یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

ننه عبود


محمود طوقی


• ننه عبود رفت کنار بچه ها خوابید من هم این طرف خوابیدم. نصف شب بود که زهرا بیدار شد. آب خواست. زهرا دختر کوچیکمه، سه ساله شه. ننه عبود از حُبانه آب آورد پرسید: می خوری جاسم. گفتم: ها والله. اگه بدی دعایت می کنم. آب را از حُبانه آورد، خنک و گوارا بود ننه عبود خوابید من هم پشت چشمم گرم شد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ٣۰ فروردين ۱٣۹٨ -  ۱۹ آوريل ۲۰۱۹


 دکتر پرسید :چند سالش بود.مرد لحظه ای در چشمان دکتر خیره شد .در ذهنش داشت دنبال چیزی می گشت .چهل ساله بنظر می رسید .وموهای شقیقه هایش به سفیدی می زد . مو های نه چندان کوتاه چانه اش هم کمی سفید شده بود . لاغر بود و لاغری صورتش گونه هایش را برجسته تر می کرد . و دردو کاسه دوچشمش دو سیاهی دو دو می زد .
مرد به خود آمد . در عالم خیال گویا به جا های دوری رفته بود . پرسید :کی؟ننه عبود؟ها والله. خدا عالمه . سن و سالی نداشت .به خانه جاسم که آمد بچه سال بود . نه سال و خانه پرش ده سال و رو کرد به مرد بلند قد دشداشه پوشی که در کنارش روی صندلی عقب پیکان نشسته بود وپرسید :عمو ننه عبود چند سال عمر از خدا گرفته بود .؟و بدون آن که منتظر جواب عمو بماند به سمت دکتر برگشت .و گفت :ها والله.تا جایی که عقل ناقص جاسم قد میده ،سن و سالی نداشت .
دکتر پرونده ای را که آن دو مرد با خود از بیمارستان آورده بودند ورق زد؛ملکه ناصری،متولد سال ۱۳۳۲.واز مردی که در صندلی عقب ماشین نشسته بود پرسید:باید چهل سالی داشته باشد . و مرد گفت :کمتر یا بیشتر ،خدا عالمه.اجل که بیاد سن و سال که نمی پرسد و رو کرد به مرد دشداشه پوش کنارش و گفت:جاسم درست میگه عمو ؟و مثل این که با خودش حرف می زند گفت:انگار که همین دیروز بود که با بابای خدا بیامرزم رفتیم خواستگاری ننه عبود . و دوباره رو کرد به پیرمرد بلندقد چاق و دشداشه پوشی که کنارش نشسته بود :یادت میاد عمو؟
من بودم و بابام .شما پرسیدی:خیر باشه زائر . یاد فقیر فقرا کردی . بابام گفت :شیخ آمدیم کلثوم را ببریم برای جاسم .شما هم گفتید:دختر مال مردمه. کی از جاسم بهتر . شما در این خانه صاحب اختیارید .
بابام پرسید:مهر و کابین چقدر باشه شیخ.؟و شما گفتید:دستی که شما ببرید خون ازش نمیاد زائر.پسر از شماست .دختر هم از شماست . زائر با کرمش. و بابام گفت:پس مبارکه .یادت میادعمو همین طوری بود که جاسم گفت. و باز مثل این که با خودش حرف بزند غرق در خیالاتش شد و گفت:الهی که نور به قبرت بباره بابا .رفتی ،از همان موقع هم شادی از خانه جاسم رفت .
دکتر به راننده که مرد میانه سالی بود با ریش تنکی گفت:لطفاً تندتر بروید . و احساس کرد تمامی گرمای دنیا در اتاقک فلزی پیکان جمع شده است .
باد گرم تیر ماه از پنجره ماشین چون عقربی گزنده به داخل اتاق ماشین می خزید و پوست وصورت دکتر را خراش می داد. دکتر به ساعتش نگاه کرد چند دقیقه ای از ساعت دو گذشته بود و با خودش اندیشید :در این گرمای لعنتی مردن هم مصیبتی است هم برای مرده ها و هم برای زنده ها .و پرونده را دوباره ورق زد .
«بیمارستان سوم خرداد خرمشهر.بیمار زنی است ۴۰ ساله که با کاهش هوشیاری و تشنج به بیمارستان آورده شده است . سابقه هیچ بیماری را همراهانش ذکر نمی کنند . بیمار با تشخیص سکته مغزی بستری می شود و بعلت نداشت پزشک متخصص به آبادان اعزام می شود .»
دکتر کمی به عقب برگشت و پرسید :از چه تاریخی حالش بدشد . ؟مرد کمی خودش را به صندلی جلو نزدیک کرد و گفت:بینی بین الله ننه عبود حالش خوب بود، والله.از جاسم و عمو هم بهتر بود، دروغ چرا .آدم فردا میمیره و باید در یک وجب جا بخوابد .و دیگر حرفی نزد و به عقب برگشت و تکیه داد و در ذهنش دنبال چیزی گشت و باز مثل این که بیشتر با خودش حرف می زند تا دکتر گفت :طرف های عصر بود که به سرم زد سری به خانه عموم بزنم .ننه عبود پرسید:جاسم خیر باشه . کفش و کلاه کردی این تنگ غروب . گفتم :می رم یک نوک پا خانه عموم و بر می گردم . ننه عبود داشت لب نهر ظرف های غذای ظهر را می شست .جای شما سبز آقای دکتر قلیه داشتیم . ای که دستت درد نکنه ننه عبود با آن دست پختت. معرکه بود به سید عباس قسم اگر بخوام اغراق بکنم . از همان روز اول که آمد خانه جاسم دست پختش عالی بود . اصلاً آشپز بدنیا آمده بود .
خانه عموم که رفتم صحبت ها گل انداخت .قلیان آوردند و چند پکی زدم . دودی نیستم اما غلیان معسل را نمی شود نکشید . گفتم :عمو دیگر باید بروم . عموم پرسید :کجا جاسم ،نشستی . یک سر قلیان می کشی و گپی با هم می زنیم . گفتم :ننه عبود تنهاست . گفت :بنشین شامت را بخور و برو . حیف ام آمد سوبور زن عموم را نخورم . بینی بین الله اگه کسی سوبور زن عموم را نخوره عمرش را تلف کرده . معرکه است . تا تنور را روشن کنند و سوبور را آماده کنند و سفره را بیندازند وجمع کنند ساعت شده بود ۱۱ شب. ورو کرد به پیرمرد بلند قد دشداشه پوش کنارش و گفت:ها عمو ساعت ۱۱ بود ؟کمتر و بیشترش خدا عالمه . آدم وقتی تو روستا زندگی می کنه سر وکارش با ساعت نیست . این لوس بازی ها مال شهری هاست . آدم که از فردای خودش خبر نداره که ساعت و دقیقه یادش بماند . یک هو بخودش میاد و می بینه ای دل غافل کار از کار گذشته .
دکتر پرونده را دوباره ورق زد و پرسید :حالش بهم خورد آن جا بودی ؟
مرد گفت :ها والله وقتی از خونه عموم آمدم ننه عبود سرو مرو گنده بود داشت بچه ها را می خواباند .هشتا بچه را تر و خشک کردن به زبان ساده است ،به عمل کار حضرت فیله .
ننه عبود پرسید :شام خوردی جاسم ؟گفتم :ها . گفت :یه کم استانبولی گذاشتم .بیارم .گفتم :نه،جات خالی بود سوبور تنوری زن عمو را که دیدی. گفت :جایت را انداخته ام خواستی بخوابی بخواب .
ننه عبود رفت کنار بچه ها خوابید من هم این طرف خوابیدم . نصف شب بود که زهرا بیدار شد . آب خواست . زهرا دختر کوچیکمه ،سه ساله شه . ننه عبود از حُبانه آب آورد پرسید :می خوری جاسم . گفتم :ها والله . اگه بدی دعایت می کنم . آب را از حُبانه آورد ،خنک و گوارا بود ننه عبود خوابید من هم پشت چشمم گرم شد .
گرگ ومیش صبح بود که بیدار شدم باید می رفتم سروقت نخل ها .ننه عبود را صدازدم :ننه عبود ،ننه عبود.بلند شو یک لیوان چای بده جاسم تا برود دنبال کار وزندگیش.»
ای جاسم بخت بر گشته.دیدم که تکان نمی خورد .خب خلق و خویش دستم بود.صدای نفس های من که بلند می شد بالای سرم بود .خوابش از خواب خرگوش هم سبک تر بود . راستش را بخواهید کمی خلقم تنگ شد .علت نداشت زن این قدر لاابالی باشد . یک ساعت دیگر آفتاب وسط حیاط بودودیگر نمی شد رفت سروقت نخل ها .تکانش دادم دیدم جواب نمی دهد. رفتم نزدیک تر تا ببینم چرا بیدارنمی شود .دیدم همینطور دارد مرا خیره نگاه می کند اما انگار نه انگارتوی این دنیا باشه . دوباره تکانش دادم :ننه عبود ،ننه عبود. :انگار نه انگار .
بلند شدم رفتم آب خنک از حُبانه آوردم ریختم در دهانش . همه اش را پس داد.فایده ای نداشت . مثل این بود که جادو شده بود . دویدم طرف خانه عموم، خب جاسم که ماشینی زیر پایش نیست که اگر زن و بچه اش گرفتار مصیبتی بشوند آن ها را برساند مریض خانه .
وانت عموم را گرفتم و ننه عبود را رساندم بیمارستان .
دکتر باردیگر پرونده را ورق زد و پرسید :در بیمارستان فوت کرد ؟مرد کمی اندیشید :نه نه، ننه عبود نمرده بود البته حرف هم نمی زد. مثل ماه گرفته ها بود .فقط نگاه می کرد .در بیمارستان سرم و آمپول گرفت .
کمی صداش در آمد . اما نه، صدای ننه عبود نبود بیشتر به ناله گاوی شباهت داشت که داشت جان می کند .
دکتر چشم از پرونده برداشت و پرسید :بعدش چی شد ؟
مرد آهی کشید و گفت:ای جاسم بخت بر گشته . بعدی دیگر نداشت .این دکتر ها و پرستار های بی مروت رفتند و آمدند از ننه عبود بیچاره خون گرفتند مگه یه آدم چقدرخون داره که چپ بروی راست بیایی خون بگیری . ما که بی سوادیم از حرف دکتر ها و پرستار ها که سر در نمی آوریم. چیزهایی بین خودشان می گفتند .جاسم بیچاره هم که لایق جایی نبود که بگویند ننه عبود دارد چه بلایی سرش می آید .
همین طور رفتند و آمدند تا شد سه روز . جاسم بخت بر گشته توی این سه روز نه آب خورد نه نان . چشم از ننه عبود بر نداشت . تا شاید ننه عبود حرف و حدیثی بگوید لب از لب باز نکرد . روز آخر دکتر میانه سالی آمد و گفت باید ببریدش آبادان یا اهواز بیمار نیاز به سی تی اسکن دارد.
پرسیدم : آقای دکتر سی تی اسکن دیگر چه صیغه ای است . آقای دکتر گفت:عکس رنگی باید بگیرد . گفتم:آقای دکتر ننه عبود چه به عکس رنگی . این که نشد دکتری هی آزمایش هی عکس.پس چه فرقی هست بین من و شما .یک تغذیه ای ،سوزنی باید بزنی تا صدای ننه عبود در بیاید .
شوخی که نبود سه روز و سه شب از گلوی ننه عبود یک قطره آب پائین نرفته بود . اما این حرف ها به خرج دکتر های بیمارستان نرفت که نرفت .
دکتر پرسید :در خرمشهر زنده بود پس با این حساب در آبادان فوت شد.
مرد گفت :بدتان نیاید آقای دکتر ،من کوچیک همه شما هستم . همه اش تقصیر دکتر های بیمارستان است . از اولش هم گفتم :بگذارید ببرمش سید عباس یا خضر نبی .این عموم شاهده . و رو کرد به مرد دشداشه پوش کنارش گفت:جاسم دروغ میگه عمو.؟جاسم که مغز خر نخورده از همان اولش می دانستم که کار از دست دکتر جماعت بیرون آمده .از ننه عبود بدتر هم سید عباس شفا داده .اما به گوش کسی نرفت که نرفت .
امروز رفتم ننه عبود را ببینم گفتند:فوت شده . گفتم :به همین سادگی .یعنی آدم الکی الکی میمیره.گفتن:ها.گفتم :پس این همه دم و دستگاه و دکتر و پرستار یعنی کشک .گفتند:توهین نکن. گفتم:
سر پرست هشتا تا بچه قد و نیم قد را بگور کردید ،جاسم بیجاره را آواره کوه و دشت کردید حالا می گوئید توهین نکن. گفتند :اگر سر و صدا کنی سر وکارت با پاسگاه است گفتم باشه، جاسم خفه میشه.
ننه عبود را بدید تا ببرمش خاکستون .گفتند :نمیشه .پرسیدم :چرا . گفتند :از نظر ما ننه عبود نمرده ،ملکه ناصری مرده . گفتم :چرا حرف زور می زنین . من می گویم ننه عبود مرده، زن من مرده ،مادر ۸ بچه من مرده ،شما می گوئیدملکه ناصری مرده. گفتند :باید بری پزشکی قانونی . ما هم با عموم مزاحم شما شدیم .
دکتر گفت:صدور جواز دفن کسی که در بیمارستان می میرد ربطی به پزشگی قانونی ندارد قتل ،مر گ های مشکوک ،یا مرگ زیر ۲۴ ساعت مربوط به پزشکی قانونی است .
وبار دیگر پرونده را از ابتدا مرور کرد . و کمی به عقب برگشت و گفت :خب همه چیز طبق پرونده روشن است . ملکه ناصری سه روز پیش در بیمارستان سوم خرداد بستری شده است. و امروز هم در بیمارستان آبادان مرده است . مرد کمی جابجا شد و جلو آمد تا حرف هایش برای دکتر مفهموم تر باشد . :من که خدمت تان عرض کردم . اون که مرده ننه عبوده، ملکه ناصری نمرده . خدا کند هزار ساله شود چه زن نازنینی . اگر این چند روز نبود جاسم که نمی دانست با ۸ بچه قد و نیم قد چه کند.
دکتر بار دیگر پرونده را ورق زد .ملکه ناصری ،تب ،تشنح ،کما آزمایش و آزمایش و ارست قلبی و تمام .
دکتر گفت :پرونده می گوید ملکه ناصری مرده است و شما می گوئید ؛ننه عبود مرده است.
می توانی شناسنامه ننه عبود را بدهی به من .مرد در جیب هایش گشت . شناسنامه کهنه ای را به دکتر داد.دکتر شناسنامه را ورق زد ؛بهین شایع زاده،۳۸ ساله ،نام همسر جاسم ،نام اولین فرزند عبود و همین طور ،هفت اسم دیگر .
مرد گفت :زن که نبود یک تیکه جواهر بود. ای که سید عباس شفیع روز قیامتش بشود . من هرچه از خوبی اون بگم کم گفتم.با خوب جاسم خوب بود و با بد جاسم خوبتر .
دکتر پرونده را ورق زد؛ کپی شناسنامه ملکه ناصری را دید.
دکترپرونده را بست وگفت :نمی بایست مریض بدحال را با دفتر چه بیمه کسی دیگر بستری کنید . این کار منع قانونی دارد برای هر دو طرف . فکر نکردید اگر بیمار بمیرد هردو طرف توی چه دردسری می افتید .
مرد گفت:نه والله . فقر مغز آدم را سفید می کند .


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست