یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

زیبا و شورشی (۵)
سی وسه داستان به قلم هرناندو کالوو اوسپینا


نادر حسینی


• کتاب زیبا و شورشی مجموعه داستان های کوتاه در باره سی و سه زن آمریکای لاتین است. داستان هایی که تاریخ هستند و نه بیوگرافی صرف این زنان. با هریک از این داستان ها صفحاتی از کتاب عظیم تاریخ آمریکای لاتین از۱۴۹۲ زمان ورود مهاجمان اروپایی به این قاره تا به امروز جان می گیرد. برخی از این زنان اندک شناخته شده و یا اساسا چهره های ناشناخته ای هستند اما آنان نقش تعیین کننده ای در مبارزه برای برابری و آزادی دارند. دیلما روسف رئیس جمهور سابق برزیل یکی از آنان است ... ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۴ تير ۱٣۹٨ -  ۲۵ ژوئن ۲۰۱۹



 

بیوه شهدای شیکاگو

پلیس شیکاگو هم، درسال 1920 «لوسی گونزالس»1 را همچنان "خطرناکتر از هزار شورشی" می دانست.
لوسی گونزالس در سال 1853 در دهکده ای در تگزاس بدنیا آمد. دختری از"بردگان" از مادری از تبارِسیاه پوستان مکزیکی وپدری سرخپوست از منطقه آلاباما.دهکده ای که پنج سال پیش ازآن، بخشی از مکزیک بود. لوسی در سه سالگی یتیم وبه محض آنکه به زحمت میتوانست کارکند به مزرعه پنبه فرستاده شد.
لوسی در سن 19 سالگی با «آلبرت پارسون»2، از کهنه سربازان جنگ جدائی طلبان ایالات جنوبی آمریکا بین سالهای 1860ـ 1864، ازدواج کرد.ازدواج آنها تقریبا بعنوان یک زوج غیر قانونی به حساب میآمد.زیرا ازدواج با تنوع نژادی ورنگ پوست عملا در ایالت های جنوبی آمریکا ممنوع بود.علاوه بر"تخطی" در ازدواج، آنها بخش کوچکی از فعالان مدافع حقوق سیاهان را تشکیل میدادند. به این دودلیل ونیز براثر تهدیدات به مرگ، آنها در سال 1873، مجبور به ترک دهکده خود در تگزاس شدند وبه شیکاگو مهاجرت کردند. لوسی برای تامین معاش لباس زنانه می دوخت.آلبرت هم در یک چاپ خانه کار می کرد. لوسی برای روزنامه ها ومجلات سندیکاهای کارگری در باره موضوعاتی مانند بیکاری، نژادپرستی، یا نقش زنان در سازمان های سیاسی مقاله می نوشت.از جمله برای مجله "سوسیالیست" بطور رایگان مقاله می نوشت.
آلبرت پارسون در سال 1848 در آمریکا (آلاباما) متولد ودر سال 1887 فوت کرد.خانواده پارسون از مهاجران قدیمی منطقه ی «انگلستان جدید» آمریکا بود. همرزمان پارسون ولوسی عبارتند از: «اوگوست اسپایز» (1886 ــ1855) متولد آلمان. «ساموئل فیلدن» (1922 ــ1847) متولد انگلستان که درسال 1868 به آمریکا مهاجرت کرد. «لوئی لینگ» (1886 ــ 1864) متولد آلمان از خانواده ای فقیر. «آدولف فیشر» (1886 ــ 1861) متولد آلمان ودر پانزده سالگی به آمریکا مهاجرت کرد....
همانند همه مراسم، لوسی وآلبرت همراه دو فرزندشان به راهپیمایی میروفتند.آنها همیشه بسیار دلواپس ومضطرب اما با احتیاط بودند، زیرا روزنامه «شیکاگو میل» در سرمقاله اش، آلبرت ویک نفر از همرزمانش را "شرورهای خطرناک برای آزادی" معرفی کرده بود.این روزنامه در ادامه حملاتش مینویسد"آنها را معرفی کنید، آنها را زیر نظر داشته باشید، آنها را مسبب همه مشکلاتی که ممکن است درآینده بوجودآیند، بدانید". در شیکاگو شرایط کار از دیگر شهرها وخیمتر بود واعتصابات وتظاهرات ادامه داشتند.
لوسی بمثابه یک فعال سندیکائی،بویژه در کارخانه های نساجی که میزان استثمار کارگران فوق العاده شدید بود، مورد استقبال قرار میگرفت. حتی دوبار دوره حاملگی اش مانع از ادامه فعالیش نشدند. طوریکه لوسی یک بار درهنگام ترک کارگاه، در حال زایمان بود.

لوسی با حمایت آلبرت «اتحادیه زنان کارگر شیکاگو» را بوجود آورد. این اتحادیه در سال 1882 توسط «انجمن نشان شایسه کار» به رسمیت شناخته شد.این یک پیروزی بزرگ بود، زیرا تا آن زمان، فعالیت «جنبش زنان» به رسمیت شناخته نشده بود. این زوج در همه کارها به هم کمک میکردند، در کارهای سیاسی وخانه ونگهداشتن بچه ها.
اینک مبارزه برای هشت ساعت کاردر روز به یک خواسته اصلی ملی تبدیل شده بود.کارگران برای اعتصاب در اول ماه مه فراخوان می دهند.
«آندریوجونسون»، رئیس جمهور آمریکا، قانون هشت ساعت کار را بتصویب رساند اما هیچیک از ایالتها ازاین قانون تبعیت نمی کردند.
کارگران در اعتراض به عدم تبعیت کارفرمایان فراخوان به تظاهرات در اول ماه مه 1886 دادند. در واکنش باین فراخوان، روزنامه «ایندیاناپولیس» بتارخ 29 آوریل مینویسد: "حملات خشن اوباش واراذل وعوام فریبی که از مالیات مردم شریف ارتزاق می کنند".
در تاریخ 4 مه در جریان تجمع سازمان داده شده در میدان «های مارکت»، آلبرت پارسون سخنرانی کرد. زمانیکه هنوز در این میدان حدود دو یست تن از معترضان حضور داشتند، پلیس به آنها حمله کرد. یک بمب دست ساز منفجروبراثرآن یک افسر پلیس کشته شد. نیروهای امنیتی به روی تظاهر کنندگان آتش گشودند. اما هرگز تعداد دقیق کشته شدگان معلوم نشد. وضعیت اضطراری وحکومت نظامی اعلام شد. در روز بعد، صدها نفر از کارگران دستگیر شدند. برخی از آنها تحت شکنجه قرار گرفتند.ازسی ویک نفر ازافراد تحت تعقیب در ارتباط با انفجار بمب، هشت تن بازداشت شدند. در روز 21 ژوئن محاکمه آنها آغاز شد. آلبرت بعد از مشورت با لوسی، ایستاده در مقابل دادگاه اعلام میکند: "عالیجنابان من اینجا آمده ام تا من وهمراهان بیگناه ام را قضاوت کنید." محاکمه یک نمایش مضحکی بیش نبود زیرا بواسطه تبلیغات سوء از طرف مطبوعات، شرایط محاکمه وخیمتر شدند. این محاکمه در واقع محاکمه ای خارج از روند قانونی بود. هیئت منصفه هشت تن را متهم اعلام نمود. از این میان پنج تن از جمله پارسون، محکوم به مرگ وحلق آویز شدند.

به پاس احترام به پنج شهدای شیکاگو، «کنگره کارگران سوسیالیست» در پاریس در سال 1889، روزاول ماه مه را به عنوان روز بین المللی کارگران نام نهاد. در سال بعد، این روز برای اولین بار جشن گرفته شد.
لوسی، همسر آلبرت مبارزه خود را تا زمان مرگ ادامه داد. پلیس آمریکا، لوسی را حتی در سن 88 سالگی بعنوان عنصری خطرناکتراز "اهزارشورشی" می دانست.
از میان مبارزان آن زمان، زن شجاعی بنام لوسی گونزالس در تاریخ مبارزات کارگران به چشم میخورد. مسیر زندگی او مملو از مشقت وهمراه شجاعت است. اواینک بنام لوسی پارسون به عنوان "بیوه مکزیکی شهدای شیکاگو" شناخته می شود.

«خوزه مارتی» 3، که بعدها رهبر استقلال کوبا شد، در روز محاکمه حضور داشت ودر 21 اکتبر همان سال، در مقاله ای که در روزنامه آرژانتینی "ناسیون" انتشار یافت، رفتار وواکنش لوسی را بعد از حکم صادره توسط دادگاه را اینطور توصیف میکند:" این زن دو رگه، لوسی پارسون، انعطاف ناپذیر وهوشمند مانند او(آلبرت) دراینجاست، زنی که در بدترین شرایط پلکهای چشمش بسته نمیشوند. زنی که با انرژی پر جنب وجوش در تجمعات عمومی صحبت می کند ومانند دیگران از ترس بیهوش نمیشود. او با شنیدن حکم دادگاه، هیچ تغییری در چهره اش پیدا نشد. [...]. او گونه اش را بر مشت بسته خود تکیه داد. نگاه نمیکند، پاسخی نمیدهد، ما متوجه افزایش لرزش مشت او هستیم... ."
لوسی تقریبا به مدت یک سال با کودکان خود به اقصی نقاط کشور سفر میکرد تا حقیقت را بازگو نماید. این کار او منجر به جنبش همبستگی گسترده شد. اما در 11 نوامبر 1887، حکم اعدام آلبرت پارسون باجرا درآمد. سالهای بعد،لوسی هنوز بخاطر دارد که یک روز صبح بچه هایش را به محل محکومین برد.او از نگهبانان خواست "بگذارید این بچه ها آخرین خداحافظی را به پدرشان بگویند". جواب نگهبانان "نه" بود و ما تا لحظه اجرای حکم دهشتناک در اداره پلیس بودیم".آلبرت قبل از مردن به لوسی مینویسد که:"تو یک زن از این مردم هستی و من این مردم را به تو می سپارم".

گرچه در سالهای بعد کارفرمایان هشت ساعت کار در روز را به اجرا درآوردند. اما فداکاری این شهدا بیهوده نبود. لوسی پس از مرگ شوهرش به سازماندهی کارگران ادامه داد. در ماه ژوئن سال 1905، در هنگام تشکیل سازمان «جهانی کار کارگران» در شیکاگو، از میان دوازده زن حاضر درهمایش، لوسی تنها زنی بود که سخنرانی کرد. لوسی در این سخنرانی خطاب به حضار میگوید :" ما زنان این کشور، حق رای نداریم. تنها راه این است که یک مردی بگیریم تا از ما نمایندگی کند[...]. و اینکار عجیبی است که از یک مرد بخواهم تا از طرف من نمایندگی کند[...]. ما بردهِ بردگان هستیم[ ...] ."هیچ قدرت انسانی نمیتواند مانع از تصمیم به آزاد بودن زنان و مردان باشد.او همیشه تکرار میکرد که آزادی زنان زمانی بدست میآید که همراه مردان برای رهایی طبقه کارگر مبارزه کنند. او همیشه با فمینیست ها مخالف بود.او در فمینیسم جنبشی با خصوصیات طبقاتی از طبقه متوسط میدید. او از این عقیده دفاع میکرد که این جنبش بیشتر در خدمت تقابل زنان علیه مردان است. او تکرار میکرد که آزادی زنان زمانی به سوی رهائیبخشی میرود که طبقه کار از استثمار سرمایه داری آزاد شود.
لوسی در هشتاد سالگی همچنان به فعالیت و توصیه و آموزش ادامه میداد. در فوریه سال 1941، در هشتاد و هشت سالگی برای آخرین بار در میان مردم ظاهر شد. و در7 مارس سال بعد(1942)، در حالیکه نابینا بود، دریک آتش سوزی ناگهانی در خانه خود جان سپرد.
پلیس حتی پس از مرگ اش،لوسی را به عنوان یک تهدید خطرناک و بیش از "هزار شورشی" ارزیابی میکرد.و هزاران اسناد و کتابهایش توسط پلیس ضبط شدند.

1-Lucy Gonzalez, 2-Albert Patersons, 3-José Marti

جناب سرهنگ، به فرمان شما!

نوامبر 1910، در مکزیک انقلاب شد. و در سال 1917 باوجود تداوم حضور چندین گروه مسلح، یک قانون اساسی بسیار مدرن و لیبرال،پایه های یک دولت جدید را بنا نهاده شد. درهیچ یک از دموکراسی های اروپایی هم اینچنین قانون اساسی وجود نداشت .
در فاصله این هفت سال، بعلت جنگ داخلی خونین،بیش از یک میلیون تن جان خود را از دست دادند.درپی فراخوان دو رهبر اصلی شورشیان،«فرانسیسکو پانچو ویلا»1 معروف به "قنطورس شمال"(در افسانه های یونان،موجودی که نیمه بالاتنه انسان وپائین تنه اسب است.م) و «امیلیانو زاپاتا»2 معروف به "رهبر جنوب"       انبوهی از فقرا به فراخوان آنها پاسخ دادند.
پیامهای توده های مردم بومیان و دورگه ها به شعار"زمین ازآنِ کسیست که روی آن کار میکند"، زمان بندگی و بردگی به پایان رسیدند"،حاکی از حمایت آنها با فراخوان بود. این انقلاب در مواجهه با دولتی بود که توسط مالکان بزرگ از جمله کلیسای کاتولیک قدرتمند غصب و رهبری میشد.
زاپاتا گفته بود:"اگربرای مردم عدالت وجود ندارد،پس هیچ صلحی برای دولت وجود نخواهد داشت".
مشارکت زنان در روند انقلاب چنان اساسی بود که کلمات از گویای واقعیات کافی نیستند. این مشارکت در میدان مبارزات قابل لمس هستند و هزاران «آدِلیتا»3،زنان عدالتجو و زنان سرباز با پناه دادن مردان از آتش نظامیان،شاهکار با شکوهی را از خود برجای گذاشتند. یکی از همین کهنه سربازان، یک زن انقلابی میگوید:"ما را باین علّت «آدِلیتا» خطاب میکردند که ما انقلابی و به ارتش انقلابی تعلق داشتیم".اوهمچنین توضیح میدهد که واژه آدِلیتا از نام «آدِلا وِلارد پِرز»4،گرفته شده است. زیرا این دختر نوجوان، از لشکر نظامی شمال تحت فرماندهی «پانچو ویلا» میآمد و خیلی زود وارد روند انقلابی شد.اودر میان شلیک تیر،زخمیها را از میدان درگیری خارج وپرستاری می کرد.
جنگ او را همانند دیگران مجبور به حمل تفنگ و قطار فشنگ بر روی قفسه سینه اش کرد.بنا به گفته دیگر زنان که در کنارش می رزمیدند، او را یکی از شجاعترین سربازان از بین چریکها می دانستند. شاهدان عینی نقل میکردند،وقتی او مردان را خسته میدید،آنها را به چالش می طلبید:" آنهائیکه میترسند،بروند لوبیا بپزند".
در سال 1914، یک گروهبان زخمی شده که آدِلا او را درمان کرد،برایش یک «کورریدو»5 نوشت.کورریدو آهنگی برگفته از سنت مردمی مکزیک ودیگر ملتهای آمریکای مرکزی است که میگوید:" در ارتفاعات کوه شیب دار/ درحال ساختن اردو، با یک لشکر روبرو شدم / و یک دخترجوان، شجاعانه آن لشکر را دنبال میکرد / دیوانه وارعاشق گروهبان. آدِلا در میان گروههای نظامی مردمی بود./ زنی که گروهبان را میپرستید/ زیرا زن نه تنها شجاع بود،بلکه زیبا هم بود/ و سرهنگ هم باو احترام میگذاشت[...].
این آدِلا یکی از استثنا ها در ارتش چریکی پانچوویلا بود. بعضی از فرماندهان گروههای چریکی از حضور زنان ممانعت می کردند. باین خاطر که آنها مانع پیشروی دستجات نظامی و موجب تحریک به اختلالات میشوند!

پانچوویلا می خواست که همه نیروهای سوارنظامش از مردان تشکیل شود.اوحتی یک افسر را بخاطر تمرد از این دستور تیرباران کرده بود.
این رهبران اما خیلی سریع متوجه شدند که مبارزه بدون زنان غیر ممکن است و گروه های ارتش چریکی به یک چشم بهم زدن مغلوب خواهند شد:عدم تامین مواد غذایی، یا باین دلیل بسیاری از سربازان از خدمت فرار میکردند و پیش زنهایشان برمیگشتند.علاوه براین دیده شد که زنان بسیاری در میدان مبارزه لباس رزم مردان را میپوشیدند. برعکس،«امیلیانو زاپاتا»، ازهمان ابتداء فهمید که حضورزنان در صفوف نیروهایش،باعث پیروزیش خواهد شد. زنان میگفتند که امیلیانو با آنها رفتار خوبی داشت. برای اینکه بدون آدِلیتا(ها) و سربازان زن،مبارزان نه غذا داشتند،نه میتوانستند بخوابند و نه میتوانستند بجنگند.
هنگامی که مردان به میدان جنگ میرفتند چه کسی برای آنها تُرتیلا(نان کوچک ازآرد ذرت.م) می پخت؟ زنان فرزندان خود را باخود میبردند. زیرا برای این زنان با هم بودن اعضای خانه پایه های خانواده را تشکیل میدهند. معشوقه ها باعشق و بدنبال مردان خود میرفتند.
اکثر زنان هنوز ازدواج رسمی نکرده بودند. تعداد کمی از زوجها در موقع جنگ مراسم عقد رسمی را بجا میآوردند. زیرا حضور یک کشیش برای مراسم عقد اجباریست.اما کمترین کشیشی دیده میشد که در اردوی استثمارگران نباشد. زنان مملو ازعشق و تزلزل ناپذیر دارای یک اصل اخلاقی متکی بر دو اصول وفاداری مطلق و ترک نفس بودند. بعد از اینها انضباط و اطاعت نظامی. زنان با اعتقاد راسخ میجنگیدند. آنها این اصول را زمانیکه همسرشان کشته میشد و یا آنها را ترک میکرد،ثابت میکردند. آنها تفنگ و مهمات مردان خود را میگرفتند و به میدان مبارزه میرفتند.درغیر انصورت کجا میرفتند؟ ارتش آزادیبخش به دنیای آنها تبدیل شده بود و با امید به آینده ای بهتر.البته، از میان آنها بعضی اززنها به زور به خدمت گرفته شده بودند.مثل همه جنگها با آنها بد رفتار میشد ومورد تجاوزقرار میگرفتند. بعضی از آنها بعنوان غرایم جنگی بودند.
زنان همیشه یک سبد باوسایل لازم برای پختن غذا از جمله دیگها را با خود حمل میکردند. بعضی مواقع هم سفره،اشیاء تزئینی و حتی گل. آنها قادر به راه اندازی رستوران متحرک و غذا پختن برای مشتری بودند.

آنها همراه بچه ها و مرغ ها و سگ، به سقف بیرونی قطارهای مسافربری یا قطارهای باربری بالا میرفتند.دربسیاری از مواقع،کیلومترها راه را با بار پیاده میرفتند،زیرا اسبها دراختیار جنگجویان بود.زمان بسیار کوتاهی برای وضع زایمان و شیردادن بچه هایشان داشتند. بدترین شرایط هم مانع ادامه کارهایشان نمیشد. آنها دائما در حال رفت و آمد بودند و اگر فرصتی میشد در چادرهای خود میخوابیدند. آنها با بدن خود و «پونچو»6 (پوشش پارچه ای از پشم،شولا)،دامن های بلند و زیرپوش خود، بچه ها و مردان را در پناه میگرفتند.غذاهای ساده می پختند. ذرت را آرد و از آن نان(تُرتیلا) درست میکردند.هنگام قحطی،برای پیدا کردن لوبیا ونمک، بدون اغماض به مزارع در روستاهای کوچک حمله ور میشدند.صاحب مغازه از آنها میترسد،زیرا میدانست در صورت تمرد کشته خواهد شد.درپایان جنگ و درگیری،دیده میشد آنها به سمت میدان جنگ میرفتند و همه چیزهائیکه قابل استفاده بود:غذا،لباس،اسلحه و پول را جمع آوری میکردند.آنها به دنبال آب و چوب میرفتند،از مواد منفجره مراقبت میکردند،فشنگ ها را آماده و لوله های اسلحه را پاک میکردند. با قاطرازمرزایالات متحده میگذشتند و از قاچاقچیان اسلحه و مهمات میگرفتند. تقریبا همه این زنها بیسواد بودند. اما می دانستند که چگونه نقشه را بخوانند و مناطق هم مرزرا مثل کف دست میشناختند. خدمات نامه رسانی اسناد فوق العاده محرمانه را بعهده داشتند. زیر دامن خود و یاهر"کجا ئیکه" لازم بود،اسرار فرمانده را پنهان می کردند.
در حالی که از مرگ شوهرشان گریه و برای آنها دعا میکردند،پرچم مبارزه را بلند میکردند.
یکی اززنان میگفت: "زنانی که پانچو ویلا را همراهی میکردند،بسیار قوی قلب و شجاع بودند: "آنها در اردوگاه های فدرال(دولتی)، خود را فروشنده جامیزدند، سربازان هم آنها را "ماریا" خطاب میکردند، آنها با استفاده از فرصت،از فعل و انفعالات سنگرهای دولتی باخبر میشدند، بدقت نوع سلاح را نگاه میکردند و به حرفهای سربازان در باره حرکت چریکها گوش میدادند وسپس همه اطلاعات را به ژنرال ویلا میرساندند". بعضی از آنها برای کسب اطلاع بیشتر،با افسران دشمن همبستر میشدند.از بین آنها،کسانیکه در بارها و میخانه ها کار میکردند، می دانستند چگونه به مشتریان مشروب بدهند و از آنها اطلاعات کسب کنند.
در بین زنان مبارز،زنان شرور و دعواگیر،سیگاری و مشروب خورهم دیده می شد. در مراسم پذیرائی از اشخاص "مهم و سرشناس" که ازتفنگ و اسلحه خبری نیست، در باره این سربازان زن و "آدِلیتا" ها اینگونه قضاوت میکردند که این زنان قبل از هر چیز ذوق و گرایش پسرانه دارند،"گستاخ" و"درشتگو" هستند. یکی از ترانه های معروف درباره آنها اینطوریست:" سربازان زن / شما مانند حیوانات وحشی هستید که به مقابله برمیخیزید / بدون واهمه ازبرخورد یک گلوله به قلب شما/ روژ(سرخاب) روی لب میزنید/ گونه بر گونه میرقصید / شما نور و شادی انقلاب بودید/ شما با دامنهای سفید خود میدانستید چگونه برترک موتور سوار شوید.."
کسی که شوهر خود را از دست میداد،ترجیح میداد به جای ازدواج دوباره،همانند «مارگاریتا نِری»7 که فرماندهی 700 مرد و زن سرخپوست را بعهده داشت، به تقویت نیروهای نظامی زنان کمک کند.

بسیاری از زنان بخاطر قابلیت های واقعی نظامی به درجات نظامی گروهبانی، سرهنگی، ستوان یا کاپیتان و حتی ژنرال رسیدند. «رُزا بوبادیلا»8 در سال 1875 و یا سال 1877 در یک خانواده فقیر بدنیا آمد. از همان ابتدای انقلاب،او همراه شوهرش که توسط اِمیلیانو زاپاتا،رهبری می شد به درجه سرهنگی منصوب شد. مدت کوتاهی بعد شوهرش بر اثر یک گلوله کشته و او بیوه شد.
زاپاتا که از صلاحیتش با خبر بود، درجه سرهنگی شوهرش را باو داد واو را به فرماندهی 200 روستایی منصوب کرد. دو پسرش هم در جنگ کشته شدند. او اما از مبارزه دست نکشید و حداقل در 150 بار در درگیریها جان سالم به دربرد. زنان و مردان در هنگام ادای احترام باو با حالت خبردار نظامی می گفتند: " جناب سرهنگ، به فرمان شما".
او مثل دیگر زنان دامن کتانی میپوشید،کلاه مکزیکی «چاررو»9،تفنگ و قطار فشنگ با خود داشت. در سال 1916، زاپاتا قطعه زمینی در منطقه «کوئرناواکا»10 به او داد تا یک پناهگاه برای شصت خانواده انقلابی زنان بیوه و کودکانشان بسازد.
او در سن 83 سالگی با کلاه و تفنگ قدیمی اش دردست درگذشت. همه کسانیکه تحت فرماندهی او میجنگیدند بر روی سنگ قبرش نوشتند:" مادر کوچک،تو خدمت بزرگی به وطن کردی، در کنار خدا و قهرمانان درآرامش باش".
یک زن دیگر با نام «کارمِن پارا دوآلانیس»11 معروف به «سرهنگ آلانیس» یک هنگ 300 نفری از زنان و مردان را فرماندهی میکرد.ودرابتداء پیام آور زاپاتا بود و سپس به نیروهای پانچو ویلا ملحق شد. او پرستار،متخصص در آموزش رزمندگان تازه نفس و متخصص حمل مهمات جنگی از نزدیک چشم دشمن بود. او در 16 نوامبر 1913 در تصرف شهر«خوآرِ»(خوارز) 12 همراه پانچوویلا شرکت کرد.

از میان دیگر زنان مبارز«ماریانا گومز گوتیرز»13 یک معلم از اهالی«چیهواهوا»14 بود. اودر سال 1910 تحت فرماندهی پانچوویلا اسلحه بدست گرفت. هنگامیکه وارد ارتش چریکی شد، ویلا او را بانام «پروفسور»(معلم) به گروه معرفی کرد:"او تاریخ مبارزات وآرمان مان را خواهد نوشت.او نسبت به مردان ما که اکنون مسن هستند، یک دختر جوان است و دیگران باید او را مثل یک خواهرو یک معلم احترام بگذارند". ویلا که پیش از این مخالف زنان سوارکار در گروه رزمندگان مرد بود،با اصرار ماریانا دست از مخالفت برداشت.
در هنگام تصرف «اوخیناگا»15 در سال 1913، ماریانا سوار براسب و ازغرب حمله کرد. نبرد خونینی بود و نیروهای ویلا دلسرد و ناامید بودند. موقعیکه او فرماندهی را در دست گرفت،دستور عقب نشینی داده شده بود. اواما گروه را به تحرک درآورد ودر پیروزی مردان جان تازه دمید.
خیلی شتاب زده خواهد بود تا در باره رزمندگان زن و «آدِلیتا» ها و آنچه برای انقلاب مکزیک انجام داده یا نداده اند،به روشنی قضاوت شود. سئوال واقعی این باید باشد: آیا این زنان نبودند که پیروزی را با کمک مردان بدست آوردند؟

با این حال آنچه که شایستگی واقعی آنها در مبارزات بود، بسیار کم مورد حق شناسی قرار گرفت. در فیلمها، کارتونها، ترانه ها یا سریالهای تلویزیونی، آنها را مثل عنصر فولکلور درنبرد می بینیم. به ندرت با احترام وبیطرفانه از کارهای چشمگیر زنان سرهنگ وژنرال که صدها مرد را رهبری میکردند،صحبت می شود.
با این حال،در سراسر مکزیک،بجز محله های مجلل و ثروتمند،نقاشیهای بزرگ بر دیوارها و معابر و در حافظه جمعی نسبت بآنها با احترام یاد میکنند. در این نقاشیها زنان با دامنهای بلند،کلاه بر سر،تفنگ و قطار فشنگ دیده میشوند. چهره ها خیلی جدی هستند و بندرت تبسم بر لب دارند.
تولیدات سینمائی ای که در آنسوی مرز شمالی صورت میگرفتند،مسئولیت بزرگی در نشان دادن چهره اجتماعی زنان داشتند: زنان راهزن و بی نزاکت،شبیه مردان. در اکثر مواقع در این گفتارهای سینمائی میخواهند بگویند که "فروتنی مکزیکها" از ناتوانی مبارزاتشان سرچشمه میگیرد و آنها منتظر قهرمانی هستند که انگلیسی صحبت میکند تا آنها را نجات دهد.
در پایان قیام،اکثرسربازان زن و«آدِلیتا»ها مجبور به زندگی در محله های فقیر شدند. تعداد بسیار کمی ازآنها از حقوق بازنشستگی و خدمات به انقلاب برخوردار بودند. در وزارت دفاع ملی،فقط 395 نفر ازآنها با عنوان کهنه سربازان انقلاب شناخته شدند.
تاریخ رسمی ترجیح داد تا از زنان خائن به خلق مثل "مالینچه"16 ادای احترام کند. مالینچه درهمدستی با اروپائیهایی در مکزیک وگواتمالا، رودخانه هایی از خون جاری کرد .او بعنوان معشوقه «هرمان کورتز» اسرارهم وطنانش را باو میداد.
در 20 نوامبر هر سال بسیاری از دختران با لباس آدِلیتا به خیابانهای محله های مردمی میآیند تا سالگرد انقلاب مکزیک را جشن بگیرند.
1-Francisco pancho Villa,2-Emiliano Zapata,3-Adelita,4-Adela Velarde Pérez,5-Corrido,6-Poncho,7-Margarita Neri,8-Rosa Bobadilla,9-Charro,10-Cuernavaca,11-Carmen parra de Alanis,12-Juarez,13-Marina gomez Gutierrez,14-Chihuahua,15-Ojinaga,16-Malinche.

چگونه می توانست این چنین باشد؟

در7 آوریل 1889در روستائی کوچک بنام «ویکونا»، درشیلی متولد شد. سه ساله بود که پدرش معلم یک مدرسه،خانه را ترک کرد. مادرش از باسک(منطقه خودگردان بین اسپانیا و فرانسه.م) به شیلی آمده بود. او درفقر مطلق بزرگ شد. از سن 17 سالگی شروع در روزنامه های محلی شروع به نوشتن کرد. درهمین سن بعلت نداشتن امکان مالی برای گذراندن دوره تربیت معلمی، بعنوان آموزگار پیمانی مشغول به کار میشود. درسال 1910،در 21 سالگی با گذراندن امتحان دوره تربیت معلمی،مدرک شغل معلمی را کسب میکند. همکارانش از او بخاطر نداشتن مطالعات حرفه ای خُرده میگرفتند. چند سال بعد، دولت مکزیک او را مامور تدوین طرح جدید در نظام آموزشی میکند.
12 دسامبر 1914،برنده اولین جایزه ادبی «بازی گلها» با شعری بنام «غزل مرگ»شد. او از این پس نام خودرا که «لوسیلا دو ماریا دِل پِرپِتو سوکورو گودوی آلکایاگا»1بود، با نام مستعار« گابریلا میسترال»2 تعییرداد.
او این نام مستعار را از ترکیب نام شاعران موردعلاقه اش"«گابریل دانونزیو»3، شاعرایتالیائی و «فردریک میسترال»4 شاعر فرانسوی به عاریت گرفت.
نخستین مجموعه شعرش با عنوان « دِزولاسیون» (اندوه عمیق) را درسال 1922 درنیویورک منتشر کرد. بمدت بیست سال بعنوان کاردار سفارت کشورش در کشورهای اروپائی و آمریکا ئی مشغول به کار بود.درسال 1945 جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. وتا به امروز اوتنها زن ازکشورهای آمریکای لاتین است که باواین جایزه ادبی اهدا شده است.شش سال بعد از این در کشورزادگاهش،شیلی، جایزه ملی ادبیات را دریافت کرد.

درسال 1954، به دعوت رسمی دولت شیلی، به شیلی برمی گردد. در روز ورودش، تعطیلی رسمی اعلام و با کف زدن ممتد ازاواستقبال شد. سواربرماشین سرگشوده وعبورازخیابانها واسکورت پلیس،مردم به سمتش گل می اندختند.

او در 10 ژانویه 1957،در سن 67 سالگی درنیویورک فوت کرد. روزبعد از فوت،جسدش به شیلی آورده شد و از طرف دولت سه روز عزای عمومی اعلام گردید. بنابر درخواستش بدنش با لباس فرانسیسکن(یکی از شاخه های مذهب کاتولیک) پوشانده شد.دیپلم وجایزه نوبل را باین جریان مذهبی به ارث گذاشت.
بنابر درخواستش،جسدش را در روستای «مونگراند»5 (کوه بزرگ)،روستائی که بخشی از دوران بچگی اش را در آنجا گذرانده بود،بعد از ادای احترام به خاک سپردند.در این مراسم، فقیرترین افراد،از همه بیشترگریه میکردند.
در سال 1979،سازمان کشورهای آمریکا(او.اس.آ.) جایزه «ادبیات بین الملل آمریکایی گابریلا میسترال» را بنا گذاشت. تصویرش توسط بانک مرکزی شیلی روی دواسکناس چاپ شد. یک دانشگاه خصوصی بنام گابریلا میسترال در شیلی تاسیس شد. درسال 1997،دولت شیلی نشان افتخاری « لیاقت آموزش و پرورش و ادبیات گابریلا میسترال» را بنیاد نهاد. تقریبا در همه شهرهای شیلی یک خیابان،میدان و یا یک نهاد باحترام اونامگذاری شدند.در سال 2007،کتابخانه ملی شیلی،بیش از 40000 از اسناد ادبی و نامه های گابریلا میسترال را دریافت کرد. بنابراین میتوان گفت که این اسناد خلاصه ای از زندگینامه پایان یافته ایست که شیلیایی ها بآن افتخار می کنند.

اما در سال 2009 یعنی52 سال بعد از مرگ او، محتوای یکی از کتاب هایش بنام «نینا اِرانته»6 [دختر سرگردان]، شیلی را تکان داد. علت آنهم"کشف" حقایق پنهان درباره اوست. اینکه گابریلا میسترال آن شخصیتی نیست که مردم میل به دوست داشتنش بودند. برخلاف آنچه که پیش از این در باره او می گفتند و او را بعنوان "مادرمقدس"، زن"بسیارخوشبخت" و "پاک" میدانستند، نیست. او نیز آن آموزگار و شاعر"غمگین"، "تنها"، "فرشته"، "بدون جنسی" هم نبود. اکنون شک و تردیدها برملا شدند و آنهم بدست خودش: او یک همجنسگرا بود!
در شیلی همیشه در باره او می گفتند که آدم "عجیب وغریبی" بود، برای اینکه رابطه خصوصی با مرد نداشت و سبک لباس پوشیدنش زنانه نبود،همیشه موی سرش کوتاه بود و سیگار میکشید.
«پدرو سیگِرس»7 ناشرآثارگابریلا میسترال در کتابخانه ملی شیلی،گفته است که:"با ذهنیت وخصوصیاتی که ما شیلیایی ها داریم،کشف یک گابریلا میسترال دیگررا نمی پذیریم[...] برای خود من هم پذیرش این حقیقت در باره او پرهزینه بود،برای اینکه آموزش محافظه کاری در هرکدام ازما نهفته است".
چگونه ممکن است که او همجنسگرا بوده باشد ؟ شایع ترین سئوال وعارضه در این باره اینست که عده ای از خود میپرسند که آیا همجنسگرائی یک گناه است یا یک بیماری.آیا "شیلی میتواند گابریلای جدیدرا بپذیرد»؟. انعکاس نظرات در مطبوعات دراین باره بردو پاسخ عمومی نهفته است. نظری با امیدواری میگوید: "امیدواریم"و واقعگرائی میگوید:"دشوار،خیلی دشوار"است.
در جواب به نظرات"متعصب،ضد زن،ضد همجنسگرا8 (هوموفوب)، «فرانسیسکو کاساس»،روشنفکر شناخته شده این دیدگاه را در باره گابریلا بیان داشت:"او یک همجنسگرای زیبا در قرن بیستم،یک زن شجاع،با شخصیتی قوی بودکه عمیقا آنچه بود ودروصیت نامه اش نوشت،وارث خود رادوست داشت[..]. او از نظر جنسی خنثی بود اما نه به باور بعضی از افراد،سرد مزاج نبود".
وارث وصیت نامه،"متهم" این"رسوایی"ملی یک دختر جوان آمریکایی(ایالات متحده) بود که درسال 1954 باگابریلا به شیلی آمده بود.درآنزمان،مطبوعات با ذکر نام «دوریس دانا»9،او را "منشی میسترال" معرفی کرده بودند.اما هرگز چنین چیزی نبود.
همانطوریکه از عنوان کتاب «دختر سرگردان» گابریلا بر میآید،این عنوان شاید بخاطر این باشد که دوریس، سی سال جوانتر از گابریلا بود،همیشه وقتی دوریس میرفت دوباره سریع به کنارش بازمیگشت و زانومیزد،زیرا آنها جدائی ناپذیر بودند.
آنها درماه مه 1946، بمناسبت کنفرانسی که گابریلا در دانشگاه نیویورک داده بود، با هم آشنا شدند.
گابریلا 57 سال داشت، دوریس 26 سال و از یک خانواده مرفه. گابریلا نویسنده و زمانی معلم بود. بنظر میرسد که جاذبه فکری و جسمی، آنها راخیلی سریع بهم نزدیک کردند.
"این استاد آمریکایی در خانه من زندگی میکند، انگار که دختر من است و از من نگهداری میکند. بنابراین یک یانکی(آمریکایی) بعضی وقتها با یک کمونیست زندگی میکند..". در نامه ای که گابریلا درسال 1952 به یک دوست نویسنده نوشت.
«دوریس» در باره گابریلا اینطوری میگوید:" او یک فرد پر جاذبه، شاد و سرزنده ومهمان نواز بود[...] من هرگز در زندگی ام کسی را که خیلی کم به خودش فکرمیکرد وبیشتر بدیگران وجهان ندیده بودم[...]."
بعد از درگذشت "دوریس دانا" در سال 2006،نوه اش دویست و پنجاه نامه ای را که در کتاب آمده اند بعنوان ارث به کتابخانه ملی شیلی سپرد.این نامه ها جزو40000 اسناد گابریلا هستند که به کتابخانه ملی شیلی سپرده شده بودند.
این مکاتبات تقریبا ده ساله،نشان می دهند که آنها در باره موضوعاتی مثل غایب بودن،بیماری ها ومیل واشتیاق مشترک آنها،حسادتهای وحشتناک،وسواس، اضطراب، لذت و خوشبختی،با هم ردو بدل میکردند.همانطوریکه «فراسیسکو کاساس» میگفت:"عشق بین هنرمندان پرمشقت است. میل واشتیاقی که ترا خُرد میکند، به تو اجازه نفس کشیدن نمیدهد.این غریزه حیوانی در مکاتبات برنده جایزه نوبل دیده میشود".
یک نمونه از بیان میل وافرِگابریلا در کتاب "دختر سرگردان": دوریس،من بخاطر تو درایالات متحده هستم[...] من در هرجائی از دنیا وآسمان باشم،مال تو هستم".من بطور وحشتناکی مثل نفس کشیدن هوا، به حضور تو نیاز دارم. بنظر میرسد که دارم خفه میشوم.آره دقیقا همینطوره.شاید جنونی است که دراین میل و اشتیاق داخل میشود"."بنظرمیرسد توازاحساسی که من دارم بیخبری(ازغیبت تو) یک نوع مستی تلخ،انگار به یکباره یک چیزی شبیه تهی کردن آتش درونی ام فرود میآید و مرا با خود به سمت احتضاری خالی از خون واشک میبرد. یعنی بدون آرامش[...].عشق من،جدایی مان بسیار طاقت فرساست.میدانم،میدانم،که هیچ خطائی بزرگترازجدایی ما نیست."چهار روز است که مثل یک شبح باینطرف وآنطرف میروم، تلاشی زیاد که پیش از این برای برون رفت ازاین وسواس بخرج نداده بودم،اندوه و ترس برمن مستولی است.این همه از ترس است، ترسِ از دست دادنِ تو".
"من تا این حد نمیدانستم ـ دورانی را که با هم زندگی میکردیم ـ در من اثر بگذارند، تا چه حد ازدمیدن آتش سوختم،دمیدنی که مانند بوسه آتشین برکف دست درد آورست".
" در باره ترسِ تو بخاطرِ از دست دادن من، به عدم اعتماد به نفس کامل تو،من سزاوار اینها(سرزنش ها) نیستم.اینها کمی مرا عصبانی میکنند، تقریبا به تلخی مرا افسرده میکنند. نه عشق من، من رذل نیستم،من آنطور که تصور میکنی نیستم.اگر به بی اعتمادی نسبت به گابریلای تو ادامه بدهی غم انگیز خواهم بود".
دوریس هم به نوبه خود درنامه ای که در گاوصندق اش پیداشد،میگوید:" من میدانم که هیچکس،هیپکس در این دنیا قادر نیست بداند که زندگی ما چگونه است،بجز خودمان. زندگی زیبای مان آنچنان ظریف،پر ازناشناخته ها وغیرقابل لمس،تقریبا درک ازآن برای دیگران غیرممکن است. فقط به کمک خداوند میتوانیم این زندگی را داشته باشیم.من در فضائی از رویا زندگی میکنم،من همه محبتهای ترا بخاطر دارم.اکنون زندگی تازه ای را در پیش گرفتم،زندگی ای که همیشه دنبالش بودم. بدون آنکه هرگز آنرا پیش از این پیدا کرده باشم.این چیزیست مقدس و جدایی ناپذیر."خانه من"،مکان من، این خودت هستی.تودرقلب من هستی".
در دسامبر 1948، گابریلا باو نوشت:"چه وقتی تو میآئی،اگر بیآئی،زود نرو. میخواهم در موقع مرگ با تو باشم،میخواهم در آغوشت بمیرم".
آری گابریلا درآغوش این «استاد آمریکایی»10، خاموش شد.
      
1-Lucila de maria del perpetuo socorro godoy alcayaga, 2-Gabriela Mistral, 3-Gabriele d’Annunzio, 4-Frédéric Mistral ,5-Montegrande, 6-Nina errante, 7-Pedro Zegers, 8-Homophobes, 9-Doris Dana, 10- Maestra Améric

پروانه ها علیه دیکتاتوری

در 12 اکتبر 1949،یک "نیکو کار وطن پرست" بمناسبت سالگرد حمله اروپا به قاره آمریکا،مراسم جشن و برنامه موسیقی همراه رقص را در یکی از مزرعه هایش سازمان داد. دعوتنامه ای هم توسط شخص فرماندار به خانواده اش داده شد.این خبر برای خانواده چندان مسرت بخش نبود،زیرا در دعوتنامه به صراحت از خانواده درخواست شد که «مینیروا» بایستی در مراسم حضور داشته باشد.
مینیروا سومین دختر از چهار خواهر خانواده میرابل است.زیبا،با هوش،خندان، مجرد و 23 سال داشت.«لِئونیداس تروخیلو»1،دیکتاتور جمهوری دومینیکن،دو ماه پیش ازاین مینیروا را در یک مهمانی دیده بود. بنابراین خانواده اش میبایستی دعوتنامه را بپذیرد.زیرا در صورت امتناع به دعوتنامه،پیامدهای ناخوشایندی برای خانواده اش پیش میآمد.
«رئیس» تروخیلو در سال 1930 با چراغ سبز و میمنت واشنگتن،قدرت را در دست گرفت.آموزش نظامی و سیاسی را در سایه «تفنگداران دریائی» آمریکایی در هنگام حمله به جمهوری دومینیکن،آموخت.عدم پرداخت بدهی این جمهوری به ایالات متحده آمریکا،بهانه ای برای حمله باین کشور در سال 1916 شد. تفنگداران دریائی تا سال 1924 در این کشور حضورداشتند.

بعد از کودتا،پایتخت این کشور «سن دومینگ» به «شهرستان تروخیلو» واستان «سن کریستوبال» به «استان تروخیلو»تغییر نام داده شدند. دیکتاتوری دستور داد تا درموقع مراسم در کلیساها اعلام شود "خدا در آسمان، تروخیلو روی زمین".درازای چنین تهوروجسارتی هدایای زمینی به دیکتاتور رسید. در 15 ژوئن 1954،پاپ «پی 12»2، نشان «صلیب بزرگ پی 9»3 را به سینه تروخیلو نصب کرد.
هیچ کس سرکوب واختناق دیکتاتوری در کشور را باو گوشزد نمیکرد. بدتر از این،هیچ کسی هم به قتل عام 30000 کارگران کشاورز مهاجر هائیتی درمزارع نیشکر، بدستور تروخیلو در اکتبر1937 اعتراض نکرد.
روزهای قبل ازجشن،خانواده «میرابل» در یک فضای پر تنش بسر میبردند.باین دلیل که درمحفل خصوصی، آنها مخالف دیکتاتوری بودند و «مینیروا»4 از همه رادیکالتر بود.بعلاوه پدر و مادرش با ورود او به داشگاه مخالف بودند،زیرا از این ترس داشتند که مبادا درمحافل عمومی عقاید خود را بیان کند.زیرا او پیش از این دستگیر شده بود. بعلاوه،او با دوست بسیار نزدیکش که مسئول حزب کمونیست بود،ارتباط داشت.این مسئول حزب شناخته شده و مجبور به تبعید شد.
مادرش مایل به شرکت در جشن نبود. بنابراین همه اعضای خانواده،"«اِنریکه»، پدر،مینیروا و خواهرانش،«پاتریا مرسدس» و «بلژیکا آدلا» معروف به"دِدِ"، همچنین شوهران خواهرانش،به جزمادر به جشن رفتند. مینیروا چندین باردعوت تروخیلو به رقص را پذیرفت. وقتی موزیک قطع میشد،همه در وسط سالن منتظر میماندند و با هم صحبت میکردند،تا اینکه یک سکوت مرگ آسا سالن را فراگرفت. بطور ناگهانی،مینیروا در وسط سالن تروخیلو را تنها گذاشت و درحال ابرازخشم او را ترک ورفت نشست.
علت عصبانیت او در جوابی بود که "رئیس" به مینیروا داده بود. درخواست مینیروا از او این بود که:"این جوان را راحت بگذارید،او خیلی با هوش و با صلاحیت است". منظور دوست کمونیست اش بود.جواب رئیس خوشایند نبود.خانواده ازاین وقوع وحشت زده شد وخطای بزرگ آنها این بودکه بدون خداحافظی مراسم را ترک کردند.
دیکتاتور خیلی عصبانی شد،چرا که تا آن وقت کسی هر گز به خواستهایش جواب رد نداده بود.روز بعد یک سناتور از «میرابل»ها خواست تا با ارسال تلگراف از دیکتاتورعذر خواهی کنند.دراین عذرخواهی علت ترک مراسم را "دلایل سلامتی" مطرح کنند. اما به محض رفتن تلگراف،پدر دستگیر و به پایتخت فرستاده شد.چند ساعت بعد،نوبت مینیروا و مادرش شد و آنها تحت بازداشت خانگی در یک هتل قرار گرفتند. چند تن از دوستان دختر مینیروا در رابطه با مسائل سیاسی او بازداشت و مورد بازجویی قرار گرفتند. بازداشت بیش از چند روز طول نکشید،اما از همان زمان خانواده تحت نظارت مامورین قرار گرفت.
تروخیلو،تاکید کرد که خودش باید از فعالیت های روزانه مینیروا درجریان باشد.در سال 1951،آنها دوباره دستگیر شدند. این بار دوره حبس سه هفته طول کشید. پدر متحمل شکنجه و آزار ودر نهایت از نظر روحیه و سلامت چنان شکسته شد که در سال 1953 منجر به مرگش گردید.
مینیروا 26 ساله بود که وارد دانشکده حقوق شد. به رغم اینکه مینیروا تمام تلاش خود را بکار برد که اندیشه وعقایدش ازدهانش بیرون نیایند اما بنابه "دستور مافوق"،مدیریت دانشگاه تمام تلاش خود را بکار برد تا مانع موفقیتش در تحصیلات شود.
مینیروا در سال 1957 با درجه ممتازفارغ التحصیل شد. با این حال مامورین او را راحت نگذاشتند. بنابردستور صریح تروخیلو که خود را "استاد اول" میدانست، دستور داد تا ازدادن مجوز شغلی به مینیروا خودداری شود.
وقتی که مینیروا هنوز دانشجو بود، درسال 1955 با «اورِلیو تاوارس»5 معروف به«مانولو» ازدواج کرد.آنها نه تنها در دروس دانشکده با هم شریک بودند،بلکه از نظر گزینه سیاسی هم با هم هم عقیده بودند. زندگی اجتماعی آنها بعنوان مخالف دیکتاتوری،خلاصه شده بود.
در تاریخ اول ژانویه 1959،انقلابیون کوبا به رهبری فیدل کاسترو قدرت را بدست گرفتند.این رویداد بلافاصله و بطور رادیکال شرایط سیاسی در قاره آمریکای لاتین را دگرگون کردند. در جمهوری دومینیکن،این رویداد مانند زلزله احساس شد.
در 6 ژانویه،مینیروا با دو خواهر و شوهرانشان یک جلسه مخفیانه سازمان دادند. اما «بلژیکا آدلا»"دِدِ" و شوهرش موضعگیری نکردند. گرچه همیشه از آنها حمایت میکردند.آنها درمدت این جلسه، وضعیت سیاسی منطقه ای و چشم انداز وضعیت داخلی کشور را تجزیه و تحلیل کردند.
پس ازگوش دادن به تجزیه وتحلیلهای مختلف،مینیروا ایجاد یک جنبش سراسری علیه دیکتاتوری را پیشنهاد کرد.همه موافقت کردند. آنها همچنین تصمیم گرفتند با مراجعه به انقلاب کوبا،حمایت آنها را جلب کنند. از این تاریخ،این سه خواهر با نام «لاس ماریپوساس»6 یعنی [پروانه ها"] شناخته میشدند.   
این گروه درحال سازمان دادن جنبش بودند که در 14 ژوئن یک گروه مسلح از کوبا وارد جمهوری دومینیکن شد. این گروه مسلح شامل چند دومینیکنی،کوبایی و دیگر ملیتها بود.اما سرویسهای اطلاعاتی ایالات متحده در جریان برنامه آنها بودند و به نیروهای نظامی دیکتاتور توصیه سرکوب دادند.
گرچه پروژه گروه با شکست مواجه شد،اما بر وجدان و شعور جوانان دومینیکن نفوذ کرد. با مشاهده اینکه مخالفت با دیکتاتوری،ابعاد ملی بخود گرفت،مینیروا اعلام کرد که حالا باید هر چه سریعتر بآن سمتگیری سیاسی داد.

                         ماریا ترزا                         مینیروا                  پاتریا مرسدس                           

با این چشم انداز، در10 ژانویه 1960 در خانه یکی از خواهران،جلسه ای با حضور مطمئن ترین افراد برگزار شد. درفردای این جلسه،جلسه ای دیگر با افراد بیشتری صورت گرفت. در این روز «جنبش 14 ژوئن» به پاس قهرمانانی که در ماموریت 14 ژوئن جان خود را از دست داده بودند،تولد یافت.
اما چند روز بعد،سرویس مخوف اطلاعاتی ارتش شروع به دستگیری افراد اصلی گروه کرد. مینیروا،خواهرش ماریا ترزا و شوهرش از اولین افرادی بودند که دستگیر شدند.ظرف چند روز،بیش از صد نفر از جمله شوهر پاتریا مرسدس در پشت میله های زندان قرار گفتند. فقط تعداد بسیار کمی از آنها مورد اذیت وشکنجه قرار نگرفتند. مینیروا و ماریا تحت شکنجه و حتی مورد تجاوز جنسی قرار گرفتند.
پافشاری برسرکوب مخالفان،آنقدر "نیکوکار" را کورکرده بود که متوجه نمیشد بسیاری از مخالفانش از طبقه متوسط ​​و بورژوا هستند.افراد نزدیک باین محافل وحتی دایره نزدیک به دیکتاتور،سربه آسمان فریاد ساماندهی جنبش علیه تروخیلورا میدادند. حتی کلیسای کاتولیک اعتراض کرد! تروخیلو مجبور به آزادکردن اکثر زندانیان شد.اما شوهران خواهران میرابل در زندان نگهداشته شدند.
به رغم ضربه زودهنگام،جنبش ادامه داشت.خواهران برنامه سقوط دیکتاتوری را رها نکردند.باین علت،مینیروا وماریا تِرِزا،در 18 ماه مه دستگیرو به جرم "توطئه علیه امنیت کشور" محاکمه شدند. قاضی آنها را به سی سال زندان محکوم کرد که بعدا به پنج سال کاهش یافت.
یک رویداد سیاسی به نفع زندانیان وارد عمل شد. ماه اوت(آگوست) 1960«سازمان کشورهای آمریکا»، دیکتاتوری دومینیکن را بجرم توطئه علیه رئیس جمهوری ونزوئلا،«رومولو بتانکور»(ت)7،محکوم کرد ودرهمان موقع،دیکتاتور را بخاطر نقض حقوق اساسی شهروندانش متهم کرد. یک هیئت ازاین سازمان به جمهوری دومینیکن اعزام شد.خواهران میرابل و دیگر زندانیان فورا "با تعهد شفاهی" آزاد شدند. تروخیلومیخواست ثابت کند که رژیم تغییر کرده است.

در کمتر از دو هفته بعد از تغییرات،گزارشات جدید مامورین امنیتی حاکی از "فعالیت فتنه انگیز" خواهران بود. مینیروا خار اصلی پای دیکتاتور شد. رئیس پر قدرت موفق نشد او را مجاب و یا بترساند. به همین دلیل تصمیم گرفت،مینیروا و خواهرانش، پاتریا مرسدس و ماریا ترزا را سر به نیست کند. در ماه اکتبر، مانولو و لئاندرو، شوهر مینیروا و ماریا ترزا،را به زندان دیگرمنتقل کردند. به زنان جوان پیشنهاد دادند که "هر وقت آنها میل داشتند" میتوانند به ملاقات آنها بروند. یک پیشنهاد عجیب وغریب. درهمان تاریخ،به مینیروا اطلاع داده شد که چیزی در حال آماد شدن علیه آنهاست. اواز ساده نگری،فکر میکرد با توجه به اعمال فشار بین المللی علیه رژیمش،او ناشیانه دست به چنین کاری علیه آنها نخواهد زد.
25نوامبر 1960، آنها به همراه خواهرشان پاتریا، در بازگشت ازملاقات با شوهرانشان در ازندان «پوئرتا پلاتا» بودند. خودرو در راه بازگشت به خانه متوقف میشود و تمام سرنشینان مجبور به پیاده شدند. درخانه ای نزدیک محل توقف، سه خواهر خفه شدند. تشنج ها هنوز تمام نشده بود که با ضربه زدن بر سر آنها،کار را تمام کردند.سپس اجساد را همراه راننده سوار خودرو و باشبیه سازی وانمود کردند که آنها در تصادف جاده کشته شدند.
این خبر کشور را شوکه کرد. هیچ کس خبر رسمی را باور نداشت. همه کسانی هم که پیش از این نسبت به دیکتاتوری بی تفاوتی نشان میداند، اینبار با خشم واکنش نشان دادند. این ترور بی رحمانه به بیداری آگاهی ملی کمک کرد. این "پدر وطن جدید" شروع به ایجاد مزاحمت برای دوستان داخلی و بین المللی جمهوری دومینیکن میکرد.
بویژه در واشنگتن. رئیس جمهورتازه انتخاب شده،جان اف کندی با ارسال یک هیئت،از تروخیلو خواست تا از قدرت چشم پوشی کند. ماه آوریل 1961 بود.کندی میترسید که سرکوب کورکورانه به انقلابی شبیه انقلاب کوبا منجر شود.
دیکتاتور با تکبر به فرستاده پاسخ داد:"من، من را فقط میتوانند با برانکارد از اینجا خارج کنند". تروخیلو آخرین شانس خود را از دست داد. سیا هم از ماه ژانویه خود را برای حذف او آماده کرده بود. او در 30 ماه مه در یک حمله غافلگیرانه توسط سربازان دومینیکنی،با هفت گلوله به قتل رسید.

پروانه های میرابل به پرواز خود ادامه دادند. جنبش سیاسی ای که آنها به تولدش یاری رسانده بودند،گسترش یافت.ظهور دموکراسی به تعویق افتاد. قیام در سراسر کشور فراگیر شد و نظامیان ترقیخواه به جنبش پیوستند. واشنگتن این قیام را مقدمه انقلاب در کشورهای حوزه کارائیب میدید و برای جلوگیری ازآن سریع اقدام کرد. آوریل 1965، بار دیگر نیروهای ایالات متحده،به این کشور حمله کردند و تا سپتامبر 1966درآنجا مستقر بودند.
چند سال بعد پروانه های میرابل بعنوان بزرگترین قهرمانان مبارزه علیه دیکتاتوری به رسمیت شناخته شدند. در سال 2007،یک ایستگاه مترو در سن دومینگ بنام آنها نامگذاری شد. بانک مرکزی هم بر روی یک اسکناس تصویر آنها را چاپ کرد.
استان محل تولدشان به «هرماناسس میرابل»،خواهران میرابل تغییر نام داد.
سازمان ملل متحد در دسامبر 1999، به افتخار مینیروا و خواهرانش، تاریخ 25 نوامبر را برای جشن روز جهانی محو خشونت علیه زنان انتخاب کرد. گرچه پیش ازاین همین تصمیم در سال 1981 بمناسبت برگزاری نخستین نشست زنان آمریکای لاتین و کارائیب در بوگوتا،پایتخت کلمبیا گرفته شده بود.

1-Leonidas Trujillo, 2- pape pie xII, 3-pap pieIX, 4- Minerva, 5-Aurelio Tavares, 6-Las Marisposas, 7- Romulo Betancourt.
ادامه دارد


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست