یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

علی ناتور ۲


محمود طوقی


• شرجی هوا مثل بختک روی علی افتاده بود و علی کلافه و بی حوصله در رخت خواب غلت می زد تا شب از نیمه بگذرد و هوا شمال شود. احساس تشنگی غریبی می کرد اما حوصله بلند شدن و پائین رفتن از پله های چوبی نردبام را نداشت. رخوت عجیبی در رگ هایش جریان داشت. کم کم پلک هایش سنگین شد و خوابی سنگین به سراغش آمد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲ شهريور ۱٣۹٨ -  ۲۴ اوت ۲۰۱۹


 
 
خاکستون
در خاکستون قیامت کبری بر پا بود.زن ابرام فرفره تمامی پوست صورتش را کنده بود و خاک جلو غسالخانه را به سر کرده بود .مادر پیر ابرام غش کرده بود و زن ها داشتند آب گلویش می ریختند .شش تا بچه قد و نیم قد ابرام به درب آهنی غسالحانه چسبیده بودند و پدر پدر می کردند.
علی از آن همه جمعیت که آمده بودند تعجب کرده بود .تقریباً همه شهرآمده بودند نه به خاطر ابرام فرفره که سال به سال جواب سلامش را یکی از این هایی که آمده بودند نمی دادند بلکه برای این که بفهمند ابرام چگونه کشته شده است .
علی بالا دست غسالخانه پشت یکی از حجره ها بفهمی نفهمی قایم شده بود .حال و حوصله این جماعت بیکار و فضول را نداشت که حالا یکی یکی بیایند و بپرسند: داش علی ابرام چگونه کشته شد . چطور ابرام را در چند قدمی شما کشتند و شما ملتفت نشدید .درست همان سئوال هایی که فردای آن شب بازپرس شعبه جنایی پرسید و او همه چیز را آن طور که بود گفته بود ،نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش .
ساعت هشت شب بود که او و ابرام فرفره شروع کردند به گشت زنی . خود او به ابرام پیشنهاد کرد بهتر است با هم گشت بزنند . بازپرس زیر همین قسمت از حرف های او خط کشید و از او پرسید :چرا ؟چرا به ابرام فرفره گفتی بهتر است با هم گشت بزنید .
مه آمده بود و همه جا را گرفته بود . دید چیزی در حد صفر بود نهایت یکی دو قدم آن طرف تر را می شد دید .با این همه چیز مشکوکی دیده نمی شد .ابرام سیگاری روشن کرد و تعارف کرد . باانگشت اشاره ام زدم روی دستش و گفتم از حبس آخری که بیرون آمدم به ننه خدا بیامرزم قول دادم که دیگر سیگار نکشم .
ابرام کمی درددل کرد . کارت ملوانیش را گرفته بود و قرار بود یکی دوروز دیگر با لنج عبدالمالک راهی کویت بشود . آن طور که می گفت رفت و بر گشتش بیست روزی طول می کشید . مزد یک جاشو خیلی زیاد نیست اما ابرام خوشحال بود، از بیکاری بهتر بود .می رفت و می آمد کمی هم خرت و پرت از کویت می آورد که تو کوچه ته لنجی ها به پول نزدیک می کرد و چیزی دستش را می گرفت .
کمی دیگر گشت زدیم . حالا رسیده بودیم به خانه شرکتی ها .ابرام قضای حاجت داشت . گفت تو برو من خودم را بتو می رسانم . من نرم نرمک می رفتم .بفاصله یک سیگار زر از او دور شدم به ته خیابان که رسیدم پیچیدم . بنظرم صدایی آمد .چیزی مثل افتادن دری، دیواری و البته نه خیلی محکم.
بعد چیزی از کنارم گذشت . نه این که فکر کنید چیزی دیدم . نه، احساس کردم چیزی از کنارم گذشت .شاید هم حالا که از آن ماجرا فاصله گرفته ام این طور بنظرم می آید .خب چشم که چشم را نمی دید . مه سخت و سمج و تلخ بود . مثل بختک افتاده بود روی بریم و نهایت می شد یکی دو متر نهایت سه مترآن طرف تر را دید ،نه بیشتر .
بند کفشم باز شده بود .نشستم تا بند کفشم را ببندم. مردی یک پا دو سه متر جلوتر از من ایستاده بود پای راستش اگر درست دیده باشم و یادم نرفته باشد نعلینی به پایش بود.از آن نعلین هایی که بیشتر جاشو های خلیجی به پا می کنند.و پای چپش بنظرم رسید از زانو قطع بود . چیزی شبیه کنده درختی حمایل پای چپش بود .ابرام را صدازدم .جوابی نیامد . بر گشتم مرد یک پا نبود قمه را کشیدم ورفتم دنبالش اما آب شده بود و بزمین رفته بود .
بازپرس بار دیگر زیر همین اظهاراتش خط کشیده بود و نوشته بود توی آن مهی که تا دومتری را نمی شد دید یک مرد یک پا اگر وجود خارجی داشته باشد چگونه می تواند از دست یک آدم سالم فرار کند.و از علی پرسیده بود چرا با قمه دنبالش کردی .
نه باز پرس و نه ننه عبدالله ونه زن ابرام فرفره ونه افسر تحقیق از اداره آگاهی هیچ کدام باورشان نشد که او آن چرا که می گوید عین حقیقت است .
افسر تحقیق از اداره آگاهی زده بود زیر گوشش و علی از غصه ای که داشت هیچ نگفته بود و به علی گفته بود گوش کر تو باز کن تا گزارش پزشگی قانونی را برایت بخوانم تا بفهمی این داستان هایی که داری می گویی بدرد عمه ات هم نمی خورد وخوانده بود .
علی هم روز ها و شب های بعد گزارش پزشگی قانونی را مو بمو همانطور که افسر تحقیق برای او خوانده بود پیش خودش مرور کرده بود تا در آن چیزی بیابد .ردی ، نشانه ای که او را به آن چه که در آن شب اتفاق افتاده بو برساند و یا لااقل نزدیک کند به کنه ماجرا .
«جسد متعلق است به مردی حدوداً پنجاه و پنج ساله با قدی حدد یک و هشتاد با وزنی حدود ۷۰ کیلو گرم با مو های خاکستری . سر و گردن معاینه شد.آثار سه بریدگی عمیق در سر و صورت مشهود است .بریدگی بطول ۱۵ سانتیمتر در گردن دیده می شود .استخوان حنجره شکسته شده است . قفسه صدری معاینه شد شکستگی در دنده های ۵ ببعد .شکستگی استخوان جناغ.آثار ضرب و جرح روی قفسه صدر ی وقلب مشهود است .
عضلات شکم با سه بریدگی عمیق بطوریکه امعا و احشا بیرون ریخته شده است.
افسر تحقیق گفته بود رفیق ات را در کوچه پشتی قصابی کرده اند و تو نه چیزی شنیده ای ونه چیزی دیده ای .فکر می کنی با دسته کور ها طرفی. مارا حواله می دهی به یک مرد یک پای دشداشه پوش که آب شده است و به زمین رفته است .
ننه عبدالله هم همین را گفته بود، زن ابرام هم چنگ زده بود توی صورتش و گفته بود: رفیق بی مرام! رفیقت را بردی به قتل گاه و کردی پیش مرگ خودت و حالا قصه برای ما می گویی.
اما تقصیر او چه بود .این پرسشی بود که مدام از خودش می پرسید . باز پرس جنایی به او گفته بود رفیقت را بردی به کشتارگاه .بگو چه کسانی قصد کشتنت را داشتند و چرا؟ و علی گفته بود یک مرد با یک دوچرخه فکسنی ویک چماق ناتوری رقمی نیست که دشمن یا دشمنانی داشته باشد و باز پرس به او گفته بود اگر ریگی توی کفشت نبود پس چه شد که رفتی سراغ رفیق سابقت تا همراه تو شب را نگهبانی بدهد .جز این است که می خواستی او پیش مرگت بشود و شد و علی بار ها از خود پرسیده بود نکند بازپرس راست می گوید و او ابرام رفیق بیست ساله خودش را بلا گردان خودش کرده است .
***********

نشخوار آدمیزاد حرف است . علی به مردانی که او را با چشم بسته استنطاق می کردند گفت . مردی که با لهجه دزفولی حرف می زد گفت :حرف داریم تا حرف.می نشینید جلو قهوه خانه در گرمایی که سگ را از خانه اش بیرون کنی بیرون نمیره قلیان می کشید و به مسئولین کمپانی فحش می دهید . پشت سر مقامات لیچار می بافید و شعار می دهید کارگران سراسر جهان متحد شوید و اجازه ندهید مشتی کّلاش شما را استثمار کنند. و علی گفته بود: ناف کارگر و ملاح جماعت را با حرف بریده اند.اگر حرف نزنند دلشان می پوسد. یک قلیون و کمی درددل به کجای این دنیای بزرگ بر می خورد و همان مرد دزفولی گفته بود: زر مفت می زنید. می گوئید روی دریای نفت نشسته ایم و خودمان لنگ چهار لیتر نفتیم. آب مان را می فروشند و بخوردمان زهر هلاهل می دهند. و بعد حساب های بانکی شان را درسوئیس و انگلیس پر می کنند.انگار که رئیس بانک سوئیس اید و علی خندیده بود و گفته بود: تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها .و مرد دیگری که علی ازبرخورد دست سنگین او به گونه چپش فهمیده بود در این اتاق است گفته بود: به گور پدر پدر سوخته تو خندیدند.
صبح زود بود که مردان ناشناسی بدنبال او آمدند. چهارنفر بودند. ننه عبدالله در را باز کرده بود .و آن ها گفته بودند با علی آقا کار واجبی داریم .علی آقا بیاید سر کوچه و بر گردد.
علی خواب و بیدار بود که به سر کوچه رسید .تا آن روز آن ها را ندیده بود . از سر وضع و لهجه شان معلوم بود که اینجایی نیستند .علی پرسیده بود فرمایش. و مردی که بنظر می رسید از بقیه بالاتر باشد گفته بود باید در اداره به چند سئوال پاسخ کتبی بدهید. به نیم ساعت نکشیده بر می گردید. و علی گفته بود اجازه دهید به مادر بچه ها بگویم تا دلواپس نشود. و همان مرد گفته بود نیازی نیست خودمان به ساعت نکشیده برت می گردانیم.
نیم ساعت شده بود سه روز و در این سه روز عکس هایی را نشان داده بودند ازابرام فرفره و کارگران کمپانی. علی کم و زیاد آن ها را می شناخت و نمی شناخت. اما به غریبه ها گفته بود .نمی شناسم شان .و آن ها مصر بودند تا بفهمند ابرام فرفره با چه کسانی در ارتباط بوده است .
علی ابرام را از زمان های دور می شناخت از همان وقتی که کارگر کمپانی بود سرش بوی قورمه سبزی می داد. هر متینگ و تظاهراتی که بر پا بود ابرام هم همان جا بود. تقی به توقی هم که می خورد یک راست می آمدن سروقت او.
چند باری هم رفته بود زندان. تا از کمپانی اخراج شد .کسی هم جرئت نکرد او را بکار بگیرد. تا علی رفت سراغش. ناتوری پول زیادی نداشت اما نان بخور نمیری داشت. از گرسنه خوابیدن بهتر بود .
از علی پرسیده بودند چرا ابرام را برای ناتوری بردی. و علی گفته بود: او رفیق روز های باخت است و مردی که با لهجه دزفولی حرف می زد گفته بود: پرونده ترا هم نگاه کردم. تو هم دست کمی از ابرام نداشتی عرق می خوردی و به مقامات فحش می دادی. علی گفته بود: جوانی و هزار عیب . به پابوس حضرت که رفتم دیگر لب به نجسی نزدم .
بالاخره رضایت دادند و نیمه های شب علی را بیرون شهر رها کردند مشروط به آن که لب از لب باز نکند و به کس بروز ندهد این سه روز کجا بوده است و از او چه چیز هایی پرسیده اند .

************
علی ناتور فکر نمی کرد از پیش افسر تحقیق دست خالی بر گردد. حرف او معقول بود یا لااقل خودش این طور تصور می کرد . چند نفری کشته شده اند و هیچ سر نخی هم پیدا نشده است .الا یک مرد بلند قد یک پای دشداشه پوش.
مردی که به سرعت برق و باد می دوید و در یک لحظه می توانست چند جا باشد و علی تنها توانسته بود از زانو به پائین او را ببیند آن هم در شبی مه زده آن هم به تصادف.
اما سروان می گفت ؛خیالات است ،توهمات آدمی ترسخورده .
شاید هم بود .شب بود و شرجی و مه بود. آدمی هر چقدر هم جسور و دریادل باشد آدم است و از آدمیزاد جماعت هر مالیخولیایی بعید نیست. این حرفی بود که ننه عبدالله می زد .
اما این حرف ها تو کت علی نمی رفت .و با خودش می گفت: شب و شرجی و مالیخولیایی که سراغ آدم جماعت می آید این ها همه درست، اما آن شب چه؟ دو سه شب بعد از مرگ ابرام.
شب داشت پا می گذاشت به نیمه هایش که علی از ننه عبدالله پرسید جا را انداخته ای ؟ و ننه عبدالله گفته بود تو هم توی حیاط بخواب. از نیمه های شب به بعد هوا شمال می شود . و علی دستمال بزرگ و کنفی اش را برداشته بود و سر و گردنش را خشک کرده بود و بی آن که چیزی بگوید از پله های چوبی نردبان بالا رفته بود .
ننه عبدالله شب بند را سوار کرده بود و برای خواب آماده بود . علی یادش آمد که شب بند را از یک ملوان هندی گرفته بود آن هم با یک باکس سیگار زر که تاخت زده بود .
شرجی هوا مثل بختک روی علی افتاده بود و علی کلافه و بی حوصله در رخت خواب غلت می زد تا شب از نیمه بگذرد و هوا شمال شود .احساس تشنگی غریبی می کرد اما حوصله بلند شدن و پائین رفتن از پله های چوبی نردبام را نداشت .رخوت عجیبی در رگ هایش جریان داشت .و کم کم پلک هایش سنگین شد و خوابی سنگین به سراغش آمد .
به ساعت نرسیده بود که بوی بدی تمامی شب بند را پر کرد .بویی شبیه میگوی گند زده ،میگویی که چند روزی بیرون از یخ مانده باشد .همان بویی که که در شب مرگ ابرام در هوا موج می زد و او را آزار می داد .
بو زیاد و زیاد تر شد و علی احساس کرد خودش هم بخشی از بو شده است بویی متعفن و ذفر .
کمی بعد احساس کرد بو کم کم دارد از پا های او بالا می آید بو و سرمایی که مثل تیغ پوستش را خراش می داد. سعی کرد پا هایش را تکان بدهد و برخیزد بلکه از این احساس آزار دهنده خلاص شود . پاهایش به فرمانش نبود و بو و سرما بالاتر آمد و حالا رسیده بود به بالای سینه اش. به نظرش می آمد یک تن ماهی گندیده روی او خالی کرده اند و این سنگینی کم کم خودش را رساند به دست ها و گردن و شانه ها و از سرش گذشت و قد کشید و شب بند را به تمامی پر کرد .
علی احساس کرد کسی یا چیزی بالای سرش ایستاده است.سنگینی بدی را بالای سرش احساس می کرد .سنگینی که مربوط به حجمی بیشتر از یک آدم معمولی بود .خواست چشم هایش را باز کند تا ببیند بالای سرش کیست . پلک هایش را پنداری با لایه ای ضخیم از سریش پو شانده بودند.می خواست فریاد بزند و ننه عبدالله را بکمک بخواهد اما کسی یا چیزی گلویش را می فشرد و صدایش بیرون نمی آمد .
علی درست و حسابی یادش نمی آمد چقدرطول کشید تا توانست پلک هایش را تا نیمه باز کند وببیند سایه بلند مرد یک پای دشداشه پوش را که تا سه خانه آن طرف تر هم رفته بود .
فردا صبح که حالش جا آمد ننه عبدالله برایش تعریف کرده بودکه شب از نیمه گذشته بوددیدم هوا هنوز شمال نشده است . یک نرمه بادی می آمد اما خنک نبود مرده بود .به دلم آمد که باید علی در این هوای دم کرده شرجی تشنه اش شده باشد .کاسه را از حُبانه پر کردم و از پله ها آمدم بالا نیمه های راه بودم که صدای فریادت را شنیدم فریاد فریاد که نبود خر خر آدمی بود که داشت جان می کند .به تاخت خودم را بالای سرت رساندم سیاه و کبود شده بودی بنظرم رسید یک ماهی خاروی بزرگ درگلوت گیر کرده و راه نفست را بند آورده، کاسه پر آب را خالی کردم روی صورتت. آب راکه ریختم نفسی کشیدی و شروع کردی به فریاد کشیدن. با کمک همسایه ها آوردیمت پائین . سپیده که زد خواب سنگینی سراغت آمد .
آن روز ی که سروان احضارش کرده بود سروان حوصله نکرده بود تا او حرفش را تا به آخر بزند اگر شب مرگ ابرام دچار وهم و مالیخولیا شده بود آن شب شرجی و خفه بالای پشت بام خانه شان چی.
گذشته از تمامی این ها حرف او که نامعقول نبود برای سروان پیدا کردن یک آدم یک پای دشداشه پوش که کاری نداشت . مثل آب خوردن بود . اما سروان تلخ بود و حوصله نداشت . تنها به علی گفته بود پرونده را از او گرفته اند و کسانی از آن طرفی ها کار را دنبال می کنند و علی ملتفت نشده بود که آن طرفی ها کیا هستند .
علی با خودش اندیشیداگر دست سروان رابسته اند، پای اورا که نبسته اند . کمتر از دوسه روز تمامی سوراخ سنبه ها را می گرددد و اگر زیر سنگ هم باشد مرد یک پای دشداشه پوش را پیدا می کند.
علی اولین جایی که به ذهنش رسید اطراف بازار صفا بود و بعد بازار شلشی ها . بازاری که هر مال گم کرده ای با یکی دو روز فاصله می توانست همان مال را با یک پنجم قیمت بخرد . از کپسول گاز گرفته تا کولر و ساعت و خرت و پرت هایی که دله دزد ها روز و شب از این طرف و آن طرف برمی داشتند.
علی بخوبی می دانست فروشنده ها مشتی دله دزد و معتادند و خریدار ها هم مشتی مردم محتاج و جیب خالی.
از تانکی ابوالحسن تا آن سوی پل قدیم را علی چند باری رفت و برگشت . همان خرده پا های سابق . سال ها زندان و ناتوری به علی یاد داده بود که قصابی زن و بچه های مردم کار این دله دزد های بنگی نیست .
چند باری که علی بالا و پائین رفت بازار کمی جمع و جور شد پچ پچه ها و درگوشی حرف زدن ها و با انگشت علی را نشان دادن. علی همه این ها را می دید و بروی خودش نمی آورد .
علی بین همین آدم ها روی خشت افتاده بود و با همین ها بزرگ شده بود و حبس کشیده بود و شب های ناتوریش را صبح کرده بود . بلاخره حسن خودکار خودش را به علی رساند . علی یکی دو ماه از حبس آخرش را با حسن در زندان اهوار هم بند بود . یک طلا فروشی را کار گرفته بودند و موقع فروش جنس خریدار پلیس از کار درآمده بود . دو سالی گذاشته بودند توی کاسه اش. لاغر و کشیده بود و مثل مار مولک از هر دیواری بالا می رفت . بچه های زندان اسمش را گذاشته بودن حسن خودکار.
علی خیال حسن را راحت کرد که دنبال مال دزدی و از این حرف ها نیست .گم شده او مرد بلند بالای یک پای دشداشه پوشی است که از یک فرسخی بوی میگوی گندیده می دهد. و حسن به علی گفته بود این منطقه منطقه اوست . ورودی و خروجی هر آدمی را او رصد می کند و بهتر است دنبال موجودی به این تابلویی این جا نگردد . چون اگر این طرف ها دیده شده بود حتماً آمارش را بر و بچه های کف بازار به او می دادند.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست