یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

در انتظار آینده


مرتضی ملک محمدی


• وقتی جامعه ای در برابر اقتدار حاکم عریان و آسیب پذیر می شود و از همه امکانات و سیستم های دفاعی محروم می گردد، در درون آن سیستم های دفاعی پنهان دیگری تاسیس می شود. با باورها و ارزش ها و برج و باروهای پنهان، که از بن پایه های نظام مسلط را می فرسایند. امروز نیز در بطن جامعه موش با هوش انقلاب با ایده آزادی و عدالت و دین روبی از دولت و سیاست و توسعه و جهان گرایی در حال نقب زدن به پائین ترین لایه هاست ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۷ آذر ۱٣۹۷ -  ۲٨ نوامبر ۲۰۱٨


همه جا صحبت ازخلاء استراتژیک است. شکایت از نبود رهبری و گفتگو از لزوم تدارک جانشین قدرت است. صحبت از این است که خیزش دی ماه و التهاب اجتماعی موجود جای خالی آلترناتیو را گوش زد می کند که بدون آن آینده تحولات مبهم ست. صداهایی هشدارمی دهند: "در شرایط نبود جانشین، تهیج مردم به سرنگونی ماجراجویی است". اخطارمی کنند: "تحریک به انقلاب بدون رهبری تشویق به جنگ داخلی است". این نگرانی ها طبیعی است. هر تحول بزرگ و ناگهانی حتا با وجود رهبری خالی از خطر نیست، اما چه باید کرد؟ به جنبش دستور ایست داد؟ اگر رهبریی درمیدان نیست طبعا چنین حکمی هم بیمعناست. چه کسی دستور ایست می دهد؟ قطار جبنش فعلا با موتور درونی خود پیش میرود. بنابر این مساله نه تهیج یا تحدید جنبش بلکه همراه شدن با شتاب آن و جبران عقب ماندگی ذهنی و سازمانی است.

واقعیت این است که در شرایط استبدادی داخل کشور سازماندهی یک "رهبری" ناممکن یا بسیار دشوار است و جبران آن در خارج از کشور با معضلات دیگری روبروست. به همین علت سالهاست که مردم اپوزسیون را بخاطر بی عملی و پراکندگی اش سرزنش می کنند و اپوزسیون هم متقابلا مردم را به مبارزه تشویق می کند. وضعیت به صورت یک پارادکس درآمده است. اول گروه ها باید متحد بشوند تا مبارزه هدفمند اعتلا یابد، یا شکل گیری یک رهبری متحد، محصول اعتلای مبارزه است؟
این ناسازه نتیجه غفلت یا ناکامی در تدارک امکانات و سازماندهی در دوران آرامش سیاسی است. این قانون برای سیاسیون ایران ناشناخته نیست. اما آنها در این سالهای طولانی تبعید در عمل موفق نبوده اند. اپوزسیون خارج کشور از طیف های مختلف بکرات طرح ها و پروژه هایی را آزموده اند اما هر بار جدایی ها از اتحادها پیشی گرفته است. در بررسی علل این ناکامی ها هیچ اختلاف مهمی دیده نمی شود و تئوری های آسیب شناسی خیلی مقبول بنظر می رسند. با این حال سیر انباشت سیاسی همچنان معکوس است.

فشرده آسیب شناسیها شامل این تزهاست. تز دموکراتیک؛ بر این باور است که نبود فرهنگ دموکراتیک خود را بصورت عدم تحمل و تبعیت نکردن از قواعد بازی دستجمعی نشان میدهد. گفته می شود، در نبود چنین فرهنگی اخلاق فرقه ای و خوی شخصیت پرستی و انفراد منشی فعال می شود و اپوزسیون ایران اساسا از چنین بیماری رنج می برد. تز بحران سیاسی، مشگل عمده را در تشتت آرا و زوال بنیادهای نظری جستجو می کند. این نگرش علت تشتت آرا را در ناکامی های برآمده از انقلاب ۵۷ و پیچیدگی تقابل با نظام نامتعارف جمهوری اسلامی می بیند که با شعارها و شگردهای ناسیونالیستی و پوپولیستی و استفاده از مذهب انشقاق اپوزسیون را دایما بازتولید می کند. نظریه بحران سیاسی پیوند نزدیکی با تئوری بی اعتمادی دارد که بر نقش عامل روان شناسانه تاکید میکند که محصول شکست ها، سرکوب ها، انشعابات، تصفیه ها، رقابت ها و جاه طلبی های شخصی است. و سرانجام باید به تز جغرافیایی اشاره کرد که بر عامل مکان یعنی دور بودن از متن تحولات جامعه، نداشتن سوخت و ساز با حیات داخل کشور، فرورفتن در مجردات و دور باطل بحث های ذهنی و تکرار فرقه گرایی و تشدید رقابت ها انگشت می نهد.

اکنون تحت تاثیر تلاطم های درون کشور دور تازه ای از فعالیت و آزمایش طرح ها شروع شده است. واقعیت این است که تحرک و تحول جنبش خارج از کشور تا حد زیادی تابع جنب و جوش های سیاسی درون کشور است. این وابستگی بارها ثابت شده است، جنبش دوم خرداد ۷۶ و جنبش سبز برجسته ترین آن هستند. اکنون نیز با تکان همین نیرو گروه بندی های سیاسی در اردوی چپ و راست و میانه و جمهوری خواه بیدار شده اند. این در حالی است که مشکلاتی که اشاره شد روی میز است.

یکی از قدیمی ترین و اختلاف برانگیزترین آنها این سوال است. جایگاه مبارزه گروه های تبعیدی را در سیاست کشور چگونه تعریف می کنیم؟ به مثابه پشتیبان و پشت جبهه؟ یا پاره ای از ساختار و شکل دادن به رهبری و بدیل سیاسی؟ این سوال بیشتر در میان جمهوری خواهان و طیف چپ رواج دارد. کمپ مشروطه خواهان یا مونارشیست ها و مجاهدین چنین مشگلی ندارند. روشن است انتخاب هر کدام از این تعریف ها پیامدهای خاصی در شکل فعالیت، سازماندهی و نوع اتحادها دارد.

آنها که مضمون فعالیت را در چهارچوب حمایت گری یا پشت جبهه محدود می کنند بر سه نکته انگشت می گذارند؛ دور بودن خارج کشور از متن مبارزه، نقد نگاه قیم مابانه و حرکت از فراز سر مردم، و خطر سقوط آلترناتیو سازی به دامان قدرتهای خارجی. این نگرش برغم این نکات هشداردهنده و قابل تامل، ضعف های عمده ای دارد. اولا تا حدی پوپولیستی است به این معنا که سیاست را به سطح یک جنبش مدنی تنزل می دهد. واقعیت این است که هرگروهی که در خود احساس رسالت می کند، حق دعوت و فراخواندن دارد. چنین عملی را نباید با برچسب نخبه گرایی یا قیم مابی لوث کرد. ما در عصر سیاست شهروندی بسر می بریم، یعنی به قدرت تشخیص و انتخاب مردم باور داریم. بنابر این مهم نیست فراخوان از کجا اعلام می شود؛ مهم ماهیت پیام و اقبال مردم است. همانطور که دولت ها دست نیاز به سوی مردم دراز می کنند و مشروعیت می طلبند، احزاب نیز باید از همین قاعده پیروی کنند. از حزبی که به روش های متناسب با عرف اخلاقی و سیاسی جامعه موفق شود در بازار رقابت پایگاه اجتماعی خود را جلب کند، نمی توان خرده گرفت که چرا از خارج شروع کردی؟ چنین حزب مفروضی ممکن است کار خود را از دانشگاه یا از روستا یا از ارتش و یا مهاجرین آغاز کند. ثانیا فلسفه حزب در ذات خود فلسفه هدایتگری و ادعای رهبری است. و اینها قهرا حامل سطح یا مقداری عنصر قیمومیت است. مگر اینکه بنیادا مقوله حزبیت و سازمان را نفی کنیم. مقوله سازمان بدون دیوان سالاری ناممکن است. ثالثا در عصر ارتباطات دیجیتالی و فعالیت های شبکه ای و جامعه شفاف معنا و عملکرد بسیاری از مقوله های سیاسی و سازمانی دگرگون شده از جمله پدیده داخل و خارج و چگونگی پیوند خوردن با جنبش های اجتماعی.
ما ایرانی ها خود مان را سرزنش می کنیم که درفعالیت جمعی ضعیفیم و حوصله کار ممتد نداریم.
این انتقاد ها ممکن است درست باشد ولی در عوض وقتی باد موافق میوزد به سرعت کم کاری ها و تنبلی هایمان را جبران می کنیم. شناخت این جنبه برای خوش بین بودن به آینده و جبران عقب ماندگی موجود مفید است.   

زمانی که رضا شاه ایران را ترک کرد و نیروهای متفقین وارد کشور شدند عرصه سیاسی ایران خالی از هر حزب و گروه سیاسی بود. جز تعدادی زندانی سیاسی و شخصیت های پراکنده در عزلت یا تبعید کسی در میدان نبود. ولی به چشم زدنی از دل همان برهوت ناامید کننده سازمان ها، احزاب و فعالین ملی و موثری بیرون جهیدند. دو ماه بعد از رفتن رضا شاه، در اندک مدتی از یک گروه کم شمار روشنفکران زندانی چپ، بزرگ ترین حزب سیاسی ایران، حزب توده، تولد یافت. سپس حزب ایران و حزب دموکرات ایران، با ابتکار شخصیت دانشگاهی و ملی گرا چون ملک الشعرای بهار، حسین مکی، زیرک زاده، الهیار صالح، احمد قوام، مظفر بقایی، مظفر فیروز و نظیر آنها. در همین دهه است که با شکل گیری جبهه ملی با رهبری مصدق چهره سیاسی کشور بکلی دگرگون می شود. نیمه دوم دهه بیست جامعه ایران از یک جامعه بی حال و استبداد زده به یک جامعه پلورال و فعال تبدیل شده؛ با نمایندگی های سیاسی و طبقاتی و آدرس های مشخص. چپ گرایان، ملی گرایان و اسلامی ست ها.

کودتای بیست هشت مرداد جامعه را بار دیگر به نقطه صفر باز گرداند. دولت کودتا تا سال ٣۹ بر همه چیز و همه کس تسلط داشت. همه احزاب و گروها و روشنفکران سرکوب شده و بی اثر شده اند و فضای رکود و ندامت و یاس حاکم است. تداوم این وضع اما نامعلوم و ناممکن می نمود. حاکمان و اربابان دراین اندیشه اند که برای تداوم این سلطه یک رشته اصلاحات سیا سی و اقتصادی ضروری است. از ۱٣٣۹ فضا اندکی باز می شود و پیامد آن شروع جنبش معلمان و آغاز فصل تازه و آفتابی شدن احزاب سرکوب شده و شخصیت های در انزوا؛ شکل گیری جبهه ملی دوم و به صحنه آمدن جنبش دانشجویی. تزلزل اقتدار حاکم اما موقتی است. برنامه اصلاحات ارضی بدون اصلاحات سیاسی به مورد اجرا گذاشته می شود. اگر اصلاحات اقتصادی با رفرم سیاسی همراه می شد می توان بطور قطع گفت کیفیت و تکثر سیاسی جامعه در این دوره ضعیف تر از دهه بیست نمی بود. اما دوران رفرم با سرکوب مجدد مخالفین و بخواب رفتن جامعه کامل می شود.
در "جزیره ثبات و آرامش" هیچ صدایی بگوش نمی رسید. قدرقدرتی "آریامهر" از مرزها هم عبورکرده بود. عرض اندام چریکها خیلی زود درهم می شکند. اما از میانه دهه ۵۰ با شروع بادی ملایم از غرب آن عمارت به ظاهر مستحکم به لرزه می افتد. باردیگر در یک چشم بهم زدن جامعه از خواب بیدار می شود و گروه های سیاسی، روشنفکران و شخصیت های ملی از داخل و خارج به صحنه می آیند. چندان نگذشت که از آن انگشت شمار انقلابیون بجا مانده در خانه های تیمی و زندانها احزاب بزرگ فرا روییدند، همان خانواده های سیاسی تاریخی با تغییرات جزئی در نام و نشان. ابتکارعمل اما بنا بر یک رشته امکانات و زمینه های مساعد فرهنگی و تاریخی و البته فرصت ها و فرصت طلبی ها بدست روحانیت می افتد.

در همه این بزنگاه های تاریخی این وجوه مشترک است. ۱ تزلزل در تعادل سیاسی بالا، ۲ پیدایش فضای مساعد سیاسی، ٣ برآمد سریع بدیل های قدرت. ممکن است بتوان اخلاق ایرانی ها را بخاطر ناپیگیری و کار صبورانه سرزنش کرد ولی در عوض هوشیاری و سرعت عمل آنها برای جبران کاهلی هایشان در دوره های مطلوب تحسین برانگیز است. ممکن است این تغییر سریع وضعیت تصادفی به نظر می آید اما بواقع این فرایند کاملا قانونمند است. وقتی جامعه ای در برابر اقتدار حاکم عریان و آسیب پذیر می شود و از همه امکانات و سیستم های دفاعی محروم می گردد، در درون آن سیستم های دفاعی پنهان دیگری تاسیس می شود. با باورها و ارزش ها و برج و باروهای پنهان، که از بن پایه های نظام مسلط را می فرسایند. امروز نیز در بطن جامعه موش با هوش انقلاب با ایده آزادی و عدالت و دین روبی از دولت و سیاست و توسعه و جهان گرایی در حال نقب زدن به پائین ترین لایه هاست.
   
وضعیت کنونی جامعه ما از این لحاظ در مقایسه با دوره های یاد شده نه فقط ضعیف تر نیست بلکه بسیار غنی تر است. یک تفاوت چشم گیر که امروز را از دوره های پیش متمایز می کند سطح بالاتر سیاست و فرهنگ جامعه از نهادها و فرهنگ حاکم است. برخی از نویسندگان و جامعه شناسان از یک انقلاب خاموش در بطن جامعه صحبت می کنند؛ از تغییر مناسبات اجتماعی، اسلوب های زندگی، الگوهای رفتاری و رواج ارزش هایی مغایر با ارزش های نظام. داده ها و شاخص های موجود در این زمینه ها کاملا امیدوارکننده هستند. از سطح سواد و آگاهی مردم و فرهنگ سیاسی عمومی گرفته تا توان و ظرفیت روشنفکری و وجود شخصیت ها و محافل با تجربه و امکان داد و ستدهای فرهنگی و گردش اطلاعات همه از امکانات کم نظیری برای شکل گیری نهادهای نمایندگی سیاسی گواهی می دهند. این واقعیت ها البته ما را در باره تولد قطعی یک جانشین سیاسی، مطمئن نمی سازند ولی امیدوار می کنند. این امیدواری برای جامعه ای که زیر فشار سیاسی و اقتصادی و آیه های یاس و ترویج ترس به تنگ آمده لازم است.

مرتضی ملک محمدی


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست