در فرهنگ ایران خدا، باده ای نوشیدنی است
-
منوچهر جمالی
نظرات دیگران
اگر یکی از مطالبی که در این صفحه درج شده به نظر شما نوعی سوءاستفاده (تبلیغاتی یا هر نوع دیگر) از
سیستم نظردهی سایت میباشد یا آن را توهینی آشکار به یک فرد، گروه، سازمان یا ... میدانید
لطفا این مسئله را از طریق ایمیل
abuse@akhbar-rooz.com
و با ذکر شمارهای که در زیر مطلب (قبل از تاریخ انتشار) درج شده
به ما اطلاع دهید. از همکاری شما متشکریم.
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : چون فرود، آزادگی شد پیشه ات --- چشمه ی مرهم شدست اندیشه ات ...............
جناب جمالی عزیز، همانطور که نوشتم، با علاقه مقاله های شما را می خوانم. و همیشه نیز موافق شما دانشمند گرامی نیستم. در زیر مقاله ی قبلی شما به نام عشق از نظر مولوی، کامنتی نوشتم که تکرار نمی کنم. دوستانی که مایلند می توانند آنجا نوشه ی مرا پای مقاله ی جناب جمالی عزیز ببینند.
اینجا مایلم که مسایلی را طرح کنم تا هم خود روشن گردم و هم شاید برای شما نیز بی فایده نباشد که از دیر باز گفته اند: همه چیز را همگان داننند.
به نظر من، نوشته های شما تحولی است در سخن و اندیشه ی امروز ایرانیان، زیرا از بن مایه های قوی ای بر خوردار است. گاه آنقدر قوی است که باور نکردنی است. به عنوان نمونه در واژه شکافی، تفسیر حافظ و مولوی و ... عمقی را یافته اید که من می دانم با خون دل بسیار می توان بدان رسید. عاشقان، رنج کشیدگان اندیشه و سخن می دانند که من چه می گویم.
چون نان جان گردد سخن
شعله شود در جان و تن
فریاد جانم می بَرد
یک لقمه نانم می بَرد
آتش ز آب آید برون
دوری ز خواب آید برون
چون که جمالت نقش بود
واژه تو را چو رخش بود
اینک چون دستان گشته ای
همتای مستان گشته ای
بر خم کده بنوشته ای
دریا به جان آغشته ای
با قونیه درویش تو،
راز منوچهر پیش تو
اما به نظر من، هم در واژه شکافی و هم در نظریه پردازی شما گاه بی احتیاط هستید. و این بسیار خطرناک است.
امیدوارم که شما عمر دو صد ساله داشته باشید زیرا فقدان بزرگی چون شما فاجعه جهان فرهنگ و دانش است. اما به هر حال همه در نهایت رفتنی هستند. می بینم موفق شده اید که جوانانی پر شور را به آثار خود متوجه سازید، و این زیباست و حق شماست. این شعله که در جام دل دوست روان است، حاصل رنج و گل های بهاران، به خزان است.
اما ترس من این است که دو فردای دیگر این گرایش به تعصب خاتمه یابد و ما دچار یک نوع سکت ایرانی گردیم و به هم سنگ بپرانیم در بلفاست وطن. و این همه زحمت و زیبایی وجود شما را بر باد دهیم. باور بدارید که همه کسانی که طرفدار شما و یا طرفدار هر کس دیگری هستند، دانش آموخته نیستند، بلکه حاصل شرایط ویژه ای هستند. از جمله در این جو ضد ایرانی روزگار ما، ایران گرایی باعث این احترام و گرایش شده است. این مبارزه ی زیبای منفی مردم ماست. همیشه اینگونه بوده است. وقتی دهقان آزاده ی توس در به در شد، و ایران زمین خاک به سر، مردم - بی آنکه کسی به آنها بگوید - شروع کردند شاهنامه را حفظ کردن. نه فقط در سینه حفظ کردند، بلکه در مکان ها، دکان ها و کوچه و کوی می خواندند عاشقانه.
گویی کسی به آنها حقوق برای این کار می پردازد. گویی وظیفه ی اداری و یا کاری خود را انجام می دهند.
کار شما عزیز و طرفداران شما هم تا اینجایش هیچ اشکالی ندارد، اما اگر این جوانان و عاشقان فرهنگ ایران دو فردای دیگر شما و نوشته هایتان را بت کنند، درست در عکس جهت هدف شما گام برداشته اند.
من نیز سوخته دلی عاشقم، بیهوده سخن نمی گویم. این حرف که زدم بویش دارد می آید.
پس چه باید کرد؟ آیا باید نوشتن و تحقیق را تعطیل کرد؟
نه، هرگز!
اما باید احتیاط بیشتری نمود تا آنچه ثبت می گردد بی غبار باشد. وگرنه مباد هرگز که ما اشتباهی را به تاریخ برده ثبت کنیم؛ و فرداییان آن را به عنوان درست بدانند و بخوانند و بیاموزند.
از شور وجود شما و عشق شما لذت می برم؛ اما وقتی می بینم با جرأت تمام در باب دیروز ِ تقریباً گم گشته ی تاریخ و فرهنگ سخن می گویید، کمی می ترسم.
ترسم از این است که مبادا این انسان دانشمند غلطی را به نام درست ثبت نماید. و فردا در جوابم بگویند: بچه تو تو چه می گویی!؟ این سخن را جمالی بزرگ در فلان سال به ثبت رسانده! و اگر این شود، یک فاجعه ی فرهنگی است. همانطور که گفتم، نوشته های شما از عمقی زیبا بر خوردارند. اما نباید فراموش کنیم که شما نیز انسان هستید و می توانید اشتباه هم بکنید.
نظر من این است که فرهنگ ایران کهن را خیلی روشن نمی توان از هم جدا کرد. من یک تهرانی، تبریزی و یا شیرازی نیستم که با این فرهنگ در لابلای کتاب ها آشنا شده باشم. من تالشم، با این فرهنگ بزرگ شده ام. لالایی کودکی های من بوده. در هم آمیختگی در فرهنگ های کهن ایرانی فراوان است. منبع قضاوت شما گاه بسیار ضعیف است. ریسک است، محققانه و دانشمندانه نیست. حدس و گمان را، و حتی تمایل که دور از دنیای تحقیق است را می ماند. خواننده محترم به «گاه» در جمله ی قبلی من دقت کند. تا حق این بزرگ مرد در موارد دیگر زیر پا انداخته نشود. گاهی می بینم به چیزی پناه می برید، قانون اش کرده، حتمی اش ساخته، و بر بن آن تکیه زده می رانید توسن خیال را تا پروین روشن. گرچه به عشق آلودگی اش بسیار زیباست. اما ...
مثلاً می گویید فلان شخص زرتشتی بوده و فلان بر خورد از او سر زده. استاد ارجمند این بر خورد می تواند هم از زرتشتی و هم غیر زرتشتی سر بزند. شما زمان را نیز در نظر بگیرید. آن زمان ها که مثل امروز همه جا نماینده افراد حضور نداشتند. چنین چیزی امکان پذیر نبود. خود سری ها می شد. تازه مردم آنقدر دقیق نبودند که همه چیز را بر مبنای یک تئوری پذیرفته شده انجام دهند. خیلی از حتی سِمَت داران بی خبر، خودشان هم نمی دانستند که چه می گویند و چه می کنند. شما این بر خورد های مجرد را کلاسه کرده به هزاره های دیر و دور روانه می شوید؛ و این به نظر من سخت خطرناک است.
و هم در واژه شکافی ها گرچه به نظر من در خارج و داخل ایران سر ایرانیان هستید، اما گاه بسیار راحت نظر می دهید و فکر می کنید که نظر شما صد در صد درست است. در واقع از شیوه ی دیل کارنِگی سود می جویید. منظورم این نیست که از او یاد گرفته اید، بلکه منظورم این است که شیوه ی هردوی شما یکیست. با این تفاوت که کار به شیوه ی او اگر غلط در آید، به خطر ناکی غلط شما نیست.
او می نویسد: نقل به مضمون است، اگر در جایی سخن رانی دارید، نگویید به نظر من، بلکه طوری حرف بزنید که شنونده فکر کند حقیقت مطلق نزد شماست، وگرنه اگر او کوچکترین تردیدی به آگاهی شما بکند، می تواند زحمت شما ناکار شود.
پیشنهاد من این است که در هنگام واژه شکافی، به بن سخن و مصادر بیشتر پناه ببرید. قبلاً از این دست کار زیبا از شما دیده ام. مثلاً به یا دارم چند سال پیش به مصدر اونجین، یا اونجیستن - کش آمدن - بسیار زیبا و عاشقانه پرداخته بودید. پناه به مصدر بردن باعث می شود که تا اندازه ی زیادی جلوی اشتباه احتمالی گرفته شود. و اگر صد در صد مطمئن نیستید، لطف کرده بنویسید، به نظر من باید اینطور باشد. تا راه را کاملاً بر فرداییان نبسته باشید. وگرنه بچه هایی که در تهران فردا دربان معبد شما خواهند بود به معترضان راحت خواهند گفت: ضد انقلاب و ضد ایران و ... همین کاری که همینک به نوعی دیگر در تهران انجام می گیرد. از یاد نبریم که آنها نیز قبل از بدست آوردن حکومت این همه ادعا نداشتند.
بگذارید از همین نوشته ی شما یک مثال برایتان بزنم.
شما نوشته اید که آیینه، همان آدینه است؛ اما ننوشته اید که این هر دو آن نیست که ما خود را در آن می بینیم.
آدینه یا آیینه، یعنی روز دین و آیین. بر عکس نظر بسیاری که فکر می کنند جمعه از عرب به ایران زمین آمده، نظر من این است که این آیین از ایران به عرب رفته، اما به جای واژه ی ایرانی، همان روز را با واژه خود یعنی جمعه نام گذاری کرده اند. آدینه روز مراسم و آیین بوده. در آلمانی نیز این روز فرای تک، یعنی روز آزاد و یا تعطیل نام دارد. که بعد ها یکشنبه ی مسیحی جای آن را گرفته. زرتشتیان نیز در این روز به کل گاه ها= آتشگاه ها می رفتند و کل - روشنایی، آتش ، آتش انبوه - آنجا بر پا می کردند. این واژه با اندکی تغییر در تلفظ، در آلمانی نیز معنی روشن می دهد. شما می گویید که این آیین بر می گردد به قبل از زرتشت، من نیز حرف شما را تأیید می کنم، اما خیلی از آیین های ایرانی را اینطور که شما جدا می کنید، نمی توان جدا کرد. حتی می توان گفت، جاهایی این ها مکمل یکدیگرند. در پی هم، در هزاره ها آمده و یکدیگر را تکمیل کرده اند.
اینجاست که من به شما دانشمند گرامی پیشنهاد می کنم که از نظرات خیلی قطعی در باب هزاره ها بپرهیزید، وگرنه کار و مسئولیت بزرگی را بر شانه گرفته اید که نمی تواند تمام کار هایتان در این مسیر بی عیب باشد. و بد بختانه بعضی از جوانان که به شما گرایش دارند همین حالا شروع کرده اند به موضعگیرهای تند، زیرا آنها فکر می کنند که شما حقیقت مطلق را تحویلشان داده اید. و این را من و شما می دانیم که همیشه چنین نیست. در کار شما عزیز نیز می تواند به جای مغز، پوشال نفوذ کند، و این طبیعی است. پس اجازه ندهید جوی ایجاد شود که به شما مثل مرجع تقلید بنگرند.
و همینجا از فرصت استفاده کرده به آن جوانان عاشق فرهنگ ایران می گویم، درود بر شما، عاشق باشید و پی گیر فرهنگ کهن و پر بار ایران زمین؛ اما عزیزان من، هرگز کسی را بت نکنید، و هرگز مپندارید که فلان نوشته حقیقت مطلق است. اگر به این برسید در واقع زحمات مراد خود را بر باد داده اید.
آدینه، همان آیینه که خود را در آن می نگریم نیست. آیینه ای که خود را در آن می نگریم به نظر من ربطی به آیینه و یا آدینه ندارد، بلکه تشابه اسمی باعث شده است که این دو را بجای هم استفاده کنند. و یکی از واژه ها به احتمال قوی - مثل بسیاری از واژه های اصیل دیگر - باید منسوخ گشته باشد. بسیاری از واژه ها در فارسی دری منسوخ گشته اند اما خوشبختانه در دیگر زبان های ایرانی، بخصوص در زبان کهن ایرانی - تالشی - هنوز بکار می روند. در فارسی دری، نه فقط بسیاری از واژه ها منسوخ گشته اند، بلکه گوشه هایی از زبان نیز به فراموشی سپرده شده، مثل اول ساکن ها، مثل مصدر های فرعی. در تالشی هر مصدر اصلی پنج مصدر فرعی دارد که گذشته از غنا و گستردگی، شعر آلودگی و افشردگی غریبی را به این زبان می بخشد.
مثال: مصدر اصلی، وَشتِن = جهیدن، پریدن کوتاه. لطفاً دقت کنید که وَشتِن را با وَشتَن به معنی رقص اشتباه نگیرید.
مصادر فرعی وَشتِن:
پِ وَشتِن
وی وَشتِن
دَ وَشتِن
آ وَشتِن
جی وَشتِن ۱
و از این دست بسیار است.
آیینه در واژه شکافی ما را به آیین می برد، و آدینه نیز در هنگام شکافتن واژه اش ما را به روز دین و آیین، یعنی همان فرای تک آلمانی می برد. و اما آنچه ما خود را در آن می بینیم، آوینه است. و آن مشتق شده از مصدر آویندِن؛ و معنی آن نشان دهنده است. آویندِن، یعنی نشان دادن. و این آوینه است که نشان می دهد نه آیینه. تالش وقتی به کودک خود می گوید برو آوینه را بیاور، یعنی برو نشان دهنده را بیاور.
پیوسته شاد و شکفته باشید چو بهار
با احترام و ادب فراوان
لیثی حبیبی - م. تلنگر
زیر نویس ۱ - در زبان سغدی نیز این ویژگی دیده می شود. در این بیت ابو حفص سغدی، بوزا از مصدر اصلی وَشتِن = جهیدن، پریدن کوتاه، مشتق شده است.
آهوی کوهی در دشت چگونه بوزا
او ندارد یار، بی یار چگونه روزا
۲۷٨٨۰ - تاریخ انتشار : ۲٨ خرداد ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : مقدمه
سلام خدمت جناب جمالی عزیز
قبل از اینکه وارد اصل سخن شوم. باید یک نکته ای را که مهم است در اینجا بیاورم. من با علاقه ی تمام دیدگاه های شما عزیز را می خوانم. زیرا بار ها دیده ام اندوخته هایتان پر بار است. و این بیشک بار آور تر می گردد اگر به بحثی درست و شکافنده گذاشته شود. زیرا دیدگاه - حتی دیدگاه بزرگترین دانشمندان - وقتی رسیده و پخته می گردد که از گذرگاه گرم بحث های صادقانه و سازنده بگذرد. بحث شکافتن است، برای یافتن است، نه خود را تحمیل کردن و آبروی سخن و قلم بُردَن. ما ایرانیان امروز عموماً بحث به معنی قدیم کلمه را دیگر نمی شناسیم، و به همین خاطر جو زیبای آن را به راحتی آلوده می سازیم. به راحتی با بی انصافی سمت گیری پیشه می کنیم، و خاشاک به اندیشه، که از اصل هدف، بحث ما را سخت دور می سازد. بد بختانه عده ای نو کار فکر می کنند فقط و فقط باید چیز هایی را بخوانند که خوششان می آید.
راستی، چرا اینگونه است. آیا این بدان مفهوم است که ما حقیقت ناب را دستان خود داریم؟
نه، همیشه این چنین نیست. بسیار گاه ما در پروسه ای "آموزش دیده" شده ایم. عمیقاً خودی و غیر خودی را می شناسیم؛ و گاه خیلی برای ما مهم نیست که طرف چه می گوید. ای کاش عزیزانی که در این بحث ها شرکت می کنند با تعصب وارد نشوند. زیرا چنین بحثی جویبارش گِل آلود است و خانه اش پر دود؛ و در نتیجه در وجود اش عکس رخ یار نمی توان دید. بیایید در بحث ها فقط در پی حقیقت باشیم، حتی اگر تلخ و بر ضد دیدگاه ماست. نباید با تصمیم گیری قبلی به میدان در آمده، فقط برای "پیروزی" خود تاخت و تاز کنیم. این توهین است به بحث، به خرد آدمی، به جام، به جم، به مستی، به هستی، به خویش. آری، قبل از اینکه این توهین ها به دیگری باشد به خود ِماست، زیرا آن سخن که بیهوده می پَرَد، بی شک بجای آوردن آبرو، می بَرَد.
شادباشید
۲۷٨۵۷ - تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱٣٨۹
|
|
|
چاپ کن
نظرات (۱۲)
نظر شما
اصل مطلب
|