یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

فرمود خدا!


اسماعیل خویی


• فرمود خدا که: ـ«گر چه خود ساختم اش،
بی رای، چو بنده ای، نپرداختم اش!
فرمانبرِ ما تا که بسازی ش، ای شیخ!
موم اش کردم، پیشِ تو انداختم اش! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲ شهريور ۱٣۹٨ -  ۲۴ اوت ۲۰۱۹



فرمود خدا که: ـ«گر چه خود ساختم اش،
بی رای، چو بنده ای، نپرداختم اش!
فرمانبرِ ما تا که بسازی ش، ای شیخ!
موم اش کردم، پیشِ تو انداختم اش!

نومیدم از آدمی، الاغ اش می کن!
ور باربَرَت نگشت، داغ اش می کن!
وز فرطِ چموشی ار لگدزن گردید،
با شرعِ چماق زن، چلاق اش می کن!»

ـ: «نع!» گفت، سپس، «ز شهر بیرون اش کن!
با رهبری ات، راهی ی هامون اش کن!
کردیم خطا که آفریدیم آدم:
بارِ دگر ـ ای فقیه!ـ میمون اش کن!»

ـ : «امّا نه!» بفرمود خدا بارِ دگر:
ـ «بایاست که با او بکنی کارِ دگر:
هفتاد و دو مذهب اش بساز از اسلام:
تا هر نَفَسی رسد به ادبارِ دگر!»

ـ : «امّا نه!» بفرمود خدا بارِ دگر:
ـ «بایاست که با او بکنی کارِ دگر:
یادآورش از «جهاد»، تا، در رهِ دین،
هر روز کند ز خویش کُشتارِ دگر!

تا آن که ز نوع و نسلِ او هیچ کسی
بر جای نماند که بر آرَد نَفَسی:
زیرا که شکنج و رنج بر ما این نوع
بسیار فزون تر برساند ز بسی!»

آدم، که ز دور می شنید این سخنان،
از خشم چنان شد که ز کف داد عنان!
غُرّید که: ـ«یادآر که من ساختم ات:
تا در تو پناه جویم از اهرمنان!

امّا تو، کنون، نه در امان ام داری،
بل، دشمنمی و قصدِ جان ام داری!
این است که، ناکسانه، در بندِ فقیه،
این اهرمنِ اهرمنان ام داری!

این است که شیخ را چو در خاک کنم،
وز کودش خاک را طربناک کنم،
خواهم که رها شوم ز شرّت: یعنی،
از لوحِ خیالِ خود تو را پاک کنم.»


نوزدهم فروردین ۱۳۹۷،
بیدرکجای لندن


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست