۱۴ فروردين ۱٣٨۶ -
٣ آوريل ۲۰۰۷
دو سال از درگذشت اندوهناک خانم دکتر سهیلا طبابتی طبری، آن انسا ن والا و فروتن،بگذشت. بدین جهت و به یاد همیشه مهربا ن او در روز شنبه ۰۷.۰۴.۲۰۰۷ ساعت ۱۴.۰۰ ب رسر مزارش واقع MELATENFRIEDHOF در شهر کلن گرد می آییم و خاطرهی شورانگیز این جان شیفته را پاس میداریم
خانواده و دو ستانش
محل آرامگاه:
Melatenfriedhof
Köln Lindenthal
Eingang Puis Straße
به یاد عزیزمان سهیلا!
هفتم آوریل ۲۰۰۵ همسر مهربان و رفیق جاودان من – دکتر سهیلا طبابتی طبری- پس از هفت سال مبارزه در برابر بیماری سرطان به گلها و یادها پیوست. او پزشگ کودکان بود و همواره تلاش داشت در حرفه خود با هر امکانی که موجود بود به مداوای بیماران خود بپردازد. مبارزهی پیگیر سیاسی او در ایران در دوران دانشجویی و بعد از آن همواره بیاد ماندنی است. او زندگی را دوست میداشت و با سپاس فراوان از همهی دوستان فداکارش یاد میکرد. من با یاد آن یار جاودان به خود این اجازه را می دهم که از جانب خود و مازیار و نیما از پیگیری های بی دریغ دوستا نش سپاسگزاری نما یم. در زیر نمونه ای از پیکار پر امید و عاشقا نهی این زیبای خفته را برایتان بازگو می کنم.
ضرغام محمودی
شهر کلن – آلمان فدرال
۲۰۰۷ . ۰۲.۰۴
ساعت چهار بعدازظهر ۰۷.۰۶.۲۰۰۲
با پسرانم مازیار و نیما جلوی درب بخش اورژانس بیمارستان St.Elisabeth نشسته ایم. هر سه در سکوتی ملال آور. سهیلا را از اطاق عمل آورده اند. عمل سنگینی بود. مونیکا پرستار بخش به ما گفت عمل پنج ساعت. پرفسور زیدک – سر پرست بخش جراحی - خودش سهیلا را عمل کرده است. با این عمل معده و طحال و آپاندیست او را برداشته اند. سرطان معده.
این دومین عمل بزرگ سهیلا است. ابتدا در سپتامبر ۱۹۹٨ تشخیص سرطان پستان با غدد لنفاوی. با وجود رعایت تمام جوانب و هفت بار شیمی درمانی فشرده و بیست و یک بار رادیو تراپی و در پی آن سه سال و نیم هرمون تراپی اندوهنا ک است که جلوی گسترش و افزایش آنرا نتوانستند بگیرند. روز گرمی است. خورشید از پنجرهی راهرو به درون خزیده است و با خودش تنها گرمی را آورده است. شا نس بهبودی کامل وجود ندارد. پنج سا ل در بهترین حالتش. هنوز ساکت نشسته ایم. هر یک با خود و در انتظار. نمی دانیم که با او چگونه روبرو می شویم. درب باز می شود و مونیکا – پرستار بخش- سکوت ملال آور را می شکند. من و مازیار وارد می شویم. نیما چون ده ساله است اجازه ورود به بخش اورژانس را ندارد. من و مازیا ر وارد میشویم .ها ل کوچکی است. می نشینیم. مارتین هم آنجا ست – مانند سهیلا پزشگ متخصص کودکا ن وهمکار سهیلا در مطب - بهم به آرامی سری تکان می دهیم. او هم به دیدار سهیلا آمده است. با دیدن او دلواپسیم کمتر می شود. هر سه ساکتیم. مونیکا وارد هال می شود وبه ما اجازه می دهد که به دیدار سهیلا برویم ولی تنها به نوبت. ابتدا مارتین را میفرستیم. پس از پنج دقیقه بر می گردد. گرفته و پریشان است. این بار مازیار می رود. در چشما ن مارتین اشگ حلقه زده است. در سکوت دست می دهد و از بخش خارج میشود. ده دقیقه میگذرد و بکندی. با خود فکر می کنم که این جریان را چگونه به نیما بگویم. او هنوز ده سال دارد. از شش سالگی شاهد این ماجرا بوده است. این بار بدتراز آن. مازیار با چشمانی گریان وارد می شود. او را بغل می کنم ولی نمی دانم چه بگویم. این بار من با مونیکا وارد اطاق می شویم. سهیلا خوابیده است. سیمایش گل انداخته و نشان از درد. چندین لوله به او وصل است. هنوز باور نمی کنم که این همان انسان پرجوش و خروش است. از چشمانم بی درنگ اشگ سرازیر می شود. او هنوز در خواب است. مونیکا به من دلداری می دهد. "نگران نباشید او خوب می شود. چهرهی او نشان از زندگی است. او بزودی به بخش می رود." من از او به آرامی سپاسگزاری میکنم. از او می پرسم که آیا اجازه گفتار با سهیلا را دارم! او اجازه می دهد. من به تخت سهیلا نزدیکتر می شوم و به آرامی دستش را میفشارم. چشما ن زیبایش را می گشاید. سیمایش هنوز گل انداخته است. درد دارد. قطره اشگی از چشمش سرازیر می شود. دستش را می فشارم و با سر سلامش می دهم. با چشمانش بمن پاسخ می دهد. تلاش دارد کلامی بگوید ولی نمی تواند. دستش را به آرامی می بوسم. مونیکا وارد اطاق می شود و من می دانم که باید سهیلا را ترک کنم. به او بدرود می گویم و او تلاش می کند با چشمان زیبایش بمن پاسخ دهد. از مونیکا به جهت تلاشش سپاسگزاری می کنم و بیرون می آیم. اشگ چشما نم را می زدایم تا مازیار و نیما نبینند. جلوی درب، زهره و عاطفه را می بینم. آنها تلاش دارند به مازیار و نیما دلداری دهند. آنها به مانند دهها دوستان باوفا به دیدار این یار مهربانشان آمده اند. هر سه در سکوت و به آرامی بیمارستان را ترک می گوییم.
با سلام به جاودان عشق پرشور من سهیلا!
با سلام به همه عزیزان من که با قلبی پر از مهر یاد یار مهربانتان را گرامی می دارید !
دو سال بگذشت. دو سا ل پیش درست در چنین روزی که دگرگونی عظیمی در طبیعت با همهی شکوه و جلالش،
با همهی زیبایی های رنگارنگش و با زایش نوینش آغاز شده بود، ما تو را از دست دادیم. تو سهیلای عزیز که نامت برایمان یادآور مهربانی، فروتنی،مقاومت و عشق است. از نزد ما رفتی و برایمان صدها یادها و یادگارهای شیرین بر جای گذاشتی.
عزیزم در هر گوشه و کنار نشانی از تو را می بینم. در نوازش گلهای بنفشه و پامچال و نرگسهای زیبا و رُزهای رنگارنگ با تو هستم. تو را می بویم و می بوسم. به یادت می آید که هر سال در اوایل آوریل مرغان عشق ما که در دالان همسایه لانه دارند می آیند و با گذاشتن نسل نو راه خود را ادامه میدهند. امسال آنها آمدند, با نجواهای عاشقانه شان، با بازیهای شیرین شان و آوازخوانان از درختی به درختی. تو هر گاه آنها را میدیدی شادمان بسویم می آمدی و آمدن بهار را نوید میدادی. امسا ل آنها آمدند و اما تو نبود ی. هم چنان آوازخوانان و باشور و هیجان. انگار دنبال عزیزی می گردند که حضورشان را اعلام کنند. کمی مکث کردند و سپس به بازیهای عاشقانهی خود ادامه دادند. من مدتی آرام از پشت پنجره شاهد این صحنهی شگفت انگیز بودم و آنگاه به آرامی پنجره را گشوده و با زمزمه های پرنشاط بهمراهشان به این راه بی انتها گام نهادم.میدانی عزیزم، من تو را در بین آندو ُمرغ زیبای عشق دیدم و پیام تداوم و تسلسل زندگی را از درونشان دریافتم.
یادت می آید که هربار از بیرون میآمدم، جلوی پنجرهی آشپزخانه مان می ایستادم و به ایما و اشاره های تو از پشت پنجره پاسخ می دادم. آه عزیزم یادآوری این صحنه ها ی زیبا و زنده، برایم، یادآوری زندگی پرنشاطمان است و خواهد بود. آه که چقدر تأسف نبودنت را دارم!
روزی که تو از نزد ما رفتی، در روز ۰۷.۰۴.۲۰۰۵، من و مازیار و نیما دست در دست یکدیگر سوگند یاد نمودیم که
خاطرهی تو را ای عزیز، همواره زنده نگهداریم و یارا ی همدیگر باشیم. با وجود اینکه میدانم که تو از این بابت هیچگاه نگرا ن نبودی اما بار دیگر به تو قول میدهم که این پیام شیوای همبستگی و عشق به زندگی در کنار عزیزانت را همواره دنبال خواهم کرد. تو ای عزیز، آنها جزیی از تواند و توبا آنها. غیر از این نمی توا ن تصور کرد.
تو دلجوی همهی یاران بودی؛ یادت می آید که در دلجویی از عزیزی که از همسرش جدا شده بود به او گفته بودی "عزیزم تا زمانیکه طلوع و غروب خورشید را می بینی خوشحال باش که زندگی در جریان است. به زندگی بیندیش و پذیرای شیرینیها و سختیهای آن باش."
این عزیز پیام دلنشین تو را هر بار در تماس تلفنی با من یاد آوری مینماید. تو برای من و بسیاری از عزیزانت نمونهی عشق به زندگی بودی. چگونه میتوان این خاطرات زیبا را از یاد بُرد؟!
هرگاه به هلند میرویم، به نزد عزیزانمان نسرین و جمال و باهم به پیاده روی،از همان راهی را که همیشه دوست میدا شتی تا کنار دریا،با اجازه از این یاران در برابر دریا مینشینم. به وقار و فروتنی او میاند یشم و به موجهای خروشانش خیره می شوم. پس از اندکی تو را با لبان همیشه خندانت و نشاط همیشه بهارت شناکنان بر روی امواج پرخروشش میبینم. آه که چقدر باشکوه است!! در اینجا من از تو، ای عزیز، درس مقاومت و پایداری را می آموزم بسان دریا. نسرین و جمال میدانند که من تا چه اندازه این صحنه را دوست میدارم و بدان نیازمند. این یاران عزیز سالهاست که ما را در سخت ترین شرایط یارا بوده و خواهندبود و همچنان ما را مهربانانه در آغوش خانواده پذیرا می باشند.
تو با یاران و دوستان عزیزت. آنها در این زمان سخت، در دو سالی که بگذشت و بر من و ما ده ها سال، از صمیم قلب در کنار من و مازیار و نیما بودند و خواهند بود. آنها نگاهشان و رفتارشان نسبت به ما و هرآنچه از تو
نشانی است مهربانانه و فداکارانه است. در برابر اینهمه بزرگواری این یاران عزیز سر تعظیم فرود میاوریم.
آری عزیزم سهیلا، این یاران مهربان از تبار سلسلهی نیکانند. آنها عاشقانه پیام زیبای عشق به زندگی تو را دریافته اند و با فروتنی پرعظمت شان به عمل نشانده اند.
تو سهیلای من و سهیلای ما، ای عزیز، تو همواره با مایی و همراه ما. تو را در هر گوشه و کنار مبینیم و لمس می کنیم. تو یاد جاودان عشق به زندگی و نگاه به آینده هستی. من و ما به تو افتخار میکنیم و یاد همیشه مهربانت را، ای عزیز، با زیباترین آرایش در قلب های مهربانمان جا میدهیم و یادگارهای تو را پاس میداریم.
پیروز باشید
ضرغام محمودی
۰۲.۰۴.۰۷
|