یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مهمان ناخوانده


علی اصغر راشدان


• وارد که شدند، جلوی در ورودی مات ماند. خود را رو کاناپه یله داده بود. بلوز و دامن تمیزی تنش بود. شلوار یخچالی رنگی رو زانوش گذاشته بود و درزش را می دوخت. همکارش رو پهلوش سقلمه زد و کنار گوشش گفت:
« واسه چی ماتت برده؟ » ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱٣ فروردين ۱٣۹٨ -  ۲ آوريل ۲۰۱۹


 
    واردکه شدند، جلوی درورودی مات ماند. خودراروکاناپه یله داده بود. بلوزودامن تمیزی تنش بود. شلواریخچالی رنگی روزانوش گذاشته بودودرزش رامی دوخت. همکارش روپهلوش سقلمه زدوکنارگوشش گفت:
« واسه چی ماتت برده؟ »
سرفه کردوبلندگفت«خانم، ایشون همکارمه که قراره بعدازنهاربریم دیدن خانواده.»
مهمان به خودآمدوگفت«سلام خانوم،همکارم باتعریفاش،منوشیفته سرکار رده.»
   یکه خورد، تندازجاش بلندشد. خندید، آمدطرف مهمان، دستش رادراز کردوگفت:
« به به!خیلی ازشماگفته،بااون تزپایان نامه ایم که برای خواهرم نوشته بودین، اونو مشتاق دیدنتون کرده، بفرمائیداطاق نهارخوری، میزآماده ست، دست وروئی بشورین وگپی بزنین، نهارروآماده میکنم، میکشم ومیارم. یه کم دیگه مونده که قورمه سبزیم حسابی جابیفته، تااین چارتاکوک روبزنم،آماده میشه. »
مهمان کنارمیزنهارخوری گفت « مگه نگفتی باهم میائیم که بریم دیدن خواهر زنت؟»
« مگه ندیدی شلوارشومیدوخت وخودشوآماده میکردکه بریم خونه مادرش؟»
« یعنی همین یه شلواروداشت که جلوی من بدوزه وپاش کنه؟ »
« یه کمدلباس داره، میخواست توروخرکنه. »
« لابدهمه چیزموواسه ش ریختی رودایره؟ »
« همه چیزتو، خواستگارخواهرش هستی، نبایدهمه چیزتوبدونه؟ »
« خیلی خیطم نکردی که، چونه لق؟ »
« گفته م تواززنای قرتی سانتیمانتال خوشت نمیاد، یلخی وطرفدارپاره پوشا هستی. »
« بفرماپته موواسه اون وخانواده ش پاک ریختی روآب. فکرنکردی به یه همچین آدم ولنگاریه لاقبادخترنمیدن؟ »
« این خانوم وخواهرای دیگه ش، کمی قرتی وسانتیمانتالن، اماخواهرموردنظرتو، ازخودتم خاکی تره، تومنی سی ثنارباهمه شون فرق داره. »
« چیچوری فهمیدی مابه دردهم میخوریم؟عقل عالم!»
« چن ساله همکاریم، اطاق کوچیک کنارپله ت همیشه محل سیگاردودکردن وگوش دادن به حرفات وآرامش یافتنم بوده، عینهوکف دستم می شناسمت، خوی وخصلت شیش تاخواهرزنمم حفظم. هروقت تواطاقت بوده وحرفاتوشنفته م، تودلم گفته م شمادوتا،عینهوتیروتخته واسه هم ساخته شدین. واسه همینم پاپیش
گذاشتم. »
« پاپیش گذاشتی که بدبختم کنی، نالوطی؟ »
« پاپیش گذاشتم که اگه باهم جفت وجوربودین وجیک جیک تون روبراه بود، منوفراموش کنین، اگه باهم ناسازگاروازهم ناراضی بودین، دایم بده وبیراه نثارم کنین. بچه ی آدمیزادمریضه ودنبال دردسرمی گرده. »
« حالاراستاحسینی بگو، الان که قراربودمن غریبه واسه دیدن خواهرش بیام، چراشروع کردبه دوختن شلوارش؟ »
« گفتم که، میخواست توروخرکنه، که کرد.ازچاله ای که کند، دیگه نمیتونی بیرون بیائی، باهات شرت می بندم. »
« خانمت، خودش چطوره؟ »
« یه کم قرتی وسانتیمانتاله، اماتوخواهراش، ازهمه لوطی تره، دبیرریاضیاته، اگه باکسی یاعلی بگه، سرش ازخودش نیست. امااگه باکسی دربیفته، نسلشومی گذاره کف دستش. اگه ازت خوشش بیاد، نونت توروغنه، به خاطرت، جلوی همه خواهراوخانواده، سینه سپرمیکنه...»
    خانمش بانهارواردشد. سفره ونهاردلچسبی چیده بود. نهارخوردند. همکارش رفت توآشپرخانه ظرفهارابشوردوچای بعدازنهارراآماده کند. یک ساعتی باخانم حرف زدند. حرفها، وجنات وسلوک زن به دل مهمان نشست. خانم یک معلم واقعی بود. خیلی توخالی نبود. برادرشان اهل کتاب وقلم وازاهالی روشنفکرهابود، بفهمی نفهمی، متمایل به فرهنگ وتفکرات برادرش بود، به خاطرهمین خصلتش، مقدمتا توجه مهمان را جلب کرد...

    توفولکس شان که طرف خانه مادرش میرفتند،گفت « می بخشید، همکارت، ازکرم کتاب بودنتون، برای من وخواهرم تعریف کرده. خواهرمم، مثل شماوبرادرم، تموم وقت سرش روکتابه. فکرکنم ازاین نظرباهم همخوانی دارین. به دل خودمم انگارخیلی نشستین، من که ازشماخوشم اومد، بعنی همه چی تموم وقبوله، نظرشماچیه؟قبول می کنین؟ »
   مهمان که هنوزخواهرش راندیده وباهاش حرف نزده بود، هاج واج ماندکه چه چیزرابایدقبول کند! مرددماندکه چه بگوید... همکارش باتعجب نگاهش کردوگفت:
« حواست کجاست خانوم! ایشون به خواستگاری شومانیامده که توهمون دقیقه اول پسندیدیش وهمه چی روقبول کردی ونظرشومی پرسی!...»
« حواست به رانندگیت باشه، الان سگ یاروروزیرگرفته بودی. اصل قضیه منم که ازایشون خوشم اومده. »
« بایددیدخواهرتم ازایشون خوشش میاد، یاایشونم ازخواهرت خوشش میاد. اقلامهلت میدادی چارروزرفت وآمدکنن، باهم حرف بزنن، همدیگه روبیشترو بهتربشناسن. همینجورازراه نرسیده میگه ازشماخوشم اومده. فکرنمی کنه اینجوردستپاچه حرف زدن وهمه چی روقبول کردن، روخواستگاروزیادمیکنه...»
« ایشون جوون محترمیه، فضولی موقوف!شوفریتوبکن!گفتم اصل قضیه منم، خواهرم روحرف من حرف نمیاره، بهش بگم بمیر، نه نمیگه. ازبس جلوخواهرم درباره ایشون چاخان کردی ودروغ گفتی، ندیده عاشقشه...»
همکارش زدزیرخنده وگفت « باباآبروریزی نکن، هرچی درباره ایشون گفته م، راست ودرست بوده، نه چاخان ودروغ!...»
« ده سال باتوزندگی کرده م، مثل کف دستم می شناسمت، توغیرازچاخان ودروغ چیزدیگه توچنته ت نداری...»
« الان وقت تسویه حساب نیست خانوم!مثلاایشون مهمون وتازه وارده توخونه!»
« ایشونودیده م ویه ساعت باهاش حرف زده م وفهمیده م سرش به تنش میارزه، وگرنه، واسه حرفای تو ترم خردنمی کردم، مثل توکوروکندعقل که نیستم. مثل همیشه، من حرف آخرومیزنم: آقامن ازشماوسلوکتون خوشم اومده، ازفامیل ماشدنت باخونواده م، خوشوقتم. بقیه قضایام مهم نیست وحل وفصله، خلاص. »
مهمان توخودش گفت«توخونه دامادهیچ خبری نیست، توخونه عروس،عروسیه...»
   فردای همان روزبافولکس، کناربه کنارخواهر عروس، رفتندبازار. خریدهای لازم راکردند. هرکدام برای دیگری حلقه ای نه چندان گرانقیمت خرید، همانجا تومغازه، انگشت شان راکردندتوحلقه ها. به همین سادگی ازدواج کردند. مهمان تاآمدبه خودش بیاید، یک پسرویک دخترداشت...بعدهاهم باخواهرخانمش بازنشسته که شدند، مهمان دوتادخترنقلی ویک پسردانشگاهی داشت...

    رندان پوست خربزه زیرپای مهمان گذاشتند، آدم ولنگارهمیشه سرتوکتابی مثل اوراهل دادندطرف خانه سازی وگریبان کشی باصدجورخلافکار: ازمعماروبنای دزدودغل بگیرتامصالح فروش ونایب وعوامل هیچ ندار شهرداری. آخرهای کار،کفگیرمهمان ته جیب پاره ش خورد. جریان راباخواهرخانم درمیان گذاشت وگفت:
« کاراروباقرض وقوله ونفس بریدگی تموم کرده ام، حالاکه رسیدم پای گرفتن سند، شهرداری پونصدهزارتومن جریمه م کرده، تاپرداخت نشه، گواهی پایان کارنمیده که بدم اداره ثبت املاک وسندمالکیت صادرکنه...»
خواهرخانمش، دفترچه پس اندازش راداددست مهمان وگفت
« من همین چارصدوبیست هزارتومنوتو حسابم دارم، باهم بریم بگیریم، بزن به زخم وذیلات، چارماه دیگه میخوام برم آمریکاپیش دخترم ولازمش دارم، بایدپسم بدی...»
« سندروکه گرفتم، بلافاصله پیلوت مسکونی کرده رومی فروشم وپول شماوده جورقرض وقوله دیگرمم میدم. این پونصدهزارتومنم شهرداری به خاطرمسکونی کردن پیلوت جریمه م کرده. »
« باهمه این مکافتا، پیلوتومیتونی چن بفروشی، جواب همه قرضاتومیده؟ »
« احتمالاسه چارمیلیون تومن فروش میره، تموم بدهکاریامومیدم، یه ماشینم واسه زیرپای خودم وبچه هامی خرم، یه میلیونیم تهش میمونه ومیتونم بابچه هادوسه سالی بریم گشت وگذارودریاکنارویه کم خستگی این چن ساله رودربیاریم. »
« پیلوتوکه فروختی وتموم قرضاتودادی، بایدموقع رفتنم به آمریکا، یه سوروگودبای پارتی مفصلم واسه من بدی. »
« روچشمام، یه خواهرزن لوطی بیشترنداریم که، من واسه شماهنوزهمون مهمونم، صاحب خونه ی اصلی، بازم خودشمائی. تازه بازنشسته شدیم ووقت بیشتری داریم که دورهم جمع شیم ونفسی تازه کنیم، نمیشه حالاتنهامون نگذاری ونری؟ »
« دخترم یه دخترزائیده، مثل یه هلوی پوست کنده، دلم واسه ش پرپرمیزنه، دوریش شب وروزمویکی کرده، نه خواب دارم ونه خوراک...»

    یک دهه ازسکونت خواهرزنش توآمریکامیگذشت. مهمان هم دربه دراروپاشد. هفته ای یکی دوبارتلفنی باهم حرف میزدند. خواهرزن مهمان دردمندشده بودومی نالید. یک بارگفت:
« خیلی ناراحت ودلتنگم، کمروپادردناجورپیرمودرآورده...»
مهمان گفت « شنفته م بیشترمعلمای بازنشسته شاگردخصوصی میگیرن، تدریس می کنن وساعتی کلی پول درمیارن. مخصوصاشماکه دبیرکارکشته ریاضی هستی، روهوامی قاپنت، خونه ی ازتعاونی گرفته تم که هنوزداری،بزرگ وسه اطاقه ست، یه اطاقشو بکن کلاس وشاگردخصوصی بگیر. به یه عده دانش آموزم کمک میکنی.دختروپسرتم که آمریکا، هرکدوم واسه خودشون عددی شدن. باحقوق بازنشستگی وگرفتن شاگرد، میتونی مثل گذشته، متشخص وخانومانه زندگی کنی وبه فلکم فخربفروشی. واسه چی توینگه دنیاموندی وخودتوذلیل وزمینگیر کردی؟...»
« خیلی دلبسته ی دوتانوه م هستم، نمیتونم دوریشونوتحمل کنم...ولی یه کم بی وفاوبی اعتناهستن، بهم نمیرسن، پیرروزگاربی مروت بسوزه، پاک زمینگیرم کرده، روکاسه توالت که می شینم، دیگه نمیتونم بلن شم، گاهی نصف روزهمونجا نشسته م ویکی نمیادزیربغلموبگیره وبلندم کنه...»
« باهمه ی این حرفا، بازم یه همچون جائی موندگارشدی؟ بلن شوبیااینجا، من وضعم بدک نیست، اینجادکترای خوبیم داره، معالجه ت می کنن. خودمم شیشدونگ درخدمت ودست به سینه تم، نمیتونی بیائی، اجازه بده خودم بیام ور دارم بیارمت اروپا!حتماخوبت میکنم. بالاخره یه روزی مهمون ناخونده شمابوده م، حالاوظیفه دارم تلافی کنم. »
« خیلی دلم میخواداین کاروبکنم، نمیتونم دل بکنم ازاین بچه ها، من خواروذلیل این دل بستگی صاحاب مرده مم، کاریشم نمیشه کرد...»

    مهمان روزهای آخربه دیدن خواهرزنش رفته بود. بارآخرباچشم های غرقه دراشک، آخرین درددلهاش راگوش کردوتوذهنش حک ومایه عبرتش شدوماند:
«انداختنم تونرسینگ هاوس، انگارمیخوان به زورازبین ببرنم، بیمه عمردارم وبعد ازمرگم، دلارزیادی گیرشون میاد، اینجام اصلابهم نمیرسن، زخم بستر، تموم پشتمو سوراخ سوراخ کرده، تمومشوتحمل میکنم، امایه ریزگریه وزمزمه میکنم: دلم ترکید، میخوام نوه هاموببینم. چن ماهه، هیچکدومشون یه سری بهم نزدن...»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست