سیاسی دیدگاه ادبیات جهان - مقالات و خبرها بخش خبر آرشیو  
   

شمه ای از خاطرات زندگیم
سخنرانی در بزرگداشت جنبش فدایی - برلین، بهمن ۱۳۸۸


مرضیه تهی دست شفیع (شمسی)


• راز بقا و ماندن ما و تحولات ما در این سالها شاید نگاه انتقادی ما به حرکت خود و به گذشته خود و داشتن امید روشن به آینده است. این عوامل همواره جانمایه حرکت ما بوده اند و همین عوامل باعث شد که من امروز در مقابل شما بایستم و با صدای بلند بگویم که بله ما جوان بودیم، بی تجربه بودیم ولی این جرات اخلاقی و خمیرمایه فکری را داشتیم که بپاخیزیم و به ظلم و ستم نه بگوییم ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۰ اسفند ۱٣٨۷ -  ۲٨ فوريه ۲۰۰۹


                                                    زندگی آنچه زیسته ایم نیست بلکه همان چیزی است
                                                    که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می
                                                    آوریم تا روایتش کنیم.

                                                                                    گابریل گارسیا مارکز


با سلام و درود به همه رفقا، دوستان و مهمانان گرامی!
از من خواسته شد بعنوان یکی از مبارزین قدیمی سازمان گوشه هایی از تاریخ سازمان و شاید زندگی خودم که جزیی از این تاریخ سازمان است را بازگو کنم.
قصدم این نیست که مانند تعدادی از تاریخ نویسان که فسیلی مقوایی عرضه می کنند وقایع نگاری کنم، بلکه تاریخ بعنوان جوهر زمان و حرکت در تک تک ما حضور دارد و من بعنوان جز کوچکی از این تاریخ جنبش علل حضور خود را بیان می کنم.
در ضمن مهم است که بدانیم که بازگو کننده تاریخ از کدام سکو و از منظر کدام ارزشها و اندیشه ها به گدشته می نگرد.
از نلسون ماندلا سوال کردند که چه شد که سیاسی شدی؟ جواب داد:
مگر می شود سیاسی نشد؟ در کشوری مثل آفریقای جنوبی بدنیا بیایی، محله ای که زندگی می کنی فقط مخصوص سیاه پوستان است، در اتوبوس سیاهان از سفیدپوستان جدا هستند در مهد کودک و مدرسه ای که می روی فقط متعلق به سیاه پوستان است. در خیابان مورد کنترل قرار می گیری و اگر پاسپورت و کد مخصوص همراه نداشته باشی دستگیر می شوی. تبعیض و آپارتاید را تا اعماق استخوانت احساس می کنی همه اینها باعث می شود که انسان سیاسی شود.
خوب طبعا چنین چیزی در مورد ما صادق نبود ولی انسان جهان سوی تبعیض را به اشکال دیگری می بیند.
از همان اوان کودکی با فقر و بدبختی مردم خود آشنا می شود و اگر خودش از طبقه زحمتکش جامعه برخاسته باشد با پوست و گوشت خود طعم فقر را می چشد و در مورد من چنین بود.
وقتی زهرا آقا نبی قلهکی که از همکلاسی هایم و نزهت روحی آهنگران دبیر ریاضی زهرا که با من هم دوست شده بود برای من از انگیزه خود برای سیاسی شدن صحبت می کردند من خوب می فهمیدم. عموی من کارگر کارخانه پلاسکو بود و من می دیدم که با چه زخمتی شش سر عایله را نان می دهد و گاهی اوقات از شدت خستگی سر سفره خوابش می برد.
من می دیدم که کارگران در کارخانه کار می کنند ولی حق کوچکترین اعتراضی را ندارند. نه سندیکای واقعی و نه تجمعی که بتوانند از حق و حقوق خود دفاع کنند.
در روستاها روستاییان به اشکال دیگری با مشکلات دست به گریبان بودند.
البته در دهه چهل تغییر و تحولات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی در حال وقوع بود. بالا رفتن قیمت نفت و اصلاحات ارضی تغییراتی در جامعه بوجود می آورد ولی چون این تحولات همه جانبه و عمیق نبود هر یک از این عرصه ها با مشکلات عدیذه ای روبرو بودند.
من می دیدم که چطور زنان ما هم در خانه، هم در بیرون از خانه در روستاها پا به پای مردان کار و فعالیت می کنند ولی از هیچ حق و حقوقی برخوردار نیستند.
جوان کم سن و سالی بودم شاید به سختی شانزده ساله می شدم که از طریق همکلاسی ام زهرا آقانبی قلهکی با کتابهای صمد بهرنگی آشنا شدم. زهرا تازه به دبیرستان ما آمده بود. صفا و صمیمیت زهر ا مرا مجذوب او ساخت و شاید سادگی و بی آلایشی من هم او را به طرف من کشید. من و زهرا خیلی سریع با هم صمیمی شدیم.
زهرا با معلم ادبیات ما خانم پروین سپهری که از خانواده سپهری ها بود ارتباط داشت. آنها با همدیگر کتاب مبادله می کردند. در آنزمان دبیرستان ما ۲ خانم معلم روشنفکر داشت، خانم سپهری و خانم خاوری که در تربیت سیاسی و فرهنگی شاگردان دبیرستان ما نقش بسزایی داشتند.
در سال ۴٨ زهرا با رفیق نزهت روحی آهنگران، اعظم روحی آهنگران، زهره شانه چی و میترا بلبل صفت و چند رفیق دیگر گروهی بودند که بعد ها به گروه حمید مومنی معروف شد و من هم بعنوان عضو وارداین گروه شدم که عمدتا کار مطالعاتی می کردیم.
از تاریخ مشروطه کسروی تا کتابهای ویلی دورانت، رمانهایی مثل رزفرانس، جمیله بوپاشا، نان و شراب، جنگ شکر در کوبا، کتابهایی از گورکی، چخوف، شلوخوف، برتولت برشت، جان اشتاین بک، کتاب اصول مقدماتی فلسفه، کتاب تنازع بقا از داروین، انقلاب در انقلاب رژی دبره، پاشنه آهنین، سپید دندان، بینوایان از رومن رولان و دهها کتاب از نویسندگان و مترجمین ایرانی رااز جمله صادق هدایت، بزرگ علوی، ساعدی، به آذین و... مطالعه می کردیم و در جلسات متعددی که می گذاشتیم صحبت کرده نظراتمان را مطرح می کردیم.
ما با مطالعه این کتابها روز بروز آگاهتر می شدیم. هنگامیکه به دور و بر خود نگاه می کردیم می دیدیم که چقدر جامعه از سطح نازلی از آگاهی برخوردار است و چقدر عقب مانده و دچار بی خبری است.
من در خانواده ساده و سنتی بزرگ و تربیت شده بودم. دختری درسخوان و قانع بودم. خانواده ای با همه تابوها و اما اگرها.
با مطالعه این کتابها سوالات متعددی در ذهنم بوجود آمد.
طرح سوالات و تلآش برای پاسخ گفتن به سوالات خود آغاز اندیشیدن و آغاز ترک برداشتن فکر و فرهنگ سنتی در ذهن من بود.
پرسیدن و طرح سوال خود سر آغاز دانستن و بکارگیری خرد است. پرسیدن، کاربرد آزادانه خرد است. زمانی کانت گفت جرات کن بدانی. تلاش کن و جسارت بکار ببر که خرد خود را بکار گیری. اگر بتوانی پرسش را در زندگی نهادینه کنی یعنی خرد خود را بکار گیری آنگاه آزادی بدست می آوری و مهمتر از آن اینکه به پرسش کردن عادت کنی یعنی اینکه هر کسی اجازه دارد سوال کند. اینها در فکر و فرهنگ جامعه ما جزو خط قرمزها بودند و من باید از این خط قرمزها عبور می کردم.
من آرام آرام به آنها نزدیک می شدم و تا این عادت سوال در من نهادینه شود. شاید سالها وقت لازم بود و هنوز هم هست ولی در آنزمان تلنگری خورده بود و آن همان سوالاتی بود که چرا جامعه ما باید زیر یوغ دیکتاتوری اینگونه رنج ببرد و چرا یکنفر بنام شاه و یا خدا باید برای میهن و سرنوشت مردم من تصمیم بگیرد و چرا ما خود نمی توانیم حاکم بر سرنوشت خود شویم. بر بستر چنین چراهایی بود که انتقاد از آن جامعه را در آنزمان با همان حد از دانش خود آغاز کردم. با پدر خود به بحث می نشستم. با مادر ساده و سنتی خود بحث می کردم. جوابهای آنها قانعم نمی کرد با گروه خود به بحث می نشستم و ما در فکر چاره جویی و پیدا کردن راه حل برای این چراها برآمدیم.
در این چاره جویی ها با کتابهای پویان و احمدزاده آشنا شدم.
درست یادم هست مشغول دادن امتحان نهایی کلاس ششم دبیرستان بودم. روزی زهرا با دفترچه ای آمد نزد من و گفت این دفترچه تراوش فکری رفیقی است تو باید آنرا تایپ کنی. چتد روزی به مدرسه نیا و آنرا در مدت فشرده و کوتاه تایپ کن. من هم به جان و دل همین کار را کردم. بسیار اظهار رضایت می کردم که دارم کاری انجام می دهم. او گفت که ما باید این نوشته را دست بدست، بدست دیگر رفقا برسانیم.
مطالعه کتاب های پویان و احمدزاده، استدلالهای آنها از یکطرف، وضعیت اجتماعی و اقتصادی جامعه و دیکتاتوری شاه از طرف دیگر، همه دست بدست هم دادند و به این نتیجه رسیدیم که باید کاری کرد و دست به عمل زد.
ما که نیروهای جستجوگر و پویا و یکپارچه شور و هیجان بودیم، اوضاع جهانی را نیز دنبال می کردیم.
در آنزمان در ایرلند بابی سندز، در اروگویه و پاراگویه توپوماروها، در نیکاراگویه ساندنیستها به رهبری دانیل اورتگا، در شیلی جریان انقلابی میر، در کوبا فیدل کاسترو، در بولیوی چه گوارا، در الجزایر مبارزات آزادیبخش و جمیله بوپاشا، انقلابیون ظفار در یمن، حنبش فلسطین، نبرد ویتگنگها در ویتنام علیه زورگوئی های آمریکا، جنبشهای دانشجویی رادیکال در اروپا، گروه معروف به بادر ماینهوف و ارتش سرخ در آلمان، همه این جنبشها مبارزات خود را علیه بیدادگریها و بی عدالتی جوامع خود گشترش می دادند. این جنبشها و مبارزات روی من و ما تاثیر می گذاشت و من به چریکها علآقمند شدم و به این نتیجه رسیدم که راهی بجز مبارزه مسلحانه برای نجات کشور از دیکتاتوری فردی شاه وجود ندارد.
در سال ۵۲ مخفی شدم و مدت ۶ سال زندگی چریکی داشتم. فراز و نشیبها طی کردم و در تمام این سالها با عشق و علاقه در راه اهداف انسانی مبارزه کردم و در سال ۵۷ با انقلاب بهمن از زندگی مخفی وارد زندگی علنی شدم. همواره اعتقاد داشته و دارم که جنبش ما جنبشی داد علیه بیداد بود.
از منظر امروز وقتی به گذشته نگاه می کنم طبعا مبارزه مسلحانه تنها راه رهایی ملت از چنگال دیکتاتوری نبود ولی خشونت سیاسی رژیم هم که شاید یکی از نادر حکومتهای جهان در آن سالها بود که دستگاه پلیسی اش روز به روز خشن تر می شد، عملا خق هیچگونه انتقاد و عکس العملی را به مخالفین خود نمی داد.
این رژیم خودکامه کوچکترین مشروعیتی و حقی برای نسل جوان و روشنفکر جامعه که بسیار حساس و کنجکاو و مبتکر بود قایل نبود.
دقیقا همین بی اعتنایی به نظرات و خواسته های ما، عدم توجه به حقوق طبیعی این نسل جستجوگر، پویا و فرزندان خلف مردم ایران که با دلسوزی در جهت یافتن راه حلی برای مشکلات جامعه بودند راه را برای انقلابی گری و شورش علیه بساط استبداد شاهی فراهم کرد.
ما برای اینکه به مردم خود نشان دهیم که رژیم شاه و دستگاه مخوف ساواک شکننده هستنند و می توان با آنها مبارزه کرد در ۱۹ بهمن سال ۱٣۴۹ مبارزه ای حاد علیه رزیم شاه را بنیاد نهادیم. این مبارزه ۷ سال علیه رژیم شاه ادامه داشت. این روز سر آعاز حرکتی تند و علنی برای نه گفتن به آن رژیم خود کامه بود.
از نظر روانشناسی و جامعه شناسی این موضوع جای بسی بررسی عمیق دارد که چرا این جنبش در این مدت عمر کوتاه خود در میان اقشار و طیفهای مختلف اجتماعی تاثیر گذاشت؟ چرا این همه شاعران و نوبسندگان، هنرمندان، خوانندگان، پزشکان، پرستاران، معلمین، مهندسین و کارگران آگاه و هزاران دانشجوی جامعه هوادار ما شدند و عاشقانه خواهان پیوستن و همگام شدن با آن شدند؟ چرا شاملو این شاعر بلند آوازه ایران برایش شعر سرود، فیلم سازان فیلم ساختند، چرا خوانندگان ملییتهای مختلف با زبانهای ترکی، کردی، لری، ترکمنی و غیره شعر و ترانه سرودند و آنرا از آن خود می دانستند و چرا ما تبدیل به یک سازمان سراسری و جریان بزرگی شدیم؟
من امروزه بعد از این همه تجربه و گذشتن از کوران مبارزات متعدد و گذشت زمان به این نتیجه رسیده ام که اگر جریانی بخواهد حرکت کند و باقی بماند و رشد کند باید از جزم گرایی و برخورد ایدیولوژیک با مسایل دست بردارد. باید یاد بگیرد که صدایی غیر از خودش هم وجود دارد. باید یاد بگیرد که به نظرات و رای و حقوق دیگران احترام بگذارد و دقیقا همین احترام به صداهای متعدد است که جریانی می تواند رشد کند و در دل مردم جای بگیرد و این همان آزادی و دمکراسی است. باید خودکاوی کند و نقاط مثبت و منفی حرکت خود را بررسی و اصلاح کند آنگاه به جریانی پویا و فراگیر تبدیل خواهد شد.
راز بقا و ماندن ما و تحولات ما در این سالها شاید نگاه انتقادی ما به حرکت خود و به گذشته خود و داشتن امید روشن به آینده است.
این عوامل همواره جانمایه حرکت ما بوده اند و همین عوامل باعث شد که من امروز در مقابل شما بایستم و با صدای بلند بگویم که بله رفقا ما جوان بودیم، بی تجربه بودیم ولی این جرات اخلاقی و خمیرمایه فکری را داشتیم که بپاخیزیم و به ظلم و ستم نه بگوییم. ولی رفقا ما گانگستر نبودیم. ما سنگ دل نبودیم که کودکان بیگناه را بکشیم. ما عاشق سلاح و مرگ پرست نبودیم، این یک اتهام آشکار است. ما عاشق زندگی و عاشق عاشق شدن بودیم. عاشق دوست داشتن دیگری و دقیقا به همین خاطر آن بی عدالتی ها را برنتافتیم. ما همیشه به امید رسیدن به طلوع آفتاب، شب های سرد و تاریک را تحمل کردیم. ما از هیچ چیز به اندازه شادی و شادابی در زندگی لذت نبرده ایم. ما خواهان شادی و خوشبختی که شایسته شان آدمی است بوده ایم .
من در اینجا تکه هایی از شعر فروغ فرخزاد بنام زندگی را می خوانم.
                        
          زندگی
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه می شود
ور نه مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه می شود

عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هرچه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام گیرم
تا به خشم آورم خدای ترا


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست