یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

گنج های غلام حسن


محمود طوقی


• غلام حسن علاوه بر کار سرایداری کار تزریقات و پانسمان و نسخه پیچی و جراحی را هم انجام می داد و اگر پزشک از شهر نمی آمد بر صندلی طبابت هم می نشست و می پرسید :مشی ،کوته میجی؛مشهدی کجایت درد می کند و دارو هم تجویز می کرد. پزشک و داروخانه چی و بهیار و پرستار می آمدند و می رفتند، آن که همیشه بود غلام حسن بود ،که عصر ها هم تراکتورش را بر می داشت و زمین های پشت درمانگاه را که صاحبش خود او بود شخم می زد . ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲٣ بهمن ۱٣۹۷ -  ۱۲ فوريه ۲۰۱۹


 هنوز پشت چشم دکتر گرم نشده بود که صدای دکتر ،دکتر غلام حسن او را از خواب بیدار کرد .یکی دو ساعتی بیشتر نبود که با غلام حسن از حفاری برج امید بیگ آمده بود.
غلام حسن کارش را با سرایداری در درمانگاه شروع کرده بود. وحالا بعداز ۱۶ سال کار در درمانگاه برای خودش کروفری داشت .وبرای تمامی مردم روستا های آن حوالی درمانگاه یعنی غلام حسن .
غلام حسن علاوه بر کار سرایداری کار تزریقات و پانسمان و نسخه پیچی و جراحی را هم انجام می داد و اگر پزشک از شهر نمی آمد بر صندلی طبابت هم می نشست و می پرسید :مشی ،کوته میجی؛مشهدی کجایت درد می کند و دارو هم تجویز می کرد .
پزشک و داروخانه چی و بهیار و پرستار می آمدند و می رفتند، آن که همیشه بود غلام حسن بود ،که عصر ها هم تراکتورش را بر می داشت و زمین های پشت درمانگاه را که صاحبش خود او بود شخم می زد .
همو بود که به دکتر یاد داد دارو هایی که ماهیانه برای درمانگاه می آورند انبار نکندو پرسنل را عذاب ندهدو روستائیان را هر روز به درمانگاه نکشاند .همان روز اول دارو ها را بین اهالی تقسیم کند تا همه خیالشان راحت بشود، سهمیه ماهیانه شان را گرفته اند و دیگر نیایند تا ماه بعد.و در بیست و نه روز باقیمانده به فکر یافتن هفت خُم خسروی باشد .
دکتر نخست حرف های غلام حسن را جدی نگرفت .
تا این که روزی به روستای خسرو آباد برای ویزیت بیمار رفت.روستایی به فاصله نیم ساعت از محل زندگیش ،با چند باغ وزمین های سر سبزو یک سد دست ساز با رودخانه ای کوچک و پر آب.
اولین چیزی که توجه او را جلب کرد محلی بود که خانه بهداشت را ساخته بودند. در شیب کوه و مسیر آب هایی که در بارندگی های زیاد از کوه پائین می آمد .و هر آن امکان داشت بارانی سیل آسا بیاید و خانه بهداشت را با ساکنانش به ته دره ببرد .
علت را که جویا شد فهمید با رهنمود های غلام حسن خانه بهداشت را در این مکان نا امن ساخته اند و ووقتی با غلام حسن صحبت کرد فهمید طبق ارزیابی های او جای قبلی درمانگاه تپه هایی بود که بدون شک یکی از مکان هایی است که می توان در آن گنجی یافت .که در صورت ساخته شدن درمانگاه دیگر امکان حفاری برای همیشه از دست می رفت .
دکتر دربررسی هایش به این نتیجه رسید که منطقه لرستان مربوط به عصر مفرغ است یعنی زمانی که بشر موفق به کشف مفرغ شده بود و تمام اشیاء مورد نیازش را با مفرغ می ساخت.پس خرید گنج یاب همانطور که غلام حسن می گفت کلید تمامی گنج های منطقه بود.
از سویی دیگر این منطقه محل استقرار ماد ها هم بوده است تمدن بزرگی که کمتر از ده در صد آن کشف شده و الباقی زیر خاک هابود .
باز هم از سویی دیگر این منطقه از زمان اشکانیان و ساسانیان محل برخورد سپاه روم و ایران بوده است .رومشکان که بمعنای روم شکن است فاصله زیادی ازمحل کار و زندگی او نداشت .یکی از آوردگاه های بزرگ ارتش روم و ایران بوده است . و بمناسبت شکست بزرگ روم در این منطقه رومشکان نام گرفته است .
دکتر با خود گفت؛اگر تاریخ می پذیرد که این منطقه محل برخورد شاهان ایرانی و امپرا طوران رومی بوده است عقل سلیم هم می پذیرد که شاهان ایران برای تدارک جنگ های بزرگ و چند ساله شان طلا و مسکوکات را به منطقه ای بیاورند که هرآینه قابل دسترس و استفاده باشد .پس هفت خم خسروی می تواند حقیقتی آشکارباشد .
دکتر در تحقیقاتش سری هم به رومشکان زد و از دهان پیرمرد های محل شنید که در سال هایی نه چندان دور بخش کوچکی از هفت خُم خسروی در تپه های اطراف رومشکان کشف شدو وضع رومشکانی ها را ازاین رو به آن رو کرد . از آن ببعد رومشکانی بی ماشین پیدا نمی شود هر کدام یک ماشین سواری دارند که مسافر کشی می کنند و یک ماشین ده تن باری دارند که بین خرم آباد اهواز بار می برند و می آورند .
جز این هفت گنج دکتر فکر می کرد باید گنج های دیگری باشد و بنظرش منطقی هم می آمد . منطقه لرستان از دیر باز به خاطر گردنه های پیچ و واپیچ و کوه های سربه فلک کشیده اش منطقه ای راهزن خیز بوده است .قافله های بزرگ می گذشتند و راهزنان بی رحم از کمینگاه بیرون می جستند و تجار برای نجات اموال خود می گریختند و در دل شب و یا تنگ غروب بارو بنه را جایی پنهان می کردند .جایی که بعد ها بتوانند به آسانی آن را پیدا کنند . تک درختی ،کوهپایه ای ، سنگی بزرگ وتک افتاده در دشتی، ستونی و یا امامزاده ای ، و قبری . و برای این که آن درخت یا سنگ را گم نکنند به شاخه درخت دستمالی می بستندبه رسم نشانه و یا اطراف گنج دفن شده را سنگ چین می کردند .
و دکتر از خود می پرسید با گذشت روزهاو هفته ها چه اتقاقی می افتاد . ؟
و با خودش می گفت ؛کاروان هایی که از آن نزدیکی می گذشتند و پارچه ای بسته شده را بر درختی می دیدند . ویا سنگ چینی را دور خاک برآمده ای می دیدند.می پنداشتند این درخت مراد می دهد و یا این سنگ چین گور فرد مقدسی و غریبی است گریخته از دست اشقیاء و پارچه بر پارچه و سنگ بر سنگ چین اضافه می شد و نا گاه با درخت و یا قدمگاه مقدسی مسافران روبرو می شدند و صاحبان گنج جرئت نزدیک شدن به آن مکان مقدس را دیگر در خودنمی دیدند.
دکتر ،غلام حسن را در جریان تحقیقاتش قرار داد و از غلام حسن خواست لیستی از اماکن مقدسه و تک درخت های مورد احترام منطقه بیاورد تا یکایک را ازنزدیک بازدید کنند .
غلام حسن می گوید:این جا امامزاده ها و قدمگاه ها شجره نامه دارند و نزدیک آنها نمی توان شد یا متولی دارند و یا زائر اما چندتایی هست که شجره نامه روشنی ندارند و همه را لیست می کند و چهارتا از آن ها را دکتر انتخاب می کند .
دکتر می گوید :اول از همه می رویم سر وقت درخت گردوی کهنسال.غلامحسن می گوید : اول گنج یاب و دکتر می گوید:سفارش داده ام بزودی می رسد .
از همان روز ورود به روستادرخت کهن سال و پر شاخ وبرگ وپر سایه در ورودی جاده ای که به روستا منتهی می شد چشم دکتررا بخود مشغول داشت . چندروستایی زیر درخت خوابیده بودند تا مینی بوسی از راه برسد و آنها راهی شهر شوند.
غلام حسن می گوید:روز امکان نزدیک شدن به درخت نیست . در تمامی طول روز چند مسافری زیر آن بیتوته کرده ومنتظرند تا با ماشین های گذری به شهر بروند،.
دکتر می گوید :گنج یاب رسیده است امشب می رویم سروقت درخت . و غلام حسن می گوید :اما برای حفاری شبانه دو مشکل نه چندان بزرگ داریم ؛نخست گشت شبانه ژاندارمری است ،که بعد از کشته شدن راهزن ریش بُر بدستور مقام قضایی شب ها در منطقه گشت می زنند و دوم راهزنانی که در سرتا سر منطقه در حال جولان دادن هستند.
اگر با راهزنان برخورد کردیم پای شما . لُر جماعت هم به پزشک احترام می گذارد وهم به میهمان .شما هم دکترید وهم میهمان اگربا ژاندارم ها برخورد کردیم با من .زبان ژاندارم ها را من بلدم .
شبانه دکتر و غلام حسن سروقت درخت کهنسال گردو که عمری بالای دویست سال دارد می روند اما هر چه بیشترحفاری می کنند به جایی نمی رسندو گنج یاب هم خاموش به هردوی آن ها نگاه می کند.
آفتاب نزده راهی روستا می شوند و چند روزی نمی گذرد که درخت گردو در میان ناباوری روستائیان خشک و خشک تر می شود .
دکتر می گوید :غلام حسن برویم سروقت قدمگاه خسرو آباد. غلام حسن زیر بار نمی رود . و می گوید :با هرچه می توان شوخی کرد الاحضرت . اما دکتر با سند ومدرک ثابت می کند که حضرت هیچ زمانی به ایران و لرستان و روستای خسرو آباد نیامده است چه برسد به قله بلند و پر باد کوه های خسرو آباد و بلوران .و می گوید:شک نباید کرد حتما آدم زیرکی چیزی آن حول و حوش پنهان کرده است وبرای دور کردن روستایی جماعت در دهان ها انداخته است اینجا   قدمگاه است .
رفتن دکتر و غلام حسن صبح زود به روستا های قمر برای سرکشی بهانه خوبی بود تا خودشان را به پائین دست کوه برسانند .آمبولانس را بگذارند کنار جاده و و راه بیفتند به بالا رفتن از کوه.
غلام حسن می گوید :مردم این نواحی به این قدمگاه خیلی اعتقاد دارند خدا کند کسی برای زیارت نیاید .
به میانه راه که می رسند قدمگاه دیده می شود دورتا دور قدمگاه را با سنگ های بزرگی به قاعده سنگ چین کرده اند .دکتر از غلام حسن می پرسد :این سنگ چین می دانی کار کیست و غلام حسن می گوید :نمی دانم تا آن جا که من یادم می آید این سنگ چین از قدیم بوده است . خدا عالم است کار کیست .
دریک چشم بهم زدن هوای دل انگیز صبحگاهی تغییر می کند وسرو کله بادی موذی پیدا می شود . دکتر و غلام حسن باد را جدی نمی گیرند اما ابر های سیاه هم کم کم بر بالای کوه چتر می شوند و پائین و پائین تر می آیند. وکم کم قله کوه در ابر فرو می رود و قدمگاه از چشم دکتر و غلام حسن ناپدید می شود و بارانی سیل آسا وپشت بند آن طوفان وباد امان نمی دهد.
دکتر به غلام حسن که خوف کرده است می گوید :رگ است بند می آید. اما وقتی ریزش سنگ هاشروع می شود غلام حسن راه سرازیری را در پیش می گیرد و دکتر تا بخودش بیاید از او فاصله می گیرد و بناچار دکتر ازقدمگاه دل می کند و سیل بی امان سنگ هایی که با باران می آیند هر دو را تا پای کوه دنبال می کند.
تا به روستا برسند غلام حسن خودرا مذمت می کند و از حضرت بخاطر حماقتش طلب بخشش می کند .
دکتر می گوید :این یک تغییر جوی بود و ربطی به قدم گاه نداشت ممکن بود برای زیارت هم می رفتیم همین اتفاق می افتاد. غلام حسن می گوید :ربطی هم نداشته باشد حکماًطلسم شده است و حاضر نیستم بخاطر گنج بچه هایم را یتیم کنم .باید از خیر قدم گاه بگذریم .دکتر می گوید :پس بهتر است برویم سر وقت تپه های خسرو آباد .
دکتر و غلام حسن شبانه سر وقت تپه های خسرو آباد که در نیم فرسخی روستا هست می روند .حفاری در زمین سخت و سنگلاخی کار را کُند می کند و به هفته می رسد.
کم کم صدای کلنگ زدن های شبانه در سکوت مطلق آبادی های اطراف می پیچد وبین روستائیان شایع می شود که جن ها دارند در اطراف تپه های خسرو آباد خانه می سازند.
راوی خبر نبی کور نگهبان درمانگاه بود . همو بود که باز خبر آورد چند گوسفندی هم از اهالی گم شده است و مردم می گویند جن ها برای غذای عمله بنایشان برده اند و چیزی نمی گذرد که غلام حسن هراسان می آیدو می گوید ؛ که پاسگاه دارد را جع به کار شبانه جن ها تحقیق می کند و می خواهد بداند آیا کسی به چشم خود چیزی دیده است یا نه .
غلام حسن حسابی خوف کرده بود و دیگر حاضر نبود سروقت تپه های خسرو آباد برود . و می گوید :خبر ساختمان سازی جن ها که به شهر برسد بزودی سر وکله مفتش و جویندگان گنج که عند تمام این کار هایند پیدا می شود و دیگر دستگیری رد خور ندارد.
دکتر می گوید: باشد ، از خیر تپه های خسرو آباد می گذریم وچراغ خاموش می رویم سروقت برج امید بیگ .
برج امید بیگ ستونی بود سنگی به ارتفاه ده متر و شاید هم کمی بیشتر .قاعده اش دایره ای بود به شعاع ده متر و شاید کمی کمتر .
اهالی می گفتند این برج را امید بیگ ،یکی از خوانین محلی ساخته است . اما نمی دانستند چرا امید بیگ خوابنما شد و دستور ساخت این برج را داد.
در ساخت برج هیچ ظرافتی بکار برده نشده بود .نه دری داشت و نه مناره ای .نه کارکردی و نه استفاده ای. دکتر از پیرمرد های روستا کمی پی جو شد آن ها هم نه از تاریخ ساخت برج چیز زیادی می دانستند و نه از استفاده ای که از برج می شد . فقط از پدرانشان شنیده بودند که روزی امید بیگ از قلعه اربابی بیرون می آید و دستور ساخت این برج را می دهد و کمی بعد ناغافل می میرد.
دکتر شک نداشت که امید بیگ می خواسته است چیزی را پنهان کند . اماچی؟غلام حسن می گوید :بهتر است از فکر برج امید بیگ بیرون بیائیم . اگر تمام گنج های لرستان را امید بیگ پنهان کرده باشد به نزدیک شدن به برج نمی ارزد . برجی که در وسط روستا واقع شده است بمحض آن که کلنگ اول رابزمین بزنیم مثل مور و ملخ با بیل و داس مردم بیرون می ریزند . وآن وقت تکه بزرگه گوش مان است .دکتر می گوید :برعکس با جو پیش آمده هیچ کس جرئت نمی کند بیرون بیاید . فکر می کنند جن ها دارند خانه می سازند و بهتر است در خانه خود پیش زن و بچه هایشان بمانند و با لشگر جن ها طرف نشوند.
دکتر و غلام حسن شب به نیمه نرسیده به سراغ برج امید بیگ می روند و آفتاب نزده برمی گردند. برج بر زمین سفت و ساروج مانند بنا شده بود و کار حفاری سخت جلو می رفت .باید قبل از بیدار شدن روستائیان از منطقه خارج می شدند و بر می گشتند. اما یکی از اهالی روستا که در حال برگشت از شهر به روستا بود آمبولانس ،دکتر و غلام حسن را می بیند ووقتی با زمین های کنده شده کنار برج امید بیگ روبرو می شود شستش خبردار می شود که حفاری های اخیر نه کار جن ها که کار دکتر وغلام حسن بوده است. و یک راست می رود خانه کدخدا و تمامی روستا را خبر دار می کند .
قوم وخویش های غلام حسن که ساکن خسرو آبادبودند خبر دار می شوند و خودشان را به خانه غلام حسن می رسانند که؛ خاله زا چه نشستی، اهالی خسرو آباد دارند با تیر و تبرسروقت تو ودکتر می آیند .         


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست