"نفس تنگی" ، علیه معجزه ی اکثریت
متن نامه ی اشکان بلدی به فرهاد حیدری گوران نویسنده رمان "نفس تنگی"
•
رمان، صدایی ست که تاریخ به تبعید می فرستد. صدایی که ناتوان-تر از آن است که به کاری آید جز شهادت (the witness) بر شکست تاریخ و افشای ناکامی انقلاب ها! اما از آنجا که انقلاب ما، در یک معنا انقلابی کامیاب بود (دست-کم کامیاب نه در تبعید بلکه در حذف صداهای شاهدین)، به آسانی می توانیم بگوییم که رمان مرده است.
...
اخبار روز:
www.iran-chabar.de
يکشنبه
۱۵ دی ۱٣۹۲ -
۵ ژانويه ۲۰۱۴
اشاره - " نفس تنگی" ، رمانی است نوشته ی فرهاد حیدری گوران ، نویسنده کورد، که در سال ۱٣٨۷ از سوی نشر " آگه" به زبان فارسی منتشر شد.این رمان در واقع روایت بمباران شیمیایی دهکده ی باستانی زرده و بابایادگار است؛ دهکده ای در غرب ایران، و نزدیک به نقطه صفر مرزی. بابایادگار، زیارتگاه باورمندان به آیین یارسان است. از این رو زبان رمان هم انگار روی نقطه صفر نوشتار میچرخد؛ تنوع لحن و چندگانگی فضای روایت از مشخصههای این رمان است.
از دیگر ویژگیهای نفستنگی، میتوان به ساختار مبتنی بر فضای وب آن اشاره کرد. این نخستین رمان فارسی است که نقش فضای اینترنت و به خصوص نظریه ی پیوندار (Linking) در آن برجسته شده است. نویسنده از فرم وب نگاری به جای نامه نگاری - که یک ژانر آشنا در رمان نویسی مدرن است- استفاده ای خلاق کرده است. " نفس تنگی" که با استقبال منتقدان و خوانندگان رو به رو شده از جمله معدود رمان های زبان فارسی است که وقایع تابستان سال ۶۷ را درونی روایت خاص خود کرده است. محمود حسینی زاد ، نویسنده و مترجم برجسته آلمانی ، رمان "نفس تنگی " را از بهترین رمان های دهه هشتاد در ایران دانسته است. رضا عامری منتقد و مترجم سرشناس ادبیات عرب نیز در مقاله ای که تحت عنوان "آگاهی تاریخی و تجربه روایی در نفس تنگی" در روزنامه توقیف شده " اعتماد ملی" منتشر کرده ، چنین می نویسد:"
روایت " نفس تنگی" محصول جنگ، معاملات سودایی، روابط کالایی، اقلیتگریزی، مرکزگرایی و فضای خفگی است و همه چیز را به عصایی تبدیل میکند فرعونی... تا ما را به سوی اسطورههای کهن و زخمهای اعماق و شرارتهای تاریخی ارجاع دهد. "نفس تنگی"، تاریخ انسانهایی است که کمتر فرصت ابراز وجود یافتهاند و به این معنا نه تاریخ حیات آدمی که تاریخ سرکوبها و قلع و قمعها و جراحتها و خفت تاریخ و شبح جنگ است . در چنین پسزمینهای است که ما با زندگی کژال، غزال و با خانواده حقوقی، با سرنوشت عمو و همچنین با جزئیات شرکت حنایی (خالدی) و شرکا آشنا میشویم و زندگیای که انگار بر اثر این ناملایمات، امکانات رمانتیک خود را از دست داده، به شکلی تراژیک از سوی نویسنده عرضه میشود؛ قصهای درباره قصه که نقاط خفی و خلاءهای زیادی دارد که باید توسط مخاطب خوانده شود؛ نقاط و حقایقی که با کوری و تعصب و استبداد تاریخی گره خوردهاند. این ویژگیها خالق تجربهای نوشتاری شده که کمتر اثری به ویژه از زاویه نگاه به اقلیتها و جنگ در ادبیات ما از آن سبقت گرفته است" .
آنچه از نظرتان می گذرد متن نامه ای است که اشکان بلدی؛ شاعر، مترجم و کارشناس ارشد ادبیات نمایشی ، به نویسنده " نفس تنگی" نوشته است. نامه ای که فراتر از نامه می رود و خود شرحی روشن از مواجهه ی خلاق یک خواننده ی به تعبیر ناباکوف " خوب"، با این رمان است.
***
برای فرهاد گوران، با همه ی درود های شریر و افسرده ام...
رمان، صدایی ست که تاریخ به تبعید می فرستد. صدایی که ناتوان-تر از آن است که به کاری آید جز شهادت (the witness) بر شکست تاریخ و افشای ناکامی انقلاب ها! اما از آنجا که انقلاب ما، در یک معنا انقلابی کامیاب بود (دست-کم کامیاب نه در تبعید بلکه در حذف صداهای شاهدین)، به آسانی می توانیم بگوییم که رمان مرده است. دلایل اندکی وجود دارند که برای لحظه ای این مرگ را به تعلیق در می آورند. به زعم من یکی از اصیل-ترین دلایل این تعلیق گزاره ی "مرگ رمان"، "نفس تنگی"ست... دلیلی که از میان مردگان برخاست، گور-زادی که باید اورفه ی زمانه اش باشد. (حتی نامی که امکان تجلی ِ این صداهای گور-زاد است، گواه من خواهد بود: گور-آن).
"نفس تنگی" مزامیری ست که با سرفه های دردناک شبانه سروده شده... اما نباید فراموش کرد : این تغزل، و این لحن داوود، عین درد است. حکایت اقلیتی که هنرش نه تنها در اقلیت زیستن، بل بیش از آن در اقلیت مردن است. چنین مرگی دشوار تر از زیستن است چرا که باید خود را از معجزه ی کثیف اکثریت پاک کند... منطق اکثریت، همان قانون سرمایه است. سرمایه حضور جزمی خویش را بر همه ی جهان ها تحمیل می کند. گویی سرانجام، هر قصه ای باید گذرش به دباغ-خانه ی "حنایی و شرکا" بیافتد. واین معجزه ی گذار چنان نرم و بی هیاهو ست که حتی لعنت کنندگان اش نیز حیرت می کنند. سایه ی شوم "حنایی و شرکا" بر همه ی هستی هایی ست که به هم پیوند می زند: دردها، ریاکاری ها، "مرده های بی کفن و دفن"،و حتی بازماندگان چشم خاکستری ِ تجارت ِ "فان راث" ِ هلندی.
هنر ِ حقیقت، در دل ظلمت تاریخ سخت به چنگ می آید. چیزی ملتهب در درونم، مانع از آن می گردد که بگویم "فرم درخشان ِ اثر"... نه، من می خواهم تا به آخر خواننده بمانم (یعنی تا حدی عضو و شریکی بازمانده از فاجعه) و نه منتقد (که می تواند در یک معنا خائن به قربانیان قلمداد شود). آثاری هستند که فاصله گرفتن ِ منتقدانه از آن ها سبعیت می طلبد... و من، قهرمان سبعیت، به پاس آنچه در برهوتم زاری کرد و مرا در هم شکست، نتوانستم این بار به میزان کافی سخت دل باشم. بیهوده است ... فاکنر؟ خشم ها و هیاهو ها؟ گلشیری؟ این ها چه درمانی برای "نفس تنگی"ام دارند؟ اینجا فرم به رغم ظرافت روایی، به نفع چیزی از خاطرم محو می شود که شاید آن را نیز باید فرم یا فرم های ِ حقیقت نامید. اما مگر حقیقت می تواند نه فرم بلکه فرم هایی داشته باشد؟ برای پاسخ به این پرسش، من قاضی مناسبی نیستم. شاید ریه هایی آتش گرفته از گاز خردل و سرطان، از پس درهم شکستگی ِ روزگار، -همچون فرشته ی تاریخ والتر بنیامین- بتواند در زمزمه های ِ بریده اش تنها پاسخ ممکن را دهد: پژاره نکن، پژاره نکن... .
|