یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

حکایت...


اکبر ایل بیگی


• چون بر ترس غلبه یافتند، همه با هم به گورستان رفتتد
و پیشوایی که از جهل جان گرفته بود، از گور در آوردند.

سپس پشیمان به کوچکی بازگشتند، و بیشتر ترسیدند
از های و هویی در تاریکی، یا عوعویی در پشت پرده ها. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۰ دی ۱٣۹۱ -  ٣۰ دسامبر ۲۰۱۲



•    حکایت قومی که به بزرگی رسیدند و بر ترس غلبه یافتند



چون بر ترس غلبه یافتند، همه با هم به گورستان رفتتد
و پیشوایی که از جهل جان گرفته بود، از گور در آوردند.

سپس پشیمان به کوچکی بازگشتند، و بیشتر ترسیدند
از های و هویی در تاریکی، یا عوعویی در پشت پرده ها.




• حکایت سلطانی که فکر نمی کرد همیشه حق با اوست



گویند در روزگاری خیلی قدیم، سلطانی بود که فکر نمی کرد
و این معجزه بود، زیرا او تنها سلطانی بود که فکر نمی کرد
همیشه حق با اوست، خدایش بیامرزد، آمین یا رب العالمین.

ولی، می گوید، این سلطان معظم، همیشه فکر می کند.



• حکایت قومی که گرد شیخ به غوغا ایستاده بود



تیغه را بوسید و بعد، دو چشم را از کاسه درآورد و گفت:
آنکه نمی بیند، مومن تر است. سپس چشم ها را، آرام
کنار آینه گذاشت، تا ببینند، سزای چشمی که می بیند.

و قومی که گرداگرد، به غوغا ایستاده بود، سکوت کرد
تا ضجه ها در سکوت، چون پرنده بالا پرند، برای خدا.
                                                          


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست