یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

چرخه معیوب خشونت و قربانیان آن-منیژه حبشی



اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٨ مرداد ۱٣۹٨ -  ۹ اوت ۲۰۱۹


 
                                                      چرخه معیوب خشونت و قربانیان آن
                                                                   منیژه حبشی

همه ما بی تردید مستمرا شاهد اِعمال خشونت در اطراف خود و یا توسط خود هستیم. بحث در مورد ریشه این خشونت سابقه ای بسیار طولانی دارد. بخشی آن را به غرایز ما یعنی بخش حیوانی انسانها نسبت میدهند و معتقدند که انسان برای بقاء خود نیاز به ژن خشونت داشته و محتوای ژنتیکی ما امکانِ اعمال خشونت را ایجاد می کند.
هرچند با نگاهی به خشونت حیوانات بر علیه یکدیگر، می بینیم که دلیل اعمال خشونت در میان آنها در اکثر قریب به اتفاق آن، تامین مواد غذائی مورد نیازشان است. همچنین، خشونت حیوانات بندرت در مورد همجنسان خود است. هرچند استثناء هائی از قبیل خرسهای قطبی، کوسه ببری ها، عنکبوت های ماده و حمله شیرهای نر به بچه شیرها و چندین نمونه دیگر در طبیعت دیده میشوند.

اما کسانی، مانند کنراد لورنز( Konrad Lorenz: On Aggression, Mariner Books. 1973) می گویند که "خشونتِ انسان ها مرز تهاجم ورزی را که در حیوانات بدلایلی روشن وجود دارد واکثرا محدود است، می شکند. گرایش به خشونتِ بی معنی در انسان ها به اوج خود می رسد. در نتیجه، خشونت، بخشی از رفتار و عکس العمل های انسان است درحالیکه به ندرت برای غذا و نیازهای حیاتی اش کشتار می کند و تقریبا همیشه یکدیگر و یا گونه های دیگر حیات را به دلیل نفرت، تعصب، سیاست، و یا حتی فقط برای تفریح می کشند."
"بنابراین، ما باید بپرسیم که آیا خشونت، انحرافی از روحیه تهاجم حیوانی است و یا اعمال یک نیروی غیرقابل کنترل و نمایش قدرت ؟"
در نظریه ای متفاوت، خشونت را در اساس ثمره محیط تربیتی و روش آموزش و پرورش انسان ها می دانند.
هرچند بنظر میرسد حتی معتقدان به وجود DNA خشونت در انسان نیز، در فعال شدن آن، عوامل پیرامون فرد را موثر دانسته اند که میتواند این ژن را فعال یا محدود و کنترل کند.

اما هانا آرنت قائل به تمایز کامل میان قدرت و خشونت است. اختلافی در حد تناقض. میگوید خشونت آن گاه به صورت عمل در می آید که قدرت، خود را در تهدید یا در ضعف ببیند. به اعتقاد او آنچه در تاریخ حقانیت دارد قدرت است و نه خشونت. او خشونت را نه طبیعی و غریزی بلکه تصنعی و ابزاری میداند.
بحث ها به قدمت تاریخ تفکر بشریست و ادامه هم دارد و من بهیچوجه در جایگاهی نیستم که در مورد نظریه های علمی و فلسفی نظری داشته باشم، ولی بر اساس داده های آنان و تجارب زندگی خود، نهایتا بنظرم میرسد خشونت در رابطه‍ی میان دو انسان، ابعادی متفاوت از خشونت قدرت های در حاکمیت با مردم خود و یا با سایر قدرت ها، یعنی خشونت های سازماندهی شده دارد.
نگاه من در این نوشته بر خشونت در روابط بین انسانها و قربانی های چنین روابطی است.
این باور که خشونت فرد ناشی از ضعف منطق اوست، شاید در این بخش بتواند مصادیقی بیابد اما به یقین تنها عامل نیست. چنانکه باورهای دینی، فرهنگِ خانوادگی-اجتماعی و حتی مورد خشونت قرار داشتن فرد خشونت کننده در روابطی دیگر، می توانند از دلایل برخوردهای خشونت بار باشند.
با نگاه به نظریه ژنتیک و نظریه غالب بودن محیط پرورش افراد، شاید بتوان گفت که دو نظر نقش "مبنا" و "شرط" را در اِعمال خشونت های ما دارند.
نگاه من در این نوشته بیشتر متوجه ضعیف ترین اقشار جامعه، کودکان و سالمندان است، هرچند فجایع خشونت سرریز شده در جامعه، دامن همگان را گرفته است.
در مورد خشونت برعلیه کودکان، در ابتدا باید یادآور شد که چه در ایران و چه در جهان مقوله حقوق کودکان بحث نوینی است و سابقه تاریخی آن به نسبت تاریخ ثبت شده انسان ها، بسیار کوتاه است. اما آنچه مورد نظر است صرفا نگریستن از منظر حقوقی و قانونی به خشونت برعلیه کودکان نیست.

شوربختانه در فرهنگ متداول ما در ایران، تنبیه بدنی کودک به عنوان روش تربیتی در اذهان بسیاری ریشه دارد. این باور غلط به پدر و مادر اجازه می دهد بجای استفاده از توان فکری کودک و بارور کردن روش استدلال منطقی در ذهن او برای درک درستی و نادرستی عمل خویش، از ایجاد رعب و وحشت در او برای کنترل اعمالش استفاده کنند.
زمانی که در جامعه، این بیراهه رفتن به فرهنگی پذیرفته شده بدل شود، دست بلند کردن به روی کودک چه او خطائی کرده یا نکرده باشد و گاه فقط برای فرونشاندن خشم والدین از نارضائیشان از مشکلات دیگر خود، امری معمول می شود.
برای درک بخشی از دلایل خشونت شگفت آورِ جاری شده در جامعه کنونی، شاید نیازی چندان به تخصص در رشته های انسان شناسی و جامعه شناسی نباشد، وقتی می بینیم این حکومت از نخستین روزهای استقرار، خشونت را بسان پرچم ایدئولوژی خود بالا برده است. جامعه به یقین از حکومت تاثیر می پذیرد. هم از کنش های آن و هم از اِعمال سرکوب آن بر افراد جامعه.
نمونه آوردن از اَعمال حکومت شاید برای اکثر قریب به اتفاق ما نیاز نباشد. مردم را به دیدن شکنجهُ شلاق زدنِ انسانی دیگر و شنیدن ناله و فریاد او واداشتن، یا شاهدِ گرفتنِ جان انسانی دیگر کردن، خشونت را در جامعه، عریان و به امری عادی بدل می کند. آنان این خشونت ها را چون روشی برای تادیب و تنبّه می پذیرند آن چنان که اندکی که گذشت، کودکِ خود را نیز برای دیدن آن مراسم انسان کُش میبرند تا درسِ لزومِ خطا نکردن به او داده باشند!
وقتی قاضی القضات رژیم در تلویزیون با لذت تمام از درآوردن چشم از حدقه می گوید( سخنان گیلانی در تلویزیون در لزوم از حدقه درآوردن چشم شاهد عملیات مجاهدین، در صورت دیدن و ساکت ماندنشان، سال 60) یا از جایز بودن شکنجه‍ی شلاق(تعزیر) که باید چنان باشد که پوست را بدرد و گوشت را پاره کند و به استخوان برسد
( گفته های محمدی گیلانی در تلویزیون سراسری در سال 60)، زمینه بالقوه اِعمال خشونت را در بسیاری بالفعل میسازد.
گاه وقتی به خشونت سرریز شده در جامعه و موارد غیرقابل فهم بسیاری از قتل ها فکر می کنم، بنظرم می رسد که خشونت در جامعه به حدی رسیده که در اختلاف بین دو نفر، حذف فیزیکی طرف مقابل به یکی از گزینه های ذهنِ بخش قابل ملاحظه ای از افراد جامعه بدل شده است. حال می شود تصور کرد که چنین خشونتی با کودکان و یا سالمندان که نیروی ضعیف تر جامعه هستند چه ها می تواند بکند.

در خانواده ها نیز که کودکان از صدمه پذیر ترین اعضای آنند، خشونت می تواند افسار گسیخته شود. برخی از پدر و مادرها، نیازمند تخلیه روانیِ عجز و ناتوانی و سرخوردگی های خود هستند و در دسترس خود جز کودکان بی پناهشان نمی یابند و روان آنها را ویران می کنند!
کودک اگر قادر به درک درستی و نادرستی عملکرد و نیاز ها و وظیفه خود بود که نیازی به والدین نداشت. بنابراین وقتی بجای دادن عشق بیدریغ و درک نیاز های کودک و به کارگیری سخن و منطق، برای آموختن و تصحیح کارهای اشتباه او، کتک و خشونت بکار گرفته شود، بی هیچ شک و تردید هم از توان گسترش اندیشه و منطق کودک می کاهیم و هم او را تحقیر می کنیم و هم برخورد خشونت آمیز را چون یک "روشِ" حل مشکل به او می آموزیم.
کودک احساس می کند که او را دوست ندارند، تنهاست و حامی و پناهی ندارد و موجودی بی ارزش است. او در مواردی برای اثبات خود و جبران حقارت، دست به خشونت خواهد زد.
روی دیگر سکه خشونت دیدن کودک در خانه و اطاعت محض خواستن از او، آمادگی کودک در پذیرش زورگوئی حکومت و دیگران در جامعه است. کودک باید گفتن "نه" را نه از باب لجاجت بلکه در شکل و زمان لازم از همان کودکی و در خانه بیآموزد.

باید کودک بتواند احساسات خود را بدون ترس بیان کند. پدر و مادرها با بیان صحیح و به موقع احساسات مثبت یا منفی خود، به کودک این مهم را می آموزند و کودک احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتری با آنها پیدا می کند. دوستی و نزدیکی با کودک در هدایت او از انحراف های ممکن در مسیر آینده او، نقش بزرگی دارد. کودک آزاری این رابطه را از بین میبرد. کودک حرفهای خود را به پدر و مادرش نمی گوید. با ندانستن آنچه او در اندیشه دارد، توان پدر و مادر در هدایت او و حفاظت او از خطرها، بسیار کاهش می یابد.

جائی خواندم که ژاپنی ها میگویند: اگر فریاد بزنی، به صدایت گوش می دهند. اما ا گر آرام سخنت را بگوئی، به حرفت گوش می کنند. پس قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را.

اینها موارد خشونت تحت عنوان تربیت است ولی خشونت براثر اعتیاد والدین یا بیماری روانی آنها که داستانی بس دردناک و متفاوت است و همچون خشونت برعلیه کودکان کار بی پناه، بحثی مفصل و جداگانه است.

اما در میان ریشه های این خشونت ها، آموزش های خرافیِ مذهبی، گاه بدون ارتباط با آموزش و سطح تحصیلات فرد می تواند به سادگی به جنایت منتهی شود. خبر تازه جنایت یک پدر فارغ التحصیل رشته مهندسی با ۱۵ سال سابقه کار که دختر ۷ساله خودش را در آغوش خودش خفه کرد چون نمی خواست دخترش بزرگ شده و گناهی کند و به جهنم رود، نمونه ای دردناک است. او را خفه کرد که بیگناه بمیرد و به بهشت برود! (1)

لازم به یادآوریست که این پدر والامقام در سیستم قضائی شرعی مستوجب قصاص هم نیست چون در اسلام عزیز "کشتن فرزند بوسیله پدر مثل خسارتیست که او به خود وارد آورده" !
لذا نه پدر و نه جد پدری با کشتن فرزند و نوه خود قصاص نمی شوند.
من از مخالفان مجازات مرگ و قصاص هستم و این قانون سراپا ارتجاعی را از پایه غیر انسانی میدانم. اما استدلال پدرسالارانه آنها بسیار غیر انسانیست. مسخره تر اینست که اگر قاتل مادر باشد که زحمت بیشتری هم برای بزرگ کردن کودکان در جامعه مردسالار می کشد، کشتن فرزند "خسارت به خود" محسوب نشده و از قصاص معاف نخواهد شد! (2)

و اما شرع انور در مورد زدن کودکان هم با توجه به "رحمانیت" موجود در آن می گوید:
"پدر اگرچه تا 6 ضربه مجاز است اما اگر از این حد تجاوز کند در روز قیامت قصاص خواهد شد".
(3)
وعده سر خرمن! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

آمار کودک آزاری فقط در استان کرمان که در خرداد 98 منتشر شده را ببینید، تکان دهنده است:
به نوشته مطبوعات، کودک آزاری با بیش از ۲ هزار و ۵۵۶ تماس تلفنی رتبه اول تماس‌ها در خط ۱۲۳ کرمان را به خود اختصاص داده است…(4)

خشونت های مذهبی که در همه زمینه ها خود داستانیست پر آب چشم… قتل های زنجیره ایِ ناشی از مهدورالدم شمردن بسیاری از مخالفین سیاسی و یا حتی مردم عادی، در کرمان و مشهد و تهران و ... بر اساس فتاوی روحانیون یا حتی برداشتِ درست یا نادرست خودِ قاتل از سخنان یک آخوند و کشتن مردم بر اساس باورشان را نیز بویژه در این 40 سال سیاه بوفور داشته ایم.

" ناموس" خواندن زنان و قتلها و خشونت هایی که به نام حفظ ناموس و "شرافت" خانوادگی، توسط شوهر یا پدر یا برادر یا حتی دائی و عمو و پسرعمو و... انجام می شود، جلوه دیگری از این فرهنگ ارتجاعی و نادرست و ضد زن در جامعه مردسالاراست.
هیجدهم اردیبهشت همین امسال(1398) دو خواهر به نام های شایسته امینی سی و چهار ساله دارای دو فرزند و اسرا امینی بیست و دو ساله در شهرک نایسر از توابع سنندج به دست پدر و برادرشان به قتل رسیدند. از فروردین ماه امسال تا تاریخ 23 اردیبهشت ماه یعنی در کمتر از 2 ماه 16 زن تنها در کردستان قربانی شده اند. می توان به تعداد باور نشدنی این جنایات تکان دهنده در کل کشور، که ریشه در نهادینه شدن مذهب و سنت های عقب مانده و ارتجاعی دارد گمانه زد.(5)

اما در مورد کودکان، به خشونت دیدن در خانواده باید خشونت در مدارس را نیز افزود. در این زمینه ها خشونت برعلیه کودکان به میزان محسوسی در این 40 سال افزایش یافته است.
در دوران قدیم و وجود مکتب خانه بجای مدرسه، جمله معروف پدر و مادر ها هنگام سپردن کودک به آخوندِ مکتب، که به او می گفته اند " گوشتش از شما و استخوانش از ما" گویای پذیرش جامعه در استفاده از خشونت برای تعلیم و تربیت است. در دهه های بعد هم در مدارس همین تفکر وجود داشت که آن را بصورت شعرگونه درآورده بودند که "چوب معلم گُله، هرکی نخوره خُله" و علاوه بر پدر و مادرها، خود بچه ها هم گاه آن را به فرد کتک خورده می گفتند. نمیدانم شاید برای تسکین درد او!

در 70 - 60 سال پیش میتوان گفت که این فرهنگ غالب بود، هرچند نه در تمامی خانواده ها. اما با بالاتر رفتن سطح آگاهی و تحصیل در جامعه و ارتباط با دنیای پیشرفته تر، این خشونت رو به کاهش نهاده بود.
در دوران پهلوی دوم، تنبیه بدنی در مدارس دختران تا جائی که میدانم بهیچوجه روش غالب نبود و در مدارس پسرانه نیز بسیار کمتر از قبل جاری بود. اما متاسفانه با به قدرت رسیدن حکومت اسلامی در این 40 سال سیاه، بسانِ همه ابعاد فرهنگی- سیاسی و اجتماعی، دچار سقوط آزادِ اخلاقی هم شده ایم، اخبار بسیار دردناکی از خشونت برعلیه کودکان در خانه یا مدرسه منتشر شده که گاه غیرقابل باور است. هرچند به یقین در میان یک میلیون فرهنگی شریف در ایران، کسانی که مرتکب چنین فجایعی در مدارس می شوند درصدی بس ناچیز دارند، اما بهرحال چشم نباید بست.
شاید فلسفه‍ی سرودن این شعر روشن باشد:
درس معلم ار بود زمزمه محبتی               جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
که به فلک کننده‍ی کودکان بگوید که فلک کردن کودک جز گریز پائی او ثمر دیگری نمی تواند داشته باشد.
برای من غالبا دیدن عکس ها و ویدیوهای خشونت با کودکان که به مدد دنیای مجازی در دسترس ماست، قابل تحمل نیست.

اما در میان قربانیان این چرخه تند خشونت در جامعه ما، نمیتوان از سالمندان نگفت. گفته می شود آنها بعد از همسرآزاری و کودک آزاری در مرتبه سوم خشونت خانگی قرار دارند.
البته فکر می کنم در رتبه سوم قرار داشتن خشونت نسبت به آنها می تواند واقعی نباشد و ابعاد آن بسا فراتر از موارد گزارش شده باشد. چه تعداد از سالمندان را سراغ می شود کرد که آماده شکایت از فرزند خود یا کسانی که مسئول مراقبت از آنها هستند باشد؟
آنها که در اوج ناتوانی و اکثرا با بیماری ها و عوارض متعدد پیری روبرو هستند، از ترس از دست دادن همان میزانِ اندک حمایت و مراقبت، سکوت پیشه می کنند و با عزت و حرمت انسانی از دست داده، عمر را به تلخی و درد به اتمام می رسانند.
این عدم باور من به آمار، جدا از غیرقابل تکیه بودن آمارها در این رژیم، از آنجا ناشی می شود که می بینیم متاسفانه در جامعه ما تحمل و توان همراهی جوانان با والدینشان، درحالی که خود آنها با مشکلات عدیده بیکاری و بی آینده گی و فقرِ اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند، بسیار پائین آمده است. شنیده ها گواه آنست.
مطبوعات از رها کردن سالمندان درخیابان ها، در شهرهای بزرگ و حتی بوشهر و کردستان و...خبر می دهند. چنین روشهائی را هرگز شاهد نبودیم.
ضمن اینکه در چنین حکومتی، همه میدانیم که هیچ نهاد و تشکیلاتی هم برای حمایت از سالمندان و دادن امکانی به آنها که بتوانند با عزت و حرمت انسانی و در صلح و آرامش زندگی خود را به پایان برسانند وجود ندارد.

درد های پنهان و آشکار آنها، در چهره های غالبا گرفته شان گویاست.

سوال این خواهد بود که خوب با چنین دردهای چند وجهی، چه می شود کرد؟
فکر می کنم همه باور داریم که کنار زدن بختک 40 ساله این حکومت، قدمی بسیار بسیار اساسی خواهد بود. البته به شرط استقرار حاکمیتی مردمی و آگاه که در کنار زدن افکار ارتجاعی و پالایش فرهنگ جامعه، به زدودن بسیاری از کج فکری های دیرینه یاری برساند. اما هر یک از ما باید در حد توان برای تصحیح این چرخه معیوب فرهنگی بویژه در شکل زیربنائی آن تلاش کنیم. روش متوقف کردن این چرخه خشونت، در آگاهی های ما در تربیت فرزندان این جامعه نهفته است. به چند نکته که مورد تایید روانشناسان در ارتباط با عوارض خشونت بر کودکان است حتما باید اشاره کرد.
-تاثیر دوران کودکی افراد در شکل گیری شخصیت آنها و سلامت روانیشان در علم روانشناسی امری ثابت شده است. عوارض این آسیب ها را بی اهمیت نباید شمرد و به یک کودک هم محدود نمی شود و این چرخه خشونت ادامه مییابد. اگر چه حتی اگر فقط به خود او محدود می شد نیز بسیار بسیار مهم بوده و نیاز به تصحیح آن بود. اما نهایتا رفتارهای نادرست با کودکان و صدمه های وارده بر آنها، ضربه هائیست که به سلامت هر جامعه زده می شود.
-خشونت به عنوان روش آموخته شده در طفل می ماند. خشونت در خانه موجب رفتارهای پرخاشگرانه در مهدکودک با دیگر کودکان است. براثر تحقیر شده گی، اعتماد به نفس او هم ضربه می خورد و دقیقا براثر همان احساس تحقیر شده گی خود، آمادگی این را مییابد که در هر فرصت ممکن، برای تخلیه و تسکین حقارت و درد خود، درمورد کودکان دیگر یا در دوران بزرگسالی به هرآنکس که میتواند، خشونت به خرج دهد. بازتولید خشونت در همان دنیای کودکان و روابطشان با یکدیگر که گاه با بی رحمی های شگفت انگیزی همراهست را می توانیم ببینیم. خشونتی که بلاشک از تاثیرات رفتارهائیست که هریک از آنان بر خود یا در اطراف خود دیده اند. این کودکان امکان یادگیری روش های مسالمت آمیز و منطقی حل اختلاف نظر و یا عمل با دیگران را نیافته اند.
-تنبیه بدنی به بهبود رفتار کودک به هیچ رو کمکی نمی‌کند و صرفا باعث آسیب های روانی او می شود.
-نتیجه دیگرِ محتمل بر تنبیه های بدنی، تکرار و عادی شدن آن برای کودک و همزمان اصرار وی بر تکرار عمل ناپسند، بعنوان روشی برای مقابله و دهن کجی و مقاومت دربرابر خشونت است. او حاضر است به قیمت کتک خوردن هم که باشد، برای اثبات خود به تکرار آنچه می خواهد و مورد مخالفت پدر و مادر است ادامه دهد. همه با توصیفی که برای این قبیل کودکان بکار می رود آشنائیم: "سِرتِق"، یکدنده، لجوج و...

-با تنبیه خشونت آمیز نه تنها کودکی کودک را از او می گیریم، بلکه او را به پنهان کاری وادار می کنیم. امری بغایت خطرناک که میتواند آینده کودک را به شکل اسفباری تغییر دهد.

-کودک با عشق و عاطفه‍ی پدر و مادر و اطمینان از آن و به همراهش آموختن عملی قواعد رفتارهای درست، آماده خواهد بود تا هر زمان با گفتگو و منطق، به درک صحت و سقم کارهای خویش برسد. توان تشخیص کودکان را نباید دست کم گرفت.

میدانم که گفتن از دردها چاره کار نیست ولی برای متوقف کردن این چرخه عظیم انسان کش، نیازمند آگاهی و حساس بودن نسبت به آن است و داشتن این امید که بعد از برداشتن این بختک از سر کشور با تلاشی همه سویه در جهت فرهنگ و آگاهی و رفاه بتوانیم بتدریج از این همه رنج بکاهیم. به امید آن روزها

منیژه حبشی
9 اگوست 2019 برابر با 18 مرداد 1398

1- https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=186611
2- https://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa5826
3-لینک نظر شرع اسلامی در مورد زدن کودکان
4-لینک آمار کودک آزاری فقط در استان کرمان
5- www.payaam.org
















اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست