یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سیامک
در ستایش کارگران هفته تپه و"سپیده"


• کینه توزی بر "سپیده" ناگهانی و پیش آمدی نیست بلکه ریشه ای ژرف در سرشت زن ستیزی و کارگرکشی جمهوری اسلامی دارد. رژیم ولایت فقیه با شکنجه "سپیده" می خواهد همزمان هم پیکارگران راه ازادی و هم رزمندگان برابری اجتماعی را سرکوب کند. "سپیده" نماد آشکار پیوند رزم دموکراتیک با نبرد برای سوسیالیسم است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲۴ مرداد ۱٣۹٨ -  ۱۵ اوت ۲۰۱۹



برتولت برشت در نمایشنامه گالیله به زبان یکی از شخصیت های داستان، آندره‌آ می گوید: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد. و گالیله که خود را قهرمان شکست خورده زیر شکنجه می بیند، پاسخ می دهد: نه، بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

تاریخ مردم میهن ما نشان می دهد که قهرمانان در یک جامعه ی ستمدیده و بدبخت زاده می شوند، و آن ها در روند دگرگون کردن و پیشرفت جامعه، جان خود را با بخشندگی می دهند تا استر سنگین گام و آهسته رو تاریخ کمی تندتر براند.

روزبه با دادن جان، شمشیر بر پرده تاریک و سنگینی زد که میهن را فرا گرفته بود، و با مرگ آگاهانه خود روزنی در آسمان شب زده ساخت تا خورشید از یاد مردم نرود. او آفتاب امید در دل ها کاشت تا یخ زمستان شکست را آب کند. و ما می دانیم که خاموشی مرگ او فراتر از آن بانگی شد که شاه کوشید تا آن را خپه (خفه) کند.

سالیانی پس از نگارش رزم نامه روزبه در تاریخ میهن ما، خسرو دیگری با بانگ "من برای جان خود چانه نمی زنم" به مرگ ریشخند زد و ترس را از چهره ها زدود و گل سرخ سرکشی در دشت کال سرخوردگی کاشت. گر چه رژیم برشگر (قیچی) به دست شاه گل سرخی با سنگدلی از باغ پیکارگران راه رنج بچید ولی چند سال پس از آن، توده ها با هزاران هزار گل سرخ به دست، خیابان ها را دشت گل سرخ ساختند و شاهنشاهی را به گورستان تاریخ فرستادند.

اگر این خسروان با دست و دلبازی جان خود را پیشکش راه آزادی نمی کردند، آیا تاریخ به راه مردم و مردمی گام می گذاشت؟ آیا اگر ”خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان" نمی نوشید، تاریخ راه به جایی می برد؟

برشت به زبان گالیله می گوید: آن کس که حقیقت را نمی‌داند، احمق است. اما کسی که حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد تبهکار است.

در ایران امروز ما دیگر کمتر کسی است که "حقیقت" را نداند. هر روز لایه های فراوان از هواداران پیشین رژیم از آن جدا می شوند و در کنار مردم می ایستند و بدین گونه دسته تبهکاران نیز هر روز کمتر می شود. ولی زبان شمشیر ستم آن چنان برا و تیز است که کمتر کسی به دلیری سخن از "حقیقت" می گوید، هر چند که آن را می داند و هر چند که آن را دروغ نیز نمی پندارد.

آنهایی که به تجربه در می یابند که ولایت فقیه خدای روی زمین نیست، زن چکه آلوده جامعه نیست و رنجبران تنها برای بهره کشی زاییده نشده اند، گام در راه ناگوار و پر پیچ و خم حقیقت پراکنی می گذارند. آن ها می توانستند با دوستی و مهربانی با ستمگر، دست آشتی به روی او دراز کنند و خاموشی خود را در بازار آزاد بفروشند و با سوداگری سودی برای خود دست و پا کنند. و با این سازش نه تنها سفره اکنون خود را رنگارنگ که حتا آینده خوبی را فراهم کنند.

اما حقیقت این است که برخی ها نمی توانند با دریافت پول و جا حقیقت را تا همیشه در سینه ها زندانی کنند. درد زندانی کردن حقیقت به آن اندازه است که اگر با دهان فریاد نشود، دل را از درون می شکافد و می ترکاند.

ولی در جامعه ای که در زیر چکمه ستمگران خرد می شود و گلوی بلبلانی را که آواز آزادی می خوانند پاره می کنند، چگونه می شود از ستمدیدگان و رنجبران و بهره دهان در برابر ستم ورزان و بهره کشان پشتیبانی کرد؟

پی بردگان حقیقت با بی‌پروایی‌ پرده‌ های دورویی و ریا را می شکافند و با بی‌باکی‌ از حقیقتی‌ که‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ اند، سخن‌ می‌گویند. اما هر چند که آنها مغرور هستند، دشمن سنگدل است و به آسانی واپس نشینی نمی کند و با همه ی توان خود به پیکار برمی‌خیزد.   

در چنین‌ پهنه نبرد چگونه می توان با استواری اندیشه، تاوان ناتوانی تن را داد؟ چگونه می توان روی مرداب تن، اندیشه نیلوفری رویاند؟
زمانی برخی ها از روی نادانی، داوری بیدادگرانه و نامهربانانه سختی در باره ی قهرمانان شکنجه شده و "شکست خورده" داشته اند ولی مردم امروز ما داناتر از آن هستند که به این ترفندها باور کنند. تنها ستمگران هستند که هنوز درنیافته اند که "آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت".

ما یاد گرفتیم که قهرمانان راه آزادی و برابری، فرشتگان آسمانی نیستند. اگر چه قهرمانان امروز ویژه گی های شگرف‌ی چون پافشاری، گستاخی، پایداری و دلاوری دارند ولی مانند ما از همه ی زیبایی های زندگی لذت می برند؛ زندگی آرام و آزاد کنار خانواده و دوستان، خوراک خوب و نوشیدنی گوارا را دوست دارند؛ از نوازش تازیانه بر پوست خود درد و رنج می کشند؛ با آن که از مرگ هراسی ندارند ولی درد زیر پاهای کابل خورده را حس می کنند، چون که انسان هستند.

از برای همین گسترش حقیقت می تواند کژدار و مریز و همراه فراز و نشیب و پستی و بلندی باشد.

همان گونه که سرنوشت "سپیده" به ما نشان می دهد. بازجویان آدمکش کوشیدند که با دست و زبان خود او ، دیدگاه و اندیشه او را زیر پرسش برند. بدین گونه او را زیر شکنجه های بربرانه با دستگاه های شکنجه باستانی وادار به پذیرش کارهای نکرده و دوری گرفتن از اندیشه و پشیمانی از پیکار در راه کارگران کرده بودند. ولی او در نخستین زمان درخور، رشته های بافته شده داستان سازی دژخیمان را پنبه کرد و از شکنجه و آزار سخن راند.

"سپیده" و کارگران رزمنده از آن دلاورانی هستند که با دانش به ناتوانی تن زیر شکنجه های گزمگان، هنگامی که از زخم های تن رهایی می یابند، دوباره فریاد آزادی و برابری سر می دهند.            

سپیده قلیان با باور به فرارسیدن سپیده دمان، همه ی نمایش های رژیم را دود کرد و در بی دادگاه خود فریاد آزادی سر داد. بار دگر دژخیمان و گزمگان شب در این اندیشه پوچ بوده اند که با بستن دهان "سپیده"، شب به سپیده نخواهد رسید.

کینه توزی بر "سپیده" ناگهانی و پیش آمدی نیست بلکه ریشه ای ژرف در سرشت زن ستیزی و کارگرکشی جمهوری اسلامی دارد. تازیانه پشت کارگران و اسیدباشی روی زنان نشان هماهنگی روبنای باستانی و زیر بنای سرمایه داری رژیم ولایی سرمایه داری دارد. اگر "سپیده" تنها زنی بر ضد حجاب می بود، نگرانی رژیم تا این اندازه بالا نبود و نیازی به گوشمالی دادن او برای ترس دادن و هشدار به دیگران نبوده است. "سپیده"فرزند کارگری است که نه تنها رنج کارگران را در می یابد بلکه انگشت به روی گوشت چرکین و استخوان شکسته نظام سرمایه داری ولایی گذاشته است. همراه پدر و کارگران هفت تپه از خصوصی سازی و وابستگی اقتصادی سخن می گوید.

رژیم ولایت فقیه با شکنجه "سپیده" می خواهد همزمان هم پیکارگران راه ازادی و هم رزمندگان برابری اجتماعی را سرکوب کند. "سپیده" نماد آشکار پیوند رزم دموکراتیک با نبرد برای سوسیالیسم است.   

آری "سپیده" نه تنها در مرداب خود دلسوزی فرو نرفته است و به همکاران و هم طبقه های پدر خود پشت نکرده است بلکه با نوای دل خوش آزادی و برابری خواهی خود به نمادی شایسته برای طبقه و زنانگی دگردیسه کرده است.

بی تردید پیکار توده ها با این زندان رفتن ها و شکنجه شدن ها و نمایش نامه در بی دادگاه ها به پایان نمی رسد. بلکه برای مردم ما این روند اغازگر پرواز اندیشه است. اندیشه ای که دیالکتیک نبرد را اندک اندک می آموزد. اندیشه ای که با هر تجربه ای پربارتر می شود و از گذرگاه آزمون ها می گذرد و چون راه را می یابد به نیروی پرکار آماج دار دگرگون می شود. اندیشه برنامه دار پیوند درونی روبنا و زیر بنا را می بیند و در خیزاب دریای پیشامدها و رویدادها شناور نمی شود بلکه با دانش خود کشتی پیکار را به کرانه آزادی می رساند.

"سپیده" ها دریچه ی کوچکی از یاخته تاریک زندان به سوی فردای روشنایی می گشایند. دریچه ای که هر چند کوچک است ولی "قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود". "این ذره ذره گرمی خاموش وار"ی که این قهرمانان ناشناس در هوای سرد میهن می پراکنند "یک روز بی گمان سر می زند به جایی و خورشید می شود".

برشت به زبان آندره‌آ می گوید: همه چیز با زور بدست نمی‌آید! هرکاری از زور ساخته نیست! بلاهت روئین تن نیست!

زمانی مغزهای پوچ ولایت به درستی این گفته پی می برند که بوسه بر لبان مرگ می زنند.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست