یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

نیش عقرب و حاکمان جمهوری اسلامی


مارال سعید


• آهی از سر درد کشیده، گفتمش: نشسته ای بر بلندای امروز و به گذشته می نِگری! برای هزارمین بار به تو می گویم؛ دوران انقلاب، دوران تفکر نیست. مردم بایست پیش از آن بیندیشند. و آن مردم و از آنجمله همان جوانان آرمانخواهِ پُر شَر و شور مَجالی برای اندیشیدن نداشتند. چرا که حاکم وقت جای همه می اندیشید. و چون فرار برقرار ترجیح داد، دیگر دوران اندیشیدن نبود ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۶ مرداد ۱٣۹٨ -  ۲٨ ژوئيه ۲۰۱۹


گاه صفحه-ی کوچک تلویزیون، نشانگر آرمانها و آرزوهای انسانهاست.
دوربین از دروازه کاخ صلح میگذرد و وارد صحن دادگاه بین المللی لاهه که بزرگترین رکن قضائی سازمان ملل متحد است می شود. چه شگفت انگیز است دیدن قدرت مردم در نشاندن جانیان و ناقضان حقوق مردم در جایگاه متهمان این دادگاه.
بی تردید، میلیونها ایرانی چون من در خلوت خود می اندیشند: آیا بازی قدرت روزی سران جمهوری اسلامی را در جایگاه متهمان این دادگاه خواهد نشاند؟ آرزوئیست، شاید دست نایافتنی. اما، خیلی از اتفاقات با آرزو آغاز گشته و میشود، نمی توان ناامید بود.
وقتی هوا چنین تفیده و دَم کرده به میانه-ی تابستان نزدیک می شود، شیارهای زخم دلم در سینه، دهان باز می کنند. چرا که شروعش از همین روزها بود.
دیگران از چرائی فاجعه می نویسند و اینکه، چرا عقربان جَرار اینچنین کردند؟ اگرچه، اینگونه گفتن و نوشتن نیکوست ولی به خطا ره می پیماید قلم اگر...
به سراغ ضرب المثلهای فارسی میروم.
نیش عقرب نه از ره کین است – اقتضای طبیعتش این است
به راستیکه بخش اعظم این ضرب المثل در مورد صنف حاکم (آخوند) صادق است، لیک نارساست. چرا که میدانید و میدانیم؛ یکی از خصایص بارز این صنف همانا "بُخل و کین" است. اینان حتا تاب تحمّل یکدیگر را نیز ندارند. بیاد می آوریم؛ اگر در مجلسی دو آخوند دعوت می شد، بدون شک بر سر آنکه کدام زودتر و کدام دیرتر بر منبر شود، بحث و مجادله تا سرحد فحاشی بالا می گرفت.
خوب، قضا را چنین آمد که این صنف بر اریکه قدرت نشیند. فکر نمی کنید آنچه در این چهل سال بر مُلک و ملت رواداشته اند از اقتضای طبیعت ایشان برخاسته است؟ و این اقتضای طبیعی چون با بُخل و کین درآمیزد فاجعه آفرین گردد. چنین بود در تابستان ۱۳۶۷، اما آن فاجعه نوک کوه یخ بود که در تموز سر بَرآورد. و چرا اقتضای طبیعتشان بود؟ چون این حاکمان بی فاجعه کارشان پیش نرفته و هنوز نیز پیش نمیرود.
جوانی در خانه دارم، هر از چند یغه-ی مادر به چنگ میگیرد و جانِ ناسور او را می خراشد. دیروز وقتی نوشته عفت ماهباز را برایش خواندم، گفت: به راستی من از اینهمه حماقت در عجبم! گفتمش، باز چه شده؟ گفت: من که هیچ نکرده و هیچ نمی دانم، نیک میدانم که به اشخاصی با کاراکتر "آخوندی" هیچگاه و در هیچ زمان و هیچ لباسی نمی توان اعتماد کرد. آنگاه شما جوانهای پُر شَر و شور و آرمانخواه، فارغ از خط و ربط سیاسی تان، چگونه به اینها اعتماد کردید؟
شنیدن همان چند سخنرانی آیت الله خمینی در پیش از انقلاب می بایست تو و امثال تو را به فکر وا میداشت که؛ با این آدم که سرکرده-ی آن صنف بود در هیچ زمینه ای و از هیچ دری نمی توان تو رفت، جز در جنگ و کشت و کشتار و ناهنجاری. ولی شما پذیرفتید که عنان انقلاب به دست او دهید و از آن بدتر، بخش بزرگی از شما بر او امید بستید؟
آهی از سر درد کشیده، گفتمش: نشسته ای بر بلندای امروز و به گذشته می نِگری! برای هزارمین بار به تو می گویم؛ دوران انقلاب، دوران تفکر نیست. مردم بایست پیش از آن بیندیشند. و آن مردم و از آنجمله همان جوانان آرمانخواهِ پُر شَر و شور مَجالی برای اندیشیدن نداشتند. چرا که حاکم وقت جای همه می اندیشید. و چون فرار برقرار ترجیح داد، دیگر دوران اندیشیدن نبود. ما نیز چون مردم همچون سیلابی بنیان کن، شادمانه بنیان سلطنت بَرکندیم. و چون سرخوشانه بَر خرابه-ی آن نشستیم، نمی دانستیم چگونه جامعه-ی نو را باید بنا کرد. به نادانی، هر کدام به راهی مُتشبّث گشتیم که هیچکدام همخوان خواسته ها و مطالبات ما نبود و ما را به کژراهه میکشاند و باقی ماجرا که همچنان ادامه دارد و تو می بینی.
ندانستن چیزی از مسئولیت کم نخواهد کرد. باید پاسخگوی اینهمه خرابی و خونهای ریخته شده که همچنان ادامه دارد بود.
میگویمش: حق با توست! ما به سهم خود باید پاسخگو باشیم، که بوده و هستیم. لیک فراموش نکن؛ در ناعادلانه ترین دادگاه تاریخ، حکم ما "شراکت در جرم" است. ما ساده لوحان تاریخ معاصر، عاشق ترین آنها نیز بوده ایم. گواه ما این فوج عظیمِ خفته در گورهای بی نام و نشان است.
اما این جنایتکاران، این مجرمان اصلی فجایع چهل سال اخیر، در مقابل دادگاه تاریخ قرار نگرفته اند و همچنان بر اریکه-ی خونچکان قدرت نشسته و می تازند.
دستم را بگیر تا به یاری هم در پیشگاه تاریخ بایستیم و بانگ "نه!" بر زر و زور و تزویر زنیم و این رَجّالگان تاریخ معاصر ایران را بر صندلی عدل و داد نشانیم. و عدالت بر زمین سوخته-ی ایران جاری سازیم، و در چشمه زلال "اتحاد" جرسومه های پلشت و پلیدی بشوئیم و برای رفاه مردم و سربلندی ایران طرحی نو دراندازیم.

مارال سعید


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۵)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست